- Aug
- 108
- 1,549
- مدالها
- 2
- من... .
الای گوشه دامن محلیاش را بالا میگیرد و در حالی که کوزهاش را روی شانهاش میگذارد، قدمی به محسن نزدیک میشود.
- واسم من من نکن ببینم! تو اون شهر بی در و پیکر یه جو غیرت پیدا نمیشه که دنباله ناموس مردم راه میفتی؟
محسن تن خشک شده از تعجبش را تکان میدهد و شرمزده سرش را زیر میاندازد و سعی میکند دخترک را آرام کند.
- بذارین توضیح بدم.
اِلای انگشت اشارهاش را جلوی صورت محسن میگیرد و تهدید وار تکان میدهد.
- واسم مهم نیست توی اون شهر بیقانون چه غلطی میکنین، ولی یادت باشه که اینجا رو با اونجا اشتباه نگیری که دریده شدنت به دست مردهای این روستا رو تضمین میکنم!
اِلای روسری دور صورتش را که اندکی کنار رفتهبود محکم میبندد و با برداشتن کوزهاش با قدمهایی سریع از کنار محسن میگذرد.
پریچهر منتظر به مادرش نگاه میکند و با هیجان سئوالهایش را بدون نفس گرفتن، پشت سر هم ردیف میکند:
- خب؟ چی شد؟ محسن چیکار کرد؟ ناراحت شد یا... عصبی شد؟ دیگه بیخیال اِلای شد؟ معلومه که نه! این چی بود من پرسیدم؟
لحن و حرکات پریچهر، صدای خندهی پریزاد را بلند میکند.
- عجول نباش دختر! الان بقیش رو میگم. محسن نه تنها از رفتار اِلای بدش نیومد و ناراحت نشد، بلکه جسور بودن اِلای، اون رو بیشتر مجذوب خودش کرد. روزهای بعد هم سر ساعتی که اِلای برای پر کردن کوزهاش به چشمه میرفت، محسن دورتر از اِلای میایستاد و خودش رو مشغول کاری نشون میداد. تا اینکه کمکم اِلای با وجود خلوت بودن چشمه، حرکت خطایی از محسن نمیبینه و گاردش رو پایین میاره؛ محسن هم فرصت رو غنیمت میشمره و به بهونه سنگین بودن کوزه و کمک به اِلای خودش رو بهش نزدیک میکنه.
پریزاد نفسی میگیرد و ادامه میدهد:
- روزها میگذره و محسن خوشحال از روندی که زندگی در پیش گرفته، توی اون روستا موندگار میشه و هربار که پدرش ازش میخواد برگرده، با یه بهونهای زمان میخره. تا اینکه یه روز، بارونی شروع میشه که اون روستا تا به حال به خودش ندیده. پدربزگم تعریف میکرد که سه روز باریدن ادامه پیدا میکنه و همه جای روستا رو اونقدر آب میگیره که مردم نمیتونن از خونههاشون بیرون بیان.
الای گوشه دامن محلیاش را بالا میگیرد و در حالی که کوزهاش را روی شانهاش میگذارد، قدمی به محسن نزدیک میشود.
- واسم من من نکن ببینم! تو اون شهر بی در و پیکر یه جو غیرت پیدا نمیشه که دنباله ناموس مردم راه میفتی؟
محسن تن خشک شده از تعجبش را تکان میدهد و شرمزده سرش را زیر میاندازد و سعی میکند دخترک را آرام کند.
- بذارین توضیح بدم.
اِلای انگشت اشارهاش را جلوی صورت محسن میگیرد و تهدید وار تکان میدهد.
- واسم مهم نیست توی اون شهر بیقانون چه غلطی میکنین، ولی یادت باشه که اینجا رو با اونجا اشتباه نگیری که دریده شدنت به دست مردهای این روستا رو تضمین میکنم!
اِلای روسری دور صورتش را که اندکی کنار رفتهبود محکم میبندد و با برداشتن کوزهاش با قدمهایی سریع از کنار محسن میگذرد.
پریچهر منتظر به مادرش نگاه میکند و با هیجان سئوالهایش را بدون نفس گرفتن، پشت سر هم ردیف میکند:
- خب؟ چی شد؟ محسن چیکار کرد؟ ناراحت شد یا... عصبی شد؟ دیگه بیخیال اِلای شد؟ معلومه که نه! این چی بود من پرسیدم؟
لحن و حرکات پریچهر، صدای خندهی پریزاد را بلند میکند.
- عجول نباش دختر! الان بقیش رو میگم. محسن نه تنها از رفتار اِلای بدش نیومد و ناراحت نشد، بلکه جسور بودن اِلای، اون رو بیشتر مجذوب خودش کرد. روزهای بعد هم سر ساعتی که اِلای برای پر کردن کوزهاش به چشمه میرفت، محسن دورتر از اِلای میایستاد و خودش رو مشغول کاری نشون میداد. تا اینکه کمکم اِلای با وجود خلوت بودن چشمه، حرکت خطایی از محسن نمیبینه و گاردش رو پایین میاره؛ محسن هم فرصت رو غنیمت میشمره و به بهونه سنگین بودن کوزه و کمک به اِلای خودش رو بهش نزدیک میکنه.
پریزاد نفسی میگیرد و ادامه میدهد:
- روزها میگذره و محسن خوشحال از روندی که زندگی در پیش گرفته، توی اون روستا موندگار میشه و هربار که پدرش ازش میخواد برگرده، با یه بهونهای زمان میخره. تا اینکه یه روز، بارونی شروع میشه که اون روستا تا به حال به خودش ندیده. پدربزگم تعریف میکرد که سه روز باریدن ادامه پیدا میکنه و همه جای روستا رو اونقدر آب میگیره که مردم نمیتونن از خونههاشون بیرون بیان.
آخرین ویرایش: