جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سایرن با نام [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,437 بازدید, 102 پاسخ و 35 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع سایرن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سایرن
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- من... .
الای گوشه دامن محلی‌اش را بالا می‌گیرد و در حالی که کوزه‌اش را روی شانه‌اش می‌گذارد، قدمی به محسن نزدیک می‌شود.
- واسم من من نکن ببینم! تو اون شهر بی در و پیکر یه جو غیرت پیدا نمیشه که دنباله ناموس مردم راه میفتی؟
محسن تن خشک شده از تعجبش را تکان می‌دهد و شرم‌زده سرش را زیر می‌اندازد و سعی می‌کند دخترک را آرام کند.
- بذارین توضیح بدم.
اِلای انگشت اشاره‌اش را جلوی صورت محسن می‌گیرد‌ و تهدید وار تکان می‌دهد.
- واسم مهم نیست توی اون شهر بی‌قانون چه غلطی می‌کنین، ولی یادت باشه که اینجا رو با اونجا اشتباه نگیری که دریده شدنت به دست مرد‌های این روستا رو تضمین می‌کنم!
اِلای روسری دور صورتش را که اندکی کنار رفته‌بود محکم می‌بندد و با برداشتن کوزه‌اش با قدم‌هایی سریع از کنار محسن می‌گذرد.
پریچهر منتظر به مادرش نگاه می‌کند و با هیجان سئوال‌هایش را بدون نفس گرفتن، پشت سر هم ردیف می‌کند:
- خب؟ چی شد؟ محسن چیکار کرد؟ ناراحت شد یا... عصبی شد؟ دیگه بی‌خیال اِلای شد؟ معلومه که نه! این چی بود من پرسیدم؟
لحن و حرکات پریچهر، صدای خنده‌ی پریزاد را بلند می‌کند.
- عجول نباش دختر! الان بقیش رو میگم. محسن نه تنها از رفتار اِلای بدش نیومد و ناراحت نشد، بلکه جسور بودن اِلای، اون رو بیشتر مجذوب خودش کرد. روز‌های بعد هم سر ساعتی که اِلای برای پر کردن کوزه‌اش به چشمه می‌رفت، محسن دورتر از اِلای می‌ایستاد و خودش رو مشغول کاری نشون می‌داد. تا اینکه کم‌کم اِلای با وجود خلوت بودن چشمه، حرکت خطایی از محسن نمی‌بینه و گاردش رو پایین میاره؛ محسن هم فرصت رو غنیمت می‌شمره و به بهونه سنگین بودن کوزه و کمک به اِلای خودش رو بهش نزدیک می‌کنه.
پریزاد نفسی می‌گیرد و ادامه می‌دهد:
- روز‌ها می‌گذره و محسن خوشحال از روندی که زندگی در پیش گرفته، توی اون روستا موندگار میشه و هربار که پدرش ازش میخواد برگرده، با یه بهونه‌ای زمان می‌خره. تا اینکه یه روز، بارونی شروع میشه که اون روستا تا به حال به خودش ندیده. پدربزگم تعریف می‌کرد که سه روز باریدن ادامه پیدا می‌کنه و همه جای روستا رو اونقدر آب می‌گیره که مردم نمی‌تونن از خونه‌هاشون بیرون بیان.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
***
با صدای کوبیده شدن در که بین صدای برخورد قطرات باران به شیشه‌ گم شده‌است، پلک‌هایش را از هم فاصله می‌دهد و به اطراف نگاهی می‌اندازد. با بلند شدن دوباره‌ی صدا، بالاخره لحاف را از روی تنش کنار می‌زند و متعجب به عقربه‌های ساعت که دو صبح را نشان می‌دهند نگاهی می‌اندازد و حین پوشیدن ژاکتش به‌طرف در می‌رود. با شدیدتر شدن ضرباتی که بر در کوبیده می‌شود، قدم‌هایش را سرعت می‌بخشد. با باز کردن در، جسم خیس کدخدا و چند مرد را داخل حیاط خانه‌اش می‌بیند و متعجب به آن‌ها چشم می‌دوزد.
محسن:
- سلام، خیر باشه این وقت شب؟
کدخدا خجالت‌زده دست‌هایش را در هم می‌پیچد، قدمی از در فاصله می‌گیرد و به پایین پله‌ها اشاره می‌کند.
کدخدا:
- عفو کن جوون، قصد مزاحمت نداشتیم. هر چی زنگ زدیم صدایی نیومد، این شد که مجبور شدیم از بین میله‌ها دستمون رو رد کنیم و قفل حیاط رو باز کنیم.
محسن نگاهی به چهر‌های خیس و مضطرب اهالی می‌اندازد و یقه‌ی ژاکتش را بالا می‌کشد.
محسن:
- زنگ نمی‌خوره، هنوز سیم‌کشیش مونده. مسئله‌ای نیست کدخدا، خوب کاری کردین. من عذر می‌خوام!
محسن قدمی عقب می‌گذارد و در را هول می‌دهد و به داخل اشاره می‌کند.
محسن:
- بفرمایین تو... خیس شدین، بفرمایین!
کدخدا نگاهی به اطراف می‌اندازد و دستی به شانه‌ی محسن می‌زند.
کدخدا:
- سلامت باشی پسر! برای نشستن نیومدیم، اومدیم که ازت کمک بخوایم. داخل نیایم بهتره، عجله داریم.
محسن:
- در خدمتم کدخدا، چه کاری از دستم بر‌میاد؟
کدخدا به عقب برمی‌گردد و با اشاره به مرد‌های پشت سرش از آن‌ها می‌خواهد که جلو بیایند. مردها با بالا آمدن از پله‌ها نگاه مضطربشان را به چشم‌های محسن می‌دوزند. خسرو دستی به موهای خیسش می‌کشد و به قطرات درشت باران نگاهی می‌اندازد.
خاقان:
- اولین باره همچین بارونی میاد، حقیقتاً روستای ما تا به‌ حال مثل این بارون رو به خودش ندیده... .
تیمور قدمی جلو می‌آید و حرف خاقان را نصفه قطع می‌کند:
- باروم داره دیوار‌های خونه‌ها رو با خودش می‌شوره و می‌بره. سقف خونه بهادر ریخته و خونه‌ی اهالی دیگه‌ام داره خراب میشه. بهادر!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
با صدا زدن تیمور، بهادر خودش را جلو می‌کشد.
بهادر:
- می‌دونیم بد موقع اومدیم، ولی اگه لطف کنی و یه طوری این سقف‌ها رو تا بند اومدن بارون سرپا نگه‌داری تا آخر عمر دعاگوت می‌شیم.
محسن نگاهی به آسمان می‌اندازد و با دیدن وضعیت هوا، کلافه دستی به گردنش می‌کشد.
محسن:
- راستش... چشم... کاری از دستم بر بیاد کوتاهی نمی‌کنم ولی... ولی یه مشکلی هست.
کدخدا نگران به صورت محسن چشم می‌دوزد و دست محسن را بین دست‌هایش می‌گیرد و صدای خواهش گونه‌اش فضا را پر می‌کند.
کدخدا:
- هر چقدر پول بخوای بدون چون و چرا به روی چشم، قبول می‌کنیم، فقط قبل از آواره شدن سقف خونه‌ها و از دست رفتن زن و بچه‌هامون کمکمون کن.
محسن نگاهش را به زمین می‌دوزد.
محسن:
- استغفرا... حاجی مگه من اسمی از پول آوردم؟ بحث پول نیست، توی این هوا نمیشه کاری کرد، هر کاری هم کنم باز هم سقف می‌ریزه و وضع نه تنها خوب نمیشه، بلکه شدت ریزش سقف‌ها بدترم میشه.
خاقان: پس تو میگی چی‌کار کنیم؟ هر کاری تو بگی همونو انجام می‌دیم.
محسن خجالت‌زده نگاهی به چهر‌ه‌های خسته‌ی آن‌ها می‌اندازد و ثانیه‌ای بعد که انگار راه حلی پیدا کرده باشد به ضرب سرش را بالا می‌گیرد.
محسن:
- میاریمشون اینجا.
کدخدا که انکار متوجه حرف محسن نشده باشد، ابرو در هم می‌کشد.
کدخدا:
- چی؟
محسن با لبخند حرفش را تکرار می‌کند و نگاه مطمئنش را بین آن‌ها می‌چرخاند.
محسن:
- میاریمشون اینجا، تا وقتی که بارون قطع نشده نمیشه کاری کرد، پس... میاریمشون اینجا.
ایاز خودش را به محسن نزدیک می‌کند و پیشانیش را می‌بوسد.
ایاز:
- تا عمر داریم کارت رو فراموش نمی‌کنیم و مدیونتیم جوون!
محسن دستش را از میان انگشتان اکبر که قصد داشت دستش را ببوسد بیرون می‌کشد و سرش را خم می‌کند.
محسن:
- این چه کاریه آقاایاز؟ وضیفمه.
با بلند شدن دوباره‌ی صدای رعد و برق نگاهی به اطراف می‌اندازد.
محسن:
- با چی اومدین؟
کدخدا:
- پای پیاده. نمی‌شد حیوون‌ها رو بیاریم، حرکتشون سخت می‌شد و رَم می‌کردن.
محسن:
- الان برمی‌گردم.
محسن با قدم‌هایی بلند خودش را به میز کنار پنجره می‌رساند و با برداشتن سوئیچ به بیرون برمی‌گردد.
محسن:
- نمیشه زن و بچه رو توی این هوا آورد بیرون، حرکت سختشون می‌شد.
شما‌ها برین داخل و اگه زحمتی نیست تا می‌رسن هوای داخل زو گرم‌تر کنین که مریض نشن. من میرم دنبالشون.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
با بلند شدن صدای رعدوبرق و ریزش شدیدتر باران، کد‌خدا قدمی به محسن نزدیک می‌شود و پچ می‌زند:
- مجبور نیستی جوون، خودمون یه فکری میکنی... .
محسن در حین پا زدن چکمه‌هایش که کنار در قرار دارند به کدخدا فرصت کامل کردن حرفش را نمی‌دهد:
- بارون هر لحظه داره شدیدتر میشه، موندن بیشترشون توی اون خونه‌ها خطرناکه، من هم به خواست خودم دارم میرم. سریع میارمشون نگران نباشین!
با پوشیدن چکمه‌هایش کلاه ژاکتش را روی سرش می‌کشد و پله‌ها را به سرعت پایین می‌آید.
خاقان:
- صبر کن... منم میام، شاید کمک بخوای.
محسن به عقب باز می‌گردد و چشم‌هایش بین آن‌ها در گردش است، باران خیلی سریع صورتش را خیس می‌کند و قطرات آن از روی پوستش پایین می‌چکند. کدخدا که گویا حرف محسن را از چشمانش خوانده باشد، بازوی خاقان را می‌گیرد و عقب می‌کشد.
کدخدا:
- نیازی نیست! رفتنت چه کمکی می‌تونه بهش کنه جز اینکه جا رو برای بقیه کمتر کنه؟ برو پسر! خدا به همراهت!
محسن با نگاهی قدردان و مطمئن سرش را تکان می‌دهد، با قدم‌های بلند به‌طرف ماشینش می‌رود و خیلی سریع حیاط را ترک می‌کند. گل‌های شل و چاله‌های پوشیده از آب، حرکت ماشین را کند می‌کند. دقایقی بعد، بالاخره به اولین خانه می‌رسد، به‌خاطر ترس از خاموش شدن ماشین و در باران ماندن، آن را روشن می‌گذارد و گام‌هایش را به‌سوی خانه‌ی کاه‌گلی تند می‌کند. با رسیدن به جلوی خانه، کلون را به در می‌کوبد و با شنیدن صدای زنی، قدمی عقب می‌رود. با باز شدن در، چهره‌ی مضطرب زنی که لباس محلی برتن دارد پیش چشمانش نمایان می‌شود.
- بفرما پسرم؟ اتفاقی افتاده؟
- سلام، اتفاقی که... فعلاً نیفتاده. شما باید خانم، آقابهادر باشین. درسته؟
زن مضطرب بی‌توجه به باران جلو می‌آید و به صورت خیس محسن چشم می‌دوزد.
- اتفاقی واسش افتاده؟ گفته بود میاد پیش شما.
- ایشون خوبن، نیازی به نگرانی نیست! اتفاقاً از طرف خودشون اومدم.
چهره‌ی گرفته‌ی زن به ثانیه‌ای بشاش می‌شود.
- برای تعمیر خونه؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
محسن نگاهی به ابرهای تیره می‌اندازد.
- الان نمی‌تونم توضیح بدم. فعلا باید بریم خونه‌ی من، مردها هم اونجان. سریع‌تر لطفاً! باید بقیه خونه‌ها رو هم بریم.
زن هول شده گره‌ی روسری پر نقش و نگارش را محکم می‌کند و قدمی عقب می‌رود.
- باشه باشه الان میایم، خانواده تیمور و خاقان هم اینجا و بقیه‌ام خونه‌ی کدخدا هستن.
زن از کنار شانه‌ی محسن به ماشین نگاهی سرشار از نگرانی می‌اندازد.
محسن که سؤال زن را از چشمانش می‌خواند، زودتر پاسخ می‌دهد:
- با چند بار اومدن می‌تونیم بقیه رو ببریم.
زن گوشه‌ی دامن محلیش را دست می‌گیرد و به داخل می‌‌رود.
- الان میایم.
خیلی زود خانه بهادر و کدخدا از اهالی خالی می‌شود و تنها اِلای و مادرش و چند کودک باقی می‌مانند.
ایلیم در ایوان مقابل محسن می‌ایستد.
ایلیم(مادرِ اِلای):
- سلامت باشی پسرم.
محسن با احترام دستش را روی سی*ن*ه‌اش می‌گذارد و نگاهش را زیر می‌اندازد و با دست به ماشین اشاره می‌کند.
محسن:
- زنده باشین! برای یه نفر دیگه هم جا هست، شما بیاین که بع... .
ایلیم:
- اول اِلای رو ببر، من می‌مونم اینجا که با آیلار* و بچه‌‌هاش بیام.
اِلای که تازه پا به ایوان گذاشته است با شنیدن صدای مادرش به او نزدیک می‌شود و بدون اینکه نیم نگاهی به محسن بی‌اندازد، آهسته لب می‌زند:
- بچه‌های آیلار با من راحتن، اگه برم میترسن و مادرشون هم اذیت میکنن آیلار پابه ماهه گناه داره طفلی، شما برین، ما هم خیلی زود میایم پیشتون.
ایلیم:
- اِلای ب... .
اِلای بی توجه به چهره در هم مادرش آهسته چشم می‌بندد و با لحنی نرم اما قاطع حرفش را نصفه می‌کند:
- لطفاً مامان!
چشمان محسن بین اِلای و مادرش در گردش است و سقف در حال ریزش خانه نگرانیش را چند برابر می‌کند.
محسن:
- سریع‌تر لطفاً وقت نداریم.
محسن از پله‌های ایوان پایین می‌رود و سوار ماشینش می‌شود.
اِلای:
- لطفاً مامان.
ایلیم با چشمانی خیس و وجودی سرشار از نگرانی پیشانی اِلای را می‌بوسد و سریع از خانه خارج می‌شود.
لحظه آخر اِلای که چهره مضطرب و نگران محسن را می‌بیند با لبخند و نگاهی مطمئن چشم می‌بندد محسن سرش را تکان می‌دهد و خیلی زود ماشین را به حرکت در می‌آورد.
دقایقی بعد بالاخره جلوی خانه‌اش می‌رسد و با پیاده شدن مردم روستا، سریع سوار ماشین می‌شود و کدخدا و همسرش را که هر دو جلوی در ایستاده‌اند و با چشمانی لبریز از نگرانی او را نگاه می‌کنند را پشت سر می‌گذارد و به مقصد خانه کدخدا حرکت می‌کند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
اندکی بعد، دقایقی انبوه از دلهره به اتمام می‌رسد و جلوی خانه کدخدا متوقف می‌شود، با شنیدن گریه‌های شدید دختر بچه‌ای خیالی که با رسیدنش به خانه اندکی آرام گرفته بود رنگ نگرانی می‌گیرد و گام‌هایش را سرعت می‌بخشد. پله‌ها را دوتا یکی بالا می‌رود صدای کوبش بی امان قلبش را می‌تواند در مغزش بشنود. به محض رسیدن جلوی در ورودی زنی پا به ماه و دو کودکی را می‌بیند که صورتشان از اشک خیس و قرمز شده‌است تن خاکی پسر لرزانی که در آغوش مادرش قرار دارد ترسش را چند برابر می‌کند.
- گفتم نرو زلیل مرده خوب شد ها خوب شد.
پسرک با سیلی مادرش بیشتر هق می‌زند و می‌لرزد. صدای لرزان محسن میان قطراتی که بی‌امان بر زنین کوبیده می‌شوند به سختی به گوش زن می‌رسند.
- اِلای... اِلای چی شده؟ ک... کجاست پس؟ اِ... اِلای!
زن لرزان دستش را روی شکم برامده‌اش می‌گذارد و قدمی به محسن نزدیک می‌شود.
- بخدا رفتم کمک نشد بیشتر ریخت حتی بچه‌هام کمک کردن نشد، بخدا که نشد. بهش گفتم نرو بازی نرو اونجا، صبر نکرد رفت، سقف... سقف آوار شد، اِلای رفت کمک پسرم اما خودش گیر افتادم، پسرمو نجات داد خودش گی... .
فریاد محسن نفس زن را به شماره می‌اندازد.
- داستان نگو واسه‌ی من، یه کلام پرسیدم کجاست؟ اِلای کجاست؟
صورت سرخ و هیبتی که به راحتی دو برابر آیلار است و حال چون بید می‌لرزد قدرت تکلم را از او می‌گیرد و تنها با دستی که به وضوح می‌لرزد به اتاق اشاره می‌کند. محسن به‌سمت اتاق میدود و با دیدن سقف ریخته پاهایش سست می‌شود و خشکش می‌زند اما خیلی سریع به خودش می‌آید و جلوی خاک‌ها و چوبی که چون تپه‌ای به نظر می‌رسد زانو می‌زند و با دستان خالی خاک و سنگ را کنار می‌زند و با دیدن نوک انگشتان اِلای سرعتش را بیشتر می‌کند. با ریزش دوباره سقف بی‌توجه به جان خودش کندن را ادامه می‌دهد.
- ما هم می‌خوایم کمک کنیم.
با شنیدن صدای لبریز از بغض آیلار ثانیه‌ای چشم می‌بندد.
- نیازی نیست برین بیرون اینجا خطرناکه.
- اما... .
محسن عصبی بی‌غرد:
- من وقت ندارم با شما سر و کله بزنم خواهش می‌کنم برین بیرون! حداقل زحمت اِلای برای بچه‌تون رو هدر ندین، برین داخل ماشین.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
آیلار سرش را زیر می‌اندازد و بی تعادل عقب می‌رود، دست فرزندانش را می‌فشار و به‌طرف ماشین گام برمی‌دارند. محسن بدون توجه به ناخن‌های شکسته‌اش و از گوشت جدا شدن تکه‌هایی از آن‌ها و خونی که از میان بریدگی‌های دستانش سرازیر شده‌است به کندن ادامه می‌دهد که ناگاه نوک انگشتش به دست اِلای برخورد می‌کند و با حس سرمای غیرمعمولی آن خشکش می‌زند و به ثانیه‌ای فریادش حتی به گوش آیلاری که نگران در ماشین نشسته‌است هم می‌رسد که خودش را دوان‌دوان به خانه می‌رساند.
- اِلای... .
اشکش میان خاک‌ها می‌غلتد و بی‌وقفه زمین را می‌کند.
- چرا سردی؟ چرا؟ سردی؟ نه نباید... نباید... خواهش می‌کنم... نباید... .
آیلار با صورتی خیس از اشک خودش را به محسن می‌رساند و خاک‌ها را چنگ می‌زند و ثانیه‌ای بعد دست‌های کوچک فرزندانش نیز به کمک می‌شتابند و مدتی بعد، بالاخره جسم بی‌حرکت اِلای را از میان آوار بیرون می‌آوردند.
- اِلای!
- نبض نداره.
سر محسن با شنیدن جمله‌ی آیلار به ضرب بالا می‌آید.
- چی؟
آیلار بی‌جان هق می‌زند.
- آخ... نفس... نفس نداره.
صدای تحلیل رفته‌ی محسن از میان لب‌های لرزانش به سختی به گوش می‌رسد.
- تو از کجا... .
آیلار از میان چشم‌های تار شده‌اش اشک‌های غلتان روی گونه‌های محسن را تماشا می‌کند.
- دستیار طبیب بودم.
- یه...کا... کاری کن! زو... زود باش!
- بدنش سرد شده، خیلی وقته زیر آواره.
هق هق آیلار بالا می‌رود و با دستانش صورتش را می‌پوشاند و از محسن که بی‌امان اشک می‌ریزد و زمزمه‌وار اِلای را صدا می‌زند رو می‌گیرد و فرزندان لرزانش را در آغوش می‌کشد. با بی‌حرکت ماندن همچنان اِلای، محسن شوک‌زده و بدون توجه به هر چیزی، تن سردش را در آغوش می‌گیرد و تمام لحظاتی که اِلای در آن حضور داشت در ذهنش مرور می‌شود، لبخندش، اخم‌هایش، لحن جدیش و حتی خرامان راه رفتنش. محسن موهایی روی صورت اِلای را با دستانی لرزان کنار می‌زند.
- هی دختر! بیدار...شو! چشمات... چشمات رو باز کن! خواهش می‌کنم! خواهش می‌کنم اِلای!
محسن صورت زخمی اِلای را به سی*ن*ه‌اش می‌چسباند و سرش را بالا می‌گیرد و طوری فریاد می‌زند که گویا به ثانیه‌ای تمام زندگیش را از دست داده‌است:
- خدا... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
انگار شر، رخت تیره‌اش را به آن خانه پوشانده‌است. محسن با پاهایی لرزان در حالی که اِلای را میان کتش قرار داده‌است، پله‌ها را پایین می‌آید. آیلار به همراه فرزندانش با صورتی خیس عقب‌تر گام برمی‌دارد و به آن‌ها نگاه می‌کند، به پسری که گویا دقایقی است که قلبش از کار افتاده‌است و سیاهی چشمانش چیزی جز مرگ را به یادت نمی‌آورد. محسن بی‌توجه به ریزش سیل‌آسای باران چون جسمی بی‌جان می‌ایستد و سرش را بالا می‌گیرد و با چشم‌هایی پر گلایه به آسمان نگاه می‌کند، آیلار با دیدن حالش به او نزدیک می‌شود و مقابلش می‌ایستد:
- آقا‌محسن... من... .
صدای گرفته‌ی محسن، قلبش را به درد می‌آورد:
- کاش من زیر آوار می‌موندم. کاش م... خیلی درد کشید؟
محسن بدون اینکه منتظر جوابی از سوی آیلار بماند به چهره‌ی اِلای که چند خراش رویش قرار دارد نگاه می‌کند.
- حتما درد کشیده، چرا زودتر نرسیدم؟ آخ... معذرت می‌خوام اِلای... معذرت می‌خوام.
چشم‌های سوزانش را می‌بندد و با نفسی عمیق اِلای را بیشتر به خود می‌چسباند، قطرات باران از سر و رویش زمین می‌چکد اما اندکی از التهاب درونش نمی‌کاهد.
- اِ... اِلای... مح... زن... زندس... چشماش... چشماش تکون خورد.
با شنیدن صدای آیلار نفسش درون سی*ن*ه‌اش حبس می‌شود و به پلک‌های لرزان اِلای نگاه می‌کند. اشک چشمانش میان قطرات باران گم می‌شود و خنده‌های شوک‌زده‌اش با چشمانش تضاد دارند.
- اِلای... اِلای نبند چشمات رو! باشه؟ آفرین دختر خوب، الان می‌رسیم نترس مراقبتم نترس!
ساعاتی بعد بالاخره جو متشنج اندکی آرام می‌گیرد، به گفته‌ی آیلار حال اِلای خوب است و تنها کوفتگی و چند خراش روی صورتش ایجاد شده و گلی بودن آن بخش از سقف، جان اِلای را نجات داده‌است. هوا رو به تاریکی می‌رود و بارش بی‌امان باران همچنان ادامه دارد، مردم روستا با خیالی که با وجود محسن اندکی آرام گرفته‌است به خواب رفته‌اند و جز صدای باران و رعدوبرق چیزی به گوش نمی‌رسد. با دستی که روی شانه‌اش قرار می‌گیرد، پرده را می‌اندازد و از پنجره چشم‌ می‌گیرد و به کدخدا نگاه می‌کند.
- جانم کدخدا!
- زندگیم رو مدیونتم، تا وقتی که عمر داریم من و تموم این مردم کمک بزرگت رو یادمون نمیره.
محسن لبخند خسته‌ای می‌زند و سرش را زیر می‌اندازد‌.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
کاری نکردم کدخدا، وظیفه بود.
کدخدا شانه‌ی محسن را نوازش می‌کند و لب می‌زند:
- جونمرد بنظرت این بارون کی بند میاد که از دست ما خلاص شی؟
- اهالی باعث برکت این خونن قدمشون روی جفت چشمام جا داره، دو سه روز دیگه تمومه و به محض تموم شدن بارونم با چند نفر از دوستام برای ساختن خونه‌ها دست به‌ کار می‌شیم.
- نیازی نیست بیشتر از این زحم... .
محسن قدمی به کدخدا نزدیک می‌شود و پچ می‌زند:
- نه زحمت نه اجبار، خواست خودمونه، جز همراهی از مردم چیزی نمی‌خوایم، لطفاً نه نیارین!
چشم‌های کدخدا برق می‌زند و لبخندش چروک‌های صورتش را بیشتر نمایان می‌کند.
- تا یادم نرفته دخترم کارت داشت، اومدم صدات بزنم.
- به روی چشم الان میرم پیششون.
با رسیدن به جلوی اتاق، آیلار که مشغول تمیز کردن صورت اِلای است با دیدن آن‌ها از کنار تخت بلند می‌شود و عقب می‌ایستد.
- بفرما تو پسرم.
- یا ا... .
اِلای خودش را بالاتر می‌کشد و به چشم‌های محسن نگاه می‌کند.
- جونم رو مدیونتونم، ممنونم که نجانم دادین! واقعاً نمی‌دونم چطوری می‌تونم تشکر کنم.
محسن سرش را زیر می‌اندازد و با صدایی گرفته پچ می‌زند:
- کاری نکردم، هر کَس دیگه‌ای هم بود همین کار رو انجام می‌داد.
چهره‌ی اِلای با دیدن دست‌های زخمی محسن که تمام مدت سعی داشت آن‌ها را پشتش مخفی کند درهم می‌رود.
- زخمی شدین، آیلار یه نگا... .
محسن قدمی عقب می‌رود.
- نیازی نیست خوب.. .
کدخدا بدون اینکه به محسن فرصتی برای کامل کردن حرفش بدهد او را روی صندلی کنار تخت می‌نشاند.
- وقتی دستمو گذاشتم روی شونت، صورتت جمع شد، پس بذار آیلار کارش رو کنه.
سپس در حالی که با خود حرف می‌زند از اتاق خارج می‌شود:
- من نمی‌دونم این پسر زیر آوار مونده یا اِلای.
صدای کدخدا هر سه را به خنده می‌اندازد. همانطور که آیلار مشغول تیمار زخم‌های محسن است، اِلای زیر چشمی به محسن نگاه می‌کند و سخن می‌گوید:
- شنیدم یه نفر ترسیده بوده که دیگه بیدار نشم.
سر محسن به ضرب بالا می‌آید و اِلای سعی در کنترل کردن خنده‌اش دارد.
- من... خب... نه... کی گفته؟ اصلاً اینطور نی... .
اِلای چشمان مشکی گستاخش را به محسن می‌دوزد.
- نظرم عوض شد با بابام می‌تونی صحبت کنی.
ساکت شدن ناگهان محسن و بی حرکت ماندنش صدای خنده‌ی آیلار را بلند می‌کند؛ آیلار به آرامی بلند می‌شود و آن دو را تنها می‌گذارد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
محسن دست‌پاچه از روی صندلی بلند می‌شود.
- چطوری؟ چطوری نظرت عوض شد مگه تو از من بدت نمی‌اومد؟ ببین اِلای‌خانم واقعاً نیازی به این کارها نیست من برای اینکه با من ازدواج کنید اون کارها رو انجام ندا... .
- صبر کن! صبر کن! یه نفس بکش واسه چی داری خودت می‌بری و می‌دوزی؟ بنظرت من دختریم که اینقدر سریع نظرم عوض شه؟
- چی... یعنی از همون... اول شما... خب... .
اِلای پتو را بغل می‌گیرد و با لحنی مصمم حرف می‌زند:
- به زمان نیاز داشتم که مطمئن شم و الانم مطمئن شدم و من... .
با بالا پریدن و مشت در هوا کوبیدن ناگهانی محسن، اِلای حرفش را متعجب قطع می‌کند.
- وای خدایا شکرت! ببین تا آخر عمر نوکرتم دختر، خب؟ نوکرتم.
هیجان و دویدن محسن در اتاق و تلاشی که برای کنترل صدایش و بالا نرفتن‌ آن دارد اِلای را به خنده می‌اندازد.
***
صدای آمیخته با حسرت پریچهر، پریزاد را اندوهگین می‌کند:
- خوش به حال اِلای که محسن اینقدر عاشقش بود.
پریزاد موهای ابریشمی پریچهر را پست گوشش می‌اندازد.
- همونجا موندن مامان؟
- اومدن شهر، اِلای درس خوندن و معلم شدن رو دوست داشت و اون روستا تا کلاس یازدهم بیشتر نداشت، هر دو کنار هم موندن و زندگی رو ساختن که الان شده قصه‌ی عاشقانه واسه‌ی نوه‌ و نتیجه‌هاشون. پدربزرگم واسه‌ی اینکه دل اِلای کمتر تنگ بشه و غصه نخوره، یه خونه باغ خریده بود و تموم سعیش رو کرده‌بود که اونجا رو شبیه یه تیکه از همون روستا کنه. اون موقع‌ها وقتی که دل مادربزرگم واسه‌ی روستا و مردمش تنگ می‌شد، می‌نشست لب ایوونی که محسن ساخته بود و لالایی که مادرش همیشه می‌خوند رو زمزمه می‌کرد. چشم‌های پریچهر باز هم خیس می‌شود و به مادرش نگاه می‌کند.
- مامان!
- چشم‌هات رو ببند و سعی کن آروم بخوابی، همه چی درست میشه، بهت قول میدم، تا اون موقع هم همه‌ی ما کنارتیم.
پریچهر با صدای لالایی مادرش لبخندی می‌زند و چشم می‌بندد.
- لاي لاييْنام يات بالام
گوُن ايله چيْخ بات بالام
من آرزوما چاتماديم
سن آرزووا چات بالام
«لالايي تو هستم، بخواب فرزندم
به همراه آفتاب طلوع و غروب كن، فرزندم
من به آرزوی خودم نرسيدم
تو به آرزويت برس، فرزندم»
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین