جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سایرن با نام [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,430 بازدید, 102 پاسخ و 35 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع سایرن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سایرن
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
***
نغمه:
- خب چی‌شد؟ یه بار دیگه بگو!
پریچهر:
- مگه دیشب واست نگفتم؟
به محض اتمام عملش، لادن و نغمه سراسیمه خودشان را به او رسانده‌بودند و حال، با سؤال‌هایشان ثانیه‌ای به او فرصت نمی‌دادند.
لادن:
- واقعا قبول کردی؟
پریچهر:
- چرا قبول نکنم؟
پریچهر دست‌هایش را خشک می‌کند و برای رفتن به اتاقش از میان آن دو می‌گذرد. نغمه و لادن با گام‌هایی بلند دنبال پریچهر حرکت می‌کنند و در همین حین سؤال‌هایشان را پشت هم ردیف می‌کنند.
نغمه:
- آخه اون همه برنامه... .
لادن:
- کلی استرس داشتی.
پریچهر:
- توی این وضعیت تنها راه منطقی همینِ.
دستگیره را پایین می‌کشد و به‌طرف مبل‌ها می‌رود.
پریچهر:
- قبل از اینکه بشینی در رو ببند!
نغمه با بستن در، نا‌آرام لبه‌ی مبل می‌نشیند. پریچهر سرش را به پشتی مبل تکیه می‌دهد و شقیقه‌هایش را می‌فشارد.
نغمه:
- خب؟ نمی‌خوای تعریف کنی؟
پریچهر پلک‌هایش را از هم فاصله می‌دهد و به نغمه نیم‌نگاهی می‌اندازد.
پریچهر:
- چی رو تعریف کنم؟ به جز همون حرف‌های دیشب اتفاق جدیدی نیفتاده.
لادن ابرو درهم می‌کشد و کلمات را با کوبش و سریع کنار هم می‌چیند:
لادن:
- واقعاً انتظار نداشتم. چی با خودش فکر کرده؟ بدون هیچ مراسمی و... .
پریچهر سرش را از مبل فاصله می‌دهد و با لحنی خسته و کلافه به لادن فرصتی برای اتمام حرفش نمی‌دهد:
- دیشب هم گفتم که، انتخاب رو به خودم سپرد. خودم این رو خواستم.
لادن با چهره‌ای گرفته به‌سمت پریچهر برمی‌گردد.
لادن:
- اصلاً چطوری می‌خوای اینجا رو ول کنی و بری توی اون دهات؟
نغمه با لحنی قاطع تشر می‌زند:
- لادن!
لادن با نگاهی شاکی به نغمه چشم می‌دوزد.
لادن:
- چیه؟ مگه دروغ میگم؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
لادن با گونه‌هایی خیس، پایین پای پریچهر زانو می‌زند و دستانش را می‌گیرد.
لادن: من فقط نگرانتم پری، خیلی نگران، دلم نمی‌خواد هیچ وقت ناراحت ببینمت، همین. تو عزیز دل مایی پری!
پریچهر برای جلوگیری از ریزش اشک‌هایش، ثانیه‌ای چشمان سرخش را به سقف می‌دوزد و لب لرزانش را می‌گزد. نغمه نوازش‌وار دستش را روی پای پریچهر می‌گذارد.
نغمه: الانم هر تصمیمی بگیری ما کنارتیم، تا آخرش.
نگاه از سقف می‌گیرد و لب‌های لرزانش را به خنده وا‌می‌دارد.
پریچهر: حال دلم اینطوری خوبه، می‌خوام اینبار به حرف قلبم گوش کنم.
نغمه با بغض پلک می‌بندد.
نغمه: همین کافیه!
لادن خیسی صورتش را با انگشتانش کنار می‌زند و صدایش را صاف می‌کند:
- من برم چایی بیارم، تو این اتاقم که هیچی واسه خوردن پیدا نمیشه.
پریچهر با قلبی که حال اندکی آرام گرفته، لبخند می‌زند و به آینده‌ای که پیش رو دارد فکر می‌کند، آینده‌ای که شروع طوفانیش دلهره را به رگ و پیش تزریق کرده‌است.

***

- کژال عزیزم ببی... .
با تنی لرزان خودش را عقب می‌کشد.
- خفه شو! به من دست نزن!
مرد مضطرب به اطراف نگاه می‌کند و دستانش را به حالت تسلیم بالا می‌برد.
- باشه، تو رو به‌خدا آروم، آروم. برای خودت بد میشه.
کژال عصبی می‌خندد و با تمسخر به خودش اشاره می‌کند.
- چی برای خودم بد میشه؟ تو الان داری من رو تهدید می‌کنی؟
مرد کلافه چنگی به موهایش می‌زند و با چفت کردن دندان‌هاش، سعی در کنترل خشمش دارد.
- چه تهدیدی عزیزِ من؟ اصلاً بگم غلط کردم خوبه؟ تو فقط آروم باش! گفتم که، همه چی رو درست می‌کنم.
عصبی به مرد نزدیک می‌شود و مشتش را بر سی*ن*ه‌ی ستبرش می‌کوبد.
- چی رو درست می‌کنی؟ ها؟ چی رو؟
- ببین... .
با صدای خفه‌ای حرف می‌زند:
- نه، تو ببین! سیوان آخرین بار گفت امانتم، گفت حواسش به منه، می‌فهمی ینی چی؟ تهدیدم کرد، الان اگه بفهمه چی کار کردم به نظرت چیکار می‌کنه؟ ها؟ جواب بده دیگه!
- سیوان همچین آدمی نیست .
روناک با صدایی لرزان میان کلام مرد میدود:
- آره، همچین آدمی نیست، لابد دستم رو می‌گیره و واسم بستنی میخره، دوتا آفرین هم می‌چسبونه تنگش. چی با خودت فکر کردی؟ به آروم بودنش نگاه نکن، اگه بفهمه پا روی غیرتش گذاشتم چشمش رو روی همه چیز می‌بنده، می‌فهمی؟ زندگیم رو سیاه میکنه. بدبخت میشم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
مرد که از صدای جیغ مانند روناک به ستوه آمده، با لحنی تند جواب می‌دهد:
- اون اینقدر سرگرم زندگی خودش و عروسش که به تو فکر نمی‌کنه، دست از خیال پردازیت بردار! تو اونقدرا هم که خودت فکر میکنی واسش مهم نیستی، فقط از روی یه عادت مواظبتِ، الان هم چیزی جز یه بار اضافه روی دوشش نیستی که هر لحظه آرزو داره از شرت راحت بشه، پس جای نگرانی برای فهمیدن یا نفهمیدن بقیه به فکر خودت و زندگیت باش!
- عروس؟
با چهره‌ای جا خورده به مردمک‌های لرزان روناک نگاه می‌کند.
- از تموم حرف‌هام فقط همین یه تیکه رو فهمیدی؟
روناک یقه‌ی مرد را میان انگشتان لرزانش می‌گیرد و تکرار می‌کند:
- گفتی عروس؟
مرد قدمی عقب می‌رود و با کلام بعدیش مشت در هوا مانده‌ی روناک، بی‌جان کنار تنش سقوط می‌کند.
- آره عروس، اون پسرِ چی بود؟ همون که همش آویزونِ سیوان؟ آها، معین، از همون شنیدم. سور و سات دارن روناک‌خانم، شنیدی؟ سور و سات، اون وقت تو با خیال اینکه مهمی واسش اینجا داری آب و روغن قاطی می‌کنی.
- از کجا مطمئنی ک... .
- با آقاش تلفنی داشت حرف می‌زد.
روناک به سنگ‌های کنار پایش چشم می‌دوزد و با خود زمزمه می‌کند:
- اما بابام که... .
مرد تلفن دستش را زیر چانه‌ی روناک می‌گذارد و با بالا آوردن سرش، از چشمان خیسش نگاه می‌گیرد و قدمی عقب می‌رود.
- اونش رو دیگه من نمی‌دونم، الانم نیومدم نگران بساط سور و سات عروسی سیوان و عروسش باشم. روناک چند روز، فقط چند روز آروم بشین، خودم این گندی که زدین رو جمع می‌کنم، خب؟

***
- اینایی که داری میگی یعنی چی ساره؟ مطمئنی که داری درباره‌ی روناک حرف می‌زنی؟
به ابروهای گره خورده‌ی سیوان نگاه می‌کند، سرش را پایین می‌اندازد و انگشتانش را در هم می‌پیچد.
- ساره!
- بله آقا؟
- سؤالم جواب نداشت؟
- آقا... خب... آخه... من چی بگم؟
- سؤال عجیبی ازت نپرسیدم که اینطوری هول کردی، چی‌شده که ازش بی‌خبرم؟
- نمی‌خوام فکر کنن خبرچینم.
سیوان عصبی قدمی به ساره نزدیک می‌شود و آرام می‌غرد.
- کسی غلط کرده همچین فکری راجبت کنه! خب؟ الانم روی مغزم تاتی‌تاتی نکن و بگو چی‌شده، والا که حرف کشیدن از بچه راحت‌تر از تا کردن با تو یه نفره.
ساره مردمک‌های لرزانش را به چشم‌های سیوان می‌دوزد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- چند وقتی هست که حالشون خوب نیست. آقا فکر نکنین کوتاهی کردیم، نه به خدا، خودشون نمی‌ذارن طبیب خبر کنی... .
- از کی؟
ساره متعجب به سیوان نگاه می‌کند.
- چی؟
- پرسیدم از کی حالش بده؟
- از وقتی که اومدیم اینجا، فکر کنم چهار هفته و چند روزی شده باشه.
- تموم؟
ساره از صورت خسته و موهای بهم ریخته‌ی سیوان چشم می‌گیرد.
- راستش این چند وقت یه چیز‌هایی از بقیه شنیدم که... خب میگن‌... .
- مطمئنی؟
سیوان با دیدن نگاه پرسشی ساره ادامه می‌دهد:
- از شنیده‌هات مطمئنی یا فقط یه چیزی شنیدی؟
- فقط شنیدم.
سرش را به معنای تفهیم تکان می‌دهد و دستانش را درون جیب‌هایش فرو می‌کند.
- نیازی به شنیدن حرف خان‌باجی‌ها نیست، تو هم به حرف‌های بی‌خود اون‌ها دامن نزن.
- چشم آقا.
سیوان با گامی‌ بلند از ساره فاصله می‌گیرد و دستی میان موهایش می‌کشد.
- چیزی احتیاج داشتین یا به خودم بگو یا به معین! اگه با من کاری نداری می‌تونی بری.
- چشم آقا! با اجاز... .
- ساره.
ساره منتظر مقابل سیوان می‌ایستد.
- جانم آقا؟
- حواسم هست که چقدر داری زحمت می‌کشی. ممنون!
ساره خجالت‌زده دستی به گوشه‌ی روسریش می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد.
- وظیفه‌امِ سیوان‌خان. با اجازتون.
سیوان با نگاهش، قدم‌های شتاب‌زده‌ی ساره را تا مقابل عمارت دنبال می‌کند.
عزیز گفته‌بود، که مدتی پیش برای روناک پیغام فرستاده‌ که به عمارت بازگردد اما جوابی از روناک نگرفته‌است و حال که تنها چند روز به چهلم سلمان‌بیگ باقی مانده، خودش برای بردن روناک به عمارت داییش آمده‌است. دمی عمیق از هوا می‌گیرد و با گام‌هایی محکم به سمت اندرونی حرکت می‌کند.
- یا ا... .
با ندیدن کسی، کفش‌هایش را در می‌آورد و داخل می‌شود. به محض داخل شدنش، روناک را می‌بیند که جلوی تلویزیون دراز کشیده‌است و تنها لحافی نازک رویش قرار دارد. روناک با شنیدن صدا، به عقب نگاهی می‌اندازد و با دیدن سیوان چشم‌هایش تا انتها باز می‌شود و می‌خواهد سریع بلند شود که لحاف زیر پایش گیر می‌کند. سیوان با دیدن این صحنه قدم‌هایش را به‌طرف روناک سرعت می‌بخشد و مانع زمین خوردنش می‌شود.
- آروم دختر!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
سیوان که صامت ما‌ندنش را می‌بیند نگران سؤال می‌پرسد:
- خوبی؟
روناک با چشمانی درشت شده و بدون هیچ حرکتی میان بازوان سیوان ایستاده‌است و سعی در هضم همان چند ثانیه دارد.
- روناک؟
با بالا رفتن صدای سیوان، تن روناک تکانی می‌خورد.
- ها؟ چیه؟
سیوان سرش را پایین می‌گیرد و به صورت روناک نگاهی می‌اندازد.
- پرسیدم خوبی؟
- آره خوبم. مرسی، یعنی ببخشید.
با برقرار شدن تعادل روناک از او فاصله می‌گیرد و روی مبل مقابلش می‌نشیند. با نشستن سیوان، روناک نیز به جای قبلیش برمی‌گردد.
- از این طرف‌ها پسرعمه؟
روناک منتظر به چشم‌های تیره‌ی سیوان خیره می‌شود.
- شنیدم که... .
با آمدن سیمین، کلام سیوان نصفه می‌ماند؛ روناک لحاف را میان انگشتانش می‌فشارد و با همان کلمه‌ی نیم‌بند، صدای کوبش بی‌امان قلبش را به وضوح می‌شنود.
- بفرمایید آقا! چایی تازه دَم، چند روز پیش قادر از شمال فرستاده‌بود. همش خدا خدا می‌کردم که بیاید و شما هم از این چایی خوش عطر و طعم بخورید. خوب ش... .
روناک با خشم به سیمین که سینی به دست و بدون ثانیه‌ای وقفه حرف می‌زند، چشم غره می‌رود.
- ممنون بابت چایی. می‌تونی بری عزیزم.
سیمین به یکباره دستش را مقابل دهانش قرار می‌دهد و خجالت‌زده پچ می‌زند:
- وای ببخشید خانم‌جان! باز زیادی حرف زدم.
سیوان با دیدن نگاه غمگین سیمین، به آرامی خم می‌شود و با برداشتن فنجان چایی جرعه‌ای از آن می‌نوشد.
- مثل اینکه حق داشتی این همه تعریف کنی. واقعاً خوش طعمه!
سیمین ذوق‌زده لبخندی می‌زند و به سیوان نگاه می‌کند.
- جدی میگین آقا؟ نوش جانتون! من برم بساط ناهار رو راه بندازم. با اجازه.
با دور شدن سیمین، سیوان نگاهش را تا صورت روناک بالا می‌کشد و فنجان را آرام میان انگشتانش تکان می‌دهد.
- شنیدم این مدت بد حال بودی.
- مشکل جدی نبود، یه‌کم تنم خسته بود.
سیوان جرعه‌ای دیگر از چایی می‌نوشد و سرش را به تأیید تکان می‌دهد.
- طبیب وضعیتت رو دید؟
جمع شدن روناک در خودش و رنگ پریده‌ی چهره‌اش چیزی نیست که از چشمان تیزبین سیوان دور بماند.
- طبیب نیازی نبود. استراحت کردم و الانم بهتر شدم.
- پس بهتری؟
- آره، خیلی بهترم.
سیوان فنجان خالی را روی میز می‌گذارد و دستش را روی پشتی مبل دراز می‌کند.
- عزیز چندبار برات پیغام فرستاده بود، ولی مثل اینکه هنوز جوابی ندادی.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
سؤال سیوان با پرسشی که در ذهن روناک پرسه می‌زد و ذره‌ذره جانش را می‌خورْد هیچ شباهت نداشت و همین دلیلی برای گشاد شدن مردمک چشمانش و حبس شدن ثانیه‌ای نفسش میان سی*ن*ه‌اش می‌شود.
- ها!؟
سیوان که سردرگمی و حالِ بد روناک را پای نزدیک بودن چهلم پدرش می‌نویسد، ملایم‌تر سؤالش را تکرار می‌کند:
- واست پیغام فرستاده‌بود. می‌خواست ببینه کِی مساعدی برای برگشتن به عمارت.
- من، ندید... یعنی حواسم... خب... .
روناک لبش را می‌گزد و سرش را پایین می‌اندازد.
- حالت رو می‌فهمم ولی باید جواب زنی رو که بیشتر از جون خودشم واسش عزیزی رو بدی. دایه* خیلی نگرانته روناک!
سیوان اندکی به جلو خم می‌شود.
- وقتشه که کم‌کم خودت رو جمع کنی. نگاه مردم به توئه. بعد از پدرت، تو باید کارهاش رو اداره کنی.
صدای گرفته‌ی روناک بلند می‌شود و غم و درد را به رگ‌و‌پی سیوان تزریق می‌کند:
- بابت نگرانی عزیز معذرت می‌خوام! باور کن قصدم بی‌احترامی نبود و... قول میدم همونی بشم که تو و بابام می‌خواین.
سیوان با لبخند سری تکان می‌دهد، به ساعتش نگاهی می‌اندازد و آهسته بر‌می‌خیزد.
- همون‌طور که خودتم می‌دونی چند روز بیشتر تا چهلم نمونده، فردا معین رو می‌فرستم دنبالت. ساکت رو ببند. الانم استراحت کن که بهتر بشی. چیزی احتیاج داشتی خبرم کن.
هنوز چند قدمی فاصله نگرفته‌است که با صدای روناک متوقف می‌شود و به عقب بر‌می‌گردد.
- سیوان! یه... یه چیزایی شنیدم، شنیدم که پریچهرم میاد و... .
- از اومدنش ناراضی؟
- نه... نه، فقط خواستم مطمئن بشم، همین.
- آره، قرار بیاد.
- خب، آخه من فکر نمی‌کردم یه دکتر که مدتی اینجا بوده اونقدر به ما نزدیک باش... .
- به عنوان نامزدم میاد.
بی‌حرکت ماندن روناک فرصتی می‌شود برای سخن گفتن سیوان.
- زشته زنم توی مراسم تنها داییم نباشه.
نفسش را لرزان بیرون می‌دهد و زبانش را روی لب‌های ترک خورده‌اش می‌کشد.
- پس... اینم... اینم راسته که... که بعد چهلم می‌خواین محرم بشین؟
- آره راسته. ولی چرا داری اینا رو الان می‌پرسی؟ نکنه مخالفتی داری یا ... .
صدای گرفته و چهره‌ی درهم روناک، سیوان را متعجب می‌کند.
- نه. خوش‌بخت بشین.
سیوان با دیدن حالش مسیر رفته را برمی‌گردد، به‌محض دراز کردن دستش برای گرفتن تن لرزانش، روناک خود را عقب می‌کشد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
خوبم،چیزیم نیست.
- ولی انگار حالت خوب نی... .
روناک با مردومک‌هایی لرزان به سیوان نگاه می‌کند.
- خوبم سیوان. معذرت می‌خوام الان درست نمی‌تونم ازت پذیرایی کنم. لطفاً برو. می‌خوام استراحت کنم. موندنت معذبم می‌کنه.
دست سیوان مشت می‌شود و به آرامی کنار بدنش سقوط می‌کند. با سردرگمی سرش را تکان می‌دهد و سپس رو می‌گیرد و گام‌هایش را برای خارج شدن از آنجا سرعت می‌بخشد. در میانه‌ی پله‌ها صدای ساره متوقفش می‌کند:
- آقا‌جان. اتفاقی افتاده؟ نکنه خطایی از ما سر زده که به این زودی دارین میرین؟
- نیازی نیست نگران باشی. خودت که بهتر می‌دونی، فصل کِشته و باید روی سر زمین‌ها باشم.
- هر جور صلاح می‌دونین آقا، فقط بی‌زحمت دستتون رو بدین.
ابروهای سیوان بالا می‌پرد و گنگ به ساره چشم‌ می‌دوزد.
- دستم؟
با دیدن ساره که منتظر به دستش نگاه می‌کند، آهسته پنجه‌اش را جلو می‌برد که پرشدن پنجه‌اش با کشک‌های ریز و درشت، گوشه‌ی لبش را بالا می‌برد.
- کشک؟
ساره با گونه‌هایی سرخ سرش را زیر می‌اندازد.
- بچگیتون عاشق کشک‌هایی بودین که درست می‌کردم. نمی‌دونم از کجا می‌فهمیدین و از بقیه‌ی کشک‌ها نمی‌خوردین.
سیوان تکه‌ای را داخل دهانش می‌گذارد و با لذت چشم می‌بندد.
- مثل همون موقع‌هاس، خوشمزه.
- نوش جانتون، برین به سلامت!

****
میان زمین‌هایی که زیر کِشت هستند راه می‌رود و به سخنان آکو گوش‌ می‌سپارد و جواب اهالی را که با دیدنش سلام می‌کنند و خم می‌شوند را نیز می‌دهد.
- آکو؟
- بله آقا؟
سیوان دستی به یقه‌ی پیراهن مشکی‌اش می‌کشد و آن را از گردنش فاصله می‌دهد.
- مش‌جواد چی‌شد؟
- همون‌طور که گفتید ‌سهم آب رو بهش دادیم و چند روز پیش هم بهش سر زدم. همه‌ی زمین‌هاش رو کاشته و دعاگوتونه.
سیوان دستی به ریشش می‌کشد و سر تکان می‌دهد.
- خوبه. خسته‌ام نباشی!
- سلامت باشین آقا، وظیفه‌است.
- محصول... .
لرزش موبایل میان انگشتانش کلامش را نصفه می‌گذارد، به صفحه‌ی روشن نگاه می‌کند و با دیدن اسم سعید، انگشتش را برای جواب دادن روی صفحه می‌کشد:
- جانم سعید؟
- داداش می‌دونم بد‌موقع زنگ زدم ولی کارم فوری بود.
سیوان با شنیدن جمله‌‌اش نگران می‌شود و از حرکت می‌ایستد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- داخل عمارت اتفاقی افتاده؟
- همه‌چی اینجا آرومِ. نگران نباش! زنگ زدم بگم که چندتا شرکت برای همکاری باهامون ایمیل دادن و تقاضای جلسه کردن، اگه موافقی که هماهنگ کنم، اگر هم نه که... .
- آره، آره موافقم.
- پس برگشتی کارهاش رو درست می‌کنم، باشه؟
- خیلی خب. درباره‌اش حرف می‌زنیم.
- باشه. فعلاً.
آکو که برای راحت‌تر صحبت کردن سیوان از او دور شده‌بود با اتمام مکالمه‌اش به او نزدیک می‌شود.
- اتفاقی افتاده؟ داخل عمارت مشکلی پیش اومده؟
سیوان شانه‌ی آکو را می‌فشار و با صدایی آهسته ادامه می‌دهد:
- همه چی رو‌به‌راهه. داشتی چی رو می‌گفتی؟
با حرکت سیوان، آکو نیز با او هم قدم می‌شود.
- خداروشکر به لطف بارون‌های امسال، بهتر از سا‌ل‌های قبل رشد کردن.
- پس تا الان همه چی داره خوب پیش می... .
با شنیدن صدای همهمه‌ی اهالی، سیوان چشم تنگ می‌کند و متوقف می‌شود که با خوردن مشتی به بازویش و صدایی که پشت‌بندش شنیده می‌شود به عقب سر می چرخاند:
کاوان:
- خسته‌نباشی کدخدا.
سیوان شوکه شده بی‌حرکت می‌ایستد و ثانیه‌ای بعد لب‌هایش به قهقه‌ای از ته دل گشوده می‌شوند.
سیوان:
- کاوان! تو... چطوری؟!
ژیرو از پشت مرتضی بیرون می‌آید و کنار کاوان قرار می‌گیرد.
ژیرو: چطوری خان؟
لبخند سیوان عمیق‌تر می‌شود.
سیوان: ژیرو!
ژیرو به کاوان نگاهی می‌اندازد و با سر به سیوان اشاره می‌کند.
ژیرو: فکر کنم خراب شده، تک کلمه‌ای فقط اسم میگ... .
با پرت شدن ناگهانی و فشرده شدن هر دویشان میان بازوان سیوان، کلامش ناقص می‌ماند. دقایقی بعد هر سه کنار یکدیگر، در مسیر خاکی که هر دو طرف آن را زمین‌های زیر کشت پوشانده‌است، راه می‌روند. کاوان به آکو که کنار پدرش جلوتر از آن‌ها راه می‌رود اشاره‌ای می‌کند:
- هنوزم مثل قبل کم‌حرفِ.
سیوان:
- کم حرف و مطمئن.
سیوان به کتف هر دو برادر که دو طرفش راه می‌روند، می‌کوبد.
سیوان: فکر نمی‌کردم بیاین، مرتضی گفته بود درگیر یه پرونده‌این.
کاوان با لحنی شرمنده لب می‌گشاید:
- شرمنده داداش، باید زودتر می‌اومدیم.
سیوان از حرکت می‌ایستد و برای نتابیدن نور خورشید و درست دیدن، دستش را حائل صورتش قرار می‌دهد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
سیوان:
- این رو نگفتم که شرمنده باشی. اومدنتون، اون هم با این همه مشغله، یه دنیا ارزشمنده.
مرتضی به‌طرف آن‌ها سرمی‌چرخاند و صدایش را بالا می‌برد:
- از ناهار رد شده، بیاین کنار چشمه خستگی در کنین! بعد هم مختارین، هر کاری که خودتون می‌کنین.
سیوان:
- سفره‌ات پر برکت حاج‌مرتضی، باید برم عمار... .
مرتضی تسبیح را دور دستش می‌پیچاند.
- هر چقدر هم بگن که خان شدی، باز هم برای من همون پسربچه‌ای هستی که قبلاً بودی. حرف اضافه نشنوم! کنار چشمه!
مرتضی بی‌توجه به قیافه‌ی متعجشان رو می‌گیرد و به راه می‌افتد. ژیرو با دستی که دور دهانش می‌کشد سعی در فرو خوردن خنده‌اش دارد. مرتضی هنوز چند قدمی فاصله نگرفته‌است که ناگهان متوقف می‌شود و رو به آکو می‌غرد:
- تو چرا مثل جوجه اردک زشت دنبال من راه افتادی؟ برو پیش دوستات. زود باش. آفرین پسر!
چهره‌ی مات آکو ، قهقهه‌ی هر سه‌شان را بالا می‌برد.
کاوان:
- بیا داداشم که حاجیمون بد زخمیت کرد. بیا.
با دور شدن مرتضی، خودشان را به آکوی ملت مانده می‌رسانند. ژیرو دستش را دور گردن آکو می‌اندازد و با صورتی سرخ از خنده کنار گوشش پچ می‌زند:
- غصه نخوری‌ها. مثل آقاسیوان قوی باش و خودت رو نباز. آفرین مرد!
باقی روز را ترجیح می‌دهد با دوستان قدیمی‌اش سپری کند و اندکی زمان به ذهنش دهد و بعد، باز هم فکر کردن درباره‌ی مشکلات را شروع کند.

****
نزدیک نیمه‌شب به عمارت برمی‌گردد و با کمترین صدا به‌طرف اتاقش حرکت می‌کند که صدای سعید میانه‌ی راه متوقفش می‌کند:
- خان!
سیوان با تای ابروی بالا رفته، به سعید که در ایوان ایستاده‌است، نگاه می‌کند.
- تو چرا اونجایی؟
- دقیقا سؤال منم هست. من چرا اینجام؟ اونم این وقت شب که حتی شغالم خوابه.
سعید حالتی متفکر به خود می‌گیرد و چانه‌اش را نمایشی، می‌خاراند.
- شاید منتظر یه آدم بی‌فکریم که بیاد، بلکه عزیز اجازه بده شام بخوریم.
سیوان پله‌ها را یک در میان جا می‌گذارد و بالا می‌رود، مقابل سعید می‌ایستد و از کنار شانه‌اش نگاهی به سفره‌ی پهن درون اندورنی می‌اندازد.
- شما تا الآن منتظر من بودین؟
سعید، خسته عقب‌گرد می‌کند و داخل می‌شود.
- سر جدت بیا تْو. باورکن معده‌تم از گرسنگی پاره شد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
سیوان داخل می‌شود و با صدایی بلند سلام می‌کند. عزیز با فشاری به عصایش بلند می‌شود و می‌ایستد. سیوان با گام‌هایی بلند خودش را به او می‌رساند، دستش را می‌گیرد و تا کناره سفره همراهیش می‌کند. نازدارخاتون که با صدای سعید متوجه آمدن سیوان شده‌بود با دیسی که در دست دارد از آشپزخانه خارج می‌شود، سعید خودش را به خاتون می‌رساند و دیس را می‌گیرد.

- بدین من. سنگینِ.

نازدارخاتون:
- دستت درد نکنه!
سیوان مقابل خاتون قرار می‌گیرد، او را میان بازوانش می‌فشارد و سرش را می‌بوسد و خاتون زیرلب برای یکدانه‌اش دعا می‌خواند.
عزیز:
- بفرمایین سر سفره تا سرد نشده.
سیوان از خاتون فاصله می‌گیرد.
سیوان:
- شرمنده دیر شد! فکر نمی‌کردم تا این موقع بیدار بمونین.
خاتون:
- دشمنت شرمنده باشه. یه شب هم دیر غذا بخوریم اتفاقی نمی‌افته.
دقایقی بعد سیوان با شنیدن صدای عزیز قاشقش را زمین می‌گذارد و دستی به دهانش می‌کشد.
- گیانگم؟ نشنیدم چی گفتی.
- پرسیدم کی میری دنبال زنت.
- امروز که شنبه‌ است، پنجشنبه میرم. چطور؟
- به سلامتی! می‌خواستم مطمئن شم.
سیوان با لبخند سری تکان می‌دهد.
- سلامت باشین عزیز.
جرعه‌ای از لیوان آب کنار بشقابش می‌نوشد و قصد رفتن می‌کند.
عزیز:
- میرم اتاقم. نوش جانتون.
مسعود برای کمک به عزیز نیم‌خیز می‌شود که عزیز عصایش را روی شانه‌اش می‌گذارد و مانع از بلند شدنش می‌شود.
عزیز:
- بشین غذات رو بخور! سیوان هست.
سیوان با شنیدن کلامِ‌ عزیز، دستی بر زانویش می‌گذارد و سریع می‌ایستد.
- دستت درد نکنه خاتون! خدا برکت بده.
- نوش جانت پسرم!
- با اجازه. شبتون بخیر.
سیوان کنار عزیز می‌ایستد و بازویش را به‌طرفش می‌گیرد، با حلقه شدن دست عزیز به دور بازویش، آهسته به‌سمت حیاط گام برمی‌دارند.
- فردا که استراحت کردی بیا که باهات حرف دارم.
- خسته‌نیستم عزیز، اگه حرفی هست در خدمتم.
عزیز به چهره سیوان نگاهی می‌اندازد و با مطمئن شدن از خسته نبودنش قدم‌هایش را به‌سوی میانه‌ی باغ، کج می‌کند. سیوان با خوردن باد به صورتش، ثانیه‌ای چشم می‌بندد. با طولانی شدن سکوتِ عزیز، نگاهی به او می‌اندازد و با دیدن نگاهش که بی‌هدف به جلو خیره‌است لب باز می‌کند:
- چیزی شده؟
- تو تا حالا دیدی که من از چیزی بترسم؟
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین