جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [زخمه‌ی خُلقان] اثر «لیلا مرادی نویسنده افتخاری انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Leila Moradi با نام [زخمه‌ی خُلقان] اثر «لیلا مرادی نویسنده افتخاری انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 31,773 بازدید, 269 پاسخ و 76 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [زخمه‌ی خُلقان] اثر «لیلا مرادی نویسنده افتخاری انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Leila Moradi
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Leila Moradi
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
728
15,535
مدال‌ها
4
به سمت درب رفت و کت ضخیم خاکستری‌اش را از چوب‌لباسی آویزان رویش برداشت. در حینی که آرام برمی‌گشت، جعبه‌ی چوبی را از داخل جیب کتش خارج کرد و درب قلبی‌شکلش را گشود، برق گوشواره‌ها لبخند کجی بر لبش نشاند. ماه‌بانو که در حال آرایش بود، وقتی یک جفت ماه طلایی کنار گوش‌هایش قرار گرفتند، تکان خفیفی خورد و شت رژگونه بین انگشتانش شل شد.
- این چیه؟
حسام اخم شیرینی کرد و با انگشت اشاره و سبابه‌ ضربه آرامی به پیشانی دخترک کوبید.
- تو با این هوشت چطوری کار می‌کنی؟
در جواب مزه‌پرانی‌اش چیزی نگفت که با لودگی خودش به سوالش پاسخ داد:
- هر چند تلفن جواب دادن که سخت نیست، از یه بچه‌ی هشت‌ساله هم برمیاد.
داشت علنی مسخره‌اش می‌کرد. تمام کارها بیهوده و آسان بودند، جز شغل شریف آقا! گویی فهمید که ناراحت شده، سرش را مماس با گونه‌اش گذاشت و از درون آیینه چشمکی فرستاد.
- حالا قهر نکن، بذار این‌ها رو توی گوشت بندازم.
داغی دستانی که گوشواره‌های مسی‌اش را از گوشش درمی‌آورد، چون مغناطیس عمل کرد و به جان تب‌آلودش جرقه زد؛ عین برق‌گرفته‌ها سر عقب برد.
- باید بگی از کجا خریدی.
چشمانش گرد شد، کمی بعد به خنده افتاد.
- طلا رو کجا می‌خرن آخه عقل‌ کل؟!
پشت چشمی نازک کرد، عجیب خوشمزگی می‌‌کرد.
- می‌دونم کجا می‌خرن جناب، منتها دلیلش رو نمی‌دونم.
لبخندش ازبین رفت. با خود فکر می‌کرد از دیدن این کادو به وجد می‌آید، اما به نظر باز هم اشتباه کرده‌بود. دوزانو روی زمین نشست و گوشواره‌ها را روی میز گذاشت.
- دلیل نمی‌خواد، دوست ندارم یه مشت خاله‌زنک بشینن بگن عروس حاج‌فلاح یه تیکه طلا هم نداره.
با زدن این حرف برخاست و به چند ثانیه نکشیده از اتاق خارج شد. ماه‌بانو نفسش را عمیق بیرون داد. چه زود هم به تریج قبایش برمی‌خورد! به گوشواره‌ها خیره شد، دروغ بود بگوید خوشش نیامده، باید اعتراف می‌کرد که سلیقه‌ی خوبی داشت؛ اما از این‌که مدام می‌خواست در چشم باشد و همه به‌به و چه‌چه کنند راضی نبود. این ریخت و پاش‌های چند وقت اخیرش به شکش می‌افزود، می‌ترسید دوباره کارهای گذشته‌اش را تکرار کند و از همین رو گهگاهی فکرهای آزاردهنده‌ای در ضمیرش می‌چکید؛ با این حال نمی‌خواست ترتیب اثرشان دهد، تجربه به او ثابت کرده‌بود کنجکاوی کردن به ضررش تمام می‌گردد و اصلاً نمی‌خواست دوباره ذهنش را با گره جدیدی درگیر کند. علی‌رغم میلش در جشن حاضر شد. جای سوزن انداختن نبود، گویی هر چقدر امیرعلی می‌خواست مراسم را ساده برگزار کند، در این امر تلاش‌هایش ثمری نداشت. حاج‌احمد میهمانان زیادی دعوت کرده‌بود و چندین پیشخدمت هم با لباس‌های فرم، در حال پذیرایی از این‌سو به آن‌سو گذر می‌کردند. بوی اسپند و عطرهای تلخ و شیرین آکنده بر فضا، مشامش را نوازش داد. همه در حال تکاپو بودند. گروه دف‌نوازی که سراسر لباس سنتی فیروزه‌ای بر تن داشتند، در وسط صحن حیاط، میان فواره‌ی طلایی فشفشه‌ها، هماهنگ با هم ترانه‌ی شاد ایرانی‌ای می‌خواندند. گوشه‌ای از پیست رقص، چشمش به نوازنده‌ی جوانی افتاد که با مهارت آرشه را روی سیم‌های ویالون حرکت می‌داد. به دنبال چهره آشنایی سر می‌گرداند که دستش به عقب کشیده شد، برگشت، نگاه گیجش در صید چشمان تیز و بُرنده‌ی مرد مقابلش گیر کرد. ریسه‌‌ی چراغانی که در بالا قرار داشت، اشعه گرم و براقش را بر عمق تیله‌های تاریکش می‌پاشید و شعله‌ی سوزانی درونش می‌افروخت. تا به خود بجنبد، دستانش را پشت کمرش نهاد و عامدانه به سمت مخالف هدایتش کرد. قدم‌های محکم و پیوسته‌اش بر روی فرش قرمزی که تا جایگاه عروس و داماد کشیده میشد می‌نشست و او هم چون خمیری سست و چسبناک از پهلویش کنده نمیشد. سنگینی نگاه سایرین جوششی در قلبش برپا کرد، اما حسام برای رسیدن به خواسته‌های منزجرکننده‌اش قلدرانه اصرار می‌ورزید، اهمیتی به بقیه نمی‌داد و در جواب سلام آشناها به تکان دادن سر اکتفا می‌کرد. گام‌ها آرام‌تر شدند، پچ‌پچ آهسته‌اش ضرب‌آهنگ مهیبی در گوشش نواخت:
- سرت رو بالا بگیر.
آخ که این مرد هنوز هم نمی‌خواست دست از آزار رساندن به او بردارد، گویی این‌طور خود را شارژ می‌نمود. برای این‌که به مقصدش نرسد، پوزخندی بر لب نشاند و تنش را از تملک دستانش رها داد. قیافه‌ی آن‌شب امیرعلی شاید هیچ‌وقت از حافظه‌اش پاک نمیشد؛ وقتی که برای عرض تبریک جلو رفت، ناباور و در عین حال با غم بی‌امانی نگاهش می‌کرد، جوری که دلش سوخت. چنگ به دامن غواصی پیراهنش زد. چرا این‌طور خیره‌اش بود؟ مگر به خواست خودش ازدواج نکرده‌بود؟ با مردی که در شب عروسی مهران خونسرد و مسلط آن حرف‌ها را بر زبان آورد تناقض زیادی داشت.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
728
15,535
مدال‌ها
4
این بلاتکلیفی درون چشمانش چه معنی می‌داد؟ حسام دست به جیب، جوری که می‌خواست فخر بفروشد کنارش ایستاد و لبخند مضحکی تحویل امیرعلی داد که از صدتا تحقیر هم بدتر بود.
- خیلی به‌ هم میاین، کار درستی کردی استوار!
کلمات مهلکش چون طوفان بهمنی بودند که نجات یافتن از آن دشوار به نظر می‌رسید. امیرعلی اما به روی خودش نیاورد، دوستانه با حسام دست داد و در جواب تبریکش با تواضع تشکر کرد. این مرد در صبوری همتا نداشت و می‌دانست اجازه‌ی جولان دادن به حسام عاقبت مطلوبی را رقم نمی‌زند. ماه‌بانو رویش را به سمت عروس گرفت، دستپاچگی را میشد در رفتار و جملات کوتاه و هول‌هولکی‌اش دید. دزدانه براندازش کرد، برای مراسم امشب پیراهنی به شکل مدل ماهی پوشیده‌بود که رنگ زیتونی‌اش هارمونی خاصی با صورت سبزه و مینیاتوری‌اش ایجاد می‌کرد. قیافه‌اش در آن آرایش ملایم، معقول و خانمانه‌تر جلوه می‌داد. از فاطمه شنیده‌بود اختلاف سنی زیادی با امیرعلی دارد، اما انگار سختی‌ و فشار زندگی چهره‌اش را کمی شکسته کرده‌بود. با ورود روحانی‌ای که کتاب بزرگ و قطوری در دست داشت، صدای ساز و آلات خوابید. همراه حسام پشت میز چهارنفره‌ای که در ردیف انتها قرار داشت نشستند. حنانه از دور برایش دست تکان داد، جوابش را با تبسم داد و برای خود لیوان شربتی ریخت تا کمی از عطش درونش بخوابد. فاطمه و مهران با لباس‌هایی شیک و مجلل در مجلس حضور داشتند و لبخند پررنگی هم بر لبانشان به چشم می‌خورد. از هیرمند چندین نفر آمده‌بودند که دو نفرشان جزو همکاران امیرعلی بودند، یک خانواده هم کنار عروس قرار داشتند که به گفته‌ی مادرش تنها آشناهایش می‌شدند. لحن شمرده و غلیظ عاقد در حیاط می‌پیچید. دخترک نوجوانی بالای سر ساتن سفید قند می‌سابید و در جواب وکیلم گفتن‌های عاقد، شیطنت‌وار جملات معروف کلیشه‌ای را رج‌به‌رج ادا می‌کرد. بعد از دادن زیرلفظی، عاطفه در حالی که گوشه‌ی پارچه را گرفته‌بود، کمی خم شد و خندان زیر گوش ترگل پچ زد:
- عروس‌‌‌خانم بله رو بگو، بنده خدا عاقد خوابش گرفته‌.
ترگل با نگاه به قیافه‌ی مسن روحانی که دست بر ریش سپیدش می‌کشید و سر به دور و اطراف می‌چرخاند، لبخند نمکینی زد. یاد خانواده‌ی از دست رفته‌‌اش قلبش را مالامال از اندوه و غصه کرد. چقدر جای خالی‌شان حس میشد. کاش بودند و چنین روزی را می‌دیدند، آن‌وقت می‌توانست راحت و با خیالی آسوده، مثل هر عروس دیگری خوشحالی کند. در دل از عزیزانش اجازه گرفت و با تمام وجودش تمنا کرد تا برایش دعای خوشبختی کنند. سربه‌زیر بله داد، برای دقیقه‌ای کف و سوت جمع بالا رفت. نوبت به امیرعلی رسید، موقع بله گفتن واژه از گلویش ضعیف و گرفته بیرون می‌آمد، دستش از فرو کردن حلقه بر انگشت پهن و کوتاه دخترک اکراه داشت. نرگس‌خانم که تا آن لحظه از جایش بلند نشده‌بود، نتوانست بیش از این بیکار بنشیند و مثل غریبه‌ها عروسی پسرش را تماشا کند. درست بود که این دختر باب میلش نبود، اما برای او خوشحالی پسرش ارجحیت بیشتری داشت، بدین ترتیب توکل به خدا کرد و جعبه سرویس طلا را از داخل کیف بزرگ مشکی‌اش بیرون آورد. امیرعلی با دیدن قامت کوچک و ظریف مادرش پلکش لرزید. لبخند ملیح زن دوست‌داشتنی‌‌اش، آمیخته با نم اشکی که چشمان مهربان تیره‌اش را برق می‌انداخت تمام آشفتگی‌های درونش را می‌شست و عین مرهم برایش عمل می‌کرد. به یک دقیقه نکشید که صندلی‌ها خالی از آدم شد و همه به شادی و پایکوبی مشغول شدند. ماه‌بانو دست بر یک‌طرف گونه‌اش نهاده و بزمشان را تماشا می‌کرد. موسیقی شاد و بلندی در حال پخش بود. فاطمه سعی می‌کرد عروس و داماد را به حلقه‌ی رقصنده‌ها ببرد و به نتیجه هم رسید. با قرار گرفتن دستی روی شانه‌اش چشم از تصویر روبه‌رویش گرفت و به مردی داد که جدی و وزین او را دعوت به رقص می‌کرد. این سفت شدن انگشتان قوی‌اش به دور مچش و نگاه حریصانه‌ای که بند‌بند وجود را به مسلخ خود می‌کشید، می‌خواست مالکیتش را فریاد بزند. نباید بهانه دستش می‌آمد، پس دل به دلش داد و همراهش شد. صورت خوش‌تراشش را از نظر گذراند، به آن موهای اصلاح‌شده‌ی دو سانتی و چشمان سرکشی که تازگی‌ها برق اشتیاق درونش می‌‌تاخت خیره ماند. در آن هیاهو و ازدیاد، سنگینی نگاهی را حس کرد، امیرعلی ایستاده در کنار عروسش تمام حواسش شش‌دانگ این‌جا می‌پلکید، حتی دست هم نمی‌زد و فقط در جایش تکان می‌خورد. نمی‌دانست از روی حسرت و یا این‌که شاید می‌خواست مطمئن شود که او به حسام علاقه پیدا کرده چشمان جست‌و‌جوگرش را از رویشان برنمی‌داشت. با فشرده شدن بازویش سر برگرداند و به مردی داد که دیدگان غضبناکش سی*ن*ه‌اش را می‌شکافت. گویا از نگاه او به امیرعلی برداشت دیگری کرده‌بود. بی‌جهت ذهن شکاکش را تحریک کرد. لب گزید و با فاطمه مشغول رقص شد، انگار مچ مجرمی را در حین خطا گرفته‌ باشند. پاک یادش می‌رفت که این مرد در گذشته چه زخمی دیده‌است. یاد حرف چند شب پیش حنانه افتاد، می‌گفت حسام به خاطر گذشته از وابسته شدن فرار می‌کند، برای همین نمی‌تواند مثل بقیه احساساتش را درست بیان کند. راست هم می‌گفت، ترس از شکست و تنهایی، بدبینی‌اش را افزایش داده‌بود‌ که او را مثل عشق سابق خود می‌دید و دائم در ذهنش آن دو را با هم مقایسه می‌نمود. بعد از سرو شام زودتر از سایرین به خانه برگشتند. حسام به محض رسیدن، یک‌راست سیگار و فندکش را برداشت و در تراس سنگر گرفت. حال باید چه می‌کرد؟ پوفی کشید و لباس‌هایش را تعویض کرد. سایه‌ی قامت بلندش از پشت شیشه‌ی تراس به عینی دیده میشد. با همان لباس‌ها فرت و فرت سیگار می‌کشید. سزاوار نبود او را در این شرایط تنها بگذارد. بعد از یک ربع با دو فنجان، یکی چای و آن یکی قهوه به نزدش رفت. حسام از صدای درب متوجه حضورش شد، برای لحظه‌ای سر بالا گرفت و بعد بدون آن‌که برایش مهم باشد، پک طولانی به آن جسم سفید کاغذی زد. ماه‌بانو روی نیمکت هلالی‌شکلی که چسبیده به دیوار قرار داشت نشست. سکوت و خنکی آرامش‌بخش شب، با عطر گل‌های کاشته‌ شده‌ی درون گلدان‌های رنگی، حس طراوت به جانش تزریق می‌کرد. فنجان را به سمتش گرفت. نور چراغ افتاده بر نیم‌رخش، انقباض عضلات صورتش را واضح‌تر نشان می‌داد.
- چرا این‌جا خلوت کردی؟
حال مگر جواب می‌داد! دود سیگار به سرفه‌اش انداخت، بوی غلیظ و زننده‌اش سرش را به درد آورد. کی این کوفتی را ترک می‌کرد خدا می‌دانست.
- حسام، من کار بدی کردم؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
728
15,535
مدال‌ها
4
چقدر تلخ است که زنی با همه‌ی از خودگذشتگی‌ها و کوتاه آمدن‌هایش باز هم خودش را مقصر بداند. اکثر مردان از این ضعف نهایت استفاده را می‌بردند ‌که روی شریک زندگی‌شان تسلط داشته باشند. ماه‌بانو نمی‌دانست چرا ناگهان این‌ افکار به سراغش آمدند، حال که امیرعلی پی سرنوشتش رفته‌بود، دوست نداشت زندگی‌اش را از دست بدهد؛ حس می‌کرد در این‌ صورت تا ابد تارک دنیا می‌ماند و به هر نحوی می‌خواست خلاء و ناراحتی‌های دورش را ازبین ببرد. حسام نیم‌نگاهی به سمتش انداخت و بی‌حرف فنجان را از دستش گرفت، کمی مزه‌مزه کرد و بعد، گویی زهر به خوردش دادند که این‌چنین قیافه‌اش توی هم رفت.
- هنوز هم بلد نیستی!
و غرغرکنان فنجان کوچک سرامیکی را روی میز کوبید. به او برخورد. خب چه‌کار کند؟ آخر قهوه‌خور نبود که بتواند مثل کافه‌چی‌ها خوب درست کند. دست بر سر پردردش گرفت، بدجور نبض می‌زد. تا آمد برخیزد، مچ دستش به عقب کشیده شد.
- کجا؟
باز هم مثل سابق تندمزاجی می‌کرد و کاش می‌دانست این نوع اخلاقش چه پیامدهای بدی به جا می‌گذارد. غیض کرده پسش زد.
- ولم کن، می‌خوام بخوابم.
سیگارش را در جای‌سیگاری خاموش کرد و به زور او را کنار خود نشاند.
- بهش فکر می‌کنی؟
گیج نگاهش کرد، مویرگ‌های خونی داخل چشمانش مثل سوزن‌های تیز و برنده در قلبش فرو رفت. منظورش چه بود؟ وقتی دوباره سوالش را تکرار کرد لرزید. جمله‌اش بیشتر رنگ و بوی تهدید داشت که اگر به آن شخص خاص فکر کند عقوبت بدی در انتظار است. افکار مسمومش تمام نمی‌شدند و مدام اتهام به ریشش می‌بست. او پرونده‌ی امیرعلی و خاطرات کهنه را برای همیشه بسته‌بود، کاش می‌فهمید که با این بددلی‌ها فاصله افزایش می‌یابد و ستون‌های رابطه به تلاطم می‌افتند.
- من بهش فکر نمی‌کنم.
پوزخندش اخم به ابرویش آورد، با حرص پوست لبش را جوید.
- الان این حرف‌ها چه معنی داره؟ میشه این‌قدر اسمش رو وسط زندگیمون نیاری.
یک ابروی حسام بالا رفت، هنوز نمی‌توانست باور کند که این حرف‌ها را از زبان دخترک می‌شنود. نگاه به آسمان تاریکی که ستاره‌ای هم درونش نمی‌درخشید داد، یک نخ سیگار از جعبه نقره‌ای‌رنگش خارج کرد.
- هیچ‌وقت نمیشه کار آدم‌ها رو فراموش کرد؛ اون‌ها فقط به فکر خودشونن، شکست خوردنت رو نمی‌بینن، زخمی شدنت رو نمی‌بینن.
ماه‌بانو از این‌که سین‌جیم‌ کردنش را پایان داد و بحث را به بی‌راهه کشاند نفس راحتی کشید. به انحنای لب‌های خوش‌فرمش که سیگار در میانش مکیده میشد چشم دوخت.
- این‌جوری دردت آروم میشه؟
گنگ نگاهش کرد. آن دو تیله‌ی براق فریبنده، می‌توانست دل و ایمان هر کسی را با خود ببرد و طرف را به زانو دربیاورد؛ انگار درون پهنه‌ی سیاهش اکلیل‌های کم‌رنگ طلایی برق می‌زد. بی‌اختیار نزدیکش شد و سیگار را از بین لبانش برداشت.
- نکش، خانم‌جون میگه واسه فراموش کردن اتفاق‌های بد زندگی نباید دست به دامن یه چیز بدتر شد؛ این‌جوری جای زخم قبلی نه تنها تسکین پیدا نمی‌کنه که حتی یه زخم دیگه هم بهش اضافه میشه.
چشم دراند و مچ دستش را گرفت.
- خانم‌جونت دانای کله؟
لب گزید و هم‌زمان اخم کرد، دوست نداشت کسی به شخصیت بزرگ و محبوبش توهین کند. در افکارش غوطه‌ور بود، حواسش نبود که زمزمه‌ی زیرلبی‌اش دمای تنش را بالا برد.
- قرار نبود همه‌چیز این‌قدر جدی شه.
حرکت پنجه‌هایش که سیگار را از بین انگشتانش قاپید و بیرون انداخت و بعد چاله‌ی بالای لبش را به بازی گرفت، تنش را قبضه کرد. کمی بعد موهایش پشت گوش فرستاده شدند و پشت بندش بوسه کوتاهی روی غنچه‌ی باز لب‌هایش نشست؛ چون زنبوری که شهد انگبینی را به نیش می‌کشد. دخترک از درون گر گرفت، گویی بین زمین و هوا معلق بود. با گذشت یک‌سال و اندی، انگار هنوز بار اولی بود که داشت لمس میشد. در آغوش بزرگش سرما از تنش رخت بربست.
- تو شبیه اون نیستی، کاش بد بودی ماهی، کاش!
از که صحبت می‌کرد؟ صدف؟ قلبش بی‌محابا خود را به دیواره‌های سی*ن*ه می‌کوبید که بیرون بیاید. گرمای تنش راهی را در قلبش داشت می‌ساخت که نمی‌توانست از آن بگذرد و میانبر بزند. در همین حوالی، حسام سر دخترک را به سی*ن*ه چسباند. عجب روزگاری! باز سر خانه‌ی اول خود برگشته‌بود و این اصلاً چیزی نبود که در آغاز پیش‌بینی می‌کرد. قرار بود فقط یک دست‌گرمی باشد که برای مدتی امیرعلی را بچزاند و دلش خنک شود؛ از دستش در رفت، نفهمید عنان کار از دست می‌دهد و احساسات ناسازگارش در خفا ریشه می‌دوانند. درست از همان روز نخست، وقتی که نقشه‌ی پلید شاهرخ را برای قبول ازدواج دخترک بهانه گرفت، باید حدسش را می‌زد که اوضاع فرق دارد، منتها او با لجبازی نمی‌خواست بپذیرد و در طی این مدت چشم و گوش بسته حس‌هایش را سرکوب می‌کرد. با لغزیدن و خیس شدن پیراهنش، بالأخره رضایت داد که گره آغوشش را باز کند. سرش را بالا آورد، این دختر در مقابل رفتارهای بد و زورگویی‌هایش همیشه صبر و تحمل پیشه گرفت، شاید همین باعث گردید تا الان ماندگار شود. نمی‌دانست لرزش اندک بدن ماه‌بانو ریشه در سرمای هوا داشت یا چیز دیگر، کتش را روی شانه‌هایش انداخت. دخترک از این حرکتش خوشش آمد، به او دل‌گرمی می‌داد.
- عاشقی برای من تولد دوباره نبود، مردم ماهی، دردش از چاقو خوردن هم بدتر بود.
ساکت به قیافه‌ی پکرش زل زد.
- می‌دونی، اوایل رابطه‌مون خوب بود، خیلی هم خوب، اون با مادر و پدرخونده‌اش زندگی می‌کرد، همش از محدودیت‌های خونواده‌‌اش برام صحبت می‌کرد؛ من هم دوستش داشتم، دلم براش می‌سوخت، تا اون مهاجرت لعنتیش اومد وسط.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
728
15,535
مدال‌ها
4
فهمید که منظورش صدف است، خوشحال بود که او را قابل دانسته گذشته‌اش را با او در میان بگذارد. یک‌بار امیرعلی ماجرا را برایش گفته‌بود، اما شنیدن این حرف‌ها از زبان صاحب اصلی‌اش مزه دیگری داشت، پس با جان و دل پای سخنانش نشست.
- همه‌چی دست‌به‌دست هم داد که از هم جدا شیم، یه مسائلی پیش اومد که نباید رخ می‌داد.
می‌خواست سریع و فی‌الفور از این قسمت از خاطراتش بگذرد و ماه‌بانو به خوبی متوجه‌ی این امر بود. صلاح دید پاپیچش نگردد. خمیازه‌اش را بلعید. اندکی بعد، نجوای گرفته‌‌ی مردانه‌اش زیر گوشش پیچید:
- پسم زد، خردم کرد، نفهمید با رفتنش چه بلایی سرم اومد.
حسام بعد از سال‌ها دو گوش شنوا پیدا کرده‌بود که کابوس عذاب‌آورش را از دهلیز ذهنش بیرون بکشد و این فرصت نباید از دست می‌رفت. به ساختمان‌های شهر که هر واحدش چون ستاره‌ای در پهنه‌ی وسیع ظلمت سوسو می‌زدند نگریست، مقابل بلندای برج آسمان‌خراشی که میانشان یکه‌تازی می‌کرد نقطه‌ی ریزی بودند که به چشم نمی‌آمدند؛ معادل گذشته‌ی خودش که همواره یک رقیب بالاتر در برابرش بود و به او اجازه‌ی قد کشیدن نمی‌داد. دست بر زیر چشمان کبودش کشید. ماه‌بانو هنوز مشتاقانه چشم‌انتظار ادامه‌ی رویداد تلخ دلدادگی‌اش بود. نفسی گرفت و لب تر کرد:
- وقتی با یه مرد دیگه رفت از جنس زن متنفر شدم‌، از هر چی عشق حالم به‌هم خورد.
تک‌خنده‌ی بی‌‌جایی سر داد.
- بعد اون اتفاق... .
جمله‌اش نم کشید، صدا در گلویش شکست. نفس ناکوکش را بیرون فرستاد و شقیقه‌اش را مالید.
- شدم تف سر بالا! حاجی با هر بهونه‌ای تحقیرم کرد و بهم سرکوفت می‌زد. هر چقدر من بد می‌آوردم امیرعلی سری توی سرها درمی‌آورد و ترقی می‌کرد.
موقعی که این کلمات را بر زبان می‌آورد صورتش به تدریج رنگ می‌باخت. فرود خشم و غیظ در کلامش به عینی دیده میشد و این از نظر ماه‌بانو دور نماند.
- توی یکی از مهمونی‌ها با مرد تاجری به نام بکتاش آشنا شدم، بهم پیشنهاد همکاری داد که باهاش توی مدیریت کلابش شراکت کنم؛ فرصت خوبی بود که از زیر چتر پدرم بیرون بیام.
حسام نوک فندکش را روی زانویش چرخاند و به کفپوش زیر پایش خیره شد. انعکاس نور طلایی چراغ دیوارکوب بر روی چمن مصنوعی، رنگشان را روشن‌تر نشان می‌داد. دست برد و فنجان چای دخترک را برداشت، جرعه‌ای از گرمای نوشیدنی هم نتوانست یخبندان درونش را التیام ببخشد. به کندی پلک می‌زد‌.
- دیگه برام هیچی مهم نبود، تموم این سال‌ها فقط به کار و ساختن خودم فکر می‌کردم.
اینجای حرفش دمی کشید و نگاه‌ گذرایی به چهره‌‌ی ماه‌بانو انداخت.
- من آدم ازدواج نبودم... .
مکث کرد و فنجان را به میز پس فرستاد.
- رک بگم، اولش هضم حضورت توی زندگیم سخت بود. من آدم تعهد نبودم، با رفتارهام اذیتت می‌‌کردم تا حرصم کمی خالی شه.
چانه‌‌ی دخترک جمع شد. جوری صحبت می‌کرد که انگار او را وبال گردنش کرده‌بودند. سعی نمود فعلاً چیزی نگوید و ظاهرش را حفظ کند، می‌خواست ببیند این قصه به کجا وصل می‌شود. حسام بخار گرم دهانش را عمیق بیرون فرستاد. کلمات چون لقمه‌ای سفت و سنگین در گلویش گیر کرده‌بودند و نمی‌گذاشت درست و کامل حرف‌هایش را بزند.
- خالی نشد ماهی! حست به علی باعث تداعی شدن خاطرات کوفتیم شد، روح و روانم به‌هم ریخت.
سرش را بین دستانش گرفت و فرق سنگینش را مالید.
- همش تو رو کنار صدف می‌ذاشتم، با خالی کردن کینه و عقده‌هام خودم رو آروم می‌کردم و به خیالم تونسته‌بودم این دفعه پیروز بشم. برام مهم نبود چی به سرت میاد.
چقدر مغرور بود که تمام واقعیت را نمی‌گفت و به احساسات نایابش اقرار نمی‌کرد! سمت چپ سی*ن*ه‌ی دخترک تیر کشید. حس می‌کرد اکسیژن کم دارد، سفت و محکم هوا را بلعید. این اعترافات بیگانه چون مشت‌های بی‌رحمانه‌ای که بر کیسه‌بوکس ضربه می‌زدند بی‌وقفه بر قلبش می‌کوبیدند و او عاجز از آن بود که مهارشان کند. صدای جیغ پرخاشگر لاستیک‌های اتومبیل و موتور‌های شب‌گرد فضای پرتلاطم مابینشان را می‌خراشید. دست بر پیشانی‌اش گرفت، از داغی‌اش جا خورد. برخلاف حسام که حال کمی احساس سبکی می‌کرد، ماه‌بانو خرواری از غم و فغان‌های سرگشته را روی دوشش حمل می‌نمود. قطره اشکی از گوشه‌ی چشم سمت راستش غلتید و شیب گونه‌ی تب‌دارش را پیمود. دیگر گریه‌اش نمی‌آمد، این چشم‌های محزون هم از دستش خسته شده‌بودند. بوق مکرر اتومبیل‌ها با صدای زوزه‌ی باد درهم آمیخت و چون آژیر هشداری او را از قعر دوزخ ذهنش بیرون کشید. رنجیدگی‌اش را نمی‌توانست مخفی کند.
- ماهی که ته قلاب گیر کنه، راه رفتن نداره، بی‌صدا می‌میره.
حسام طاقتش برید، نفهمید چه کار می‌کند، در یک لحظه از شانه‌ی دخترک گرفت و او را همان‌جا روی کاناپه خواباند. ماه‌بانو از این حرکت غیر‌منتظره‌اش هین کشیده‌ای سر داد. سر و صدای خیابان به یک‌باره خاموش شد، گویی باد پرشتاب، پژواکی وحشی با خود می‌آورد که بنیادش را بلرزاند.
- صیاد این رو نمی‌خواد، اجازه نمی‌ده ماهی بمیره، اجازه هم نمی‌ده به دریا برگرده‌‌.
پچ‌پچش چون گردبادی ویرانگر بر پیکره‌ی روحش دمید. تمام اعضای تنش از بیم و ضعف به خواب رفتند. تقلایش در برابر هیبت قوی‌‌ای که تمام روزنه‌ها را برایش بسته‌بود، نتیجه‌‌ای جز تسلیم شدن نداشت.
- قبلاً هم بهت گفته‌بودم که بعضی چیزها ارزش خریدن دارن؟
ماه‌بانو نگاه ریز شده‌‌ی نمناکش را به صورت مرموزش فشرد.
- می‌خوای چی بگی؟
عین مار دور تنش چنبره زد و بعد از کمی وقفه لب‌هایش را بغل گوشش قرار داد، جوری که با هر دم، بخار داغ بود که بر نرمی پوستش می‌خورد.
- تو همون بعضی‌ها هستی، یه شاه‌ماهی گرون‌قیمت‌!
وسط هلال ابروهایش چین خورد. درست نمی‌فهمید منظورش چیست، اما از این اخلاقش که همه‌چیز را پول می‌دید بدش می‌آمد.
- من خریدنی نیستم.
کج‌خندی زد و ابروی مرتب و تیزش را بالا داد.
- همه‌چیز توی این دنیا قیمتیه، فقط نرخشون فرق داره.
این جمله مفهوم مهمی در پس خود داشت. به راستی ارزش او چقدر بود؟ نگرانی همچون خفاش‌های ولگردی که به این‌سو و آن‌سو می‌چرخیدند در سرش پرسه می‌زدند. زندگی کنار این مرد رازآلود به او قدرت پیش‌بینی آینده را نمی‌داد. با کشیده شدن نوک بینی‌اش به خودش آمد. شاکی نگاهش کرد. جایش تنگ بود و با وجود هیکل سنگینش اصلاً نمی‌توانست تکان بخورد. حسام اما جور عجیبی به دخترک می‌نگریست. چشمان درشت سیاهش در انبوه مژگان بلندی می‌‌تابید. لعنت بر گذشته ننگین و کپک‌زده‌اش که حال و آینده‌اش را مسموم کرده‌بود و جلوی خوب بودنش را می‌گرفت. به دشواری نگاه سستش را کنترل کرد.
- من هیچ‌وقت نمی‌تونم به عقب برگردم، خودت می‌دونی که چقدر اعصابم ضعیفه، یه آدم با روح زخم خورده‌ام که این اصلاً نرمال نیست.
نرم‌نرمک از آسمان قطره‌های ریز باران به پایین فرو می‌ریخت و چون شلاقی بر شیشه‌ی تراس ضربه می‌زد. ماه‌بانو زیرچشمی کمی به قیافه‌ی پریشانش نگاه افکند‌. آهسته سرجایش نشست.
- زندگی کردن با منی که به چشم‌های خودمم شک دارم راحته؟
حسام خوب می‌دانست اگر اسم جدایی را بشنود دیوانه می‌شود، اما گویی وسواس به جانش افتاده‌بود که می‌خواست همین الان جواب بگیرد و اطمینان یابد.
- با توأم!
ماه‌بانو چون مومی به نرمی پشتی نیمکت چسبید. نگاه سرگردانش حاشیه‌ی سفید قاب پنجره قدی روبه‌رویش را می‌‌جست. گذشته‌ای که این‌ مرد گذرانده‌بود کمی ته دلش را می‌‌ترساند؛ صدف تاثیرات روانی مزمنی بر روحش گذاشته‌بود که در این یک‌سال نشانه‌های زیادی از آن دیده‌بود. به زره فولادینی از جنس صبر و تحمل نیاز داشت تا بتواند سربلند از این پیکار سخت بیرون بیاید. چشم برهم گذاشت. در ستیز با سرزنش‌های درونش، عاقبت چون سایه‌ای که در سی*ن*ه‌ی کور شب می‌‌خزد، خودش را به حائل دستانش سپرد.
- اگه بخوای واقعاً تغییر کنی کمکت می‌‌‌کنم.
به راستی که اگر اهل رفتن بود از خیلی وقت پیش بهانه‌ داشت، اما او با قلبش تصمیم می‌گرفت، نه عقل محتاطی که از ترس زیان و ضرر قدم از قدم برنمی‌دارد‌.
لبخند محوی از لبان حسام گذشت. در دل گفت، اگر دخترک بداند وارد چه راهی شده‌است باز هم چنین نظری دارد؟ آن شب تا بامداد خواب به چشم هیچ‌کدامشان نیامد؛ حسام غرق در فکر آینده و ماه‌بانو هم برای اولین‌بار داشت در ذهنش چرتکه می‌انداخت‌. ازدواج امیرعلی تلنگر محکمی به او زد، باعث شد پوسته‌ی درونش را بشکافد و خودش را کمی کند و کاو کند. در این برهه‌ی یک‌ساله پی برد که خواه‌ناخواه و به مرور از گذشته فاصله گرفته‌‌ و تبدیل به زن پخته‌تری شده‌است. درست یا اشتباه، پاره‌ای از وجودش در گروی زندگی کنونی‌اش بود، منتها تا به امروز فرصت نشد و یا نخواست که به خودش بقبولاند وابستگی‌های قدیمی‌اش از مدت‌ها پیش بار سفر بسته‌اند. حال باید پیچک خاردار دور قلبش را کنار می‌زد تا شکوفه‌ی پژمرده‌ی درونش دوباره رشد کند؛ آری، دل پیر زمستانی‌اش به شوق بهار بود که هم‌چنان نبض می‌زد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
728
15,535
مدال‌ها
4
***
شب طولانی زمستان با سرمای بی‌سابقه‌اش آن‌ها را درون خانه حبس کرده‌بود. حاج‌حسین و حسام بی‌وقفه درباره‌ی کار و اقتصاد صحبت می‌کردند؛ رهایشان می‌کردی بحثشان تا صبح هم ادامه می‌یافت. دو آدم از نسل متفاوت که اختلاف‌نظرشان زیاد بود و هر کدام عقیده‌ی خودشان را قبول داشتند. در آن‌سو، حنانه با نظم و سلیقه میوه‌ها را درون ظرف پایه‌دار سرامیکی می‌چید. لباس زیبا و پوشیده‌ای بر تن داشت که اندام توپرش را جذاب و دلربا نشان می‌داد‌. لب‌های صورتی‌رنگش به تبسمی کشیده شده‌بود که در این حالت عسلی چشمانش می‌خندید. ستاره‌جون در حال روشن کردن سماور، مدام تأکید می‌کرد که در این دو هفته به زور از اتاقش بیرون آمده، مگر برای دانشگاه و بیشتر وقتش را با درس مشغول می‌‌کرد. ماه‌بانو که می‌دانست از چه بابت لاک سنگی‌اش را شکسته‌‌است تعجبی نمی‌کرد و به رویش نمی‌آورد. دیری نپایید که زنگ آیفون در فضا پیچید، همگی برای استقبال تا خود ایوان رفتند. باد، بوی خاک باران‌خورده‌ی باغچه‌ را به سی*ن*ه‌ی تاریک آسمان می‌پاشید و عطر مطبوعش بر شامه‌شان می‌نشست. درختان چناری که دوسوی استخر خالی وسط حیاط قرار داشتند، زیر پتوی ضخیم یخبندان خوابیده‌بودند؛ نور چراغ‌های پایه‌بلند اطرافشان رنگ‌ تن نقره‌ایشان را برق می‌انداخت. در آن حوالی حواس ماه‌بانو به مرد جا افتاده‌ای جلب گردید که با صدایی بلند و رسا حضور خودش را اعلام کرد. قدم‌های هیجانش از قاب بزرگ دروازه جدا شد و راه باریک شمشادها را طی نمود، دستان صمیمانه‌‌اش در آغوش حاج‌حسین باز شد و هیکل درشتش را به خود فشرد. مرد با وجود گرد سفیدی روی موها و محاسنش، چهره‌ی بشاش و گشاده‌ای داشت. الحق که دکتر بودن به ظاهرش می‌آمد؛ کت‌وشلواری به رنگ برف که کراوات راه‌راه پهنی بر روی پیراهن سرمه‌ایش پوشیده‌بود، با آن ریش پروفسوری‌ شمایل خاصی از خود جلوه می‌داد. همه چشم شده‌بودند و به قهقهه‌های بلند این دو رفیق دیرینه خیره می‌نگریستند. در این میان نگاه حسام عین تلسکوپ جوان خوش‌‌قدوبالایی را رصد می‌کرد که عقب‌تر از پدرش با جعبه شیرینی ایستاده‌بود، کسی نبود جز آقای دکتر کوچک! سنگین و موقرانه سلام داد و خود را معرفی کرد، طوری که نگاه کنجکاو ستاره‌جون را هم به تحسین این جوان رشید و خوش‌سیما وا داشت. بعد از مراسم احوال‌پرسی و تعارفات، سرمای هوا آن‌ها را با ضرب و زور به خانه فرستاد. ماه‌بانو فوری به آشپزخانه رفت و حنانه را جلوی یخچال گیر آورد.
- گل نیاورده!
دخترک که در دلش غوغایی برپا بود، پریشان‌خاطر درب سفید بخچال را نبسته، تندی برگشت و انگشت جلوی بینی‌ سرخ‌شده‌اش گذاشت.
- هیس! الان می‌شنون.
چشم در کاسه چرخاند و لب جمع کرد. حنانه با نگاهی حاکی از اضطراب در سالن سرکی کشید و دامن کلوش پیراهن صورتی‌اش را بین انگشتان خواب‌رفته‌اش چلاند.
- نمی‌دونم مامان و بابا چه واکنشی نشون میدن، آخ که تا بگن من از استرس مردم!
مچ دستش را بین پنجه‌هایش فشرد و غرید:
- زبونت رو گاز بگیر دختر! هیچی نمیشه، بالای چوبه‌ی دار که قرار نیست ببرنت.
به واقع که اضطراب برای دختران حکم جادوگر بدجنسی را داشت که راه و بی‌راه سر می‌رسید و با چوب سحرانگیزش دود سیاهی در ذهن می‌پراکند؛ همین دود تیره نمی‌گذاشت آدمی آینه‌ی درون خود را ببیند‌ و دست به تصمیمات اشتباه بزند. بعد از دقایقی با سینی چای و شیرینی به سالن بازگشتند. گپ و گفت‌ها گل کرده‌بود، تعریف‌ها بیشتر حول و حوش خاطرات دوران بچگی حاج‌حسین و دکتر راد که ستار نام داشت می‌چرخید. از قضا آقاستار تا دوازده‌سالگی در این محله زندگی می‌کرد و درست اواسط جنگ مجبور شد همراه خانواده‌اش به آمریکا مهاجرت کند. دکتر در ضمیمه‌ی اتمام سخنانش خنده‌کنان ضربه‌ی آرامی بر شانه‌ی پهن حاج‌حسین کوبید.
- شاگرد اول مدرسه، شد حاجی محله! اینجا دیگه هیچ‌کَس ما رو نمی‌شناسه.
معلوم نبود داشت شوخی می‌کرد یا طعنه می‌زد! حاج‌حسین با نگاه چپ‌چپی خم گشت و فنجان چایش را برداشت.
- شما رفتی دنبال پیشرفت، یه ملت آقای دکتر صدات می‌زنن، چوب‌کاری نکن مرد!
برای چندمین مرتبه خنده‌ها از سر گرفته شد. در آن میان سیامک با سی و اندی سال سن هول جوان بیست‌ساله‌ای را داشت که نمی‌توانست خوددار بماند و می‌خواست هر طور که شده پدرش سر اصل مطلب برود. تشویش درونش را پشت چهره‌ی آرامش مخفی می‌کرد. بعد از خوردن چای و شیرینی، آقای راد گلویی صاف کرد و لبخند معنی‌دارش را برای ثانیه‌ای بر صورت منتظر پسرش پاشید. تأمل‌وار نگاهش را بین همه گرداند.
- خب عرضم به حضور شما، زندگی برای من یه روی تلخ هم داشت که نمی‌خوام الان جمع شادمون رو خراب کنم؛ اما باید بگم... .
در این هنگام آه آرامی کشید، انگار به دوردست‌ها رفته‌بود. صدایش در آغاز لرزش خفیفی داشت:
- همسرم فیروزه موقعی رفت که سیامک می‌خواست واسه کنکور امتحان بده. روزهای سختی بود، اون هم توی غربت بدون هیچ فامیلی.
تأثر به نگاه‌ها آویخت. این اتفاق غمناک می‌توانست هر کسی را به زانو دربیاورد، اما سیامک مرد مبارزی بود که نباخت و به جای بی‌‌راهه زدن مسیر درستی را پیمود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
728
15,535
مدال‌ها
4
کم‌کم بحث به سمت و سوی خواستگاری پیش رفت، حسام که از اول یک بوهایی برده‌بود، رفته‌رفته با مطرح شدن قضیه پیکان ابروهایش درهم فرو رفت. حال جای دلسوزی چند لحظه پیشش را خشمی کنترل‌شده در بر گرفت. مثل عصا قورت‌داده‌ها جوری به سیامک نگاه می‌کرد که انگار داشت نقشه‌ی قتلش را می‌کشید، بالاخره هم طاقت از کف داد و زهرش را ریخت. نیشخندزنان در جایش جابه‌جا شد، سری به اطراف چرخاند و روی صورت آقای راد متوقف شد‌.
- ما فکر می‌کردیم امشب فقط یه دورهمیه، قرار نبود چنین مسئله‌ای بیان شه.
سکوت پیوسته‌ای جمع را در محاصره‌ی خود نگه داشت. ستاره‌جون زمزمه‌ای زیر گوش همسرش خواند که موجب شد حاج‌حسین سرفه‌ی مصلحتی سر دهد و کلاف صحبت را به دست بگیرد:
- چیزی که نشده حالا پسر! یه‌کم صبر کن حرف‌های ستارخان رو بشنویم.
حسام با این جواب فهمید که پدرش از قبل در جریان خواستگاری امشب بوده‌است‌. آقاستار با همان لبخند نرمی که بر لبانش پابرجا بود عینک طبی فریم قهوه‌ایش را روی چشمان سیاهش تنظیم کرد‌ و رویش را به سمت حسام گرفت.
- قصد و نیت شری ندارم عموجان! فقط یه حرف کوچیکه، اصل تفاهم این دو جوونه. اجازه بدین با هم صحبت‌هاشون رو کنن، سخت نگیرین.
در تیرگی نگاه سیامک و حنانه، پولک‌های چشمک‌زن می‌رقصیدند. وقتی که از جا برمی‌خاستند تا دوشادوش هم به سمت راهرو گام بردارند، لبخند‌های یواشکی‌شان به نگرانی و دلهره‌ای بدقدم آمیخته‌بود. ستاره‌‌خانم با لبخند تصنعی آن دو را بدرقه می‌کرد. هنوز گیج بود و نمی‌دانست چرا همه‌چیز داشت دور سرعت می‌گرفت. برادرش یونس هم‌چنان در انتظار جواب بود و حال خواستگار دیگری برای دخترش آمده‌بود، خواستگاری که پیدا بود در قلب لطیف دخترکش جا باز کرده‌است. در آن‌سو قیافه حاج‌حسین نشان می‌داد که زیاد هم بی‌میل نیست و از ذهن متفکرش این‌چنین برمی‌آمد که دارد جوانب را می‌سنجد. تنها کسی که از چهره‌اش عباست و بدبینی شره می‌زد حسام بود. زمانی که حنانه و سیامک از اتاق بازگشتند، رضایت و علاقه چنان در رخسارشان موج می‌زد که گویی سال‌ها در فراق یک‌دیگر می‌سوختند و اکنون بعد از راهی دشوار به وصال رسیده‌‌اند. ماه‌بانو برای حنانه خوشحال بود، هر چند که حاج‌حسین جواب قاطعی به خانواده‌ی راد نداد، اما به رفیقش اطمینان بخشید که درباره‌اش فکر می‌کند. کم‌کم میهمانی حالت خودمانی به خود گرفت و تا نیمه‌شب به درازا کشید. وقتی که به خانه برگشتند، حسام که گویی فرصت یافته‌بود حرصش را بیرون بریزد، بی‌محابا شروع به حرف زدن با خودش کرد:
- آخه اون شازده می‌تونه زن نگه داره؟ این دختره هنوز فرق دست چپ و راستش رو نمی‌دونه، بعد می‌فهمه شوهر چیه؟
ماه‌بانو به زور جلوی خنده‌اش را گرفت. حسام وقتی چشمش به او افتاد غضبش شدت گرفت و یک ابرویش بالا دوید.
- جوک گفتم مگه؟!
لب‌ جمع کرد و بینی‌اش را بالا کشید.
- نه، ولی باور کن حنانه بزرگ شده، تازه خودتم خوب می‌دونی به فاتح علاقه‌ای نداره.
حسام لبه‌ی تخت نشست و جوراب‌هایش را از پا خارج نمود.
- فاتح خر کیه! خودمم موافق نیستم اون پسره‌ی جوجه فوکول دامادمون بشه؛ ولی واسه حنانه هنوز زوده، این مرتیکه سن بابام رو داره.
ماه‌بانو بعد از تعویض لباس‌هایش کنارش نشست، به نیم‌رخ سرخ و برزخی‌اش چشم دوخت.
- کوتاه بیا، این دو تا خیلی وقته که به‌ هم علاقه‌مندن، تو که نمی‌خوای مثل اون‌دفعه گوشیش رو بشکنی؟
گنگ سر برگرداند. با شیطنت ادامه داد:
- تازه باید بگم اون‌دفعه من دستم بسته‌بود، اما الان دیگه اوضاع فرق داره.
با تغییر حالت صورت و چشمانش تازه یادش آمد چه سوتی بزرگی داده‌است، دست بر لبان سرخودش گرفت. حسام مشکوک چشم ریز کرد. سعی می‌کرد صدایش بالا نرود:
- این یعنی چی؟
با همان چشمان گرد شده فقط نگاهش کرد. لعنت بر زبانی که بدموقع باز گردد! سکوتش مهر تأییدی بر گفته‌هایش بود. حسام ابروهایش را به‌هم چسباند و سر کج کرد.
- نکنه؟
تا آمد چیزی بگوید عین شصت‌تیر از جا پرید‌، قدم‌هایش چون فنری که نمی‌تواند یک‌جا بایستد به این‌سو و آن‌سو در گردش بود.
- باید حدس می‌زدم قضیه از کجا آب می‌خوره. غافل شدم ازش که دوباره فیلش یاد هندوستون کرده!
انگشت اشاره‌اش به سویش خیز برداشت.
- تو می‌دونستی، می‌دونستی و بهم نگفتی با این یارو مخفیانه برو و بیا داره.
دیگر داشت به کانال بیگانه می‌زد! به خود مسلط گشت و چانه جلو کشید.
- عیبش چیه؟ دوره غار‌نشینی نیست حسام! در تعجبم، آدمی مثل تو که یک عمر توی قیدوبند نبوده برای بقیه نسخه می‌پیچه‌.
به او برخورد، کمی بعد خنده عصبی سر داد و دکمه‌های ژاکت خاکستری‌اش را یکی‌یکی به نوبت گشود.
- زبون‌درازی نکن! نقل این حرف‌ها نیست؛ حنانه خامه، با چندتا حرف چشم‌ و گوشش بسته میشه.
عمیق نگاهش کرد، ریزگردهای اتفاقات گذشته هنوز درونش می‌لغزید که چنین نظری نسبت به حس زیبای عشق داشت. نمی‌توانست راز درونش را حدس بزند، به علاقه‌ی خواهرش و آن مرد حسادت می‌کرد؟ یا این‌که می‌ترسید خواهرش چون او گرفتار آدم اشتباهی گردد؟ صدای تک‌تک فندکش به گوش رسید. سوز سردی از پنجره‌ی نیمه‌باز وزید و با تکان پرده‌ به اتاق راه پیدا کرد. سعی کرد مسالمت‌آمیزتر صحبت کند، بلند شد و در حالی که نزدیکش میشد انگشتانش را درهم گره زد.
- من حست رو درک می‌کنم، به هر حال برادرشی و نگران... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
728
15,535
مدال‌ها
4
از سکوت و چرخیدن سرش فهمید که دارد نرم می‌شود، قیافه‌اش را کمی ملوس نشان داد تا رویش تأثیر بیشتری بگذارد.
- اما آقای دکتر مرد خوب و برازنده‌ایه، از اون آدم حسابی‌هاست، می‌تونی تحقیق کنی.
مثل این‌که بدجور خراب کرده‌بود. نگاهش که به قیافه‌ی عاقل‌اندرسفیه‌اش افتاد پی برد که اصلاً در زبان‌بازی مهارت ندارد. حسام از پشت حلقه‌های باریک دود سیگار به چهره‌ی آویزان دخترک که با گل‌های بافت سبزش بازی می‌کرد زل زد. قبول داشت که زیادی تند رفته و مقاومت درونش هم از سر این نشأت می‌گرفت که هنوز کامل نتوانسته‌بود برج بلندی که بین گذشته و خودِ فعلی‌اش جا خوش کرده‌بود را بشکند. سیگار نصفه‌اش را به بیرون پرت کرد و پنجره را کامل بست. شاید تنها مرهم واگویه‌های ذهنی‌اش تن لطیف و نرم دخترک بود که خوب یاد گرفته‌بود این اواخر باب میل او باشد و با سادگی و یک‌رنگی‌اش او را از تمام شلوغی‌های دورش خلاص کند. نزدیکش شد. ماه‌بانو تکان خفیفی خورد و سر بالا آورد، اثری از تنش دقایق قبل در تیله‌های شبش نبود. وقتی که سرانگشتان همیشه گرمش بر گونه‌اش نشست و جسمش به تله‌ی بازویش افتاد، پلک برهم گذاشت و آن فاصله‌ی باقی‌مانده را با گامش پر کرد.
***
با احساس سردرد شدیدی از خواب پرید. انگار تریلی با بار از روی بدنش رد شده‌بود! نگاه به پهلویش و روتختی‌‌ای که مچاله شده‌بود انداخت. صدای شرشر آب از حمام می‌آمد. دمای شومینه را زیاد کرد و بعد از تعویض لباس‌هایش از اتاق بیرون زد. دنبال مسکن می‌گشت که چندی بعد حسام با موهایی نم‌دار و لباس‌های بیرون سر رسید.
- یه چای نبات برام آماده کن، باید زودی برم.
دخترک انگار به زور روی پاهایش ایستاده‌بود، دستان شلش به اجبار حرکت می‌کردند. اصلاً نپرسید روز جمعه کجا می‌رود. دلش باز هوس رخت‌خواب را می‌کرد. بی‌هیچ حرفی با هم صبحانه‌ی مختصری خوردند، البته او که چیزی از گلویش پایین نمی‌رفت و بعد از رفتن حسام به سرکار دوباره گرفت خوابید. با بوق مکرر پیغام‌گیر تلفن کیپ چشمانش را گشود. عقربه‌ی مشکی ساعت روی دیوار دو بعد‌ازظهر را نشان می‌داد‌. صدای شاکی فاطمه در سکوت خانه پیچید:
- دختر تو کجایی؟ زنگ زدم به گوشیت جواب ندادی.
غلتی در جایش زد و خمیازه‌ای کشید.
- بیچاره دخترم که همچین عمه‌ای بی‌معرفتی داره، یه احوالی هم ازش نمی‌گیره.
سیخ سرجایش ایستاد‌، چند لحظه زمان برد تا جمله را توانست هضم کند. با حساب سرانگشتی فهمید که چهار روز از رفتن فاطمه به سونوگرافی گذشته‌‌است و او پاک فراموش کرده‌بود. از منگی درآمد و ضربه آرامی بر پیشانی‌اش کوفت. سریع ملحفه را از دور خود کنار زد و به سمت موبایلش شتافت. بچه‌ی مهران دختر بود؟ از شوق در پوست خود نمی‌گنجید. باید یک‌جور خود را تخلیه می‌کرد. پشت خط به فاطمه مجال حرف زدن نداد و یک‌ریز قربان‌صدقه‌ی برادرزاده‌ی ندیده‌اش رفت. یک عضو جدید قرار بود به زودی وارد خانواده آذین شود و او از حالا سر از پا نمی‌شناخت. وقتی که مکالمه‌اش با فاطمه پایان یافت، لبخند تلخی باعث شد شیرینی لحظات پیشینش ازبین برود. روی کاناپه مقابل پیش‌خوان آشپزخانه نشست و دست زیر چانه برد. یعنی او هم مثل فاطمه روزی طعم مادر شدن را می‌چشید؟ تغییرات حسام را انکار نمی‌کرد، اما هنوز ته دلش به او اعتماد مقتدری نداشت، حس می‌کرد که آن دو نمی‌توانند به این زودی از پس مسئولیت یک بچه بربیاند. گرچه که حسام هم هیچگاه در طی این مدت علاقه‌ای نسبت به این موضوع بروز نداده‌بود. آهی کشید و تن کسلش را عمود کرد.‌ حسام که ناهار نمی‌آمد و او هم در کمال تعجب اشتهایی نداشت. دیگر حتی خوابش هم نمی‌آمد، از این دنده به آن دنده غلت می‌زد، در آخر عاصی و کلافه سرجایش نشست و تصمیم گرفت فیلمی ببیند. عقربه‌های تیزپا می‌گذشتند، او اصلاً جریان فیلم و سرانجامش را متوجه نشد و فقط به یک نقطه‌ی کور زل زده‌بود‌. یک‌دفعه ندانست چرا در این بحبوحه هوس سیرابی به دلش خزید! این میل به تدریج آن‌قدر افزایش یافت که دیگر قادر به سرکوبش نبود، جوری که شتابان موبایلش را برداشت و شماره‌ی حسام را گرفت. مدام بوق اشغال می‌خورد، مصرانه هم‌چنان پافشاری نمود که بالاخره جواب داد و لحن خسته‌اش به گوش رسید:
- وقتی بوق اشغال می‌خوره یعنی کارم واجبه.
تا درخواستش را مطرح کرد، اول متعجب شد و بعد گویی دود از کله‌اش برخاست. خوشش نمی‌آمد وقت باارزشش برای چنین مورد بیهوده‌ای گرفته‌ شود. کمی غرغر کرد و بعد هم قول داد که تا شب برایش فراهم می‌کند. خریدن سیرابی در روز جمعه مثل پیدا کردن الماس بود. خیابان‌ها را پا گذاشت، اکثر کرکره‌ی مغازه‌ها پایین بودند، بقیه‌ی جاها هم تا می‌پرسیدی با جواب منفی‌شان تمام نور امیدش را خاموش می‌کردند. دخترک هم چه چیزهایی از او طلب می‌کرد! در آن‌سو، ماه‌بانو منتظر چشم به درب خانه دخیل بسته‌بود تا بیاید. غروب بود که برگشت‌. بی‌آن‌که سلام کند تندی نایلون سفید را از دستانش قاپید و به سوی آشپزخانه دوید. حسام متعجب به حرکاتش، کتش را از تن بیرون کشید و روی دسته‌ی مبل گذاشت.
- تا الان داشتم دنبال سفارش خانم می‌گشتم.
ماه‌بانو بدون این‌که اهمیتی دهد، درب نایلون را باز کرد. با احساس لمس جسم پرزدار و زبری زیر دستش، بینی‌اش جمع شد. از زور حرص لب‌هایش را جوید.
- این‌که این‌جوریه.
حسام بی‌‌خیال از پشت کانتر نگاه کجی به صورت طلب‌کارش انداخت و خیاری از درون ظرف روبه‌رویش برداشت.
- همین هم به زور بود، دلت خوشه‌ ها!
وار رفته روی صندلی نشست.
- آخه الان چطوری درستش کنم؟ من امشب می‌خواستم بخورم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
728
15,535
مدال‌ها
4
حسام از دیدن قیافه‌ی ماتم‌گرفته‌اش، زور می‌زد که نخندد. کمی سربه‌سرش گذاشت، آن‌قدر که کفرش درآمد.
- حسام؟
گازی به خیارش زد و با شیطنت موهایش را به‌هم ریخت.
- هان؟
توقع جان گفتن که از او نداشت. چانه جمع کرد.
- الان باید چیکار کنم؟
با آن نگاهش داشت آدرس می‌داد که دست خودش را می‌بوسد و بس! چند دقیقه‌ی دیگر، حسام برای اولین بار در عمرش مجبور شد سیرابی را تمیز کند، البته مدام رو برمی‌گرداند و تنفرش را از بوی بدش بر زبان می‌راند. دخترک حتی اجازه نمی‌داد کباب‌ها کامل بپزند، همان‌جا ایستاده از روی منقل ناخنک می‌زد، او هم فقط چپ‌چپ نگاهش می‌کرد.
- مگه از قحطی اومدی؟ بذار الان آماده میشه.
نمی‌توانست بر هوسش غلبه کند، در همان تراس نصف سیخ را مثل گرگ گرسنه بلعید. به تذکرهای حسام هم توجهی نداشت و سر شام آن‌قدر خورد که دیگر قادر نبود از جا برخیزد. لیوان دوغی برای خودش ریخت، همین‌که جرعه‌‌ی اول را بالا داد، ناگهان حس کرد تمام محتویات بدنش دارد بالا می‌آید. وسایل خانه دور سرش می‌چرخیدند. هر جور که بود دست جلوی دهان گرفت و در مقابل چشمان گرد مرد مقابلش به سوی سرویس شتافت. حسام با نگرانی آشپزخانه را ترک کرد و به دنبالش رفت.
- چت شد؟
تقه‌ای به درب سرویس زد و صدایش زد.
- حالت خوبه ماهی؟ بیا بیرون ببینمت.
ماه‌بانو هم‌چنان عق می‌زد و از ضعف روی پاهایش بند نبود، در همان وادی درب چهارطاق باز شد و قامت حسام در دهانه‌ی چهارچوب ایستاد. دخترک سر پر دردش را میان انگشتانش گرفت.
- نمی‌دونم چمه! دارم بیهوش میشم.
حسام اخم‌آلود قیافه‌ی بی‌رنگش را زیر نظر داشت. پیش آمد و شیر آب را باز کرد، کمکش کرد به او تکیه کند تا صورتش را بشوید.
- تا یه چیزی میگم به تریج قبای خانوم برمی‌خوره! اون همه سیرابی رو من هم می‌خوردم غش می‌کردم!
سرش گیج می‌رفت و روی دلش هم احساس سنگینی می‌کرد، حسام هم با تشر و سرزنش‌هایش حال بدش را می‌افزود. یعنی مسموم شده‌بود؟ این سوال و تردید پیغام وهم‌آلودی به ذهنش رساند که نفسش را به لرزه درآورد. سعی کرد افکار موذی را از سرش بپراند، اما گویی شدنی نبود. هر عضو بدنش یک سازی می‌زد! حسام همان ده دقیقه اول نگران حالش بود و اکنون در هال داشت کارهای شرکت را راست و ریس می‌‌کرد. جنینی گوشه‌ی تخت دراز کشید و بالش را درون بغلش فشرد. از شدت فکر و خیال تا نیمه‌‌شب خودخوری می‌کرد و از کاه کوه می‌ساخت. حالت‌های خودش را از بر بود، به‌هم ریختن هورمون را فقط یک زن می‌فهمید. افکار بی‌غلافش چون شمشیری برنده مدام تیز میشد و به قلب و روحش شبیخون می‌زد. کم مانده‌بود اشکش بریزد و یک‌دل سیر زار بزند. چه مرگش بود، نمی‌دانست! باید زودی آزمایش می‌داد، تا شکش برطرف نمیشد آرام نمی‌گرفت. در کلنجار با افکار گوناگونش پلک‌های خسته‌اش سنگین شدند و به عالم بی‌خبری فرو رفت.
***
نگاه روشن دکتر، لبخند پهنی که ردیف دندان‌های سفید و مرتبش را نشان می‌داد، بیشتر از قبل به اضطرابش دامن زد.
- چی...چی‌شده... جواب منفیه؟
ابرو بالا انداخت، کاغذ آزمایش را تا کرد و جواب داد.
- معلومه که نه‌‌‌... .
با مکث کوتاهی نگاهی به صورت رنگ‌پریده‌اش انداخت و به گرمی جمله‌اش را به اتمام رسانید:
- بهتون تبریک میگم، دارین مادر میشین! امیدوارم قدمش پرنور و برکت باشه.
صدای نازکش چون رعد مهیبی در گوشش ترکید. گیج و منگ به لب‌های کش آمده‌ی زن مقابلش که تکان می‌خورد می‌نگریست. امکان نداشت! مگر ممکن بود؟ دست و پایش را گم کرد. نمی‌توانست در مغزش بگنجاند که موجودی دارد در بطنش شکل می‌گیرد، آن هم از خون خود و حسام. زندگی‌ هرگاه برای او ارمغانی از حوادث غیرمنتظره می‌‌آورد که برایش غافل‌گیر‌کننده بود. لاکپشتی‌وار از مطب بیرون خزید. برگه‌ی آزمایش، درون کف دست عرق‌زده‌اش مچاله میشد. داخل آسانسور حتی یک‌ذره هم سرش را بالا نیاورد، از این‌که حقیقت عیان را در آیینه قدی ببیند ابا داشت. نمی‌دانست چطور باید با حسام رو‌به‌رو شود و همین موجب میشد برای خود سناریوهای مختلف بچیند‌. با توقف آسانسور تن سنگینش را تکان داد، خسته و کسل راه خروجی ساختمان را در پیش گرفت. همین چند روز پیش به حال فاطمه غبطه می‌خورد و حال در چنین موقعیتی بود. پس چرا مثل بقیه‌ی زنان جیغ شادی سر نمی‌داد؟ نمی‌دانست، حس می‌کرد هنوز برای این یکی زود بود؛ آن‌ها تازه داشتند کمی با هم اخت می‌شدند و در نظرش باید زمان بیشتری طی میشد. دست در جیب پالتوی ضخیمش که چهارخانه‌های ریز مشکی و قهوه‌ای داشت فرو برد. روی جاده لغزنده‌ی زیر پایش با احتیاط قدم برمی‌داشت‌. گرمای درون ماشین لرزی به بدنش انداخت‌. حسام به طرف دخترک برگشت. با نگاه به نیم‌رخ زرد دخترک پی به حال نزارش برد. حوصله‌ی سکوت پیوسته‌اش را نداشت و تحملش به سر آمد.
- چته؟ دکتر چی بهت گفت؟
ماه‌بانو در دل به خود قوت‌قلب داد. بی‌خودی داشت برای خود استرس می‌تراشید، مگر چیز عجیبی بود؟ بالاخره دل به دریا زد، با مِن‌مِن‌ کردن و انبوهی از تپق توانست واقعیت را به حسام بگوید. تا فهمید کپ کرد، چند لحظه فقط متعجب نگاهش کرد، انگار به زمان نیاز داشت تا این حقیقت را قورت بدهد. چند لحظه بعد، بی‌اختیار صورتش درهم رفت. ماه‌بانو سر به تعظیمی غم‌وار فرود آورد. ابرهای گلویش آماده‌ی ترکیدن بودند. چرا فکر می‌کرد خوشحال می‌شود؟ درست بود که اخلاق‌های گذشته‌اش کم‌رنگ‌تر شده‌بود، اما خب با شناختی که از او داشت محال بود زیر بار چنین مسئولیتی برود. مگر شهر هرت بود که زیر بار نرود! در این گیر و دار، صدای ناباورش سکوت مابینشان را شکست:
- جدی میگی؟
عصبی و پر حرص سر بالا گرفت.
- آره، دروغم چیه؟
صدایش بدجور می‌لرزید. حسام یک لنگه ابرویش بالا داد و هیکلش را جلو کشید.
- چند ماهشه؟
بینی‌اش را عمیق بالا کشید. عطر خنک و تلخی که همیشه از آن بدش می‌آمد حال در کمال دیوانگی بهترین رایحه‌ی دنیا برایش می‌ماند. تری چشمانش را زدود و آهسته لب زد:
- ماه نیست، دو هفتشه.
سری به معنای تفهیم تکان داد‌ و پشت گردنش را مالید. برای آن‌که از آن کوچه‌ی شلوغ بگذرد، مجبور شد اتومبیل را به حرکت دربیاورد. چندین‌بار دست بین موهای واکس‌خورده‌اش برد. انتظار چنین موردی را در حال حاضر نمی‌کشید، برنامه‌ریزی‌هایش کمی به‌هم خورده‌بودند.
البته برای تاجری مثل او که همه‌چیز را سبک و سنگین می‌کرد، وجود این بچه می‌توانست ضمانت‌کننده‌ی حضور ماه‌بانو پیش او باشد و این بهره‌ی خوبی برایش بود. جعبه سیگارش را از جیب کاپشنش خارج کرد و نخی بین لبش قرار داد، تا خواست فندک زیرش بکشد با یادآوری حاملگی دخترک، دستش پایین آمد. نیم‌نگاهی به چهره‌ی مغمومش انداخت، دلش برای گونه‌های پرش رفت. وقتی این‌طور ساکت می‌ماند عجیب معصوم و خواستنی میشد. سیگار را به جعبه برگرداند و لپش را آرام کشید.
- حالا بغ نکن! چیزیه که شده، نمیشه هم کاریش کرد.
ماه‌بانو رویش را به سمت شیشه گرفت. به کوهان‌های سفید قله‌ی دماوند که تمام شهر را در آغوش بزرگ و محکم خود جا داده‌بود خیره ماند. همه‌ی مردها از شنیدن خبر پدر شدنشان خوشحال می‌شدند، اما خب حسام فلاح فرق داشت، نه خوشحال بود و نه ناراحت؛ این حس بی‌تفاوتی‌اش را هیچ دوست نداشت.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
728
15,535
مدال‌ها
4
***
صدای بم خواننده‌ی رپ هم‌چون دارکوبی مزاحم بر دیواره‌های سست مغزش نوک می‌زد. حسام چطور به این آهنگ‌ها گوش می‌داد؟ با یادآوری‌اش نگاهی به ساعت انداخت، عقربه‌ها برای آزار رساندنش اصرار زیادی می‌ورزید. پاهای بی‌تحملش را به پنجره قدی گوشه‌ی سالن کوک زد. در رفت‌و‌آمد اتومبیل‌ها، پی ماشین مشکی آشنایی می‌گشت که به این تأخیر و دلواپسی طولانی پایان دهد. پرده‌ را محکم کشید، تلویزیون را خاموش کرد و مسیرش را به سوی آشپزخانه گزید. با هر قدم، دردی در اعماق دل و کمرش می‌پیچید که نفس را در سی*ن*ه‌ بند می‌آورد. بالای گاز که ایستاد دست بر پیشانی‌اش گذاشت، قطرات درشت عرق چون دانه‌های یخی بر روی تمام بدنش سر برمی‌آورد. از درون ماهی‌تابه کتلتی برداشت و در دهان نهاد، طعم سرد و بیاتش معده‌اش را تحریک کرد. روی قالیچه‌ی پنبه‌ای پایین میز ناهارخوری نشست و دست بر شکمش گرفت. طفلکش بی‌قراری می‌کرد. یادش به ماه قبلی افتاد که فهمید جنسیت بچه پسر است. زیر لب به زبان کودکانه قربان‌صدقه‌اش رفت. در این مدت به طرز عجیبی با نخودچی اخت شده‌بود. دلش برای در بغل گرفتنش غنج می‌رفت؛ طاقت نداشت چهار ماه دیگر منتظر بماند‌. کمی که حالش جا آمد، از جا برخاست و به سمت راهروی باریکی که کنار درب اصلی خانه قرار داشت خزید. مادرانگی در کنار احساسات خوب و شیرینش مسئولیت و نگرانی هم به همراه خود داشت؛ می‌‌ترسید مبادا از پس نگهداری بچه‌اش برنیاید. رفتارهای حسام هم مزید بر علت میشد که مجدد دلهره‌هایش تشدید گردد. جز همان روز سونوگرافی که لبخند کم‌رنگش را دید هیچ‌گاه ابراز علاقه‌‌اش را نسبت به بچه بیان نکرده‌بود. صبح تا شب کار و زمانی هم که خانه می‌آمد، خستگی‌اش فرصتی برای گفت‌و‌گو نمی‌داد. از پیچ کوتاه راهرو گذشت و درب سفید اتاق مجاورش را گشود. با دیدن منظره مقابل، خیالاتش برای لحظه‌ای به حاشیه رفت. ماه و ستاره‌های زرین و نقره‌ای از بالای آسمان نیلگون سقف آویزان بود. دست بر روی پوسترهای کارتونی کشید. سمت چپ اتاق تصویر سرتاسری از یک جنگل سرسبز و زیبا بود؛ رودخانه و گل‌های پایین کلبه‌اش فضا را عجیب شبیه قصه‌ها نشان می‌داد. کنار کمد درختی‌ای که هنوز قفسه‌های پایینی‌اش پر نشده‌بود نشست. پس چرا برنمی‌گشت؟ آدم باید خیلی بی‌خیال باشد زن حامله‌اش را تنها بگذارد. آهی از ته سی*ن*ه‌اش برخاست. جدیداً بیش از اندازه دل‌نازک و حساس شده‌بود، بارداری سخت و پر از مشکلش هم تاثیر مستقیمی روی رابطه‌شان می‌گذاشت و حسام را عاصی، جوری که ترجیح می‌داد تا نصفه‌شب اوقاتش را با همکارانش سر کند. خمیازه‌ای کشید و سرش را به خنکی چوب تراش‌خورده‌ی کمد چسباند. پلک‌هایش می‌آمدند سنگین شوند که ناگهان صدای زنگی او را از گرمای عالم رویا بیرون کشید. نفهمید چطور از جا برخاست، بی‌احتیاط تا خودِ سالن دوید. آن‌قدر گیج و منگ بود که پاک یادش رفته‌بود حسام با خود کلید دارد. صدای بحث دو نفر از داخل حیاط می‌آمد. محتاط‌گونه در جایش ایستاد، دستش بند تیشرت نخی‌اش شد. سرفه‌‌ی آشنایی به گوشش خورد. دلش ریخت. بیکار ماندن را صلاح ندید و هراسان درب را گشود. وسط ایوان زانوهایش کم آوردند‌. سایه‌ی خمیده‌ای زیر تراشه‌ی نور کم‌رنگی به دنبال غریبه‌ای کشیده میشد. وصله‌های پینه‌بسته‌ی دلش از هم گسست. گذشته به حافظه‌‌‌‌اش تیغ کشید و بادکنک خوشبختی‌اش را در یک چشم برهم زدن ترکاند. سایه‌‌های بزرگ چون شبح‌های سیاه و شوم به روشنایی آشیانه‌اش نزدیک میشد. کسی داشت نامش را صدا می‌زد؛ طفلک زبان مرده‌‌‌‌ی او که نمی‌توانست خود را در گور مهر و موم شده‌اش تکان داد. نگاه تیز و جست‌و‌جوگر مرد غریبه از مچ‌های بیرون‌زده‌ی پاها تا شکم برآمده‌اش بالا می‌آمد و در آخر روی گیسوان بافته‌اش کشیده میشد که ریشه‌ی رنگش درآمده‌بود. ماه‌بانو به خودش آمد، لب گزید و خود را به خاطر بی‌حواسی‌اش شماتت کرد. آخر با تیشرت و شلوار سندبادی باید ظاهر میشد؟ حال خراب حسام به او توان تحلیل اتفاقات اطرافش را نمی‌داد. از دو گود سیاهش آتش می‌بارید. با همان قدم‌های قسطی دو سه پله‌ی ایوان را بالا آمد، دست کمک مرد کناری‌اش را پس زد و به چند ثانیه نکشید که همان‌جا قامت بلندش سرنگون شد. هین خفه‌ای از دهان ماه‌بانو بیرون پرید. کاش می‌توانست گوش‌هایش را بگیرد تا عق زدن‌‌هایش را نشنود. تمام خانه را بوی گند تعفن برداشته‌بود. آن شخص بیگانه دست زیربغل حسام گذاشت و تلاش کرد از جا بلندش کند.
- چقدر گفتم برو دکتر، اینه وضعیتت!
بعد رو به چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی او پوزخند معناداری زد.
- آدم با این زن و زندگی باید خیلی احمق باشه که بره سراغ عیش و نوش‌‌ خودش.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Leila Moradi

سطح
4
 
نویسنده افتخاری انجمن
نویسنده افتخاری انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
728
15,535
مدال‌ها
4
مبهوت ماند. حسام در حالی که نصف هیکلش روی شانه‌ی مرد سنگینی می‌کرد، تلوتلو‌کنان قدم برمی‌داشت. پایین چانه و گوشه‌ی چشمش رد زخم تازه‌ای دیده میشد؛ انگار تازه از رینگ بوکس بیرون آمده‌بود. ماه‌بانو با بغض دست بر دهان گرفت.
- چه بلایی سرت اومده؟
چشمان حسام همه‌جا را تار می‌دید. تمام اعضای بدنش عین پر کاه سبک بودند. اعتنایی به سوال دخترک نکرد. امشب آرامش برایش غدقن بود. جلوی درگاه سالن، دست بر چهارچوب گرفت و نفس سنگینش را با چند سرفه از خرخر گلویش بیرون فرستاد. زیرلب اصوات نامفهومی ادا می‌کرد که ماه‌بانو نمی‌فهمید منظورش چیست. هر طور که بود رنجش و اندوه دلش را پس فرستاد و جنبید. طبق گفته‌ی مرد غریبه قالب یخ و چند بسته مسکن از درون یخچال برداشت‌. آن‌قدر هول و دستپاچه بود که وقتی می‌خواست قرص‌ها را از ورق جدا کند، دو مرتبه ورق‌ها از انگشتان لرزانش سر خوردند. حرکاتش موجب گشت مرد غریبه سری به تأسف تکان دهد و خودش دست به کار شود. لیوان آب خنکی ریخت و درونش کمی آب‌لیمو اضافه کرد، او هم عین میت به لحظات دردآور زندگی‌اش که چون دونده‌ای شتابان می‌دوید می‌نگریست؛ گویی قرار نبود مصیبت‌هایش به خط پایان برسند. حسام از شدت سرما صورتش سرخ شده‌بود و مدام ناسزا می‌داد. ماه‌بانو در این ضیافت تلخ ذره‌ذره رمق از تنش رخت می‌بست. نمی‌دانست چقدر گذشت، آن مرد ناشناس که حتی اسمش را هم نمی‌دانست و معلوم نبود چه روابطی با حسام دارد، بعد از اتمام کارش جلو آمد و کف دستانش را به‌ هم مالید.
- یکی دو ساعت بعد داروها اثرشون رو می‌ذارن. نگران نباش، فقط سعی کن عصبیش نکنی.
بی‌اختیار دستانش دور شکمش حلقه شدند. خوب می‌دانست آدم لایعقل هوش و هواس درستی ندارد و از کنترل خارج است، تجربه‌ ثابت کرده‌بود. قبل از بدرقه‌ی غریبه تصمیم گرفت سوال دلش را بر زبان بیاورد تا بفهمد حدس‌هایش قطعیت دارند یا نه. لب ایوان، جلوی موهای پریشانش را به داخل شالش فرستاد.
- چرا حالش بد شده؟ صورتش زخم و خراش برداشته!
مرد کفش‌هایش را پوشید و صاف ایستاد. برای لحظاتی ساکت نگاهش کرد، نگاه روشن جنگلی‌اش گویی به دوردست‌ها می‌رفت. ماه‌بانو با خود گفت مگر حرف نا‌به‌جایی زد که یک‌دفعه رنگ چهره‌اش غبارآلود شد؟ سرفه‌های تلخ حسام آمیخته با جملات رکیکی بود که ضعیف و بی‌رمق شنیده میشد. مرد یک نگاه به درب باز سالن انداخت و بعد با آه عمیقی دست بر ریش بزی‌اش کشید.
- آدم‌ها موقعی به خودشون میان که می‌بینن ثروت‌های باارزش زندگیشون رو از دست دادن.
به دنبال جمله‌اش لبخند کجی تحویلش داد.
- من هم یه روزی مثل حسام زن و زندگی داشتم... .
می‌خواست داستان زندگی‌اش را برای او تعریف کند؟ بی‌حوصله دست بر کمر خشک‌شده‌اش گرفت. باقی سخنانش رفته‌رفته پیکر وجودش را خراشید.
- با این تفاوت که مینا کنارم نموند، بی‌خبر از من بچه‌مون رو سقط کرد و با یه نامه گذاشت و رفت.
ناباور به چهره‌ی مغموم مرد خیره ماند. هاله‌ی نازک پیری بر جوانی‌‌اش سایه افکنده‌بود. برای لحظه‌ای به فکر فرو رفت، این‌که زندگی تا چه حد به هم‌جنسش فشار آورد که راضی به مرگ بچه‌اش شد و قید زندگی‌اش را زد. تا آمد سر بالا بگیرد و چیزی بگوید، دید اثری از مرد نیست، گویا از آغاز وجود خارجی نداشت و هدف از آمدنش این بود که فقط ته دلش را بلرزاند. لعنتی! آدم‌های مثل او حسام را به زیر چادر رذالت خود می‌کشاندند تا درد تنهایی و عقده‌ی خودشان را کم کنند. دست بر شکمش چسباند. محال بود او به سرنوشت مینا دچار شود؛ تازه داشت رنگ خوشی را می‌دید، اجازه نمی‌داد کسی آسایشش را به‌هم بریزد. در ظاهر خودش را این‌طور آرام می‌کرد، اما آتش غوغای باطنش خاموش‌شدنی نبود. در خلال برگشت به سالن هزار‌جور خیال به ذهنش شمشیر کشید. از آینده وحشت داشت، از آلوده شدن که او را به علف هرز و پوسیده‌ای تبدیل کند. به راستی چرا حسام نمی‌توانست مثل یک فرد عادی زندگی کند؟ به خیال خود می‌گفت از خر شیطان پایین آمده و عاقل شده‌است. خیر سرش می‌خواست کمکش کند! غافل از آن‌که این مرد باز سر خانه‌ی اول خود برگشته‌بود. او را به حالت درازکش کف سالن دید. از دستش حسابی دل‌چرکین بود. کاش می‌توانست بی‌تفاوت باشد و برود بخوابد، صدحیف دلش ساز مخالف می‌زد؛ اصلاً همیشه از این دل زبان‌نفهمش می‌خورد که بلد نبود کینه بگیرد. بالای سرش نشست. گله و شکایت‌ها در گلو به مرز خفگی می‌رسیدند.
- به همین زودی حرف‌های اون شبت فراموش شد؟
ساعدش را از روی پیشانی‌اش برداشت و یک‌وری نگاهش کرد. سکوتش را نمی‌خواست.
- کارت همینه که نصفه‌شب با اون رفیقی که معلوم نیست کیه و چی‌کاره‌ست بیای خونه؟
خطوط اخم صورتش را درهم مچاله ساخت، زخم‌های تازه تیر خفیفی کشیدند. به هر زحمتی بود از جا برخاست و لیوان آبی از پارچ بغل دستش برای خود ریخت. همین که قلوپ اول را نوشید، اسید معده‌اش تا گلویش بالا آمد و نتیجه‌ای جز آروق زدن در پی نداشت. ماه‌بانو از این وضعیت به ستوه رسید، کار از نصیحت و گوشزد گذشته‌بود. فشار‌های عصبی‌اش از هر سو به زبانش حمله‌ کردند:
- تو که می‌دونستی زندگیمون به یه مو بند بود! خراب‌ترش کردی، از چشمم افتادی.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین