- Dec
- 690
- 14,879
- مدالها
- 4
آدمها همیشه از تلخیهای صداقت فرار میکنند و ترجیح میدهند با شیرینی دروغها، محیط امن دورشان را حفظ کنند. با چنین وضعیتی دست و پنجه نرم میکرد که نکند وقایع بیشتری برای فهمیدن وجود داشته باشد و او را به ته دره هل دهد! در کشمکش با موریانههای بدخیم ذهنش، تردیدش را کنار گذاشت و سؤالی که ذهنش را درگیر کردهبود را بر زبان آورد:
- توی گذشته حسام زنی بوده؟
حال دیگر نمیتوانست به عقب برگردد و مسلماً باید خودش را برای شنیدن هر چیزی آماده میکرد. حس کرد حنانه از شنیدن این سؤال جا خورد. دستانش یخ زد و نگاه دزدانش روی تابلوهای آویزان روی دیوار چرخید. حرکات لو دهندهاش، سند محکمی بر باورهایش بود. آب دهانش را به زحمت فرو داد.
- م... من دیدمش.
حنا با دهانی باز به طرفش برگشت. کلمات را میشنید، اما نمیدانست چرا در این لحظه گنگ و گیج نگاهش میکرد. ماهبانو بعد از کمی درنگ، لبخند خشکی زد و هر دو آرنجش را به کاسهی زانو چسباند.
- پس میشناسیش!
از هپروت خارج شد. زبانش میلنگید:
- آ... نه. ا... اصلاً.
کمر راست کرد و با انگشت مهر سکوت بر لبانش گذاشت.
- این که گذشته چیکار کرده برام مهم نیست؛ اما انگاری هنوز تموم نشده.
نگرانی در نینی چشمانش درخشید.
- درست حرف بزن ببینم. یعنی چی که تموم نشده؟ اون دختره چند سال پیش به داداش خ*یانت کرد و گورش رو گم کرد... .
انگار چیزی یادش آمد که لب فرو بست و جمله را نصفه رها کرد. میتوانست باور کند؟ بعید میدانست خیانتی در کار باشد، چون در این صورت دوباره سر و کلهاش پیدا نمیشد. حنانه بعد از مکثی، سر پایین انداخت و با آستین بلوز صورتیاش ور رفت.
- ماهی، برادرم هم مثل بقیهی پسرهای همسن و سالش، توی عالم جوونی دل به یه دختری بست که جنسش با خونواده ما جور نبود؛ اما سرش به سنگ خورد، الان به خدا آدم شده.
به دنبال حرفش سر بالا گرفت تا اثر حرفهایش را در صورت سرد عروسش ببیند. عروس! این واژه از اولین روز زندگی برای ماهبانو غریب و بیگانه بود. تا آمد با حضور حسام به عنوان شوهر در زندگیاش کنار بیاید، رازهای گذشته یکییکی سر از خاک بیرون آورد و اندک آرامشی که داشت را به کامش زهر کرد. حس باخت سراسر وجودش را گرفت. پس بهخاطر همین نارو خوردنها دائم به او شک داشت و کنترلش میکرد؛ فکر میکرد او هم صدف دوم میشود. برای مهار بغضش، دستانش را سپر صورتش کرد و عصبی پلک روی هم فشرد.
- ازتون توقع داشتم لااقل بگین دارم پا توی چه زندگی میذارم. من مهره بازیش نبودم که حرص عشق از دست رفتهاش رو روی من خالی کنه.
رد اشک در چشمان حنانه نشست. سعی کرد دلداریاش دهد.
- اما اون دوست داره. حسام اونجور که فکر میکنی نیست.
غیظآلود دستش را پس زد و و بینیاش را تند بالا کشید.
- تو برادرت رو نمیشناسی! اگه بگم... اگه حرف بزنم آتشش دامن همه رو میگیره.
تکهی آخرش را هوار کشید و حنانه را مات و مبهوت بر جای گذاشت.
***
نگاهش به رقصندهها بود و افکارش چون سایه به هر سویی پرسه میزد. عین یک مجسمه در عروسی برادرش نشستهبود و پچپچهای مردم را به جان میخرید. چند باری با اصرار حنانه و مادرش به وسط سن رفت و تکانی به خودش داد. داماد امشب یکذره هم از کنار عروسش جم نمیخورد و چشمانش فقط او را میدید؛ حق هم داشت، فاطمه از همیشه زیباتر شدهبود و مثل صدف در جمع میدرخشید. آه! امان از این اسم که به هر بهانهای باید حالش را خراب میکرد. صدای نکره خواننده که به طرز مسخرهای نام صدف را در ترانهاش تکرار میکرد، روی اعصابش یورتمه میرفت. همه با او پدرکشتگی داشتند. از این صورتک مصنوعی که مجبور بود خود را بیغم و شاد نشان دهد خسته بود. حسام چند باری مثلاً میخواست در میان فامیل نشان دهد که حواسش به او است و برایش میوه پوست میگرفت، ولی او حال و حوصله خوردن چیزی را نداشت. حس میکرد این محبتهای تشریفاتی و ابراز علاقههای خرکیاش هم از روی ریا است. بند ناف زندگیاش را با فریب و دروغ بافتهبودند. برایش مهم نبود در گذشتهی حسام چه زنانی بودهاند، اما آمدن صدف که روزی دختر مورد علاقهی حسام بود، بعد از این همه سال بوهای خوبی را به مشامش نمیرساند. خواننده برادر عروس را صدا میزد و او را به رقص دعوت میکرد. چشمش میان جمعیت شکارش کرد که لبخندزنان، به دور حلقه مردان، ایستاده دست میزد. لاغرتر شدهبود. نگاه برگرفت که پدرش را در وسط پیست دید. جوانان همه او را احاطه کردهبودند تا به رقصش بیاورند. این روزها حس میکرد شکستهتر شده. گرد و غبار پیری بر محاسنش جا خوش کردهبود. باعث خوار و خفت شدن پدرش فقط او بود. پدری که از زار و زندگی نابسامان دخترش راضی نبود و حسام را قبول نداشت. مادر خوشباورش همهچیز را سرسری میگرفت، اما حاجبابا مرد دنیا دیدهای بود و از اول هم میدانست به حسام نمیشود اعتماد کرد. آخ از پدر و مادرش! حال نوبتشان بود که بیفکر و خیال پا دراز کنند و نوههایشان از سر و کولشان بالا بروند، روا بود خوشیشان را ازبین ببرد؟ موقع سرو شام، تا مرز ترکیدن غذا خورد. خوب میدانست وزنش اضافه شده، این را از گفتههای دخترعمهاش دنیز فهمید که وقتی او را در جشن دید، با تعجبی ساختگی به او طعنه انداخت که اول او را نشناخته و نکند حامله است؟! دنیز پیراهن بلند مشکی بر تن داشت که روی دامنش چاک کوتاهی میخورد و کمر باریکش را به خوبی در معرض نمایش قرار میداد. موهای کوتاهش را هم به رنگ یاقوتی درآوردهبود که با قیافهی عروسکیاش همخوانی جالبی ایجاد میکرد. روی هم رفته جذاب بود و چشمان خیلی از پسرهای فامیل را به دنبال خود میکشید. برخلاف ظاهر دلربایش، رفتارش چنگی به دل نمیزد. در همان چند دقیقهای که کنارش بود هزار جور عیب و ایراد گرفت که از ریخت افتادهاست و چرا مثل زنان پنجاه ساله ناخنهایش را از ته کوتاه میکند؟ به لاک عنابی ناخنهای دستش چشم دوخت. همیشه از بلندی ناخن بدش میآمد و عقش میگرفت. یک نگاه به شکم برآمدهاش کرد. کمی چاق شدهبود و خب، هر کسی هم که داروهای اعصاب استفاده کند و از روی افسردگی به پرخوری روی بیاورد، به وضع او دچار میشود. در حین راه، دنبال راهحلی بود که از فضولی دیگران جلوگیری کند. شاید بهتر بود با حسام صمیمانهتر برخورد کند و محلش بگذارد. اکنون فهمید حسام چرا در جمع مثل مردان عاشقپیشه رفتار میکند. او خوب میدانست اگر رفتار غیرمتعارفی از خود نشان دهد، بقیه مثل مگس دور شیرینی پا را از گلیم فراتر خواهند گذاشت. وقتی به سر میزش برگشت، حسام را ندید. کمکم مراسم پایکوبی داشت اوج میگرفت. جای تعجب داشت که امیرعلی هم غیبش زدهبود. دلهره و هیجان بدی به قلبش چنگ انداخت. خاطرهی خوبی از تنها شدن این دو رفیق قدیمی نداشت. نمیدانست چقدر گذشت. هر کسی که سراغ حسام را میگرفت، شانه بالا میانداخت و سری به علامت ندانستن تکان میداد. کمی با دختران فامیل در وسط میدان مشغول شد تا بلکه افکار منفی از سرش بپرد. سرگرم رقصیدن با فاطمه بود که از دور نگاهش به حسام افتاد. زیر نورهای طلایی هالوژنها، سرخی صورتش واضح دیده میشد. با آدمهای اطرافش شتابزده احوالپرسی میکرد و خشم درونیاش را زیر لبخندهای کمرنگی که نثار بقیه میکرد مخفی میداشت. حتمی امیرعلی او را بازخواست کردهبود و برای همین به تیپ و تاپ هم زدهبودند. در این گیر و دار، از فرط اضطراب دستشوییاش گرفتهبود. خیلی نامحسوس صحنهی رقص را ترک کرد. با آن کفشهای پاشنهبلند و دنبالهی بلند پیراهن شکلاتیاش، از بین تونل باز میهمانها گذشت و خود را به پشت باغ رساند. چشمانش سیاهی میرفت و سرش سنگینی میکرد. نزدیک سرویسبهداشتی، دست بر پرچینهای چوبی گرفت و خودش را نگه داشت. چرا یکهو اینطور شدهبود؟! بدنش دون افتاد. صدای خشخشی از پشت سر برخاست. نای برگشتن نداشت. در آن هنگام صدای آشنایی به گوشش خورد.
- خانم، حالتون خوبه؟
سریع چرخید. زیر نور شفاف چراغهای پایهبلند دورش، چهرهاش پدیدار شد. به آن تیلههایی که دیگر مثل سابق برق عشق درونش نمیدرخشید نگاه افکند. گویی از دیدنش تعجب کرد. کمی پیش آمد و کت طوسیاش را بین دستانش جابهجا کرد.
- تو اینجا چیکار میکنی؟
- توی گذشته حسام زنی بوده؟
حال دیگر نمیتوانست به عقب برگردد و مسلماً باید خودش را برای شنیدن هر چیزی آماده میکرد. حس کرد حنانه از شنیدن این سؤال جا خورد. دستانش یخ زد و نگاه دزدانش روی تابلوهای آویزان روی دیوار چرخید. حرکات لو دهندهاش، سند محکمی بر باورهایش بود. آب دهانش را به زحمت فرو داد.
- م... من دیدمش.
حنا با دهانی باز به طرفش برگشت. کلمات را میشنید، اما نمیدانست چرا در این لحظه گنگ و گیج نگاهش میکرد. ماهبانو بعد از کمی درنگ، لبخند خشکی زد و هر دو آرنجش را به کاسهی زانو چسباند.
- پس میشناسیش!
از هپروت خارج شد. زبانش میلنگید:
- آ... نه. ا... اصلاً.
کمر راست کرد و با انگشت مهر سکوت بر لبانش گذاشت.
- این که گذشته چیکار کرده برام مهم نیست؛ اما انگاری هنوز تموم نشده.
نگرانی در نینی چشمانش درخشید.
- درست حرف بزن ببینم. یعنی چی که تموم نشده؟ اون دختره چند سال پیش به داداش خ*یانت کرد و گورش رو گم کرد... .
انگار چیزی یادش آمد که لب فرو بست و جمله را نصفه رها کرد. میتوانست باور کند؟ بعید میدانست خیانتی در کار باشد، چون در این صورت دوباره سر و کلهاش پیدا نمیشد. حنانه بعد از مکثی، سر پایین انداخت و با آستین بلوز صورتیاش ور رفت.
- ماهی، برادرم هم مثل بقیهی پسرهای همسن و سالش، توی عالم جوونی دل به یه دختری بست که جنسش با خونواده ما جور نبود؛ اما سرش به سنگ خورد، الان به خدا آدم شده.
به دنبال حرفش سر بالا گرفت تا اثر حرفهایش را در صورت سرد عروسش ببیند. عروس! این واژه از اولین روز زندگی برای ماهبانو غریب و بیگانه بود. تا آمد با حضور حسام به عنوان شوهر در زندگیاش کنار بیاید، رازهای گذشته یکییکی سر از خاک بیرون آورد و اندک آرامشی که داشت را به کامش زهر کرد. حس باخت سراسر وجودش را گرفت. پس بهخاطر همین نارو خوردنها دائم به او شک داشت و کنترلش میکرد؛ فکر میکرد او هم صدف دوم میشود. برای مهار بغضش، دستانش را سپر صورتش کرد و عصبی پلک روی هم فشرد.
- ازتون توقع داشتم لااقل بگین دارم پا توی چه زندگی میذارم. من مهره بازیش نبودم که حرص عشق از دست رفتهاش رو روی من خالی کنه.
رد اشک در چشمان حنانه نشست. سعی کرد دلداریاش دهد.
- اما اون دوست داره. حسام اونجور که فکر میکنی نیست.
غیظآلود دستش را پس زد و و بینیاش را تند بالا کشید.
- تو برادرت رو نمیشناسی! اگه بگم... اگه حرف بزنم آتشش دامن همه رو میگیره.
تکهی آخرش را هوار کشید و حنانه را مات و مبهوت بر جای گذاشت.
***
نگاهش به رقصندهها بود و افکارش چون سایه به هر سویی پرسه میزد. عین یک مجسمه در عروسی برادرش نشستهبود و پچپچهای مردم را به جان میخرید. چند باری با اصرار حنانه و مادرش به وسط سن رفت و تکانی به خودش داد. داماد امشب یکذره هم از کنار عروسش جم نمیخورد و چشمانش فقط او را میدید؛ حق هم داشت، فاطمه از همیشه زیباتر شدهبود و مثل صدف در جمع میدرخشید. آه! امان از این اسم که به هر بهانهای باید حالش را خراب میکرد. صدای نکره خواننده که به طرز مسخرهای نام صدف را در ترانهاش تکرار میکرد، روی اعصابش یورتمه میرفت. همه با او پدرکشتگی داشتند. از این صورتک مصنوعی که مجبور بود خود را بیغم و شاد نشان دهد خسته بود. حسام چند باری مثلاً میخواست در میان فامیل نشان دهد که حواسش به او است و برایش میوه پوست میگرفت، ولی او حال و حوصله خوردن چیزی را نداشت. حس میکرد این محبتهای تشریفاتی و ابراز علاقههای خرکیاش هم از روی ریا است. بند ناف زندگیاش را با فریب و دروغ بافتهبودند. برایش مهم نبود در گذشتهی حسام چه زنانی بودهاند، اما آمدن صدف که روزی دختر مورد علاقهی حسام بود، بعد از این همه سال بوهای خوبی را به مشامش نمیرساند. خواننده برادر عروس را صدا میزد و او را به رقص دعوت میکرد. چشمش میان جمعیت شکارش کرد که لبخندزنان، به دور حلقه مردان، ایستاده دست میزد. لاغرتر شدهبود. نگاه برگرفت که پدرش را در وسط پیست دید. جوانان همه او را احاطه کردهبودند تا به رقصش بیاورند. این روزها حس میکرد شکستهتر شده. گرد و غبار پیری بر محاسنش جا خوش کردهبود. باعث خوار و خفت شدن پدرش فقط او بود. پدری که از زار و زندگی نابسامان دخترش راضی نبود و حسام را قبول نداشت. مادر خوشباورش همهچیز را سرسری میگرفت، اما حاجبابا مرد دنیا دیدهای بود و از اول هم میدانست به حسام نمیشود اعتماد کرد. آخ از پدر و مادرش! حال نوبتشان بود که بیفکر و خیال پا دراز کنند و نوههایشان از سر و کولشان بالا بروند، روا بود خوشیشان را ازبین ببرد؟ موقع سرو شام، تا مرز ترکیدن غذا خورد. خوب میدانست وزنش اضافه شده، این را از گفتههای دخترعمهاش دنیز فهمید که وقتی او را در جشن دید، با تعجبی ساختگی به او طعنه انداخت که اول او را نشناخته و نکند حامله است؟! دنیز پیراهن بلند مشکی بر تن داشت که روی دامنش چاک کوتاهی میخورد و کمر باریکش را به خوبی در معرض نمایش قرار میداد. موهای کوتاهش را هم به رنگ یاقوتی درآوردهبود که با قیافهی عروسکیاش همخوانی جالبی ایجاد میکرد. روی هم رفته جذاب بود و چشمان خیلی از پسرهای فامیل را به دنبال خود میکشید. برخلاف ظاهر دلربایش، رفتارش چنگی به دل نمیزد. در همان چند دقیقهای که کنارش بود هزار جور عیب و ایراد گرفت که از ریخت افتادهاست و چرا مثل زنان پنجاه ساله ناخنهایش را از ته کوتاه میکند؟ به لاک عنابی ناخنهای دستش چشم دوخت. همیشه از بلندی ناخن بدش میآمد و عقش میگرفت. یک نگاه به شکم برآمدهاش کرد. کمی چاق شدهبود و خب، هر کسی هم که داروهای اعصاب استفاده کند و از روی افسردگی به پرخوری روی بیاورد، به وضع او دچار میشود. در حین راه، دنبال راهحلی بود که از فضولی دیگران جلوگیری کند. شاید بهتر بود با حسام صمیمانهتر برخورد کند و محلش بگذارد. اکنون فهمید حسام چرا در جمع مثل مردان عاشقپیشه رفتار میکند. او خوب میدانست اگر رفتار غیرمتعارفی از خود نشان دهد، بقیه مثل مگس دور شیرینی پا را از گلیم فراتر خواهند گذاشت. وقتی به سر میزش برگشت، حسام را ندید. کمکم مراسم پایکوبی داشت اوج میگرفت. جای تعجب داشت که امیرعلی هم غیبش زدهبود. دلهره و هیجان بدی به قلبش چنگ انداخت. خاطرهی خوبی از تنها شدن این دو رفیق قدیمی نداشت. نمیدانست چقدر گذشت. هر کسی که سراغ حسام را میگرفت، شانه بالا میانداخت و سری به علامت ندانستن تکان میداد. کمی با دختران فامیل در وسط میدان مشغول شد تا بلکه افکار منفی از سرش بپرد. سرگرم رقصیدن با فاطمه بود که از دور نگاهش به حسام افتاد. زیر نورهای طلایی هالوژنها، سرخی صورتش واضح دیده میشد. با آدمهای اطرافش شتابزده احوالپرسی میکرد و خشم درونیاش را زیر لبخندهای کمرنگی که نثار بقیه میکرد مخفی میداشت. حتمی امیرعلی او را بازخواست کردهبود و برای همین به تیپ و تاپ هم زدهبودند. در این گیر و دار، از فرط اضطراب دستشوییاش گرفتهبود. خیلی نامحسوس صحنهی رقص را ترک کرد. با آن کفشهای پاشنهبلند و دنبالهی بلند پیراهن شکلاتیاش، از بین تونل باز میهمانها گذشت و خود را به پشت باغ رساند. چشمانش سیاهی میرفت و سرش سنگینی میکرد. نزدیک سرویسبهداشتی، دست بر پرچینهای چوبی گرفت و خودش را نگه داشت. چرا یکهو اینطور شدهبود؟! بدنش دون افتاد. صدای خشخشی از پشت سر برخاست. نای برگشتن نداشت. در آن هنگام صدای آشنایی به گوشش خورد.
- خانم، حالتون خوبه؟
سریع چرخید. زیر نور شفاف چراغهای پایهبلند دورش، چهرهاش پدیدار شد. به آن تیلههایی که دیگر مثل سابق برق عشق درونش نمیدرخشید نگاه افکند. گویی از دیدنش تعجب کرد. کمی پیش آمد و کت طوسیاش را بین دستانش جابهجا کرد.
- تو اینجا چیکار میکنی؟
آخرین ویرایش: