- Dec
- 690
- 14,879
- مدالها
- 4
بخار عینک نزدیکبین فریم مشکیاش را با گوشهی روسری سنتی منگولهدارش زدود. در حینی که برمیخاست، صحبت را به سوی دیگری کشاند:
- جوون برازندهایه، کم مردهایی الانه مثلش پیدا میشن که آدم بتونه بهشون اعتماد کنه.
میخواست یکی از شیرینیهای نارگیلی را امتحان کند که با این حرف دست نگه داشت. چند لحظه زمان برد تا بفهمد منظورش با کیست. قلقل سماور و دودی که از دهانهی کوچک قوری گلدار رویش خارج میشد، به روحش رسید و احساسات مبهم درونیاش را به ناکجاآباد فرستاد. در احوالش کنجکاوی به خرج نداد و تکهای از شیرینی را چشید. طعم بینظیری داشت که در دهان حل میشد. عطر دلچسب دارچین و لیمو از لبههای زرین فنجانهای شاهنشان عزیز به بیرون میجهید و همراه با حلاوت داغشان، هوای خفهی آشپزخانه را پر میکرد. عزیز کارش که تمام شد، با سینی نقرهایرنگ درون دستش به سمتش برگشت. لبخند گشادهای نثارش کرد که چین و چروک رخسار تیره و ردیف دندانهای مصنوعیاش نمایان شدند.
- به نظرت مرد خوبیه؟
صدای آهستهاش، چون سرنایی در مغزش نواخته شد. ساکت و متحیر ماند. صورت باد کرده و چشمان گرد شدهاش، تصویر مضحکی از او میساخت. انگار زبانش را با پیچ و مهره به هم وصل کردهبودند. بعد از ثانیهای به خودش آمد و زیر نگاه ریزبین و دقیقش، شیرینیها را بدون نظم و ترتیب داخل ظرف بلورین جا داد.
- کوچهی علیچپ رو اشتباه رفتی دختر!
خون با سرعت زیر گونههایش دوید. کم ماندهبود دو شاخ گنده روی سرش سبز شود. مطمئن بود اگر قدری بماند، پیرزن همینجا عاقد را هم میآورد و کار را یکسره میکند. با برگشتنش به سالن، صدای ناز دخترانهای به گوشش خورد که متعلق به کسی جز مهبان نبود. از دیدنش گل از گلش شکفت و تمام اضطرابش ازبین رفت. دوست ایام تنهاییاش که با بیشیلگی و محبت با او رفتار میکرد و سخاوتمندانه کتابهای غیر درسیاش را در اختیارش میگذاشت تا از آنها استفاده کند. با جعبهی بزرگ درون دستش که معلوم بود سنگین است و به زور حملش میکند، جلو آمد. تصویر هیکل کوچک و لاغرش، در برابر کارتن بزرگ روی دستانش که به نظر درونش پر از کتاب و کاغذ بود، لبخندی میهمان لبانش کرد. مهبان با دیدن مرد غریبه و جوانی که کنار پدرش نشستهبود، ابروهای کمانی و پرش بالا پریدند. امیرعلی زودتر از دخترک به خودش آمد و محترمانه خودش را معرفی کرد. مهبان بعد از اینکه کمی قد و قواره مرد را آنالیز کرد، لبخند ژکوندی روی لبان قلوهای ماتیکیاش که به رنگ کالباسی بود نشست. جعبه را کنار ستون نزدیک آشپزخانه گذاشت. در حالی که شال آبی آسمانیاش را روی موهای لَخت مشکیاش مرتب میکرد، خیلی شیک و خرامان جلو آمد و مفصل و افراطگونه با استوار احوالپرسی کرد. قیافه نمکین و شرقیاش او را عجیب شبیه هندیها نشان میداد. به او که رسید، چشمان سیاه درشتش که رگههای قهوهای داشت، از شیطنت برق زد. پیشتر آمد و شیرینی از داخل ظرف برداشت.
- یه بوهایی میاد!
شاکی نگاهش کرد. دخترک دیوانه! باز هم سر کیسهی شوخی را شل کردهبود. مهبان از دیدن قیافهی تویهمش، با همان دهان پر خندهی بدجنسی سر داد که دو طرف گونههای پرش چال افتادند. نوبت عزیز را هم جا نینداخت و رو به پیرزن بیچاره که با سینی پر از استکانهای چای در دهانهی آشپزخانه ایستادهبود، با حالت نمایشی سر خم کرد و دست روی سی*ن*هاش گذاشت.
- درود به مهدعلیا! بهبه! بزنم به تخته هر روز جوونتر و خوشگلتر از دیروز.
به دنبال حرفش خم شد و چند ضربهی آرام روی دستهی چوبی مبل کوبید.
این دختر با خونگرمی و لودهگریهایش همه را مسخ خود میکرد. عزیز که این رفتارهای نوهاش برایش تازگی نداشت، «لا اله الا اللهی» سر داد و به پذیرایی کردن پرداخت.
- این همه کتاب توی اتاقت تلمبار شده، باز خرتوپرت با خودت آوردی؟
ترگل چون ربات شیرینیها را پشت سر عزیز پخش میکرد. مهبان خواست جواب دهد که همان لحظه عاطفه با قیافهای دمغ که به نظر میآمد مربوط به تماسش باشد به سالن بازگشت. ایرج از زیر عینک طبی باریکش، موشکافانه به چهرهی رنگپریده و مکدر همسرش که در لاک خودش بود مینگریست. دختر برونگرایش تندی کنار مادرش نشست و زودتر از او سوال دلش را بر زبان آورد:
- اتفاقی افتاده مامانی؟
عاطفه لبخند مصلحتی بر لب راند و تار موهای مشکی افتاده بر پیشانی بلندش را کنار زد.
- نه عزیزم، من حالم خوبه. مادر یکی از بیمارهام الان داشت باهام صحبت میکرد؛ مثل اینکه دخترش با چاقو سعی کردهبود به خودش آسیب بزنه. باید دوباره بستریش کنن؛ وسواسش داره روزبهروز حادتر میشه.
ترگل با تعجب شیرینیخوری پایهدار را وسط میز شیشهای قرار داد و به قیافههای هراسان و پرافسوس بقیه زل زد. در هر جای دنیا آدمها با مشکلات ریز و درشتشان دست و پنجه نرم میکردند. معلوم نبود آن دختر به چه وضع حقارتی رسیدهبود که میخواست به خودش آسیب بزند؛ شاید هم دیگر انگیزهی زندگی نداشت. پس او چرا تحمل میکرد؟ چه امیدی باعث میشد هر صبح سر ساعت از خواب برخیزد و در مغازهی مرغفروشی حاضر شود؟ این پرسشها گاه و بیگاه به سراغش میآمدند و توضیحی برایشان نداشت. بعد از دقایقی صحبت و نوشیدن چای که با وراجیهای مهبان سپری شد، عزیز اصرار داشت استوار را برای شام نگه دارد.
- الان بساط سفره رو با دخترها آماده میکنیم، به والله بذارم اگه شکم خالی برین.
امیرعلی مخالفت کرد و در جایش نیمخیز شد.
- جوون برازندهایه، کم مردهایی الانه مثلش پیدا میشن که آدم بتونه بهشون اعتماد کنه.
میخواست یکی از شیرینیهای نارگیلی را امتحان کند که با این حرف دست نگه داشت. چند لحظه زمان برد تا بفهمد منظورش با کیست. قلقل سماور و دودی که از دهانهی کوچک قوری گلدار رویش خارج میشد، به روحش رسید و احساسات مبهم درونیاش را به ناکجاآباد فرستاد. در احوالش کنجکاوی به خرج نداد و تکهای از شیرینی را چشید. طعم بینظیری داشت که در دهان حل میشد. عطر دلچسب دارچین و لیمو از لبههای زرین فنجانهای شاهنشان عزیز به بیرون میجهید و همراه با حلاوت داغشان، هوای خفهی آشپزخانه را پر میکرد. عزیز کارش که تمام شد، با سینی نقرهایرنگ درون دستش به سمتش برگشت. لبخند گشادهای نثارش کرد که چین و چروک رخسار تیره و ردیف دندانهای مصنوعیاش نمایان شدند.
- به نظرت مرد خوبیه؟
صدای آهستهاش، چون سرنایی در مغزش نواخته شد. ساکت و متحیر ماند. صورت باد کرده و چشمان گرد شدهاش، تصویر مضحکی از او میساخت. انگار زبانش را با پیچ و مهره به هم وصل کردهبودند. بعد از ثانیهای به خودش آمد و زیر نگاه ریزبین و دقیقش، شیرینیها را بدون نظم و ترتیب داخل ظرف بلورین جا داد.
- کوچهی علیچپ رو اشتباه رفتی دختر!
خون با سرعت زیر گونههایش دوید. کم ماندهبود دو شاخ گنده روی سرش سبز شود. مطمئن بود اگر قدری بماند، پیرزن همینجا عاقد را هم میآورد و کار را یکسره میکند. با برگشتنش به سالن، صدای ناز دخترانهای به گوشش خورد که متعلق به کسی جز مهبان نبود. از دیدنش گل از گلش شکفت و تمام اضطرابش ازبین رفت. دوست ایام تنهاییاش که با بیشیلگی و محبت با او رفتار میکرد و سخاوتمندانه کتابهای غیر درسیاش را در اختیارش میگذاشت تا از آنها استفاده کند. با جعبهی بزرگ درون دستش که معلوم بود سنگین است و به زور حملش میکند، جلو آمد. تصویر هیکل کوچک و لاغرش، در برابر کارتن بزرگ روی دستانش که به نظر درونش پر از کتاب و کاغذ بود، لبخندی میهمان لبانش کرد. مهبان با دیدن مرد غریبه و جوانی که کنار پدرش نشستهبود، ابروهای کمانی و پرش بالا پریدند. امیرعلی زودتر از دخترک به خودش آمد و محترمانه خودش را معرفی کرد. مهبان بعد از اینکه کمی قد و قواره مرد را آنالیز کرد، لبخند ژکوندی روی لبان قلوهای ماتیکیاش که به رنگ کالباسی بود نشست. جعبه را کنار ستون نزدیک آشپزخانه گذاشت. در حالی که شال آبی آسمانیاش را روی موهای لَخت مشکیاش مرتب میکرد، خیلی شیک و خرامان جلو آمد و مفصل و افراطگونه با استوار احوالپرسی کرد. قیافه نمکین و شرقیاش او را عجیب شبیه هندیها نشان میداد. به او که رسید، چشمان سیاه درشتش که رگههای قهوهای داشت، از شیطنت برق زد. پیشتر آمد و شیرینی از داخل ظرف برداشت.
- یه بوهایی میاد!
شاکی نگاهش کرد. دخترک دیوانه! باز هم سر کیسهی شوخی را شل کردهبود. مهبان از دیدن قیافهی تویهمش، با همان دهان پر خندهی بدجنسی سر داد که دو طرف گونههای پرش چال افتادند. نوبت عزیز را هم جا نینداخت و رو به پیرزن بیچاره که با سینی پر از استکانهای چای در دهانهی آشپزخانه ایستادهبود، با حالت نمایشی سر خم کرد و دست روی سی*ن*هاش گذاشت.
- درود به مهدعلیا! بهبه! بزنم به تخته هر روز جوونتر و خوشگلتر از دیروز.
به دنبال حرفش خم شد و چند ضربهی آرام روی دستهی چوبی مبل کوبید.
این دختر با خونگرمی و لودهگریهایش همه را مسخ خود میکرد. عزیز که این رفتارهای نوهاش برایش تازگی نداشت، «لا اله الا اللهی» سر داد و به پذیرایی کردن پرداخت.
- این همه کتاب توی اتاقت تلمبار شده، باز خرتوپرت با خودت آوردی؟
ترگل چون ربات شیرینیها را پشت سر عزیز پخش میکرد. مهبان خواست جواب دهد که همان لحظه عاطفه با قیافهای دمغ که به نظر میآمد مربوط به تماسش باشد به سالن بازگشت. ایرج از زیر عینک طبی باریکش، موشکافانه به چهرهی رنگپریده و مکدر همسرش که در لاک خودش بود مینگریست. دختر برونگرایش تندی کنار مادرش نشست و زودتر از او سوال دلش را بر زبان آورد:
- اتفاقی افتاده مامانی؟
عاطفه لبخند مصلحتی بر لب راند و تار موهای مشکی افتاده بر پیشانی بلندش را کنار زد.
- نه عزیزم، من حالم خوبه. مادر یکی از بیمارهام الان داشت باهام صحبت میکرد؛ مثل اینکه دخترش با چاقو سعی کردهبود به خودش آسیب بزنه. باید دوباره بستریش کنن؛ وسواسش داره روزبهروز حادتر میشه.
ترگل با تعجب شیرینیخوری پایهدار را وسط میز شیشهای قرار داد و به قیافههای هراسان و پرافسوس بقیه زل زد. در هر جای دنیا آدمها با مشکلات ریز و درشتشان دست و پنجه نرم میکردند. معلوم نبود آن دختر به چه وضع حقارتی رسیدهبود که میخواست به خودش آسیب بزند؛ شاید هم دیگر انگیزهی زندگی نداشت. پس او چرا تحمل میکرد؟ چه امیدی باعث میشد هر صبح سر ساعت از خواب برخیزد و در مغازهی مرغفروشی حاضر شود؟ این پرسشها گاه و بیگاه به سراغش میآمدند و توضیحی برایشان نداشت. بعد از دقایقی صحبت و نوشیدن چای که با وراجیهای مهبان سپری شد، عزیز اصرار داشت استوار را برای شام نگه دارد.
- الان بساط سفره رو با دخترها آماده میکنیم، به والله بذارم اگه شکم خالی برین.
امیرعلی مخالفت کرد و در جایش نیمخیز شد.
آخرین ویرایش: