- Aug
- 108
- 1,549
- مدالها
- 2
سیوان با دیدن رنگ پریده و سکوت پریچهر ادامه میدهد:
- نگاه به ساکت بودن الانش نکن، چند دقیقه پیش داشت با ناخونهاش چشمهام رو درمیآورد.
- سی... سیوان؟ این چیه؟
به پریچهری که چشمهایش سردرگمی را جار میزنند، نگاه میکند.
- ما بهش میگیم اسب.
لبخند میزند و در حالی که یالهای کژال را نوازش میکند، دستش را دراز میکند و با گرفتن کمرش، پریچهر را جلو میکشد.
- نترس دختر! دستت رو بزار جلوی پوزش، بذار باهات آشنا بشه.
سیوان که تعللش را میبیند دستش را میان انگشتانش میگیرد و به آرامی به پوزهی کژال نزدیک میکند، دقایقی بعد اسب پوزهاش را به کف دست پریچهر میچسباند و خرامان گامی به او نزدیک میشود.
کژال برخلاف تصورات سیوان، خیلی زود با حضور پریچهر کنار میآید و اجازه میدهد که یالهایش را نوازش کند و سیوان با دیدن ارتباط آن دو، اندکی از آنها فاصله میگیرد.
- اسبها احساس قویای دارن، میفهمن کی میخواد اذیتشون کنه و کی روح پاکی داره.
به پریچهر که اکنون در حال نوازشِ یالهای کژال است، نگاه میکند. بعد از او پریچهر اولین کسی است که کژال کنارش اینگونه آرام است.
- کژال یعنی چی؟
- یه اسم کوردیه، یعنی دارندهی چشمهای سیاه.
به چشمهای کژال نگاه میکند و با لبخند سری تکان میدهد. در حال نوازش یالهای کژال است که متوجه زخمهای کهنهای بر تن اسب میشود و با نگاهی متعجب به سیوان چشم میدوزد.
- این زخم زیر یالش برای چیه؟
سیوان به آنها نزدیک میشود و دستش را بر زخمهای کهنهی تن اسب میکشد.
-چند سال پیش برای سرکشی به زمینهای روستای پایین رفتم. بین دو نفرشون سر تقسیم آب دعوا بود. حل مشکلشون اینقدر طول کشید که وقتی خواستم برگردم هوا تاریک شدهبود. اون موقعها مردانخان تازه از پیشمون رفتهبود. مجبور بودم خلاف اصرار و دعوت اهالی برگردم. نمیخواستم نازدارخاتون شب رو تنها و دلنگران باشه. تو راه برگشت نمیدونم چیشد که چرخهای ماشین توی گل گیر کرد. دست تنها بودم، هرکاری کردم زورم نرسید ماشین رو از توی اون گل در بیارم. با خودم گفتم، توی ماشین میشینم و چراغها رو روشن میذارم، بالاخره یه نفر رد میشه، میبینه نور رو و میاد کمک. اون موقع یه جیپ داشتم، از این بیسقفها.
پریچهر با مردمکهایی لرزان به سیوان مینگرد.
- نگو که سرما خوردی و تب شدید گرفتی، اون هم تنها و وسط جنگل.
سیوان تک خندی میزند و نفسی عمیق میکشد.
-نه. اون موقع وسط تابستون بود، اینقدر هوا خوب بود که گرگها واسه گشت زنی برن.
- نگاه به ساکت بودن الانش نکن، چند دقیقه پیش داشت با ناخونهاش چشمهام رو درمیآورد.
- سی... سیوان؟ این چیه؟
به پریچهری که چشمهایش سردرگمی را جار میزنند، نگاه میکند.
- ما بهش میگیم اسب.
لبخند میزند و در حالی که یالهای کژال را نوازش میکند، دستش را دراز میکند و با گرفتن کمرش، پریچهر را جلو میکشد.
- نترس دختر! دستت رو بزار جلوی پوزش، بذار باهات آشنا بشه.
سیوان که تعللش را میبیند دستش را میان انگشتانش میگیرد و به آرامی به پوزهی کژال نزدیک میکند، دقایقی بعد اسب پوزهاش را به کف دست پریچهر میچسباند و خرامان گامی به او نزدیک میشود.
کژال برخلاف تصورات سیوان، خیلی زود با حضور پریچهر کنار میآید و اجازه میدهد که یالهایش را نوازش کند و سیوان با دیدن ارتباط آن دو، اندکی از آنها فاصله میگیرد.
- اسبها احساس قویای دارن، میفهمن کی میخواد اذیتشون کنه و کی روح پاکی داره.
به پریچهر که اکنون در حال نوازشِ یالهای کژال است، نگاه میکند. بعد از او پریچهر اولین کسی است که کژال کنارش اینگونه آرام است.
- کژال یعنی چی؟
- یه اسم کوردیه، یعنی دارندهی چشمهای سیاه.
به چشمهای کژال نگاه میکند و با لبخند سری تکان میدهد. در حال نوازش یالهای کژال است که متوجه زخمهای کهنهای بر تن اسب میشود و با نگاهی متعجب به سیوان چشم میدوزد.
- این زخم زیر یالش برای چیه؟
سیوان به آنها نزدیک میشود و دستش را بر زخمهای کهنهی تن اسب میکشد.
-چند سال پیش برای سرکشی به زمینهای روستای پایین رفتم. بین دو نفرشون سر تقسیم آب دعوا بود. حل مشکلشون اینقدر طول کشید که وقتی خواستم برگردم هوا تاریک شدهبود. اون موقعها مردانخان تازه از پیشمون رفتهبود. مجبور بودم خلاف اصرار و دعوت اهالی برگردم. نمیخواستم نازدارخاتون شب رو تنها و دلنگران باشه. تو راه برگشت نمیدونم چیشد که چرخهای ماشین توی گل گیر کرد. دست تنها بودم، هرکاری کردم زورم نرسید ماشین رو از توی اون گل در بیارم. با خودم گفتم، توی ماشین میشینم و چراغها رو روشن میذارم، بالاخره یه نفر رد میشه، میبینه نور رو و میاد کمک. اون موقع یه جیپ داشتم، از این بیسقفها.
پریچهر با مردمکهایی لرزان به سیوان مینگرد.
- نگو که سرما خوردی و تب شدید گرفتی، اون هم تنها و وسط جنگل.
سیوان تک خندی میزند و نفسی عمیق میکشد.
-نه. اون موقع وسط تابستون بود، اینقدر هوا خوب بود که گرگها واسه گشت زنی برن.
آخرین ویرایش: