- Aug
- 106
- 1,530
- مدالها
- 2
اشکهای روناک روی گونههایش روان میشوند و صدای لرزانش بلندتر از همیشه به گوش میرسد:
- خسته نیستم. نمیخوام استراحت کنم. چرا مثل عروسک همهش دستم رو میکِشی؟ نمیخوام استراحت کنم. خب؟ فقط میخوام با سیوان حرف بزنم، همین! چرا نمیذاری؟ چ... .
ریزش اشکهایش فرصت اتمام جملهاش را به او نمیدهد. صورتش را میپوشاند و هقهقش بالا میرود.
عزیز انگشت اشارهاش را بهسمت روناک میگیرد و اخطارگونه آن تکان میدهد و صدای بلندش در حیاط میپیچد:
- روناک ببی... .
سیوان با دیدن لرزش شانههای کوچک روناک، فکش سفت میشود و رفتار عزیز حال بدش را دامن میزند. قدمی به عزیز نزدیک میشود و پچ میزند:
- فکر نمیکنین به عنوان بزرگ ایل، درست نیست که بقیه رفتار در شأن رو بهتون یادآوری کنن؟
سیوان فرصتی برای پاسخ دادن به عزیز نمیدهد و قبل از خاتون، تن لرزان روناک را میان بازوهایش میگیرد.
سیوان: هیس. آروم. من اینجام، مراقبتم.
روناک: من... فق... فقط میخ... خواستم باهات... حرف بزنم... همین.
سیوان سرش را پایین میگیرد و نجوا میکند:
- تا هر وقت که بخوای حرف میزنیم. باشه؟ خیلیخب؟
دستهایش را روی شانههای روناک میگذارد و در حالی که نوازشوار انگشتانش را تکان میدهد، تن روناک را از خود جدا میکند، به چشمانش نگاهی میاندازد و خیسی صورتش را با پشت دستش پاک میکند و سپس صدا میزند:
- نجلا؟ نجلا؟
نجلا نفسزنان پلهها را پایین میآید.
نجلا: بله آقا؟
سیوان: یه لیوان آب بیار حیاط پشتی.
نجلا: چشم آقا. امر دیگهای ندارین؟
سیوان: خسته نباشی.
با دیدن نگاه بیانعطاف عزیز به روناک، او را پشت خودش میکشد که ریسمان نگاهشان قطع میشود و تیر نگاهش اینبار سیوان را هدف قرار میدهد.
سیوان: موضوعی هست که باید بدونم؟
عزیز با چهرهای درهمرفته به عصایش چشم میدوزد.
عزیز: من باید بگم؟ تو خان این آبادی و مرد این خونهای. فکر نمیکنی زودتر از هر کسی باید از همهچی خبردار بشی؟
ابروهای سیوان به یکدیگر نزدیک میشوند.
سیوان: قبلاً اهل تندی و گلایه نبودی چراخ مالکم*.
عزیز: بنویسش پای غم از دست دادن تنها پسرم.
عزیز بدون کلام دیگری بهسوی اندرونی حرکت میکند. سیوان تا هنگامی که عزیز از آنجا خارج شود او را با نگاهش دنبال میکند.
- خاتون... .
خاتون دستش را بلند میکند.
- نگران نباش. درست میشه، شما برین.
با دیدن نگاه مردد سیوان، به او نزدیک میشود و دستش را روی بازوی پسرش میکشد.
- نگران نباش، باهاش حرف میزنم، یکم دیگه خودش هم آروم میشه.
* نور خونهام
- خسته نیستم. نمیخوام استراحت کنم. چرا مثل عروسک همهش دستم رو میکِشی؟ نمیخوام استراحت کنم. خب؟ فقط میخوام با سیوان حرف بزنم، همین! چرا نمیذاری؟ چ... .
ریزش اشکهایش فرصت اتمام جملهاش را به او نمیدهد. صورتش را میپوشاند و هقهقش بالا میرود.
عزیز انگشت اشارهاش را بهسمت روناک میگیرد و اخطارگونه آن تکان میدهد و صدای بلندش در حیاط میپیچد:
- روناک ببی... .
سیوان با دیدن لرزش شانههای کوچک روناک، فکش سفت میشود و رفتار عزیز حال بدش را دامن میزند. قدمی به عزیز نزدیک میشود و پچ میزند:
- فکر نمیکنین به عنوان بزرگ ایل، درست نیست که بقیه رفتار در شأن رو بهتون یادآوری کنن؟
سیوان فرصتی برای پاسخ دادن به عزیز نمیدهد و قبل از خاتون، تن لرزان روناک را میان بازوهایش میگیرد.
سیوان: هیس. آروم. من اینجام، مراقبتم.
روناک: من... فق... فقط میخ... خواستم باهات... حرف بزنم... همین.
سیوان سرش را پایین میگیرد و نجوا میکند:
- تا هر وقت که بخوای حرف میزنیم. باشه؟ خیلیخب؟
دستهایش را روی شانههای روناک میگذارد و در حالی که نوازشوار انگشتانش را تکان میدهد، تن روناک را از خود جدا میکند، به چشمانش نگاهی میاندازد و خیسی صورتش را با پشت دستش پاک میکند و سپس صدا میزند:
- نجلا؟ نجلا؟
نجلا نفسزنان پلهها را پایین میآید.
نجلا: بله آقا؟
سیوان: یه لیوان آب بیار حیاط پشتی.
نجلا: چشم آقا. امر دیگهای ندارین؟
سیوان: خسته نباشی.
با دیدن نگاه بیانعطاف عزیز به روناک، او را پشت خودش میکشد که ریسمان نگاهشان قطع میشود و تیر نگاهش اینبار سیوان را هدف قرار میدهد.
سیوان: موضوعی هست که باید بدونم؟
عزیز با چهرهای درهمرفته به عصایش چشم میدوزد.
عزیز: من باید بگم؟ تو خان این آبادی و مرد این خونهای. فکر نمیکنی زودتر از هر کسی باید از همهچی خبردار بشی؟
ابروهای سیوان به یکدیگر نزدیک میشوند.
سیوان: قبلاً اهل تندی و گلایه نبودی چراخ مالکم*.
عزیز: بنویسش پای غم از دست دادن تنها پسرم.
عزیز بدون کلام دیگری بهسوی اندرونی حرکت میکند. سیوان تا هنگامی که عزیز از آنجا خارج شود او را با نگاهش دنبال میکند.
- خاتون... .
خاتون دستش را بلند میکند.
- نگران نباش. درست میشه، شما برین.
با دیدن نگاه مردد سیوان، به او نزدیک میشود و دستش را روی بازوی پسرش میکشد.
- نگران نباش، باهاش حرف میزنم، یکم دیگه خودش هم آروم میشه.
* نور خونهام
آخرین ویرایش: