جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سایرن با نام [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 11,008 بازدید, 112 پاسخ و 37 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع سایرن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سایرن
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
118
1,671
مدال‌ها
2
- رفتارهاش طبیعی نبود، دائم فکر می‌کرد و انگار از چیزی فراری بود، انگار از خودش بدش می‌اومد و می‌خواست خودش رو تنبیه کنه. بعد از یه مدت ارتباطمون رسید به چندتا پیام اون هم آخر شب، که کار داشته، خواب بوده و ندیده و ... . نمی‌خواستم از دستش بدم، شک کرده‌بود و یه حدس‌هایی میزدم اما همش خداخدا می‌کردم که اشتباه باشه. کار به جایی رسیده‌بود که از مهمونی‌ها بیرون می‌کشیدمش، دیگه از ارتباط گرفتن با آدما دوری نمی‌کرد. لباس‌هاش، آدمای اطرافش و ... اونقدر تغییر کرده‌بود که نمیشناختمش. با یه روانپزشک حرف زدم و با کلی اصرار راضیش کردم که بیاد؛ بعد از چند جلسه فهمیدیم که غرق شده توی باطلاقی که خودش درستش کرده.
اخم‌های سیوان درهم می‌رود.
- نمی‌فهمم چی میگی... تو... .
- یه سرگرمی، شاید هم یه عادت که اسمش رو گذاشته‌بود عشق؛ یه عمر حرف تلنبار شده روی قلبش، تموم اینا باعث شده‌بود که نشونه‌های افسردگی و اسکیزوفرنی دوباره عود کنه. فکر می‌کرد یه نفر رو دوست داره و باید به هر قیمتی که شده بهش برسه، اما این وسط تلاش می‌کرد وجود من و اون عذاب وجدانی که گریبان گیرش شده‌بود رو هر طوری که شده حتیٰ با پریدن با هرکسی فراموش کنه و بعد یه مدت... به روانپزشک گفته بود حس می‌کنه روحش کثیفه و ... . یه شب روناک زنگ زد اما یه نفر دیگه پشت خط بود، گفت توی یه مهمونین و حال روناک خوب نیست. هزار بار مردم و زنده شدم تا رسیدم.
گوشیش را مقابل سیوان سر می‌دهد و بالاخره سد مقاومتش می‌شکند و بدون پلک زدن قطره‌ای اشک روی صورتش می‌غلطد.
کیسان:
- کاوه!
دستش را به صورتش می‌کشد.
- کاش مرده بودم و نمی‌رسیدم.
سیوان خشک شده عکس‌ها را ورق می‌زند و صدای کاوه چون ناقوس مرگ لحظه‌ای قطع نمی‌شود.
- لباس‌هاش... تنش... ‌. بردمش توی ماشین و راه افتادم، نمی‌دونم کجا، فقط می‌رفتم، شاید منتظر بودم خواب باشه یا دروغ، اما اون کبودی‌ها دروغ نبودن.
وسط راه حالش بد شد، بالا آورد و شروع کرد به هذیون گفتن. خواستم ببرمش درمانگاه اما... .
***
روناک تلوتلو می‌خورد و با قدم‌هایی سست بازویش را از دست کاوه بیرون می‌کشد و با صدایی کشیده حرف می‌زند:
- چیه؟ می‌خواستی نجاتم بدی؟ واسه‌ی چی اینطوری نگاه می‌کنی؟ پسرحاجی نکنه ناامید شدی؟
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
118
1,671
مدال‌ها
2
روناک مسیر نگاه کاوه را دنبال می‌کند و به گردنش می‌رسد.
- نترس! قرار نیست پای تو گیر باشه. اوه!
با خنده دستش را مقابل دهانش قرار می‌دهد و چشمکی می‌زند.
- یادم نبود تو این وسط هیچ‌کاره‌ای؛ پس دیگه اصلاً نترس.
- روناک!
روناک قدمی به کاوه نزدیک می‌شود و سرش را کج می‌کند.
- بغض کردی.
- روناک!
سیبک گلویش سخت تکان می‌خورد و سعی در فرو دادن بغضش دارد.
- بگو دروغه! بگو که اینطوری که فکر می‌کنم نیست!
قهقهه‌ی مستانه‌اش بلند می‌شود و شروع می‌کند به دست زدن.
- بذار حدس بزنم. یه دیالوگ بود از... چی بود؟ اسمش رو... .
کف دستش را چند بار به پیشانی‌اش می‌زند و کلافه ادامه می‌دهد:
- یادم نمیاد ولی کپ همون بود. راستش رو بگو! حفظش کرده بودی که یه همچین روزی استفاده‌اش کنی؟
- روناک. خواهش می‌کنم... .
- ولم کن! اصلاً مگه من رمالم بدونم توی فکرت چی می‌گذره؟ بعدش هم، همه چیز جلوی چشمتِ، خودت ببین کور که نیستی.
صدای فریاد کاوه بلند می‌شود:
- روناک! چرا؟ ها؟ چرا؟
روناک قدمی عقب می‌رود و دستانش را روی گوش‌هایش فشار می‌دهد. کاوه با گام‌هایی بلند به او نزدیک می‌شود و دستانش را کنار می‌زند و با فریاد اسمش را صدا می‌کند.
صدای فریاد روناک میان بوق ماشین‌ها گم می‌شود:
- چون عاشقشم، می‌فهمی؟ عاشقشم. بعد این همه مدت فهمیدم نمی‌تونم فراموشش کنم، فهمیدم بدون اون نمی‌تونم ادامه بدم. من سیوان رو می‌خوام؛ هر طوری که شده پای خواستنم هم می‌مونم. فکر کردی چرا امشب به تو زنگ زدن؟ خودم گفتم بیای، که ببینی و بکنی از من. ولم کن کاوه! ولم کن! نمی‌بینی لجن سرتاپام رو گرفته؟ بوی تعفن رو حس نمی‌کنی؟ ببین! من امشب کندم، از همه چیز کندم. تا چند وقت دیگه این رو می‌بندم به ریش سیوان و... .
چشمان کاوه میان صورت و شکم روناک در گردش است.
- من کجای زندگیت بودم؟
اشک تمام صورتش را خیس کرده‌است. کاوه عقب می رود و ناگهان زمین می‌خورد. روناک با قدم‌هایی ناهماهنگ خودش را به او می‌رساند و مقابلش زانو می‌زند و با چشم‌هایی تار کف دستانش را می‌گیرد و آرام سنگ ریزه‌ها را از دستش کنار می‌زند.
بمیرم. بمیرم.
کاوه چانه‌ی روناک را بالا می‌گیرد و او را مجبور به نگاه کردن می‌کند.
- نشنیدی؟ گفتم من کجای زندگیت بودم؟
روناک هق می‌زند.
- تو... خواستم ببینی و مجبور شی که ولم کنی. خواستم تو هم زندگیت به لجن کشیده نشه. خواستم کاری کنم که حتی اگه تموم دنیا جمع شن باز هم نتونی برگردی به منی که جز درد چیزی واست نداشتم و ندارم، به منی که لیاقت با تو بودن رو ندارم. خواستم ببینی و بکنی از من و بری، بری که نسوزی پای کسی که هیچی ازش نمونده.
 
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
118
1,671
مدال‌ها
2
تمام وجودش یخ زده، گویا به یک‌باره تمام هست و نیستش را از دست داده‌است و حال بی‌جان‌تر از آن است که بتواند حتی مویه سر دهد.
- روناک!
- روناک دستانش را قاب صورت کاوه می‌کند و لرزان لب می‌زند:
- کاوه من رو ببین! تا خوبم گوش کن! خب؟ توروخدا گوش کن! تموم این مدت همه چیز واقعی بود، همه چیز. تو تموم منی، تموم زندگیم، تموم دلخوشیم، اما من مریضم، من... دیوونم. باید می‌رفتم، باید می‌رفتم که این خوره‌ای که داره عقل و روحم رو می‌خوره تو رو هم نابود نکنه. بودن تو اونقدر زیاده که تموم این مدت می‌خواستم این زندگی رو تموم کنم، اما الاغن تنها چیزی که می‌خوام و حداقل برای یه مدت می‌تونه وصلم کنه به این دنیا همینِ. کاوه! هیچ‌وقت، هیچ‌وقت برنگرد! خب؟ حتی اگه مردم هم برنگرد کاوه. خودت و نجات بده از منی که فقط دردم و نه درمون.
هیچ نمی‌دانم در آن شب صدای مرگ قلب کدام یک بلندتر یا اشک‌های کدامشان تلخ‌تر بود، تنها می‌دانم آن غمگین‌ترین وداعی بود که پایان یک داستان به خود دیده‌است.
***
سیوان مات مانده به فیلمی که متعلق به دوربین ماشین است چشم دوخته و با اتمامش کاوه ناگهان می‌ایستد و صدای افتادن صندلی بلند می‌شود. کاوه گوشی را از مقابل سیوان چنگ می‌زند و جلوی چشم‌هایش تمام عکس و فیلم‌ها را پاک می‌کند.
- مطمئن بودم که میاین، برای همین گذاشتمشون؛ الان دیگه بهشون نیازی نیست.
کاوه دهانش را برای گفتن کلمه‌ای باز می‌کند اما دست مشت شده‌اش را روی میز می‌کوبد و لب فرو می‌بندد. از کنار سیوان می‌گذرد و میانه‌ی راه متوقف می‌شود، گردنبند دور گردنش را باز می‌کند و جلوی سیوان که بی‌واکنش نشسته است می‌گیرد.
- بهش بگین ازش کندم.
سعید که حال و مات بودن سیوان را می‌بیند، دست جلو می‌برد و گردنبند را می‌گیرد.
***
- این چیه؟
روناک با اخمی بچه‌گانه گردنبند را درون یقه‌ی لباسش می‌اندازد.
- گردنبده مامانمِ. داده بود به بابا، من هم میدم به کسی که دوسش دارم.
***
با صدا زدن سعید، ریسمان خیالش پاره می‌شود و به جای خالی آن دو نگاه می‌کند.
- خیلی وقته رفتن.
سیوان چون کسی که عزیزش را از دست داده، خمیده از جایش بلند می‌شود و از کافه بیرون می‌رود و بدون گفتن کلمه‌ای با گام‌هایی سست از خیابان عبور می‌کند. با رسیدن کنار ماشین، سویئچ را از جیبش بیرون می‌آورد که از میان انگشتانِ سِر شده‌اش زمین می‌افتد و به دنبالش سیوان نیز کنار جدول آوار می‌شود. سعید مقابل سیوان زانو می‌زند و مضطرب به صورت رنگ پریده‌اش نگاه می‌کند. دستش را روی زانوی سیوان می‌گذارد و صدا می‌زند:
 
بالا پایین