جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [زخمه‌ی خُلقان] اثر «لیلا مرادی نویسنده افتخاری انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Leila Moradi با نام [زخمه‌ی خُلقان] اثر «لیلا مرادی نویسنده افتخاری انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 27,820 بازدید, 256 پاسخ و 75 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [زخمه‌ی خُلقان] اثر «لیلا مرادی نویسنده افتخاری انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Leila Moradi
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Leila Moradi
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
690
14,879
مدال‌ها
4
بخار عینک نزدیک‌بین فریم مشکی‌اش را با گوشه‌ی روسری سنتی منگوله‌دارش زدود. در حینی که برمی‌خاست، صحبت را به سوی دیگری کشاند:
- جوون برازنده‌ایه، کم مردهایی الانه مثلش پیدا میشن که آدم بتونه بهشون اعتماد کنه.
می‌خواست یکی از شیرینی‌های نارگیلی را امتحان کند که با این حرف دست نگه داشت. چند لحظه زمان برد تا بفهمد منظورش با کیست. قل‌قل سماور و دودی که از دهانه‌ی کوچک قوری گل‌دار رویش خارج میشد، به روحش رسید و احساسات مبهم درونی‌اش را به ناکجا‌آباد فرستاد. در احوالش کنجکاوی به خرج نداد و تکه‌ای از شیرینی را چشید. طعم بی‌نظیری داشت که در دهان حل میشد. عطر دلچسب دارچین و لیمو از لبه‌های زرین فنجان‌های شاه‌نشان عزیز به بیرون می‌جهید و همراه با حلاوت داغشان، هوای خفه‌ی آشپزخانه را پر می‌کرد. عزیز کارش که تمام شد، با سینی نقره‌ای‌رنگ درون دستش به سمتش برگشت. لبخند گشاده‌ای نثارش کرد که چین و چروک رخسار تیره و ردیف دندان‌‌های مصنوعی‌اش نمایان شدند.
- به نظرت مرد خوبیه؟
صدای آهسته‌اش، چون سرنایی در مغزش نواخته شد. ساکت و متحیر ماند. صورت باد کرده‌ و چشمان گرد شده‌اش، تصویر مضحکی از او می‌ساخت. انگار زبانش را با پیچ و مهره به هم وصل کرده‌بودند. بعد از ثانیه‌ای به خودش آمد و زیر نگاه ریزبین و دقیقش، شیرینی‌ها را بدون نظم و ترتیب داخل ظرف بلورین جا داد.
- کوچه‌ی علی‌چپ رو اشتباه رفتی دختر!
خون با سرعت زیر گونه‌هایش دوید. کم مانده‌بود دو شاخ گنده روی سرش سبز شود. مطمئن بود اگر قدری بماند، پیرزن همین‌جا عاقد را هم می‌آورد و کار را یک‌سره می‌کند. با برگشتنش به سالن، صدای ناز دخترانه‌ای به گوشش خورد که متعلق به کسی جز مهبان نبود. از دیدنش گل از گلش شکفت و تمام اضطرابش ازبین رفت. دوست ایام تنهایی‌اش که با بی‌شیلگی و محبت با او رفتار می‌کرد و سخاوتمندانه کتاب‌های غیر درسی‌اش را در اختیارش می‌گذاشت تا از آن‌ها استفاده کند. با جعبه‌‌ی بزرگ درون دستش که معلوم بود سنگین است و به زور حملش می‌کند، جلو آمد. تصویر هیکل کوچک و لاغرش، در برابر کارتن بزرگ روی دستانش که به نظر درونش پر از کتاب و کاغذ بود، لبخندی میهمان لبانش کرد. مهبان با دیدن مرد غریبه و جوانی که کنار پدرش نشسته‌بود، ابروهای کمانی و پرش بالا پریدند. امیرعلی زودتر از دخترک به خودش آمد و محترمانه خودش را معرفی کرد. مهبان بعد از این‌که کمی قد و قواره مرد را آنالیز کرد، لبخند ژکوندی روی لبان قلوه‌ای ماتیکی‌اش که به رنگ کالباسی بود نشست. جعبه را کنار ستون نزدیک آشپزخانه گذاشت. در حالی که شال آبی آسمانی‌اش را روی موهای لَخت مشکی‌اش مرتب می‌کرد، خیلی شیک و خرامان جلو آمد و مفصل و افراط‌گونه با استوار احوال‌پرسی کرد. قیافه‌ نمکین و شرقی‌اش او را عجیب شبیه هندی‌ها نشان می‌داد. به او که رسید، چشمان سیاه درشتش که رگه‌های قهوه‌ای داشت، از شیطنت برق زد. پیش‌تر آمد و شیرینی از داخل ظرف برداشت.
- یه بوهایی میاد!
شاکی نگاهش کرد. دخترک دیوانه! باز هم سر کیسه‌ی شوخی را شل کرده‌بود. مهبان از دیدن قیافه‌ی توی‌همش، با همان دهان پر خنده‌ی بدجنسی سر داد که دو طرف گونه‌های پرش چال افتادند. نوبت عزیز را هم جا نینداخت و رو به پیرزن بیچاره که با سینی پر از استکان‌های چای در دهانه‌ی آشپزخانه ایستاده‌بود، با حالت نمایشی سر خم کرد و دست روی سی*ن*ه‌اش گذاشت.
- درود به مهدعلیا! به‌به! بزنم به تخته هر روز جوون‌تر و خوشگل‌تر از دیروز.
به دنبال حرفش خم شد و چند ضربه‌ی آرام روی دسته‌ی چوبی مبل کوبید.
این دختر با خون‌گرمی و لوده‌گری‌هایش همه را مسخ خود می‌کرد. عزیز که این رفتارهای نوه‌اش برایش تازگی نداشت، «لا اله الا اللهی» سر داد و به پذیرایی کردن پرداخت.
- این همه کتاب توی اتاقت تلمبار شده، باز خرت‌و‌پرت با خودت آوردی؟
ترگل چون ربات شیرینی‌ها را پشت سر عزیز پخش می‌کرد. مهبان خواست جواب دهد که همان لحظه عاطفه با قیافه‌ای دمغ که به نظر می‌آمد مربوط به تماسش باشد به سالن بازگشت. ایرج از زیر عینک طبی باریکش، موشکافانه به چهره‌ی رنگ‌پریده و مکدر همسرش که در لاک خودش بود می‌نگریست. دختر برون‌گرایش تندی کنار مادرش نشست و زودتر از او سوال دلش را بر زبان آورد:
- اتفاقی افتاده مامانی؟
عاطفه لبخند مصلحتی بر لب راند و تار موهای مشکی افتاده بر پیشانی بلندش را کنار زد.
- نه عزیزم، من حالم خوبه. مادر یکی از بیمارهام الان داشت باهام صحبت می‌کرد؛ مثل این‌که دخترش با چاقو سعی کرده‌بود به خودش آسیب بزنه. باید دوباره بستریش کنن؛ وسواسش داره روزبه‌روز حادتر میشه.
ترگل با تعجب شیرینی‌خوری پایه‌دار را وسط میز شیشه‌ای قرار داد و به قیافه‌های هراسان و پرافسوس بقیه زل زد. در هر جای دنیا آدم‌ها با مشکلات ریز و درشتشان دست و پنجه نرم می‌کردند. معلوم نبود آن دختر به چه وضع حقارتی رسیده‌بود که می‌خواست به خودش آسیب بزند؛ شاید هم دیگر انگیزه‌‌ی زندگی نداشت. پس او چرا تحمل می‌کرد؟ چه امیدی باعث میشد هر صبح سر ساعت از خواب برخیزد و در مغازه‌ی مرغ‌فروشی حاضر شود؟ این پرسش‌ها گاه و بی‌گاه به سراغش می‌آمدند و توضیحی برایشان نداشت. بعد از دقایقی صحبت و نوشیدن چای که با وراجی‌های مهبان سپری شد، عزیز اصرار داشت استوار را برای شام نگه دارد.
- الان بساط سفره رو با دخترها آماده می‌کنیم، به والله بذارم اگه شکم خالی برین.
امیرعلی مخالفت کرد و در جایش نیم‌خیز شد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
690
14,879
مدال‌ها
4
- باشه برای یه وقت دیگه حاج‌خانوم، بیشتر از این مزاحمتون نمی‌شم.
کمی در رفتن مکث کرد. سرش به سمت چپ چرخید. مهبان سعی داشت کار با موبایل اندروید را به دخترک یاد دهد و ترگل هم با دقت به راهنمایی‌هایش گوش می‌داد؛ اصلاً حواسش به این سمت نبود. چشم از او گرفت و ایستاده با آقاایرج دست داد.
- از آشناییتون خیلی خوشحال شدم. ایشاالله یه وقت دیگه مزاحم میشم.
دستش را محکم و گرم فشرد. ترگل، مثل کسانی که ناگهان از خواب می‌پرند، گوشی را رها کرد و از جا پرید. برای بدرقه تا ایوان رفت. امیرعلی بعد از این‌که کفش‌هایش را پوشید، بالای پله‌ها کمر راست کرد. موقعی که می‌خواست از دخترک خداحافظی کند، برای لحظه‌ای نگاهشان به‌ هم قفل شد. از درخشش چشمانش، گرمایی به جان سرمازده‌‌ی ترگل لمید که خودسرانه راه قلبش را طی کرد. پشت تیله‌های براق مرد حرف‌های نخوانده‌ای رژه می‌رفت که تا ترگل خواست جست‌و‌جویشان کند و بخواند، مثل نوشته‌ی روی شیشه‌ی نمناک محو شد و سیاهی غلیظ و مرموزی جایش را گرفت. بعد از رفتنش، عاطفه و بقیه مدام از محسنات و اخلاق استوار تعریف می‌کردند که برایش تعجب‌برانگیز بود. مشغول جمع‌آوری بشقاب‌های کثیف پذیرایی شد. مهبان در حالی که ظرف شیرینی را از روی میز برمی‌داشت، گفت:
- گمونم استوار از ترگل‌جون خوشش اومده‌.
یک آن به خود لرزید. پاهایش وسط سالن میخکوب شدند. عاطفه به دخترکش تشر رفت:
- مهبان! الان وقت این حرف‌ها نیست.
قلبش یخ زد. انگار مهر تأییدی بر حدسیاتش کوبیدند. پس تعقیب‌های این چند وقت اخیر و رفت‌وآمدش، چنین دلیلی داشت! مغزش مثل ریل کهنه و خرابی می‌ماند که بعد از سال‌ها، ناگهان قطاری با سرعت و سوت‌کشان از رویش رد شده‌‌بوو. تنها کسی که در جمع، از جمله‌ی مهبان خوشنود به نظر می‌رسید و به قول معروف با دمش گردو می‌شکست، آقا‌ایرج بود و خب علتش هم واضح بود؛ به هر حال دوست نداشت دردسری وبال خانواده‌اش باشد. ذهن متوهمش در این شرایط همه‌چیز را جور دیگری برای خود ارزیابی می‌کرد. در مقابل نگاه‌‌هایشان، با غیظ تکانی به تن سنگینش داد. عاطفه به طرفش آمد و دستش را گرفت.
- مهبان شوخی کرد، تو که جدی نگرفتی هان؟
لحن پر استهزای آقاایرج، در حالی که کانال‌های تلویزیون را بالا و پایین می‌کرد، از انتهای سالن آمد.
- ایشاالله که جدی باشه.
کلمات، شبیخونی بودند که بند‌بند وجودش را به تاراج می‌بردند. آتش گرفت. نگاه بغض‌آلود و اشکی‌اش را به عاطفه‌ای که آماده‌ی توپیدن به شوهرش بود دوخت. زهرخندی کنج لبش چسبید.
- شاید هم راست بگه.
با گفتین این حرف نماند و به سوی پناهگاه تنهایی‌اش شتافت. چیزی مثل سم درون قلب جوشانش داشت حل میشد که نمی‌دانست پادزهرش را باید از کجا بیابد. تنها عکسی که از خانواده‌اش داشت را از زیر بالش برداشت. اشک‌هایش روی گونه‌اش رقصیدند.
- چرا رفتین؟ یه‌خرده هم به من فکر نکردین؟ نگفتین دخترتون میون یه مشت غریبه چطوری باید زندگی کنه؟
گریه‌اش اوج گرفت و به هق‌هق افتاد. حال غریبی داشت. این روزها تلنگری کافی بود که او را به‌هم بریزد. درد بی‌کسی و سربار بودن علاجی نداشت و او ناگریز از این زجر اجباری باید می‌سوخت و دم نمی‌زد. آن شب هم مثل باقی شب‌ها، غم و محنت دیرینه‌اش در بسترش سرید و با تازیانه‌ی آتشینش روح و قلبش را سوزاند. آن‌قدر با امواج روانی نابسامانش درگیری داشت که استوار و حرف‌های مهبان از یادش رخت بر بستند و گویا در آب نمکی خوابیدند.
***
نور تیربرق‌های حاشیه‌ی جاده و چراغ‌های روشن و رنگین میوه‌فروشی که آن‌ور خیابان قرار داشت، تاریکی اول صبح را کاهش می‌داد. نزدیک مغازه بود که اتومبیل استوار را کنار جدول دید. همیشه او زودتر از عمو موسی مغازه را باز می‌کرد. می‌گویند مار از پونه بدش می‌آید در لانه‌اش سبز می‌شود، حکایت این روزهای او بود. مثل این‌که از دستش خلاصی نداشت. نادیده‌اش گرفت و کرکره‌ی مغازه را بالا داد. امیرعلی، دقیقاً دو ساعتی همان‌جا ماند و کشیک داد. کم‌کم صاحب مغازه هم مشکوک شده‌بود. ترگل که از این وضعیت راضی به نظر نمی‌رسید، یک کبریت نیاز داشت تا منفجر شود. حرص‌آلود کارتن‌‌ خالی را کناری گذاشت و از مغازه خارج شد. با قدم‌های بلندی خودش را به اتومبیل رساند و محکم به پنجره‌ی جلویی‌اش ضربه زد. دیری نپایید که شیشه پایین آمد. امیرعلی در حالی که ماسک آبی‌اش را از جلوی بینی و دهانش پایین می‌آورد، دستی به گوشه‌ی چشم سمت راستش کشید تا سوزشش بخوابد. دخترک با کنجکاوی به قیافه‌ی بیمار و زردش نگاه افکند. از کت پشمی که در این هوای خوب و ملایم بر تن داشت، نتیجه گرفت که سرما خورده‌است. علی‌الخصوص که زمان سلام گفتن هم صدایش به زور درمی‌آمد و تودماغی صحبت می‌کرد. کمی دلش به حالش سوخت، اما در ظاهر نشان نداد و اخم به چهره نشاند.
- این‌جا محل کارمه، نمی‌خوام از دستش بدم. به شما نمی‌خوره مزاحم باشین، پس لطفاً برین تا شر نشده.
نفس‌نفس می‌زد. تا حدالامکان سعی می‌کرد صدایش بالا نرود که جلب توجه نشود. مرد مقابلش، به نظر با افکارش در جنگ و کشمش بود. چنان کند و عمیق انگشت روی استخوان صاف بینی‌اش کشید که کامل پریشانی‌اش حس شد.
- چند دقیقه وقتتون رو بهم بدین، اجازه‌اش رو از صاحب‌کارتون می‌گیرم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
690
14,879
مدال‌ها
4
از همان روز اولی که در آبادی او را دید و شناخت، فهمید که در زبان‌نفهمی و سماجت نظیر ندارد.
- باور کنین کارم واجبه، وگرنه مجبور نبودم این موقع صبح برای دیدنتون بیام.
یک تای ابرویش بالا رفت. نتوانست دست رد به سی*ن*ه‌اش بزند. لابد کار مهمی داشت که با این وضع و اوضاعش تا این‌جا آمده‌بود. همین سکوتش موجب گشت امیرعلی به خود جرئت دهد و از اتومبیل پیاده شود. ترگل سریع کناری ایستاد تا راهش باز شود. به قد و قامت ورزیده‌اش از پشت خیره شد. باد ملایمی که از میان شاخه‌های عریان درختان می‌آمد، لبه‌های کت پشمی‌‌اش را تکان می‌داد. چروک موها و شلوار مشکی کتانش که روی پاچه‌های تنگش کمی گرد و خاک به چشم می‌خورد، گواه این نکته بود که با عجله آماده شده‌است. نگاه ریز شده‌اش، از او که با عمو موسی صحبت می‌کرد برداشته نمی‌شد. صدای برخورد کفش‌هایی که روی سنگ‌فرش بغل خیابان ساییده میشد، افکارش را به بی‌راهه راند. برگ‌های زرد و نارنجی کف آسفالت، زیر پاشنه‌ی مخفی و زبر کفش‌هایش تکه‌تکه می‌شدند. سر بالا آورد. حالش چندان روبه‌راه به نظر نمی‌رسید. نمی‌دانست به خاطر سرماخوردگی‌اش بود یا چیز دیگر که اشتیاق هم‌کلام شدن را از او می‌گرفت. بی‌آن‌که چیزی بگوید، درب سمت راننده را گشود و اشاره کرد بنشیند. ترگل تا دورش را کمی خلوت دید، شتابان درب سمت شاگرد را باز کرد و روی صندلی روشن طوسی‌اش جا گرفت. رایحه‌ی شیرین عنبر و عود فضای دلباز و بزرگ داخل را مزین می‌کرد‌. نگاه دقیقش به هر سو می‌چرخید و حواسش پی حرکت اتومبیل نبود‌. به خود آمد و دید دارند از آن خیابان دور می‌شوند. ناخودآگاه احساس خطر کرد. اخم‌آلود و تیز به طرفش سر چرخاند.
- داری کجا میری؟
اینکه فعل‌ها را هم جمع نمی‌بست حاکی از تشنج درونی‌اش داشت. امیرعلی در حالی که حواسش پی رانندگی بود، نیم‌نگاه اجمالی حواله‌اش کرد.
- نگران نباشین، گفتم شاید دلتون نخواد کسی شما رو بشناسه و متوجه بشن سوار ماشین یه مرد غریبه شدین.
گویی آب سردی بر التهاب درونش پاشیدند. دم عمیقی کشید و مقنعه‌اش را درست کرد. خوب بود که در این باره شعورش می‌رسید، هر چند استرسش هنوز پابرجا بود. بعد از پنج دقیقه، نزدیک یک مغازه‌ی بسته نگه داشت و اتومبیل را خاموش کرد. جای درست و درمانی در اطراف پیدا نبود؛ این شهر یک پارک داشت که آن هم به گفته‌ی عاطفه پاتوق اراذل و خلاف‌کار بود. باید می‌فهمید حرف حساب این مرد چیست. به طرفش برگشت و یک ابروی پرپشتش را بالا داد.
- خب بفرمایید، سرتاپا گوشم.
تمام اندام‌های بدن امیرعلی درد می‌کردند و سرش روی گردنش سنگینی می‌کرد. ماسکش را بالا داد، ادراکش می‌گفت این‌طوری حرف‌های پنهان درونش در خفا می‌ماند. صورت دخترک را کاوید. گونه‌هایش دیگر مثل سابق پر و برجسته نبودند. پیوند ابروهای نامرتب و پشت لب سبز شده‌اش چهره‌اش را بسته و عصبی جلوه می‌داد. هنوز کمی شک داشت که راهش درست است یا نه. مثل همیشه به خدا توکل کرد تا شک و تردید از ذهنش بیرون بروند. سرانگشتانش آرام روی فرمان ضرب گرفتند. بعد از کمی وقفه، بالاخره زبان به کلام گشود:
- چطوری میشه که اون گره وسط ابروتون پاک بشه؟
دخترک تعجب کرد. داشت دستش می‌انداخت؟
- یعنی چی؟ من رو آوردین این‌جا که این رو بهم بگین؟
سری به طرفین تکان داد. ترگل از چین گوشه‌ی چشمان مرد، لبخند ندیده‌اش را حس کرد.
- انتظار چنین پاسخی رو داشتم‌‌.
امیرعلی گاهی چون بچه‌‌ای با خود خیال می‌کرد که اگر یک‌بار دیگر دخترک تندی کند و به او بتوپد، قید عهد و قرارش را بزند و پی کار خودش برود؛ اما چه سود که عقل و منطقش پی این نشانه‌ها نمی‌رفتند. در آن‌سو، ترگل طاقت ساکت بودن استواری که چنین اراجیفی را تحویلش می‌داد نداشت.
- باید برم مغازه، دیر میشه.
کلام کوبنده‌ و محکمش جان را از تنش ربود.
- دیر نمیشه. هنوز حرفم تموم نشده.
شوکه به طرفش چرخید. امروز پاک به سرش زده‌بود. میانجی‌گر جنگ و پیکار دو ابرویش، خط‌های باریکی بودند که طفلکی‌ها، فشرده و در هم تنیده، ممکن بود بریده شوند‌. امیرعلی بعد از لحظه‌ای پوفی کشید و بند ماسکش را از دور گوش‌هایش برداشت. دست دراز کرد و بطری آبی که روی داشبورد ول شده‌بود را برداشت و یک‌نفس محتویات درونش را سر کشید. بوی مانده می‌داد، اما گلوی سوزانش را تر می‌کرد. دست بر پشت گردنش رساند و عضلات گرفته‌اش را مالید.
- ببینین ترگل‌خانم، می‌دونم سرنوشت باهاتون خوب تا نکرده، می‌دونم زخم‌هایی زیادی خوردین؛ ولی این دلیل نمیشه حق زندگی رو از خودتون بگیرین.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
690
14,879
مدال‌ها
4
نخواست ادامه‌اش را بشنود، آرام غرید:
- برین سر اصل مطلب.
چنگ بین موهایش انداخت و به روبه‌رو خیره ماند. واژه‌ها چون لقمه‌ای سفت و سنگین، به اجبار در دهانش جویده می‌شدند. اسیر یک دوگانگی شده‌بود که شک و دو دلی را در کمینش نگه می‌داشت. بعد از اندکی این‌پا و آن‌پا کردن، پلک روی هم فشرد و دل به دریا زد.
- باهام ازدواج کنین.
گویی کوهی از سنگ‌واره روی سر دخترک آوار شد. چنان متحیر گردنش را بالا آورد که تَرَق صدا داد. باید حدسش را می‌زد که پایان این همه مقدمه‌چینی به این نقطه ختم خواهد شد؛ اما هر چقدر سعی می‌کرد نمی‌توانست هضمش کند و به بن‌بست می‌خورد. خنده‌اش گرفت، یک خنده‌ی ناباور، آن‌قدر که اشک از چشمانش غلتید. امیرعلی با اخمی که تا اواسط پیشانی‌اش گسترش می‌یافت، به ترگل می‌نگریست. انتظار نداشت که با چنین واکنشی مواجه شود؛ فکر می‌کرد طبق معمول با عتاب و غضب به سمتش حمله‌ور می‌شود. اندکی بعد، لب‌های دخترک با هم تلاقی کردند. آب بینی‌اش را بالا کشید.
- حتماً... حتماً شوخیتون گرفته.
گره عمیق سگرمه‌هایش کمی باز شد.
- یه نظامی هیچ‌وقت شوخی نمی‌کنه.
تعجبش ازبین رفت. احتمالاً درجه‌ی بالای تبش روی مغزش اثر کرده‌بود که برای خودش هذیان می‌بافت. از رفت‌و‌آمدهای اخیر و نوع برخوردش با او پیغامی به ذهنش رسیده‌بود، اما شنیدنش حس دیگری داشت. زبانش تپق می‌زد، کلمات بی‌جانش کج و معوج روی زبانش می‌لغزیدند:
- هیچ... هیچ معمول... .
آب دهانش را قورت داد و حرفش را اصلاح کرد:
- هیچ معلومه چی میگین؟ غیر ممکنه!
امیرعلی فرمان را بین انگشتان خیس از عرقش فشرد. نمی‌دانست چرا هنوز هم احساس سنگینی می‌‌کرد. دیگر زمان پا پس کشیدن هم نبود؛ خشت اول که گذاشته میشد، نمی‌توانست همین‌طور کار را نصفه بگذارد. فکری از ذهنش عبور کرد. بدیهی بود قفل پاره شدن بندی که او را به گذشته دخیل می‌بست، تنها با ازدواج کلید می‌خورد و نمی‌توانست این حقیقت را کتمان کند. ترگل هم جور دیگری شکست خورده‌بود و می‌توانستند زوج مناسبی برای هم بشوند. با نفس عمیق و صداداری بر خودش تسلط یافت و بعد، آن حرف‌هایی که بارها در خلوت با خود تمرین کرده‌بود را عین طوطی سخن‌گو تکرار نمود:
- من جوون هجده‌ساله نیستم که از سر تب زودگذر زن زندگیم رو انتخاب کنم، نه اون دوره‌ها رو خیلی وقته پاس کردم. سی‌سالمه، با فکرم تصمیم گرفتم که جلو اومدم.
حالت دخترک مثل کسی بود که یک‌ساعت درباره‌ی فیزیک برایش صحبت کنند و او هم چیزی نفهمد. طنین نجوای خفه‌ای که هنوز هم صلابت خودش را داشت، در بطن گوشش بانگ دل‌نشینی می‌نواخت.
- زندگی رو سخت نگیرین، واسه خوشبخت شدن نمی‌شه همه چیز رو مهیا کرد.
این تکه‌ی آخر جمله، در مغز امیرعلی پاندول‌وار تاب خورد. ترگل انگار در یک خواب سنگین گیر افتاده‌بود که از گزندش نمی‌توانست نجات یابد. حرف‌های استوار چون اسیدی روح و جان مرده‌اش را می‌سوزاند و به جایش چشمه‌ی گرم و نورانی‌ای در برهوت ترس و انزوایش جاری می‌‌ساخت.
- این رو بدونین که خدا به اندازه‌ی تحمل هر کسی واسش مصیبت می‌فرسته. آدم می‌شکنه، روی زمین می‌افته، ولی دوباره سرپا میشه. اگه قرار باشه همه‌چیز وفق مرادمون باشه و یه مسیر صاف رو بریم دیگه زندگی کردن هیچ اشتیاقی نداره.
یادش آمد که در گذشته چقدر به دنبال آمال و آرزوهایش دوید. با داشتن خانواده‌ای که حال حسرت وجودشان را می‌کشید، سوی ستاره‌ی پوشالی‌ای که همیشه سرابش را می‌دید، داشته‌هایش را پس فرستاد و روزگارش را با گلایه و لجبازی سپری کرد. سرانجام آدم‌های باارزشی که برایش مانده‌بودند هم از دستش رفتند. استوار راست می‌گفت، وقتی همه‌چیز فراهم و گل و بلبل باشد و بی‌دغدغه روزها را یکنواخت طی کنی، شور تلاش و زندگی کردن از درون آدمی چمدان می‌بندد و آن شخص تبدیل به درخت پوک و تهی می‌شود که زخمه‌های آتش و تبر خیلی زود ریشه‌اش را می‌خشکاند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
690
14,879
مدال‌ها
4
باقی سخنانش، افکار ذهنش را عقب راند. شش‌دانگ حواسش را جمع کرد.
- زندگی من هم گل و بلبل نبود؛ یه دختری رو چند سال دوست داشته باشی و خواستگاریش بری، بعد بیارنت توی این جهنم و دستت از همه‌جا کوتاه باشه که سرآخر کنار یکی دیگه ببینیش.
با تأثر به چشمان غمگینش که انگار در دوردست‌ها دنبال چیزی می‌گشت زل زد.
- می‌دونی کجای قضیه دردناکه؟
در خلسه‌ی خودش مرتعش و آرام حرف می‌زد. ترگل سری به معنای ندانستن تکان داد که تلخ خندید و دست بر صورت تب‌دار و اصلاح‌‌ شده‌اش کشید.
- که یکی از روی دشمنی نقشه بچینه تا این‌جا موندگار بشی، که رفیق قدیمیت نقره‌داغت کنه.
از حالتش گمان برد که هنوز هم عاشقش است. در ذهنش چهره‌ی آن دختر را زیبا مجسم کرد. به حتم آن‌قدری خوب و محبوب بود که استوار این‌چنین با حسرت و اندوه درباره‌اش حرف می‌زد. پس چرا سراغ او آمد؟ یادآور معشوق قدیمی‌اش هم نبود که دلش را جایی بگذارد. سر پایین انداخت. به ناخن‌های دستانش که ناهمسانی اندازه‌شان توی ذوق می‌زد چشم دوخت. گویی استوار به راز دلش پی برد که سمتش متمایل شد و یک دستش را بالای صندلی‌اش گذاشت. در این وضع دخترک احساس گرمای شدیدی می‌کرد و معذب بود.
- راه من و اون خیلی وقته از هم جدا شده. ضربه خوردم، ولی کم نیاوردم.
زیر سنگینی نگاهش گویی میان اقیانوسی شگرف و عمیق حل میشد. می‌خواست به نوعی از این موقعیت دشوار بگریزد، اما موج‌ها اجازه نمی‌دادند. انگشتانش را درهم قفل کرد و با اکراه دهان باز کرد:
- من یه بار ازدواج کردم؛ جدا از اون، هنوز دهنم بوی خون میده، نمی‌تونم به این چیزها فکر کنم... .
تندی سر بالا گرفت و افزود:
- اصلاً خونواده‌ی شما راضی نمی‌شن!
دخترک به هر ریسمانی چنگ می‌انداخت که او را دَک کند و نمی‌دانست این بهانه‌‌ها حس واقعی‌اش را لو می‌دهد.
- نگران نباشین، زمینه‌اش رو خودم ترتیب میدم. این رو بدونین که خونواده‌ی من به نظرم احترام می‌ذارن، پس ازتون می‌خوام راجع‌به پیشنهادم خوب فکر کنین؛ عجولانه تصمیم نگیرین.
باید اقرار می‌‌کرد که منهای قیافه‌ی گیرایش، صبور و با متانت رفتار می‌کرد و برخلاف مردانی که تا به این سن دور خود دیده‌بود، مستبد و زورگو نبود. از شیشه‌ی جلو، به گنبد امام‌زاده‌ای که میان توده‌های خاکستری ابرها محو دیده میشد، نگاه انداخت. گل‌دسته‌های زرینش، چون خطوط باریک و نورانی‌ای در مه سوسو می‌زدند. هیچ فکر نمی‌کرد چرخ گردان دنیا روزی چنان بچرخد که استوار رو در رویش از او خواستگاری کند. معاشرت با او جای آن‌که به دره‌ی ناامنی پرتش کند، بال اطمینانی به شانه‌های خالی‌اش می‌بخشید و احساساتش را به پرواز درمی‌آورد تا شهامت کوچ کردن در مسیر بیگانه‌‌ی مقابلش را پذیرا باشد؛ هر چند که نداند دقیق چه حوادث و مقصدی در انتظارش است.
***
وقتی نرگس‌خانم پای تلفن فشارش افتاد، طلعت‌خانم جلدی به عروسش زنگ زد تا به آن‌جا بیاید. فاطمه محض رسیدن، سریع از اتومبیل پیاده شد. به صدا زدن‌های مهران محل نداد و خودش را به خانه‌‌ی پدرشوهرش رساند. انگشتش از روی زنگ کنار نمی‌رفت، هم‌زمان نوک کفشش را تند و عصبی روی زمین می‌کوبید.
- وای! چرا در رو وا نمی‌کنن؟!
همان لحظه مهران از پشت رسید و کنار همسرش ایستاد.
- بی‌خودی واسه خودت استرس نتراش، اصلاً متوجه‌ی وضعیتت هستی؟
با صدای تیک دروازه، فاطمه در جواب لحن آمرانه‌ی مردی که جدی و نگران خیره‌اش بود، نفس پرحرصی کشید و سراسیمه وارد حیاط شد. قرار بود همین امشب دو خانواده‌ را دعوت کنند و خبر وجود جنینی را اعلام بنمایند که همین دو روز پیش به ماهیتش پی برده‌بودند. پله‌های ایوان را یکی دو تا گذرانید و به افتادن چادرش هم توجهی نشان نداد.
- مامان... خاله... کجایین شما؟
پا که در خانه گذاشت، خاله‌طلعت را با لیوان آب‌قند بالای سر مادرش دید. زانوهایش توان حرکتی نداشتند. آن چند قدم فاصله را به سختی طی کرد و حیران خودش را به زن دوست‌داشتنی‌اش که رنگ به رخ نداشت رساند.
- دردتون به سرم، چتون شده؟
چند ثانیه بعد، مهران هم آمد و به جمعشان پیوست. طلعت‌خانم روی زمین نشست و شانه‌های نرگس‌خانم را مالید.
- بهش مسکن دادم مادر، چیزی نیست.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
690
14,879
مدال‌ها
4
فاطمه نمی‌فهمید، برای هیچی که به این حال و روز نیفتاده‌بود. مضطرب و دستپاچه دستان لاغر مادرش را بین سرانگشتانش فشرد؛ از سردی‌‌شان جا خورد.
- رنگش سفید شده، دست‌هاش یخ زدن. مهران ببریمش دکتر.
گریه‌اش گرفت. نرگس‌خانم از گوشه‌ی چشم دخترش را نظاره کرد. پلک‌هایش تند و متوالی می‌پریدند.
- می‌خواد توی در و همسایه آبرومون رو ببره!
نمی‌فهمید از چه حرف می‌زند. علامت سوال بزرگی روی سرش نصب بود. نرگس‌خانم مشت بی‌حالی به ران لاغرش کوبید و گهواره‌وار خودش را تکان داد:
- ای خدا! این دیگه چه مصیبتی بود؟
فاطمه هاج و واج به مادرش که دست و پا شکسته، شرح از اصل ماجرا می‌داد خیره شد. از فرط حیرت زبان در دهانش نمی‌جنبید. نمی‌توانست در عقلش بگنجاند که امیرعلی این‌قدر سریع و نابه‌هنگام با یک دختر غریبه که از قضا معلوم نبود از چه خانواده‌ای است می‌خواهد ازدواج کند. برایش قابل‌ درک نبود. مهران عقیده داشت کار درستی کرده و جای شکر دارد که به خودش آمده‌است؛ اما او قضیه را نرمال تلقی نمی‌کرد، باید ته‌توی قضیه را درمی‌آورد. در همان حوالی تلفنش زنگ خورد. با دیدن شماره‌ی ماه‌بانو، ترجیح داد خودش صحبت نکند و موبایل را دربست به مهران سپرد. طلعت‌خانم که برای کاری به آشپزخانه رفت، فاطمه لیوان آب‌قند را جلوی لب‌های نازک و بی‌رنگ مادرش گرفت و سعی کرد دلداری‌اش دهد.
- آروم باشین مامان. به قول مهران امیرعلی کار اشتباهی نمی‌کنه، دلواپس نباشین.
این جملات را در حالی می‌گفت که خودش هم به آن باور نداشت. با اصرار و تصدق، بیشتر محتویات شیرین لیوان را به خوردش داد. حالش که کمی جا آمد، نگاهی به پیرامونش انداخت و وقتی از خلوتی‌ دورش مطمئن شد، اخم‌آلود سر جلو کشید و تن صدایش را پایین آورد:
- دِ چطور میگی نباشم؟ می‌خواستم صبا رو نشونش کنم؛ گفتم دختر خواهرمه، از خون خودمه و می‌شناسمش... .
نفس سنگینش را به سختی از سی*ن*ه‌اش بیرون فرستاد و سری به افسوس تکان داد.
- بعد آقا از اون‌سر دنیا دختر انتخاب کرده.
لب گزید و اضافه کرد:
- شنیدم شیعه هم نیستن، جواب حاجی رو چطوری بدم؟
شال ضخیم کرمی‌اش را پس فرستاد و هم‌زمان خودش را باد زد.
- نه مامان، اگه اهل هیرمند باشه شیعه‌ست، نگران نباشین.
چشم‌غره‌ای برایش رفت و لیوان را روی زمین گذاشت.
- الان شیعه و سنیش مهمه که جوابم رو میدی؟
کلافه دکمه‌های مانتویش را درآورد. احساس خفگی می‌کرد. یقه‌ی هفت بلوز ضخیم آبی‌اش را تکاند و پوفی کشید. سر که جنباند نگاهش در چشمان ریز شده‌ی مادرش قفل شد. طور عجیبی به او می‌نگریست.
- مگه وسط تابستونه که این‌جوری خودت رو باد می‌زنی؟ چرا این‌قدر عرق کردی دختر؟
فهمید که هوا پس است. صلاح دید سراغ مهران برود تا یک‌جوری از این مخمصه بگریزد. چنان از جلوی دیدش جیم زد که انگار از اول نبود. وارد راهرو که شد، مهران موبایل به دست از اتاق‌خواب بیرون آمد. متوجه‌اش که شد، نیمه‌ی راه مکث کرد و گوشه‌ی لبش را جوید.
- خاله بهتره؟
نزدیکش شد.
- آره، ماه‌بانو چی می‌گفت؟
شقیقه‌اش را خاراند و گوشی را به سمتش گرفت.
- گفت ظهر این‌جا میاد. بهتره فعلاً حرفی درباره‌ی این موضوع بهش نزنی، خب؟
سری به علامت تأیید تکان داد.
- باشه، خیالت راحت.
مهران سری تکان داد.
- من میرم بازار، کاری نداری؟
با دیدنش که فقط یک پیراهن آستین‌کوتاه بر تن داشت؛ سریع به هال بازگشت و کاپشنش را از روی دسته‌ی مبل برداشت. برای بدرقه‌اش تا دم درب رفت.
- این رو بپوش سرما نخوری.
لبخند گرمی به رویش پاشید و از دستش گرفت. ضمن خداحافظی، سرش را جلوی صورتش خم کرد. لحن عاشقانه‌اش، سراسر وجودش را قلقلک داد.
- مراقب خودت و اون فنچول باش مامان‌کوچولو!
از نگاه شیطنت‌بارش ترسید مبادا کار صبحش را همین‌جا تکرار کند و آن‌وقت نمی‌شد جمعش کرد. با گونه‌هایی آتشین عقب رفت و درب را تا نیمه جلو داد.
- برو خدا به همراهت.
بعد از رفتنش، نامحسوس دست روی شکمش گذاشت. لبخند محوی روی لبش نشست. می‌خواست با دادن خبر بارداری‌اش بقیه را در خوشحالی‌اش شریک کند؛ اما انگار قرار نبود یک آب گوارا از گلویشان پایین برود و هر دفعه یک اتفاق سرزده آرامششان را به‌هم می‌ریخت. نزدیکی‌های ظهر، ماه‌بانو شال و کلاه کرده به خانه‌ی پدری‌اش آمد. طلعت‌خانم که داشت حیاط را آب و جارو می‌کشید، با شنیدن زنگ بلبلی خانه و صدای آشنایی، شلنگ آب درون دستش خشک شد. خوب از دل دخترکش باخبر بود که دیگر مثل سابق فریفته امیرعلی نیست، اما به هر حال نمی‌توانست حدس بزند چه واکنشی نشان خواهد داد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
690
14,879
مدال‌ها
4
این اواخر برق رضایت را در چشمانش می‌دید؛ نمی‌خواست لطمه‌ای به زندگی‌اش وارد شود. ماه‌بانو که از فرط انتظار و سرما کم مانده‌بود قندیل ببندد، وقتی درب باز شد و مادر را جلوی رویش دید، عاصی و کلافه داخل شد و دستانش را با بخار دهانش گرم کرد.
- چرا این‌قدر دیر باز کردین؟ یخ زدم!
یک نگاه به باریکه‌های آب روانی انداخت که از شیارهای کاشی‌های قدیمی و شکسته، تا نزدیک باغچه‌‌‌ی پر از سبزی‌شان امتداد می‌یافت. نچ‌نچی کرد. با ایف و غرغر خم شد و شلوار دمپا گشاد جینش را تا زد.
- آخر سر این وسواستون کار دستتون میده. خوبه دکتر گفته نباید زیاد دست به آب بزنین، هر روز خدا جارو و شلنگ دستتونه.
بعد با قدم‌هایی بلند و محکم به سمت خانه حرکت کرد و دستانش را در هوا تاب داد.
- به فکر خودتون نیستین، حداقل آب رو هدر ندین.
طلعت‌خانم دروازه را بست و از حیاط گذشت. پایین پله‌ها که سنگ نقش‌دارش از تمیزی برق می‌زد، با چکمه‌های سفیدش کلنجار رفت تا پاهایش را از آن‌ها خارج کند.
- یه نفس بگیر دختر! دکترها هزارتا چی میگن. این‌جوری باشه یه هفته نشده خونه رو بو و لجن برمی‌داره‌.
ماه‌بانو از درب که وارد شد، با دیدن فاطمه و مهرانی که برخلاف همیشه زودتر از سرکار برگشته‌بود، طغیانش خوابید. قیافه‌شان طوری بود که انگار داشتند درباره‌ی مسئله‌ای بحث می‌کردند و با آمدن او صحبتشان را قطع کرده‌اند. کارآگاه‌وار دستانش را پشت کمرش قفل کرد و لبخند کجی بر لب نشاند.
- مزاحم خلوتتون شدم شیطون‌ها؟
مهران پوفی کشید و بی‌اعتنا کنترل تلویزیون را برداشت. ماه‌بانو در آن لحظه عین قدیم‌ها هوای اذیت کردن به سرش زد. دستی به صورت سرخ شده‌ی فاطمه کشید و کنارش نشست.
- لپاتم که گل انداخته عروس!
فاطمه شرم‌گین لب به دندان گرفت و سر در یقه‌اش فرو برد. ماه‌بانو از ساکت بودن برادر و عروسش کمی تعجب کرد. گهگاهی نگاه زیرچشمی بین هم رد و بدل می‌کردند که نشان می‌داد کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است. کمی بعد مادر که با سینی چای و خرما از راه رسید، به طرفش برگشت و پرسید:
- جنی شدن این‌ زن و شوهر؟ چشونه؟
مادر جوری به مهران نگاه می‌کرد که انگار می‌خواست از او برای حرف زدن کسب اجازه بگیرد. لبخند هول و زورکی روی لبانش می‌پلکید که هیچ سنخیتی با ظاهرش نداشت.
- چیزی نیست. از مهسا چه خبر؟ حالش بهتره؟
این حرف عوض کردنش طوری بود که قلبش را به تلاطم می‌انداخت. شانه‌ای بالا داد و سعی کرد پی موضوع را نگیرد. خم شد و از سینی پلاستیکی گل‌دار روی میز استکان چایی برای خودش برداشت.
- یه روز خوبه یه روز بد، ترک کردن مگه به این راحتی‌هاست؟
طلعت‌خانم در حالی که جایی برای نشستن انتخاب می‌کرد، زبانش به کنایه چرخید:
- از اولش هم پالونش کج بود! عاقبتش بهتر از این نمی‌‌تونست بشه.
دخترک خرمای خشک قهوه‌ای‌رنگ را نزدیک لبش برد. علی‌رغم گذشته، با عطوفت از مهسا دفاع کرد.
- وا مامان؟! دیگه هر چی بوده تموم شده. بنده‌خدا به اون بدی‌ها هم نبود. خودش گفت که گول این شرکت‌های اماراتی رو خورده، از این‌ها که با وعده و وعید طعمه‌های آماده‌شون رو گیر میندازن.
طلعت‌خانم هم‌چنان سفت روی عقیده‌اش ایستادگی می‌کرد و عقیده داشت که کرم از خودش بوده‌است. ماه‌بانو جوابی نداشت، مهسا با خودسری و حماقت جذب طناب پول و موقعیتی شد که فکر می‌کرد او را به اوج می‌برد، غافل از این‌که همان طناب به دور گردنش آویخته شد و منجر به سقوطش گشت. اوقاتی با فاطمه از این‌در و آن در حرف زد. اغلب او بیشتر سخن‌گو بود و فاطمه نقش یک شنونده را ایفا می‌کرد که گاهی با جملات کوتاهی مثل آره و نه با کلامش موافقت می‌کرد. بعد دقایقی هم عزم رفتن کرد و گفت که می‌رود به مادرش سری بزند. این دختر هم یک چیزش میشد. سابقه نداشت که این‌طور در لاک خودش باشد. مهران که فکر می‌کرد شاید این برخورد زنش به او برخورده باشد، سعی بر رفع سوء‌تفاهم برآمد، اما ثمری نداشت. کمی بعد حسام به همراه حاج‌بابا سر رسیدند. از دیدن قیافه‌ی شنگول حسام که انگار با دمش گردو می‌شکست، مبهوت ماند. هر چقدر سوال‌پیچش کرد که کبکش از سر چه خروس می‌خواند، مقر نیامد و جواب درستی به او نداد‌. طبق معمول تیپ اسپرت و شکیلی زده‌بود که قد و قامت بلند و ورزشکاری‌اش را چشم‌گیر نشان می‌داد. همیشه از مردانی که به بهداشت خود اهمیت می‌دادند و بوی ادکلنشان روی لباسشان بود خوشش می‌آمد؛ تازگی‌ها هم فهمیده‌بود که حسام جزو همین دسته است. سر سفره‌ی ناهار، حسام با جمله‌ای که گفت، بقیه را وادار به سکوت کرد.
- امروز یه خبری از زبون بچه‌های بازار به گوشم خورد که راست و دروغش رو هنوز نمی‌دونم. تو هم شنیدی مهران؟
همگی دست از غذا خوردن کشیدند. مهران بیچاره که در وضعیت بدی به سر می‌برد، سرفه‌ی کوتاهی سر داد و اظهار بی‌اطلاعی کرد. حسام با لبخند بدجنسی که روی صورتش سایه‌ی غریبی می‌پراکند، جرعه‌ای از دوغش نوشید و انگار که طرف حسابش دخترک باشد، صریح و قاطع به چشمان کنجکاوش زل زد.
- امیرعلی داره ازدواج می‌کنه.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین