جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال نوشتن رمان گرگ دریا | حیدر پوررضا

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپیست توسط Heydarْ با نام رمان گرگ دریا | حیدر پوررضا ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,625 بازدید, 30 پاسخ و 30 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپیست
نام موضوع رمان گرگ دریا | حیدر پوررضا
نویسنده موضوع Heydarْ
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Heydarْ
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
بسم الله
نام رمان: گرگ دریا
نویسنده: جک لندن
ژانر: اجتماعی، درام
مترجم: جواد پیمان
نشر: معرفت
بازنویس: پوررضا
1672945433296.png

خلاصه:
همفری ون‌ویدن، مردی از طبقه مرفه جامعه است. او برای دیدار دوستش، با کشتی عازم مقصد می‌شود اما کشتی که با آن سفر را شروع کرده بودند، طی حادثه‌ای غرق می‌شود.
ون‌ویدن پس از روزها شناور بودن روی آب، بالاخره توسط کارکنان یک کشتی شکاری به نام "شبح" نجات پیدا می‌کند.
Negar_۲۰۲۳۰۱۱۰_۱۸۰۵۱۲.png
 
آخرین ویرایش:

- نغمه -

سطح
7
 
مدیر ارشد بخش فرهنگ و هنر
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
نویسنده حرفه‌ای
کاربر ویژه انجمن
خاطره نویس انجمن
May
3,427
21,242
مدال‌ها
15
Negar_۲۰۲۳۰۱۰۴_۱۲۱۰۱۲.png
بسم رب النور

بعد از به اتمام رسیدن بازنویسی، درخواست تگ دهید.

درخواست تگ

و در این تاپیک می‌توانید نتیجه تگ‌دهی را مشاهده کنید.
نتیجه تگ‌دهی

برای سفارش جلد پس از ۱۲ پارت در تایپک زیر درخواست دهید.
درخواست جلد

و پس از پایان یافتن بازنویسی، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
اعلام پایان


|مدیریت تالار بازنویسی، بخش کپیست|
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
مقدمه:
من خیلی علاقه داشتم بدونم که لارسن از کدوم یک از رباعیات خیام، بیشتر خوشش اومده. تا این که این رباعی رو براش خوندم:
گر آمدنم بخود بُدی، نامدمی
ور نیز شدن بمن بُدی، کی شدمی
به زان نَبُدی که اندر این دیر خراب
نه آمدمی نه شدمی نه بُدَمی
از شنیدن این شعر، ناراحتی عجیبی بهش دست داد که کاملا با فلسفه پر از لطف و صفای ایرانیان تناقض داشت. در ادامه این اضطراب و هیجان روحی گفت:
« چه کلمه بزرگی! یک دنیا معنی داره، واقعا کلمه‌ای بهتر از این نمیشه پیدا کرد! به زان نبدی...»


فصل اول

نمی‌دونم باید از کجا شروع کنم، اما این رو می‌دونم که می‌تونم بعضی اوقات، دلیل این همه اتفاقات و حادثه‌ها رو گردن چارلی فرت بندازم.
خونه‌ی ییلاقی چارلی، توی دره میل و زیر سایه‌های کوه تامال ساخته شده بود و چارلی، کل زمستون رو توی اون خونه‌ی کوچیک نشسته بود و خودش رو مشغول خوندن نوشته‌های نیچه و شوپهناور کرده بود.
شاید فکر کنید چطور زندگیش رو می‌گذروند، با کتاب خوندن؟ نشستن و خوردن و خوابیدن؟
نه، اون تابستون به شهر می‌اومد و بی هیچ وقفه‌ای توی هوای داغ و غبار آلود شهر، کار می‌کرد و عرق می‌ریخت.
عادت داشتم که بعد از ظهر هر شنبه، خونه‌ی چارلی باشم و تا صبح دوشنبه پیشش بمونم. در غیر این صورت هیچ‌وقت، هیچ‌ک.س من رو روی امواج خروشان و مرگ‌بار خلیج سانفرانسیسکو، ترسون و سرگردون نمی‌دید.
"مارتینس" کشتی بخار جدید و آهنی‌ای بود که برای چهارمین یا پنجمین بار قرار بود مسافت بین سوکالیتو و سانفرانسیسکو رو طی کنه، برای همین من به سرسختی و استحکامی "مارتین" ایمان داشتم و هیچ احساس ترس و خطری رو تو دلم راه نمی‌دادم. حتی مه غلیظی که مثل پتو دور خلیج سانفرانسیسکو پیچیده شده بود هم من رو نمی‌ترسوند. بلکه بلعکس! این منظره‌ی زیبا و پرشکوه، برای ملوان‌ها ترسناک و خیال‌انگیز بود. با خونسردی ایستادم، آروم و آهسته روی عرشه کشتی رفتم. زیر کابین ناخدا نشستم و تموم افکارم رو متوجه راز مبهم و بزرگی کردم که توی دل سیاه مه، پنهون شده بود. نسیم خیسی می‌وزید و من برای مدتی خودم رو تو آغوش این نسیم، تنها دیدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
نه، تنها نبودم؛ چون وجود ناخدا رو داخل اتاقِ بالای سرم حس می‌کردم و سایه‌اش رو سرم سنگینی می‌کرد.
فکر این که ناخدای کشتی مارتینس توی اتاق بالای سرمه، اون آرامش تسلی‌بخش که همه وجودم رو گرفته بود به هم می‌زد و تمان فکرم رو درگیر ناخدا، موتورخونه، چزر و مد و مه و طوفان می‌کرد.
ولی برای من که فقط مشتاق لحظه‌ای بودم که دوستانِ همیشه خوشحالم رو روی ساحل ملاقات کنم، چه لزومی داشت که بیام و به جزر و مد و کشتی و طوفان و این چیزها فکر کنم؟
راستی، خیلی خوبه که هرکسی توی کاری تخصص داشته باشه. داشتن این اطلاعات، معلومات و تجربیاتی که ناخدای کشتی پیش خودش داشت، برای هزاران نفر که مثل من از دریانوردی هیچ اطلاعی نداشتن، کافی بود.
مطمعناً من نیازی به این مطالب نداشتم و به خاطر همین ترجیح دادم که ذهنم رو درگیر چیزهای دیگه‌ای کنم.
مثلا به یاد مقاله‌ای افتادن که تو نشریه "آتلانتیک" درباره شخصیت ادبی "پو" نوشته شده بود. من هم به نوبه خودم این تصمیم رو داشتم که جایگاه واقعی این نویسنده رو توی آثار ادبی آمریکا مشخص کنم.
تو فکر این‌جور کارها بکدم که متوجه شدم یک مرد تنومند با چهره‌ای سرخ و چشم‌هایی حریص و طمع‌کار، در کمال آرامش و آسودگی‌خاطر، به روزنامه آتلانتیک خیره شده بود و همون مقاله‌ای رو می‌خوند که پیش‌تر دربارش گفتم.
خوب مشخص بود که این‌ها نتیجه‌ی مفید بودن تقسیم وظایف و مسئولیت هست که اگر این وظایف بین انسان‌ها تقسیم نمی‌شد، هرکسی برای خودش همه کاره بود و قطعا این شخص هم نمی‌تونست با آسودگی مشغول خوندن یک مقاله تحقیقی باشه.
بدون این که به من توجهی کنه، در اتاقش رو کوبید و مستقیم سمت عرشه کشتی رفت. مت که تو فکر مطرح کردن مقاله‌ای با نام "لزوم آزادی هنرمندان" بودم، با این حرکت مرد سرخ‌چهره رشته افکارم پاره شد.
مرد تنومند، نگاه تند و سریعی به موتورخونه کشتی انداخت و بعد، نگاهی به عمق مه غلیظی که خلیج رو پوشونده بود. از عرشه کشتی به عقب برگشت.
از طرز راه رفتنش می‌شد فهمید که باهاش مصنوعیه. خیلی آهسته به سمت من اومد. درحالی که پاهاش رو گل و گشاد و با فاصله زیاد از هم قرار می‌داد، کنارم ایستاد.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
شور و شعف خاصی تو حالاتش دیده می‌شد. بله، درست فکر می‌کردم. این مرد تنومند، روزهای زیادی رو روی اقیانوس‌های بی‌کران سپری کرده بود. مرد سرخ‌چهره همونطور که سرش رو سمت موتورخونه می‌چرخوند گفت:
« چه هوای کثیفی! »
کارکنان دست و پاشون رو گم کردن. گفتم:
« گمون نمی‌کنم ناراحتی و زحمتی داشته باشه. اونا به کمک از قطب‌نما و چیزهای دیگه می‌تونن جهت و سرعت رو مشخص کنن. این یک محاسبه‌ی ریاضیه که از الفبا ساده‌تره. »
درحالی که خرخر می‌کرد و به سختی نفس می‌کشید، گفت:
« البته! ساده! مثل الفبا! یک مساحبه ساده ریاضی! »
بدن سنگینش رو تکون داد و به عقب خم شد و همونطور که به من خیره شده بود‌ گفت:
« ببینم پسر، نظرت درباره این موج‌های بزرگ که با فشار زور می‌زنه از دریچه ها به داخل بیاد، چیه؟! به این امواج کف‌آلود و سرکشِ دریا نگاه کن. این همه اعتمادی که داری برای چیه؟ »
صدایِ زنگِ شناورِ راهنمای مارتینس که تا چند لحظه‌ی پیش از بالای سر به گوش می‌رسید، حالا از پهلو تو گوشمون نعره می‌کشید. سوت خطر هم‌زمان با این زنگ به گوش رسید و یک ارکستر بیم‌انگیز و پُرخشونتی رو راه انداخته بود.
صدای غمگین زنگ، از پشت دیوار تیره و تارِ مه ضخیم، شنیده می‌شد. تازه واردی که به ما ملحق شده بود، با نگاه خوف‌آوری به نقطه مبهمی خیره شد و گفت:
« به مه نگاه کنین. شبیه کشتی‌ایه که دکل‌هاش یکی جلو و یکی عقبه. »
ناپیدا بود. بدون این‌که معلوم باشه، هر از گاهی سوت می‌کشید. انگار که دوتا کشتی داشتن برای احترام، به هم دیگه نزدیک می‌شدن.
به محض ساکت شدن کشتی و قطع صدای سوتش‌، مرد سرخ‌چهره با برق خاصی که تو چشم‌هاش بود، با نگرانی و اضطراب، با شتاب خاصی مکالمه بین ملوان‌های دو کشتی رو ترجمه می‌کرد:
« یک کشتی بخار بود که می‌خواست از سمت چپ ما حرکت کنه. »
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
«صدای خرخر اون یکی رو می‌شنوی؟ انگار که یک قورباغه تو گلوش گیر کرده. یک کشتی بخاری دو دکلی که غرش می‌کنه و با این طوفان سهمگین می‌جنگه! »
سوت ضعیفی، پی درپی و دیوونه‌وار، سر و صدا می‌کرد.
صدای کر کننده زنگ‌های مارتینس که بالای سر ما قرار داشت، طنین انداز بود.
تو این گیرودار، تو یک لحظه پاروهای گردون و بزرگ کشتی از کار افتاد. ولی طولی نکشید که دوباره حرکت کردن. توی این هیاهو، صدای سوت کوچیکی مثل جیرجیرک بین فریادهای وحشت آور حیوونای درنده شنیده می‌شد، گلوله‌وار قلب سیاه مه رو پاره پاره می‌کرد و لحظه به لحظه از بین می‌رفت.
نگاهم به مردمی افتاد که کنارم ایستاده بودن. قصد داشتم در مورد این حوادث که برای من گنگ و نامفهوم بود، سؤال کنم.
یکی گفت:
« این کشتی شکسته تو دریا چیکار می‌کنه؟ شیطونه میگه غرقش کن! اصلاً نمی‌دونم بودن این‌ها جزء دردسر چی داره! »
چند لحظه بعد دوباره غرغر کنان ادامه داد:
« واه واه! مدام سوت می‌زنه انگار می‌خواد به کل دنیا و مردمش بگه آی مردم، من دارم میام، مراقبم باشید! »
حرصی‌تر از دفعات قبل، دوباره شروع به گفتن کرد:
«چرا؟! خودش نمی‌تونه از خودش محافظت کنه! بله، من دارم میام مراقبم باشید که من رو چشم نزنن و خدایی نکرده غرق نشم!»
این‌بار فوراً اضافه کرد:
«آخه خبر مرگت نباید جلوی پات رو نگاه کنی!»
چند لحظه مکث کرد و دوباره به کشتی که از کنارمون می‌گذشت خیره شد. دلش هنوز پر بود پس دوباره دهن باز کرد و گفت:
« نفهم‌تر از این موجودات رو زمین وجود نداره. نه انسانیت و شرافت سرشون میشه نه حق عبور! خلاصه هیچ چیز سرشون نمیشه! »
حس می‌کردم عصبانیت و تندمزاجی بی‌موقع اون، کاملاً من رو تحت تأثیر قرار داده و برای مدتی سرگرمم کرده. وقتی که اون داشت با خشم و نفرت زیاد حرف می‌زد و از شدت عصبانیت بدنش رو تکون می‌داد و سر جاش بالا پایین می‌رفت، من تو سکوت و آرامش کاملی فرو رفته بودم و اتفاقاتی که رخ داده بود رو مرور می‌کردم.
سایه خاکستری رنگِ مه، مثل یک سربزرگ و یه راز بی‌انتها، توی یک نقطه زمین ایجاد شده بود. ازدحام مردم مثل جرقه و ذراتی بود که بین این همه کار، فقط مجذوب این کارِ خطرناک شده بودند.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
این ذرات سرگردون، بر کشتی نافرمانی که از چوب و فولاد ساخته شده بود، سوار شده بودن و در دل راز بزرگی که سایه‌ی خاکستری رنگ روی زمین و زمان پهن کرده، راهی شده بودن.
هر چند می‌شد از نوع صحبت کردنشون یه حس امید و اطمینان خاصی دید، ولی تلاش‌های ناامید کننده و تکون خوردن‌های سرسام آورشون، بهترین دلیل ترس و تشویش پریشانی خاطرشون بود.
صدای یکی از همراهان توجه من رو جلب کرد و ناخواسته لبخندی روی لبم نشست.
بله من هم در حالی که غرق فکر و خیال خودم بودم، همراه و هماهنگ این مردم، کورکورانه جلوی می‌رفتم که تو دل سیاه اون همه راز، محو و نابودشم.
همراه گفت:
« دقت کنید، مثل اینه که انگار کشتی سمت ما میاد؛ فکر می‌کنم هنوز صدای سوت کشتی‌ها رو نشنیده. باد هم داره از سمت مخالف میاد! »
بله، درست می‌گفت. من صدای سوت رو به وضوح می‌شنیدم، انگار از جلو و سمت راست به طرف ما میاد.
گفتم:
« صدای قایق آهنی میاد، این طور نیست؟ »
با حرکت سر، حرفم رو تأیید کرد و در ادامه حرف من گفت:
« اون نمیتونه تو بغل همچین بادی خودش رو حفظ کنه. »
لبخند ملیحی زد و درحالی که با دست به موتورخونه اشاره می‌کرد، گفت:
« اوضاع بدتر از اون چیزی هست که فکر می‌کنین. »
با چشم، حرکت دست مرد رو دنبال کردم؛ ناخدا سرش رو تا شونه از موتورخونه بیرون آورده بود و یه جور خاصی به مه که دورتادورشون رو گرفته بود، نگاه می‌کرد.
انگار که می‌خواست باقدرت اراده‌اش، مه رو تسخیر و فرمانبردار خودش کنه! اما صورت اون هم مثل دوستم که کنار نرده ایستاده بود از نگرانی و اضطراب ناتمام حکایت می‌کرد. ناخدا با حیرت و شگفتی خاصی خطری که پشت مه پنهون شده بود رو از نظر می‌گذروند.
و بعد، خیلی سریع و شگفت انگیز هرچی که قرار بود رخ بده، اتفاق افتاد. هاله‌های تیره رنگ مه که انگار با کارد بریدنش، شکاف برداشت و دماغه قایق شکاری پیدا شد!
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
هاله‌های مه، مثل جلبک‌های دریایی که از روی جانورهای بزرگ دریا «لویاتان» آویزون باشه، اطرافش رو در بر گرفته بودن.
موتورخونه، و مردی با لباس آبی و ریشی سپید که به آرنجش تکیه داده بود و با خونسردی و آرامش به سمت خطر می‌رفت رو، می‌دیدم.
من از شرح جزئیات صورت اون مرد ریش سپید، واقعاً عاجزم.
توی همچین معرکه‌ای، این حجم از خونسردی و آرامش غیرقابل باور بود.
با وجود اون چیزی که از دلش می‌گذشت؛ قدم به قدم همراه سرنوشت خودش می‌رفت و در کمال خونسردی، تمام ضرباتی که به پیکره زندگی و هستی‌ش کوبیده می‌شد، تحمل می‌کرد. همون طور که به آرنجش تکیه داده بود، نگاه آروم و وهم انگیزی به ما و کشتی‌مون انداخت.
انگار که می‌خواست بفهمه کجای کشتی ما مورد اصابت با کشتی خودش قرار می‌گیره.
به فریادهای خشمگین ناخدای ما که می‌گفت:
« اون کاری که نباید میکردی رو کردی! »
دریغ از ذره‌ای اعتنا و توجه نداشت.
همین که کمی بیشتر فکر کردم، حقیقت ماجرا دستم اومد که چرا ناخدا با لحنی خشمگین تذکر می‌داد. چون کار به مرحله‌ای رسیده بود که برخورد بین این دو کشتی امری قطعی و بدون چاره به نظر می‌رسید.
مرد سرخ چهره، در حالی که خونسردی و آرامش غیر قابل باور از صورتش پیدا بود، رو به من کرد و گفت:
« خودت رو محکم بگیر! »
تو یک لحظه، قبل از این که کامل بفهمم مرد سرخ چهره به من چی گفت، دو کشتی با هم برخورد کردن.
دقیق نمی‌دونم، اما انگار کشتی مزبور به بغل کشتی برخورد کرده بود. چون که من دیگه چیزی نمی‌دیدم و به نظرم اومد کشتی بخار کوچک، از بین رفته و مارتینس محکم و استوار، کاملاً خرد شده. چون صدای ترق توروق اون به گوش می‌رسید.
من از شدت ضربه، طاق‌باز پرت شده بودم روی عرشه کشتی. توان ایستادن روی پاهای کوفته و لرزون خودم رو نداشتم. صدای جیغ و فریاد زن‌ها رو می‌شنیدم. شنیدن این ضجه‌ها و فریادها خیلی آزاردهنده بود، نمی‌شد درموردشون حدسی زد.
خون تو رگ‌هام منجمد شده بود و داشتم دیوونه می‌شدم. یادم میاد که بچه‌های نجات غریق تو اتاق خواب کشتی جمع شده بودن و قبل از این که بخوان از اتاق بیرون بیان، زنان و مردان رو توی چند متری خودشون می‌دیدن که چطور دست‌پاچه شدن و بخاطر سیل، این‌ور و اون‌ور می‌دوون.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
دیگه یادم نمیاد که بعدش چه اتفاقی افتاد!
همین قدر خبر دارم که مردم، در حال آوردن لوازم نجات غریق از طبقه‌ی بالا بودن و مرد سرخ‌چهره، زنانی که در حال غش و خطر بودن رو می‌بست تا نجاتشون بده.
این صحنه‌ی جذاب، این‌قدر خوب تو ذهنم جا خوش کرده که انگار همین الان جلوی چشم‌هام دوباره اتفاق می‌افته.
لبه‌‌ی سوراخ‌های کنار اتاق‌خواب که از بینشون مه غلیظ خاکستری عبور می‌کرد و به داخل اتاق می‌اومد. صندلی‌های خالی، حاکی از یک تکون سخت و مهیب بود. کیف، ساک‌دستی، چتر و شنل‌هایی که درهم برهم، اینور و اون ور ریخته بود. اصیل‌زاده‌ی تنومند و درشت هیکلی که قبلاً داشت مقاله‌ی من رو مطالعه می‌کرد و هنوز مجله مچاله شده تو دستش بود، با عجله خودش رو به لوازم چوب پنبه‌ای نجات غریق می‌بست و دائماً با سؤالات مضطربانه، چگونگی این اتفاق رو از من می‌پرسید.
قیافه مرد سرخ‌چهره که با داشتن پای مصنوعی، با بی‌باکی و شجاعت خارق‌العاده‌ای وسایل نجات غریق رو به مردم می‌بست، و در آخر جیغ و فریادهای دلخراش زنان، خیلی خوب تو یادم موندن. انگار که همین الان جلوی چشمامه.
الحق که جیغ و فریاد و التماس و التجای زنان، بیشتر از هر چیزی اعصابم رو به هم ریخته بود.
هم‌سفر اصیل زاده‌ام، مثل من دچار تشویش درونی عجیبی بود.
چون خط‌های صورتش از ناراحتی و تأثر زیادش سخن می‌گفت. هنوز قیافه‌ی مضطرب و ناراحتش رو جلوی چشم‌هام می‌بینم که مجله رو مچاله کرده و گذاشته بود تو جیب پالتوش و با کنجکاوی مصممی، اون منظره رقت انگیز رو نگاه می‌کرد.
گروه به هم پیچیده‌ی زنان با صورت‌های کشیده رنگ‌های پریده، دهن‌های باز، مثل مرده‌هایی بودن که انگار دارن سرود مرگ می‌خونن.
شدت خشم و ناراحتی از سیمای مرد معیوب سرخ‌چهره پیدا بود و در حالی که برای نجات دادن زن‌ها تلاش زیادی می‌کرد، زیر لب می‌گفت: « خفه شید! خفه شید! »
وسط این معرکه غم انگیز و رقت بار، نمی‌دونم چرا یک‌هو خندم گرفت.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
خنده‌ای که بوی جنون و دیوونگی می‌داد.
حس کردم که دیوونه شدم.
آره! دیوونه‌ام که به اون‌ها می‌خندیدم. چرا و به چه علت می‌خندیدم؟ این‌ها کی بودن و چیکار می‌کردن که عقل و کارهاشون باعث خندم بشه؟ این زنان وحشت زده مثل عزیزان و نزدیک‌های من بودن، مثل مادر یا خواهر.
ترس از مرگ و علاقه به زندگی، اون‌ها رو این‌طور ترسونده بود.
اون‌ها به هیچ وجه دوست نداشتن که بمیرن.
زجه و فریادی که از ته حلقشون بلند می‌شد، من رو یاد فریاد رعشه‌آور خوکی که زیر ساطور قصاب در حال جون دادن بود، می‌انداخت.
این زن‌های نگران و پریشون که با دهن‌های باز داد می‌زدن، استعداد درک بهترین احساسات بشر رو داشتن.
از لطف و جذابیت خاصی برخوردار بودن. اون‌ها دوست داشتن زنده بمونن ولی مثل موشی که تو تله افتاده، باشه اینور و اونور می‌دویدن و گریه‌ی دردناکی سر می‌دادن.
ترس و وحشت اون‌ها، من رو به عرشه کشتی رسوند. حس می‌کردم به یک بیماری تازه و ناشناخته مبتلا شدم.
با یک آرامش عجیبی رو صندلی نشستم. از لابه‌لای اون مه خاکستری رنگ می‌دیدم که مردها با سروصدای خیال انگیزی، در حال تلاش و تقلا هستن تا قایق‌های نجات رو بندازن تو آب.
این چنین منظره‌های حیرت انگیزی رو تو کتاب‌ها خونده بودم؛ اما هیچ وقت تا اون لحظه تو کل زندگی‌م باهاش مواجه نشده بودم. یک‌دفعه قرقره‌ها و چرخ‌ها بدون حرکت ایستادند و کشتی به طور کامل متوقف
شد.
یک قایق نجات که تا خرخره تو آب رفته بود، به همراه زنان، بچه‌ها، آب و آذوقه، پاروکشان به جلو می‌رفت؛ ولی قبل این که مسافتی بره واژگون شد.
قایق واژگون دیگه‌ای هم بود که یک قسمت از اون تو آب و اون سمتش با یه طناب که به کشتی ما وصل بود، وسط دریا معلق بود.
دیگه از کشتی بخاری که گرفتار این همه بدبختی و بلا شده بود انرژی‌ای نمونده بود؛ ولی بعضی از اون مردها می‌گفتن که قایق‌های نجاتشون رو برای ما می‌فرستن.
 
بالا پایین