جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سایرن با نام [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,430 بازدید, 102 پاسخ و 35 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع سایرن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سایرن
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
Polish_20240829_210406171.jpg
نام اثر: سووتاوی فیراق
نویسنده: sadaf_che
عضو اتاق نظارت 3
ژانر: عاشقانه
خلاصه: می‌گفت، به راستی چهر‌ه‌ی پریان را دارم؛ چون الهه‌ی زیبایی مرا می‌پرستید! نمی‌دانم چه شد اما تا به خود آمدم، انگشتانم یخ زده بود. آن‌هایی که خود را جوانمرد می‌خواندند، گرمای دستانش را از من ربوده بودند. رخت عروسی‌ام را بر تن کسی دیگر پوشاندند و آشیانم را به او دادند. حال در این میان یک منِ نیمه جان با اویی که اکنون ویران است، روبه‌روی سرنوشت ایستاده‌ایم؛ اما در آخر چه کسی پیروزِ میدان می‌شود؟ نمی‌دانم! تنها می‌دانم که چشمانم توان دیدنِ آشفتگی پناهم را ندارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

ASHOB

سطح
5
 
˶⁠کاربر ویژه انجمن˶⁠
کاربر ویژه انجمن
May
2,067
6,824
مدال‌ها
6
1720886768603-2.png
"باسمه تعالی"


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

«قوانین تایپ رمان»

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
«پرسش و پاسخ تایپ رمان»

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
«درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.»
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.

«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
«درخواست جلد»

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، پس از قرار دادن چهل پارت درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
«درخواست نقد شورا»

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
«درخواست تگ»

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
«اعلام پایان رمان»



با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
مقدمه: شاید اگر آن روز او را نمی‌دیدم، اکنون دست‌هایم زخمی از جمع کردن خرده‌های قلبم نبود. شاید اگر دل نمی‌بستم، حال برای نبودش شیون سر نمی‌دادم. شاید اصلاً عاشق نبود! آخر مگر می‌شود دو نفر عاشق باشند و نرسند؟ پاسخ ساده است؛ در این میان، یکی از آن دو تمام مدت در حال وانمود کردن بوده است!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- سیوان!
سکوت می‌کند. شنیدن اسمش از لب‌های او عجب شیرین است. پریچهر با ندیدن واکنشی از او، باز هم صدا می‌زند:
- سیوان من رو ببین! اذیت نکن؛ می‌دونم بیداری!
- گیانگم*!
منتظر به نیم رخ سیوان چشم می‌دوزد.
- چشم‌هات رو باز کن.
تن ورزیده‌اش را از کنار دخترک بلند می‌کند و تکه موی افتاده روی مژ‌ه‌هایش را به نرمی کنار می‌زند.
- مالم بوده نذر چاویلت!
پریچهر می‌خندد و سیوان جان می‌دهد برای خنده‌هایش، برای چشم‌های گربه‌ای پدر درارش یا آن مو‌های سرکش فِرش که صورت سفیدش را قاب گرفته‌است.
سیوان دست‌هایش را باز می‌کند و منتظر گرمای تن پریچهر‌ش می‌شود.
- بیا دختر! صورتت رو نچسبون به زمین! زخمی میشی! بلند شو! بیا اینجا.
ثانیه‌ای بعد جسم ظریف دخترک بازوانش را پر می‌کند. سیوان دم عمیقی از بوی موهایش می‌گیرد و بدون اینکه بینی‌اش را فاصله دهد، منتظر سخنان جانش می‌نشیند.
- میگم... خب ببین هفته‌ی دیگه باید برگردم. کلی کار عقب افتاده‌ دارم! بعدش هم... .
سیوان صورتش را فاصله می‌دهد و به چهره پریچهر نگاه می‌کند.
- بعدش هم؟
سرش را پایین می‌گیرد و پچ می‌زند:
- فکر نکنم مامانت از موندنم زیاد خوشش بیاد.
سیوان با فشاری کوچک به چانه‌اش، سرش را بالا می‌گیرد و دستش را قاب صورتش می‌کند.
- اصرار نمی‌کنم برای نرفتنت، چون می‌دونم از کارت عقب می‌افتی، تا الان هم به‌خاطر اصرارهای من اذیت شدی و اما حرفِ آخرت! دالگم* چیزی بهت گفته؟ باز هم نگاهت رو ندزد! بگو چی اذیتت کرده که چشم‌هات گله داره؟
پریچهر گردنش را کج می‌کند و با مردمک‌هایی گریزان به سیوان نگاه می‌کند.
- لازم نیست مامانت چیزی بگه. خودت همه رو نگاه کن. دو هفته از رفتن اکیپ می‌گذره و من بهونه آوردم که مردمِ روستا هنوز به دکتر نیاز دارن و موندم؛ اما موندنِ زیادم شده نقلِ غیبت زن‌ها! مطب که میان، یا می‌پرسن شهر کار ندارم یا میگن دختر جْون خانواده‌ات نگرانت نیست؟ تازه... آخرین بار که مامانت اومد، بهم گفت روزهای اول اینجا رو بلد نبودی سیوان مردونگی کرد، همراهت شد. اما الان اینقدر گذشته که بلد شدی. خودت بیا و برو. پسرم خان آبادیِ! حرف درمیارن و میشه نقل دهنِ خاله‌خان‌باجی‌ها درست نیست، مراعات کن.
صدای لرزانش قلب سیوان را می‌فشارد؛ آغوشش را تنگ‌تر می‌کند.


گیانگم: جانِ من
هناسگم: نفسم
مالم بوده نذر چاویلت: زندگیم فدای چشمات
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- پریچهرم عادت زن‌های آبادی همینِ. تنها سرگریمشون اینِ. نمی‌خوام به‌خاطر همچین موضوع بی‌اهمیتی ناراحت باشی. اما خاتون! خودش بهتر از هر دوی ما از همه چی خبر داره، ولی باهاش حرف می‌زنم. بهش میگم شدی نورْ تو برزخ زندگیم و تا الان خانومی کردی که پا‌به‌پام اومدی و دم نزدی.
پریچهر طنازانه می‌خندد، ردیف دندان‌های سفیدش و چالِ محو گوشه‌ی لبش عجیب دل می‌برد.
- پس این رو هم بگو که من جونش رو نجات دادم! شاید واسم یه امتیاز مثبت حساب کنه.
سیوان لبخند می‌زند و دستش را به نشانه‌ی چَشم روی چشم‌هایش می‌گذارد.
دقایقی بعد پریچهر غرق در حرکت انگشتان سیوان میان موهایش است که صدای سیوان او را متوجه خود می‌کند.
- فردا شب عروسی پسرِ یوسف بناست. باید برم عمارت، تا الان هم خیلی وقتِ کارگرها رو به حالِ خودشون ول کردم. هوا تاریک شده، تو هم باید برگردی. بلندشو! اول تو رو می‌رسونم.
دقایقی بعد هر دو سوار بر ماشین مسیر منتهی به روستا را می‌پیمایند و با تاریک شدن هوا بالاخره به خانه‌ای که دخترک چند صباحی ساکن آن است، می‌رسند و زمان رفتن پریچهر سر می‌رسد. سیوان دل سرکشش را سرکوب می‌کند که او را در آغوش نکشد و امان از ترس رسیدن و دیده شدن آن‌ها توسط اهالی! شاید خان باشد و در قصه‌ها خان را مستبد و بی‌توجه به حرف‌های دیگران نشان دهند؛ اما اکنون نه زندگی او قصه بود و نه حوصله‌ی یک کلاغ چهل کلاغ مردم و دردسر ساختن برای دخترک را داشت.
- مراقب خودت باش! اینجا امنِ؛ اما تو در رو قفل کن! هر ساعت مشکلی پیش اومد بهم خبر بده، خودم رو می‌رسونم.
به چشم‌های پر از شیطنت پریچهر می‌نگرد و منتظر رفتن او می‌شود که در لحظه‌ی آخر، دخترک لب‌های انارینش را بر گونه‌ی پسرک می‌کوبد و چون آهویی گریزپا از ماشین بیرون می‌جهد و باز هم دل سیوان چون تمام مدتی که با پریچهر است به تلاطم می‌افتد. مدتی بعد، صدای ماشین خبر از رفتنِ سیوان می‌دهد و پریچهر که پشت به در تکیه زده‌بود، با دور شدن صدا از در فاصله می‌گیرد.

***
- خسرو اون صندلی‌ها رو بچینین. چرا لفتش می‌دین؟ معین!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
وقتی خبری نمی‌شود بلندتر صدا می‌زند.
- جانم آقا!
- کجایی تو پسر؟ چرا نفس میزنی بچه؟
- ببخشید آقا، نشنیدم! از حیاط پشتی میام. اَسرین گفت کارم دارین. امر کنین.
- باید یه سر برم قالی‌بافی. سعی می‌کنم سریع برگردم. تو روی سرِ کارها باش! نیام ببینم گند خورده به همه چیز!
- چشم خان! نگران نباشین.
خیلی زود شب فرا می‌رسد و حال که زمانِ زیادی تا آمدن مهمان‌ها باقی نمانده‌است، دلش عجیب بی‌قراری می‌کند. اما چرا؟شاید تمام دیشب و حتی الان، دلگیر از نزدیک بودن زمان رفتن دخترک است، یا شاید انبوه کارهای روستا و زندگی که سعی در سامان دادنش دارد ذهنش را بهم ریخته‌است. صدای ساز و دهل نشان از آغاز عروسی می‌‌دهد و با بلند شدنش کلاف افکار درهمش را قطع می‌کند. مقابل آیینه می‌ایستد و نگاه آخر را به خودش می‌اندازد، کت و شلواری سیاه رنگ، پیراهنی سفید که دکمه‌های آن تا نیمه باز است و چشم‌های به رنگِ شبش که اقتدار او را هر چه تمام‌تر به رخ می‌کشند. پله‌ها را پایین می‌آید و با گام‌هایی با صلابت به‌سوی عروس و داماد می‌رود. صدای دهل قطع می‌شود و همه‌ی چشم‌ها نظارگره او می‌شوند. دستش را با محبت بر شانه‌ی داماد مجلس می‌گذارد. اکنون تنها صدا، صدای پر ابهت اوست.
- خوشبختش کن!
اَفران سرش را پایین می‌اندازد.
- خان مدیونتونیم. بابت خونه‌ام تا آخر عمر شَرمَن... .
- هیس پسر، این چه حرفیه؟ بدخواهات شرمندت باشن. مراقب عروست باش!
سپس به او نزدیک می‌شود و پچ می‌زند:
- هیچ وقت سرت رو پایین ننداز! مثل اینکه مرد خونه‌ شدی.
با دیدن لبخند اَفران، او نیز لبخند می‌زند و به گروه نوازندگان نگاه می‌کند.
- چرا ساکتین؟ نکنه یادتون رفته عروسیِ؟
صدای ساز و دهل باز هم بلند می‌شود، سیوان اولین دور رقص کوردی را به اصرار داماد و دیگران سرچوپی* را دست می‌گیرد و پا بر زمین می‌کوبد و اندکی بعد نفس زنان کنار می‌کشد. تمام مدت نگاه شیفته‌ی دختران جوان است که قد و بالای او را کنکاش می‌کند.
چشم می‌چرخاند و با دیدن مادرش و نگاه شاد و پر از افتخارش به‌طرفش می‌رود و بر پیشانی زنی که چند سالی است نقش پدر را نیز ایفا می‌کند، بوسه می‌زند.


سرچوپی: پارچه‌ای که هنگام رقص کوردی، شخص اول صف دست می‌گیرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- کُرِ ژیانم*! ساق بوی*!
- قزای تو لَه مِن!
دست خاتون را می‌فشارد و به‌سمتی که خلوت است قدم برمی‌دارد و با تمام وجودش کسی را جست‌وجو می‌کند که مدتی است وصله‌ی جانش شده‌است.
چشم‌های در حال کنکاشش به ناگاه خشک می‌شود. پریچهر با لباسی بلند و آبی، در حالی که تاج‌گل ظریفی بر سر دارد و تکه پارچه‌ای از آن به عنوان روسری آویزان است، گوشه‌ای نشسته است. لب‌های اناریش و مژه‌های بلندش او را سزاوار اسمش می‌کنند، به راستی که او چهره‌ی پریان را دارد. به‌سوی پریچهر گام برمی‌دارد و اندکی بعد کنارش جای می‌گیرد.
- قصد کشتنم رو داشتی؟ از اول می‌گفتی، نامرد بودم خودم شاهرگم رو زیر دستت نمی‌ذاشتم. می‌خندی؟ باید هم بخندی، تو که اون وسط خشک نشدی و کل حواست پی نگاه مردم نبود.
- سیوان!
لحن نازدار پریچهر، قلبش را به تلاطم می‌اندازد.
- دار و ندار سیوان!
- پس کی نوبت ما میشه؟ دلم می‌خواد زودتر بریم سر زندگیمون.
سیوان به نیم‌رخ پریچهر خیره می‌شود.
- فردا شب خوبه؟
پریچهر که مشغول تماشای پایکوبی مهمان‌ها بود، چشم از آن‌ها می‌گیرد و به‌طرف سیوان بر‌می‌گردد، مشت کوچکش را بر بازویش می‌زند و با نگاهی دلخور رو می‌گیرد.
- اذیت نکن! جدی گفتم.
- من غلط کنم شما رو اذیت کنم.
پریچهر لب برمی‌چیند.
- سیوان!
- خیلی خب، دلخور نشو. فردا شب که نمیشه ولی بهت قول میدم تا ماه دیگه همه چی رو آماده کنم.
پریچهر با دیدن چهره‌ی مطمئن سیوان، دستش را مقابل دهانش می‌گیرد و ذوق‌زده جیغ‌ می‌زند.
- قبوله؟
پریچهر با صورتی بشاش، دهان باز می‌کند و اما به ثانیه‌ای لب فرو می‌بندد و چشم می‌گیرد.
- این همه کار سرت ریخته، چطوری قرارِ به این زودی تمومشون کنی؟
سیوان ابرو بالا می‌اندازد و لبه‌های کتش را به هم نزدیک می‌کند.
- پس نگرانمی؟
ابروهای ظریف پریچهر درهم می‌روند.
- این چه سؤالیه؟ معلومه که نگرانتم.
سیوان تک خندی می‌زند.
- وقتی میگم همه چی رو درست می‌کنم، مطمئن باش که قبلاً فکر همه جاش رو کردم. پس نیازی نیست نگران باشی.
پریچهر با نگاهی مردد سؤال می‌پرسد:
- خانواده‌ام چی؟
- این مدت با هم آشنا شدیم، فقط می‌مونه مادرم که اون هم درباره‌اش بهشون گفتم، چند وقت دیگه‌ام میایم خونتون و تا قبل از مراسم، اینجا هم دعوتشون می‌کنیم؛ فکر کنم کافی باشه.


کرُ ژیانم: پسرِ تنومندم
ساق بوی: سلامت باشی
قَزای تو لَه مِن: دردت به جانم
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
پریچهر سر به تایید تکان می‌دهد و اینبار چشم‌هایش نیز می‌خندند.
- سیوان؟
- فقط به لباس و هر چیزی که می‌خوای فکر کن و بهم بگو، همشون رو فراهم می‌کنم. نیازی نیست نگران چیزی باشی.
- تا وقتی تو پیشمی نگرانِ هیچی نیستم.
ساعاتی بعد بالاخره مهمان‌ها عزم رفتن می‌کنند و پریچهر نیز کتش را می‌پوشد و برای رفتن آماده می‌شود.
سیوان که مشغول صحبت با معین است، با دیدن بلند شدن پریچهر، با گام‌هایی بلند خودش را به او می‌رساند.
- پریچهر! وایسا خداحافظی کنم، می‌رسونمت.
پریچهر خیلی‌خبی زمزمه می‌کند و با گام‌هایی آرام به‌طرف صندلی‌ها بر‌می‌گردد.
دقایقی از رفتن‌ سیوان نمی‌گذرد که نازدار‌خاتون کنار پریچهر جای می‌گیرد. پریچهر یکه خورده و با چشم‌هایی درشت شده به او نگاه می‌کند.
_ بشین! نمی‌خواد هول شی.
حضور ناگهانی خاتون باعث دستپاچگیش می‌شود. از همان ابتدایی که او را شناخت، عجیب از او حساب می‌برد. زنی آرام اما با درایت که همیشه با آرامش دیگران را مجاب به حرکت بر وفق‌مراد خود می‌کرد.
به آرامی کنار خاتون جای می‌گیرد، خاتون دستانش را بر عصایش تکیه می‌دهد و نگاهش را به جلو می‌دوزد.
_ نگاه خیرت رو به پسرم دیدم، نگاه اون رو هم به تو دیدم. هرگز فکر نکن از این چند سال بی‌خبر بودم، ولی دخترجان پسر من خان آبادیِ، فقط اینجا نه، چند آبادی بالا و پایین هم متعلق به اونِ. دخترِ‌ خوب و تحصیل کرده‌ای هستی، با خیلی‌ها حرف زدی و با تجربه‌ای، این‌ها خوبه اما نه برای زن سیوان. پسرم باید روی سرِ زمین‌ها و مردم باشه نه نگران زنش که کجا میره و با کی حرف می‌زنه. نمیشه یه پاش اینجا باشه یه پاش شهر پی تو. تو هم طبیبی، زحمت کشیدی، پس قرار نیست خودت رو محدود کنی و یه زندگی ساده کنار شوهرت‌ رو ترجیح بدی به زرق و برق شهر.
پریچهر سرگردان دنبال کلمات می‌گردد و اما با بزرگ شدن بغضِ میان گلویش، لب فرو می‌بندد و انگشتانش را درهم می‌پیچد.
خاتون به آرامی به‌سمت پریچهر بر‌می‌گردد و نگاه جدیش را به او می‌دوزد، سپس عصایش را بر زمین می‌کوبد و بدون توجه به چانه‌ی لرزان دخترک ضربه‌ی آخر را مهلک‌تر می‌زند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- راهت رو از سیوان جدا کن! نمی‌خوام باعث آشفتگی دوباره‌اش بشی، برای خودت احترام قائل باش!
نازدارخاتون با اتمام حرفش می‌ایستد و با گام‌هایی محکم به‌ عمارت می‌رود. پریچهر با چشم‌های تار شده‌اش رفتنش را نظارگر می‌شود و با خود فکر می‌کند که چگونه چون طوفانی، کاخ خوشحالی اندکی پیشش را آوار کرد و رفت.
هنگامی که از عمارت خارج می‌شوند، تا رسیدن به خانه چیزی نمی‌گوید و سعی می‌کند وانمود کند که خواب است و سؤال‌های سیوان را نمی‌شنود. ترجیح می‌دهد به جای فریاد زدن و ابراز دلخوری سکوت کند و زمانی که آرام شد با سیوان جدی صحبت کند.

***
در تمام مدتی که برای بیرون رفتن آماده می‌شد، همه‌ی دقتش را به‌کار برده‌بود و سرگرم انتخاب لباس و رنگ لاک‌هایش بود و بالاخره ساحلی مشکی رنگ و لاکی با رنگ سفید را انتخاب کرد. با دقت فراوان جلوی آیینه برای مرتب کردن فر موهایش در تلاش بود و در آخر با آرایشی ساده و زدن عطر محبوبش آماده‌ی بیرون رفتن از خانه می‌شود. هنگام پوشیدن صندل‌های سفیدش، صدای پیام گوشی خبر از رسیدن سیوان می‌دهد. با عجله صندل‌هایش را پا می‌زند و به محض باز کردن در، او را می‌بیند که با شلوار کتان و پیراهن مشکی‌رنگ که آستین‌هایش را تا آرانج بالا زده به ماشین تکیه کرده‌است. نفس عمیقی می‌کشد و لبخندی بر لب می‌نشاند و به‌سمتش گام بر‌می‌دارد. پریچهر همه‌ی تلاشش را به‌کار می‌برد که سیوان آشوب درونش را متوجه نشود، اما این حقیقت انکار نشدنی است که تمام دیشب را نتوانسته‌ بود چشم بر هم بگذارد و دائم حرف‌های خاتون در ذهنش تکرار می‌شد. دخترک به نرمی گوشه‌ی ساحلیش را بالا می‌گیرد و اندکی زانوهایش را خم می‌کند.
- سلام آقاخان!
سیوان تکیه از ماشین می‌گیرد و قد بلندش بر چهره‌ی دخترک سایه می‌اندازد‌.
- سلام باوان*! چقدر قشنگ‌تر شدی!
پریچهر لبخندی خجول می‌زند و با کمک سیوان روی صندلی می‌نشیند. با سوار شدنش، سیوان نیز کنارش جای می‌گیرد و انگشتانش را دور پنجه‌ی ظریفش می‌پیچد.


باوان: جگرگوشه
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
ثانیه‌ای بعد چشم‌های براق و تعریف‌های سیوان دل آشوب‌زده‌ی پریچهر را اندکی آرام می‌کند و این حقیقت انکار نشدنی است که حضور این مرد معجزه‌ی زندگی اوست. دقایقی پس از حرکت، بالاخره تحمل پریچهر پایان می‌یابد و سؤال پرسیدن را شروع می‌کند:
- گفتی قرارِ یکی رو بهم معرفی کنی؟ کیه اون؟ پس چرا با خودت نیاوردیش؟
سیوان بدون اینکه نگاه از جاده بگیرد جواب می‌دهد:
- توی ماشین اذیت می‌شد؛ ما می‌ریم پیشش.
پریچهر با ابرویی بالا رفته به سیوان نگاه‌می‌کند.
- آخی طفلی! یعنی اینقدر سنش زیادِ؟
- نه؛ جوونِ.
- پس حتماً مریضِ.
- نه؛ سالمِ.
پریچهر که از جواب‌های کوتاه سیوان به ستوه آمده‌است دستش را از میان انگشتان سیوان بیرون می‌کشد و با صدایی نسبتاً بلند شروع به حرف زدن می‌کند:
- سیوان! واسه‌ی چی یک کلمه‌ای جواب میدی؟ خب بگو کیه؟ صبح هم هر چی میگم پیش کی می‌ریم، میگی صبر کن. اصلاً نمیام. وایسا! پیاده میشم. خودت تنها برو.
سیوان فرمان را می‌چرخاند و نگاهی به او می‌اندازد.
- تموم درخت‌های اینجا شبیه به هم هستن؛ گم میشی. چند دقیقه دیگه می‌رسیم، اون وقت چشم! شما هم پیاده شو.
سیوان به آرامی باز هم دست پریچهر را درون دستش می‌گیرد و با انگشت شستش پوست لطیفش را نوازش می‌کند و همین حرکت ساده اندکی از طلاتم لحظاتی پیش دخترک کم می‌کند. با ایستادن ماشین، سیوان پریچهر را مخاطب قرار می‌دهد:
- رسیدیم. فقط وایسا اول من جلو برم، ممکنِ با دیدن آدم جدید بترسه.
با پیاده شدن سیوان، پریچهر نیز با تردید پیاده می‌شود و متعجب، منتظر دیدن فردی که سیوان اینقدر مراعاتش را می‌کند، عقب می‌ایستد.
سیوان چند قدم از پریچهر فاصله می‌گیرد و با تُنی بلند صدا می‌زند:
- کژال! کجایی؟ بیا اینجا.
پریچهر وارفته چند قدمی به سیوان نزدیک می‌شود و با صدایی که قصد در کنترل کردنش دارد حرف می‌زند:
- کژال؟ یعنی چی سیوان؟ این همه‌ وقت من رو آوردی اینجا که یه دختر رو نشونم بدی؟ خانوم اینقدر ناز داره که تو ماشین نمی‌شینه، اون وقت ما تا اینجا برای دیدنش می... .
سکوت و چشم‌های ترسیده‌ی پریچهر که به پشت سر سیوان خیره‌است پسرک را به عقب برمی‌گرداند و جسه‌ی عظیم اسبی سیاه رنگ با موهای بلند و پریشانش را می‌بیند. سیوان لبخندی بر لب می‌نشاند و دستش را به‌سمت اسب دراز می‌کند و با نزدیک شدنش، روی سرش را نوازش می‌کند. اسب که گویا دوستی قدیمی را دیده‌است شیهه می‌کشد و پا بر زمین می‌کوبد.
- آروم دختر! نترس! غریبه نیست. همون‌ دختریه که واست تعریف کردم.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین