جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سایرن با نام [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,474 بازدید, 102 پاسخ و 35 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع سایرن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سایرن
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
پریچهر:
- بشین مامان، باز می‌کنم.
لادن:
- آیفون که کنارمونه.
لادن با نگاهش پریچهر را دنبال می‌کند.
پریچهر:
- خرابه، باید بری جلوی در.
با پوشیدن صندل‌هایش به‌سمت در حیاط حرکت می‌کند و صدای زنگ باز هم بلند می‌شود.
پریچهر:
- کیه؟ اومدم.
با باز کردن در، فرزاد مقابلش قرار می‌گیرد.
- سلام بابا، خسته نباشی!
فرزاد:
- سلام گل دختر! سلامت باشی باباجان!
پریچهر دستش را به‌سمت نایلون‌های خرید دراز می‌کند.
پریچهر:
- بدین من می‌گیرم.
فرزاد:
- سنگینه، خودم میارم.
پریچهر:
- دوتا نایلونِ، بدین من.
فرزاد:
- پس تو این‌ها رو ببر؛ من زغال رو یادم رفته، برم بگیرم، برمی‌گردم.
نایلون‌ها را کنار در می‌گذارد و سوئیچش را درون جیبش قرار می‌دهد.
پریچهر:
- باشه پس.
فرزاد:
- برو، خودم در رو می‌بندم.
نایلون‌های خرید را بلند می‌کند و لنگان به‌طرف ورودی می‌رود. با باز شدن در حال، سرها به‌طرفش برمی‌گردند.
پریزاد:
- بابات بود؟
پریچهر:
- آره.
پریزاد پشت پنجره می‌ایستد و داخل حیاط را نگاهی می‌اندازد.
پریزاد:
- پس کجاست؟
پریچهر خریدها را به آشپزخانه می‌برد و از همان جا جواب می‌دهد.
پریچهر:
- زغال یادش رفت، گفت میره که بخره.
لادن با ابرویی بالا رفته به پریچهر نگاه کنید.
لادن:
- زغال واسه‌ی چی؟
پریچهر:
- شب بدون بلال و سیب‌ زغالی نمیشه که.
نایلون‌های میوه را داخل سینک می‌ریزد و مشغول شستن آن‌ها می‌شود که نغمه از درون حال صدایش را بلند می‌کند.
نغمه:
- بیام کمک؟
پریچهر:
- نه، مرسی عزیزم! چندتاست، الان تموم میشه.
مشغول شستن میوه‌هاست که باز هم صدای زنگ بلند می‌شود. پریچهر با دست‌های خیس، از درون آشپزخانه بیرون سرک می‌کشد.
پریچهر:
- دوباره زنگ زدن؟
لادن:
- آره، بابات چقدر زود برگشت.
بشینین خاله، من میرم.
پریزاد:
- دستت درد نکنه.
شخص پشت در گویا عجله دارد که لحظه‌ای میان مشت‌هایش وقفه نمی‌اندازد، لادن در حال را باز رها می‌کند و با کفش های تابه‌تا به‌سمت در قدم تند می‌کند.
لادن:
- اومدم، اومدم. سل .. اِه شمایین؟ چقدر زود برگشتین!
یاشار:
- سلام خانم!
لادن با خجالت پلک می‌زند و خودش را پشت در می‌کشد.
لادن:
- وای سلام یادم رفت، ببخشید!
یاشار: فدای سرت، بقیه کجان؟
لادن:
- داخلن.
فریاد:
- بابام اومده؟
لادن:
- نه هنوز.
فریاد:
- ماشینش که جلوی در پارک بود.
لادن:
- رفت زغال بگیره.
فریاد:
- خیلی خب. خودم می‌بندم.
لادن از در فاصله می‌گیرد و جلوتر حرکت می‌کند. با باز شدن در، پسرها عقب می‌ایستند که او اول داخل شود.
پریزاد:
- کی بود لادن؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
لادن:
- پسرا اومدن.
پریچهر دستش را با لباسش خشک می‌کند و به آشپزخانه بر‌می‌گردد.
پریچهر:
- چقدر سریع!
پشت سر لادن، بقیه نیز وارد می‌شوند و
فریاد به‌سمت مادرش می‌رود، پیشانیش را می‌بوسد و در همین حین جواب پریچهر را نیز می‌دهد:
- می‌خوای برگردیم.
پریچهر صدایش را بلند می‌کند:
- حالا که تا اینجا اومدین، اشکالی نداره.
پریچهر آخرین سیب را نیز خشک می‌کند و ظرف‌ها را برای چیدن میوه و شیرینی آماده می‌کند. فریاد با دیدن شیرینی‌ها به سمت جعبه می‌رود و بی‌توجه به غرهای پریچهر دهانش را پر می‌کند.
پریچهر:
- فریاد اون‌ها رو نخور.
فریاد:
- یه دونه شیرینیه دیگه. غر نزن بچه!
پریچهر:
- با دهن پر.... همش ریخت بیرون، یه دونه؟ لپاش رو نگاه.
فریاد هنگامی که از پر شدن دهانش مطمئن می‌شود دو شیرینی دیگر برای یاشار و حمید بر‌می‌دارد.
فریاد:
- بیاین پسرا.
یاشار:
- دمت گرم.
حمید:
- چه تازه است.
فریاد:
- نوش جونتون.
هر سه با لباس‌های بیرون روی مبل چسبیده به یکدیگر می‌نشینند.
نغمه:
- چطوری زود اومدین؟ تو که به من گفتی یه ساعت دیگه میای.
لادن نگاهی به نغمه می‌اندازد.
لادن:
- تو فکر کن یه روز این‌ها قرار باشه پیش هم باشن و دیر کنن.
حمید دستی به موهایش می‌کشد و خطاب به جمع می‌گوید:
- پروژه جدید نزدیک محل کار یاشار و فریاد بود، امروز بچه‌ها خسته بودن، زودتر تعطیل کردیم.
فریاد با شنیدن صدای زنگ نیم‌خیز می‌شود.
فریاد:
- زنگِ؟
پریچهر:
- بابا اومد فکر کنم.
تا نیمه های شب مشغول بحث و فوتبال دستی بودند و خیلی زود زمان رفتن فرا می‌رسد‌ و حال همه مقابل در ایستاده‌اند.
نغمه:
- دستتون درد نکنه، زحمت کشیدین.
پریزاد:
- ببخشید اگه کم و کسری بود.
لادن:
- همه چی عالی بود، مرسی خاله‌!
پریزاد:
- ایشالله دفعه‌‌ی بعدی با سیوان دور هم جمع میشیم.
پسرها سخت مشغول در میان گذاشتن نکات پخت بلال بودند که فریاد با شنیدن این جمله سریع به عقب برمی‌گردد.
فریاد:
- ایشا... .
پریچهر:
- وا... فریاد! چرا اینطوری میگی ایشا... ؟
فریاد ابرویش را بالا می‌اندازد و دستش را درون جیبش فرو می‌کند.
فریاد:
- چطوری؟
پریچهر:
- اینقدر محکم.
فریاد:
- از ته قلب بود.
یاشار:
- با این تعریف‌های شما ما هم خیلی کنجکاویم ببینیمشون.
فریاد:
- والا ما که دامادمونه همچین درست و حسابی ندید... .
فریاد قدمی عقب می‌پرد و به صندلش که زیر پای پریچهر مانده‌است با تعجب نگاه می‌کند.
فریاد:
- چته پری! چنگ می‌زنی چرا؟ بنده خدا حق داره نیاد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
جیغ پریچهر بلند می‌شود.
پریچهر:
- مامان!
فرزاد:
- فریاد اذیتش نکن!
فریاد:
- بابا تو دیگه چرا؟ می‌بینین؟ همیشه این بچه آخری همینطوری لوس بود، تا چیزی می‌شد مامان گفتن‌هاش رو شروع می‌کرد.
حمید:
- حرص نخور داداش! این شقیقه‌هات مثل من سفید می... .
حمید با دیدن نگاه نغمه سکوت می‌کند، به آرامی بر‌می‌گردد و باز هم بحث بلال را ادامه می‌دهد.
با بدرقه‌ی مهمان‌ها در حیاط را می‌بندند و به داخل برمی‌گردند.
فریاد:
- حالا جدی کی میری پری؟ می‌خوام وسایل ورزشیم رو بذارم توی اتاقت، زودتر خالی کن لطفاً!
با اتمام حرفش با قدم‌هایی بلند وارد پذیرایی می‌شود. پریچهر با چشم‌های گرد شده به پدر و مادرش که کنار یکدیگر مشغول صحبت هستند، نگاه می‌کند.
پریچهر:
- مامان!
فریاد که نگاه فرزاد را می‌بیند خیاری از سبد برمی‌دارد و محجوب به‌سمت پریچهر برمی‌گردد.
فریاد:
- شوخی کردم خواهر کوچیکه.
پریچهر لبخند می‌زند.
پریچهر:
- می دونست... ‌.
فریاد میان کلام پریچهر میدود:
- ولی زودتر خالی کن‌، دمت گرم.
سپس با گام‌هایی بلند، نگاه شوک‌زده و اخطار فرزاد را پشت سر می‌گذارد و در‌حالی‌که لبخندی بر لب دارد به اتاقش می‌رود و در را می‌بندد و صدای خنده‌اش بلند می‌شود.
روزها به آرامی از پی هم می‌گذشت و زمان آمدن سیوان نزدیک‌تر می‌شدند.

***
سیوان عینکش را بالا می‌دهد و نگاه جدی و پر اخمش را به صورت مرد می‌دوزد.
سیوان: ببین مش‌جواد، این دفعه‌ی دومه که میان پیشم و ازت گلایه می‌کنن.
سر پایین افتاده‌ی مرد و سکوتش را که می‌بیند، ادامه می‌دهد:
- چیزی نمی‌خوای بگی؟ الان چی‌کار کنم با این مردم عصبی؟
مش‌جواد صورت آفتاب سوخته‌اش را پایین می‌اندازد.
مش‌جواد:
- روم سیاه آقا. بخدا زن و بچه خرج داره، اگه محصول‌ها بیشتر آب بخورن مرغوب میشن و خوب‌تر می‌‌خرنشون.
سیوان:
- حلال و حروم سرت میشه؟
سر مرد به سرعت بالا می‌آید.
مش‌جواد:
- چ... .
سیوان آرنجش را روی میز می‌گذارد و به چشم‌هایش خیره می‌شود و با لحن جدی ادامه می‌دهد:
- یه سوال پرسیدم مش‌جواد، چرا زبونت گیر می‌کنه؟ سرت میشه یا نه؟
مش‌جواد:
- سرم میشه آقاسیوان.
سیوان:
- اگه سرت میشه چرا سهم آب بقیه رو می‌بری؟ زن و بچه داری؟ بقیه هم همین وضعشون. بار آخره اهالی شکایتت رو میارن پیشم! که اگه باز هم تکرار کنی یه مدت سهم آبت قطع میشه، اون موقع فکر نکنم واست محصولی بمونه که بتونی بفروشی، حالا هم به سلامت.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
مش‌جواد:
- سرتون سلامت آقا! خدا از بزرگی کمتون نکنه! با اجازه.
با سر پایین افتاده از اتاق کار سیوان خارج می‌شود.
با خارج شدن مش‌جواد، آکو در را می‌بندد و به‌طرف سیوان می‌رود.
آکو:
- تموم شد آقا، مش‌جواد آخرین نفر بود.
سیوان دستی به چشم‌های دردناکش می‌کشد.
سیوان:
- آکو.
آکو:
- جانم آقا؟
سیوان:
- امسال زمین‌های کنار بیداشک رو کمتر کاشتیم، سهم آب اضافیش رو بده مش‌جواد.
آکو:
- چشم آقا.
کتش را از پشت صندلی بر‌می‌دارد و یقه‌ی بافت تنش را مرتب می‌کند.
از وقتی پریچهر رفته‌بود، تمام مدت را کار می‌کرد و حال تنها کار باقی مانده قبل از رفتنش سرکشی به زمین‌ها بود.
سیوان:
- کارهای اینجا تموم شده، میرم به زمین‌ها سر بزنم، اگه اتفاقی افتاد خبرم کن!
آکو:
- چشم آقا، به سلامت.
با باز کردن در هوای سرد و مرطوب به صورتش می‌خورد، نفسی عمیق می‌کشد و پله‌ها را دوتا یکی پایین می‌‌رود و به‌‌سمت آرو که به درخت بید بسته شده‌است حرکت می‌کند. آرو، اسب سفید سیوان با دیدنش شیهه می‌کشد و سم بر زمین می‌کوبد. سیوان با جهشی روی آرو می‌نشیند، چرم گردنش را نوازش می‌کند و سپس به‌طرف زمین‌ها می‌تازد.
نزدیک‌های ظهر به آخرین زمین می‌رسد، اما شلوغی آن متعجبش می‌کند.
با شیهه آرو، اهالی متوجه حضور سیوان می‌شوند و به‌طرفش بر‌می‌گردند.
بدون پایین آمدن از اسب، صدایش را بلند می‌کند.
سیوان:
- سلام، خدا قوت.
کاظم:
- سلام آقاسیوان، خسته نباشین.
افسار اسب را میان انگشتانش می‌فشارد و به جمعیت اشاره می‌کند.
سیوان:
- سلامت باشین. چه خبره اینجا؟ اتفاقی افتاده؟
افشار:
- اتفاق که... چی بگم آقا؟
افشار سرش را پایین می‌اندازد و دستمال‌گردنش را میان انگشتانش می‌فشارد.
سیوان:
- سؤال سختی نپرسیدم، دلیل جمع شدنتون رو می‌خوام بدونم‌.
زیاد طول نمی‌کشد که آلند در حالی که چادر دور کمرش را سفت می‌کند از میان جمعیت بیرون می‌آید.
آلند:
- روم سیاه آقا، ولی داییتون پیش پای شما اینجا بودن، نمی‌دونم چی‌ شد که... .
آلند حرفش را نصفه می‌گذارد و شروع به گریستن می‌کند.
صدای خشدار سیوان بالا می‌رود.
سیوان:
- جون به لبم کردین.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
اربیل با دیدن آشفتگی سیوان، خودش را از میان اهالی بیرون می‌کشد و حرف آلند را کامل می‌کند:
- حالشون بد شد، بردنشون عمارت، طبیب هم پیش پای شما رف... .
بدون توجه به کلام آخر اربیل، به‌سمت عمارت می‌تازاند. نگرانی تمام وجودش را در برگرفته است.
اواخر بهار است و هوا عجیب دلگیر، باران هر لحظه سرعت می‌گیرد و آرو با شتاب در به‌سمت عمارت می‌تازد. پیراهن سفیدی که بر تن دارد در اثر باران به تنش چسبیده‌است و با هر جهش آرو، موهای خیسش بر پیشانیش کوبیده می‌شوند. دقایقی بعد بالاخره به جلوی عمارت می‌رسد و افسار اسب را می‌کشد، معین با شنیدن صدای شیهه‌ی آرو در را باز می‌کند.
معین:
- سلام آقا.
سیوان بی‌توجه به معین، به‌سمت عمارت حرکت می‌کند و کنار پله‌های ورودی از اسب پایین می‌پرد. نازدارخاتون با شنیدن صداها متوجه آمدن سیوان می‌شود، به سرعت از عمارت بیرون می‌آید و به‌سویش می‌دود.
- سیوان پسرم، داییت... .
زنی که تمام ایل او را به استوار بودنش می‌شناسند، با شانه‌های خمیده درون چاله‌ی آب و گل زمین می‌خورد، سیوان به‌طرف مادرش قدم تند می‌کند و او را بلند می‌کند.
- خاتون!
- خوبم پسرم، برو داخل! داییت منتظرته، برو!
از کنار خاتون بلند می‌شود و پله‌ها را دوتا یکی بالا می‌رود، صدای تپش دیوانه‌وار قلبش، سرش را پر کرده‌است. به محض رسیدن جلوی در، سلمان‌بیگ را می‌بیند که چگونه با آن اندام ورزیده، حال نفس کشیدن برایش سخت است و قلبش از دیدن این صحنه مچاله می‌شود.
- سیوان، پسرم.
سلمان‌بیگ دستش را به‌سوی سیوان دراز می‌کند، به سرعت کفش‌هایش را در می‌آورد، داخل می‌شود و کنار سلمان‌بیگ می‌نشیند و دستش را می‌گیرد.
- جانم دایی. اومدم، آروم باشین!
سلمان‌بیگ به آرامی دست سیوان را می‌فشارد.
- نگران... بودم که... دیر کنی، خوبه که... خوبه که رسیدی. سیوان... میگن آدم قبل مرگش می‌فهمه... رفتنیه، این مدت... می‌دونستم که... که دارم به آخرش می‌رسم، کارهام رو انجام دادم، دِینی به گردنم... به گردنم نیست، از همه حلالیت گرفتم، فقط... فقط روناک تنهاست، بعد ماهرو و کوهیار تنها... تر شد و الانم تنهاتر، می‌دونم کله‌شق و لجبازه، اما تو... تو مراقبش باش! کوهیارم نیست، تو... تو جاش رو پر کن واسش. مراقبشی؟ آره... سیوان؟ قول میدی؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- دایی! این حرف‌ها رو نزنین، خودتون خوب میشین و مراقبشین.
صدای لرزانش را بالا می‌برد:
- پس این طبیب کجاست؟
- سیوان... سیوان بهم قول بده! قول بده که مراقبشی، خواهش... خواهش می‌کنم... قول بده.
- چشم دایی، چشم! قول میدم، الان طبیب می‌رسه، شما آروم با... .
انگشتانی که تا دقایقی پیش دست سیوان را می‌فشردند حال حرکت نمی‌کنند. تکان نخوردن سی*ن*ه‌ی سلمان‌بیگ، سیوان را ساکت می‌کند و لحظاتی بعد، آشوب به پا می‌شود، روناک بر سرش می‌کوبد و نازدارخاتون می‌گرید و اهالی درون حیاط مویه سر می‌دهند.

***
سیوان با لباس‌های خاکی، روی پله نشسته‌ و دقایقی است که به زمین خیره شده‌است، عمارت غرق در تاریکی است و برخلاف صبح و گورستان، سکوت در همه جا حکم فرماست. سرش را به دستانش تکیه می‌دهد و ثانیه‌ای چشمانش را که از شدت خستگی می‌سوزند را می‌بندد و با انگشتانش آن‌ها را فشار می‌دهد که ناگاه صدای جیغ روناک شانه‌هایش را می‌لرزاند. با گام‌هایی بلند پله‌ها را بالا می‌رود، به مقابل در که می‌رسد، روناک را می‌بیند که گوشه‌‌ای کز کرده‌است و خودش را تکان می‌دهد و گریه می‌کند؛ نفسش را با درد بیرون می‌دَمَد و کلافه دستش را میان موهایش فرو می‌برد. نازدار‌خاتون به محض اینکه متوجه شده‌بود اَسرین و معین شام نخورده‌اند، ظرفی غذا برداشته‌ و به انتهای باغ رفته‌بود و حال او با روناک تنها بود و نمی‌دانست چه کند.
به‌طرف روناک می‌رود و سعی در آرام کردنش دارد.
- دختردایی، ببین منو. گریه چرا؟ من پیشت... .
ثانیه‌ای طول نمی‌کشد که جسم لرزان روناک با سرعت به سی*ن*ه‌اش برخورد می‌کند و بازوهای سیوان برای جلوگیری از افتادنش، دور تن نحیفش پیچیده می‌شوند.
-هیس... همه چی درست میشه، قول میدم.
با شنیدن صدای لرزان و بغض آلود دخترک چشمانش را با درد می‌بندد‌.
- دی... دیدی تنها ش... شدم؟
- آروم باش، من پیشتم، مراقبتم.
- سیوان... بابام.
صدای گریه‌ی روناک بلندتر می‌شود.
- هر چقدر که می‌خوای گریه کن تا آروم شی، اما بعدش باید باز هم همون روناک مغرور و لجباز شی که نمی‌ذاره کسی واسش دل بسوزونه و تصمیم بگیره.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- دی... دیگه هی... هیچی رو نم... نمی‌خوام.
سر روناک را از پیراهنش فاصله می‌هد و انگشتش را بر اشک‌های روی گونه‌اش می‌کشد و سعی می‌کند لبخند بزند.
- مردم روستا چشمشون رو دوختن به تنها یادگارِ سلمان‌بیگ، اما مثل اینکه بابات بد کسی رو انتخاب کرده.
- من.‌‌.. خب... .
به چشم‌های خیس روناک نگاه می‌کند.
- عزیزم! نمیگم که گریه نکن، اتفاقاً ناراحت باش و اشک بریز، اما بعدش بلند شو و همون دختری باش که بابات ازت انتظار داره. باشه؟
روناک خودش را به سی*ن*ه‌اش می‌چسباند و سیوان پشتش را نوازش می‌کند.
- روناک؟
با شنیدن صدای عزیز، از هم جدا می‌شوند و به عقب باز می‌گردند. عزیز ساک کوچکش را کنار پایش رها می‌کند و برای در آغوش کشیدن روناک دستانش را باز می‌کند.
- بیا اینجا رولگم* ، بیا!
دقایقی بعد تن خسته‌ی روناک در آغوش عزیز اندکی آرام می‌گیرد؛ عزیز با دیدن نگاه نگران سیوان پلک‌هایش را به آرامی روی هم می‌گذارد. خیالِ سیوان با حضور عزیز اندکی آرام می‌گیرد و حال برای راحتی آن دو به قصد رفتن به اتاقش پله‌ها را پایین می‌آید.
- کجا میری سیوان؟
با شنیدن صدای خاتون به عقب باز‌می‌گردد.
- عزیز اومده، بالاست، پیش روناک.
خاتون قدمی به سیوان نزدیک می‌شود و به چشم‌های سرخش نگاه می‌کند.
- خوبی پسرم؟
- خوبم، نگران نباشین!
- چشم‌هات.
- فقط خسته‌ام، بخوابم درست میشه.
شما برید بالا، خسته‌این. کاری داشتین همین اطرافم.
شانه‌ی مادرش را بوسه می‌زند و برای رفتن به اتاقش، به پشت عمارت می‌رود‌. به محض ورود به اتاق، نفسش را با درد بیرون می‌دمد. چشم‌های دردناکش را روی هم می‌فشارد و پشت در می‌نشیند.‌ نمی‌داند چه مدت است که در همان حالت نشسته‌ و چندمین بار است که تمام لحظه‌هایی که با سلمان‌بیگ بوده‌ را مرور کرده‌‌است، گردن دردناکش را تکان می‌دهد و آستینش را بر چشمانش می‌کشد، به کمک دیوار بلند می‌شود و با گام‌هایی خسته به‌طرف حمام می‌رود. با بستن دوش، از شدت خستگی بدون خشک کردن تنش با بدنی خیس لباس‌هایش را می‌پوشد و با قدم‌هایی ناهماهنگ به‌ سوی تختش می‌رود.
- گوشیم کجاست؟ آخ سرم.
با تکان دادن پتو، گوشی‌اش بر زمین می‌افتد، خم می‌شود و با برداشتنش متوجه خاموش بودنش می‌شود.


رولگم: فرزندم
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- خاموش شده. لعنتی، این شارژر رو کجا گذاشتم؟ آها، اینه.
با برداشتن شارژر از زیر میز و زدن موبایلش به پریز، خودش را روی تخت می‌اندازد، به محض روشن شدن موبایلش با پیام‌ها و تماس‌های پریچهر مواجه می‌شود.
- پری؟ آخ، نگران شده، چقدر بی‌فکری تو پسر، یه پیام می‌دادی نمی‌مردی که!
ساعت چنده؟
با دیدن عقربه‌های ساعت متعجب می‌شود.
- سه شبه! حتماً خوابه.
برای اینکه صدای پیامش پریچهر را بیدار نکند، وارد تلگرامش می‌شود و ویس می‌گیرد.
- سلام مانارم*، گوشیم خاموش شده‌بود، ببخشید که پیام‌هات رو ندیدم. نگرانم نباش! خوبم، فردا خودم بهت زنگ می‌زنم، اگه زنگ بزنی شاید نبیبنم. شبت بخیر!

***

- پریچهر، بیا چایی ریختم مامان. پریچهر؟
پریزاد با نشیدن صدای پریچهر به اتاقش می‌رود و با دیدنش که خودش را در آغوش گرفته‌است و آرام تکان می‌خورد نگران جلو می‌رود.
- چی‌شده پریچهر؟
با چشم‌های اشکی‌ به پریزاد نگاه می‌کند.
- مامان!
- جانم دخترم؟ بغض چرا؟ سیوان حالش بده؟
با صدایی لرزان پاسخ می‌دهد.
- نه، دیشب جواب داده؛ ویس فرستاده، گفته بعداً زنگ می‌زنه. فقط... .
- فقط چی؟ پری؟
با هق زدنش جلوی تخت زانو می‌زند و دستش را نوازش‌وار کنار صورت پریچهر قرار می‌دهد.
- نمیگی چی‌شده؟ داری جون به لبم میکنی بچه!
- صداش انگار بغض داشت، نکنه اتفاقی افتاده! دارم نصفه جون میشم، الانم که غروبه و هنوز زنگ نزده.
ناگهان بلند می‌شود، به‌سمت کمدش می‌رود و ساکش را بیرون می‌آورد.
پریزاد نگران بلند می‌شود، پشت سر پریچهر قرار می‌گیرد و دستش را روی شانه‌اش می‌گذارد.
- پریچهر!
- میرم روستا، می‌ترسم چیزیش شده ب... .
با شنیدن صدای زنگ موبایلش حرفش را نیمه رها می‌کند و مضطرب به گوشی که روی تخت قرار دارد نگاه می‌کند.
- سیوانِ؟
- آره مامان.
با دیدن نگاه مضطرب پریچهر، موبایل را از روی تخت بلند می‌کند و به‌طرفش می‌گیرد.
- جواب بده، میرم بیرون که راحت حرف بزنین.
با دست‌هایی لرزان گوشی را می‌گیرد و با بسته شدن در، پاسخ می‌دهد.
- سیوان!
- ژیانِ سیوان، چرا صدات بغض داره؟
- سیوان!
- چی‌شده سیوان؟
- خوبی؟
- معلومه که خوبم.
- ترسیدم.
- ترس واسه چی دختر؟ مگه من مرده باشم که تو بترس... .
با بلند شدن صدای گریه‌ی پریچهر شوکه می‌شود.
- پریچهرم!
- چی‌‌شده سیوان؟
- چیزی نشده، چرا الکی نگرانی؟- پس چرا صدات ناراحته؟ اصلاً چرا دیر جوابم رو دادی؟



منارم: ماندگارم
ژیان: زندگی
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- باور کن همه چی خوبه!
- خیلی خب، حالا که چیزی نمیگی زنگ می‌زنم از اسرین می‌پرسم که چی‌شده.
- پری... .
- سیوان! من فقط نگرانتم.
دقایقی از صحبتش با سیوان می‌گذرد و او هنوز به پنجره خیره‌است و بی‌صدا اشک می‌ریزد، با ورود مادرش به اتاق، چشمان نم‌دارش را به صورتش می‌دوزد.
پریزاد با دیدن آشفتگی دخترش و اشک‌هایی که صورتش را پوشانده و چانه‌ی لرزانش، هراسان قدمی به او نزدیک می‌شود.
- پریچهر!
پریچهر دستانش را باز می‌کند و منتظر به مادرش چشم می‌دوزد.
- میشه بغلم کنی مامان؟
پریزاد با گا‌م‌هایی بلند خودش را به او می‌رساند و سخت در آغوشش می‌گیرد، پریزاد با حس لرزش بدن پریچهر و شنیدن هق زدن‌هایش چشم‌هایش را می‌بندد و سعی می‌کند با دیدن حالش اشکی نریزد. دقایقی می‌گذرد و حال، پریچهر اندکی آرام شده‌است.
پریزاد، پریچهر را اندکی از خود فاصله می‌دهد، صورت پریچهر را نوازش می‌کند و به چشمانش خیره می‌شود.
- داری نگرانم می‌کنی پریچهر، نمی‌خوای بگی چی‌‌شده؟
بینی‌اش را بالا می‌کشد و لب‌های لرزانش را از هم فاصله می‌دهد.
- گفت... آقا سلمان‌ فوت شده.
- چ... داییش؟
با تکان دادن سر پریچهر، نفسش را محکم بیرون فوت می‌کند.
- خدا رحمتش کنه.
پریچهر با چشمانی نم‌دار و صدایی گرفته ادامه می‌دهد:
- گفتم بیام پیشت، گفتش نه، گفت اینجا شلوغه و نمی‌خواد نگرانم باشه.
پریزاد لبخند می‌زد و سر پریچهر را به سی*ن*ه‌اش تکه می‌دهد.
- از اینکه گفت نری ناراحتی؟
- نه، فقط دلم تنگ شده! زندگیم رو هواست مامان.
موهای پریچهر را نوازش می‌کند.
- درست میشه عزیزم، درست میشه. با هم دیگه درستش می‌کنین، تا اون روز هم من هم بابا و داداشت کنارتیم. خب؟
نمی‌خواد از هیچی بترسی!
پریچهر خودش را بیشتر به پریزاد نزدیک می‌کند.
- خستم مامان. خوابم میاد.
پریزاد، پریچهر را از خود فاصله می‌دهد و به تخت تکیه می‌زند و پاهایش را دراز می‌کند. پریچهر سرش را روی پاهای مادرش می‌گذارد و با حس نوازش موهایش توسط مادرش به آرامی چشم می‌بندد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
با صدای مادرش مژه‌های خیسش را از همه فاصله می‌دهد.
- مادربزرگم ترک بود، ترک آذربایجان.
نفس عمیقی می‌کشد و با لبخند ادامه می‌دهد:
- پدربزرگم معماری خونده‌بود. یه روز برای ساخت و ساز توی یکی از زمین‌های آذربایجان میره. مثل اینکه قرار بوده بعد از پنج ماه ساختن خونه رو تموم کنه ولی چند ماهی به این پنج ماه اضافه شده و برنمی‌گرده.
پریچهر بینی‌اش را بالا می‌کشد و با صدایی گرفته لب می‌زند:
- چرا؟
- غیبتش اینقدر طولانی میشه که اهالی محل میگن بزرگ‌ترین پسر حاج‌جواد که برای ساخت و ساز رفته بوده آذربایجان، پول‌ها رو بالا کشیده و فرار کرده.
پریچهر پوزخند می‌زند.
- پس فرار کرده‌بود.
- نه، برنمی‌گرده چون توی اون روستا گیر میفته.
پریچهر شوک زده چشم‌هایش را تا انتها باز می‌کند و سرش را بالا می‌گیرد.
- گیر میفته؟
- گیر یه جفت چشم سیاه.
چشم‌های گرد شده‌ی پریچهر، پریزاد را به خنده می‌اندازد.
- یادمه وقتی به دنیا اومدی پدربزرگم گفت چشم‌های اِلای رو داری.
- مادربزگت؟
پریزاد سرش را تکان می دهد و چند تار افتاده روی صورت دخترش را کنار می‌زند.
- یادمه اون قدیما وقتی دور هم جمع می‌شدیم، پدربزگم داستان خودشون رو برامون تعریف می‌کرد و با هر کلمه گونه‌های مادبزرگم سرخ می‌شد و ما هربار با دیدن برق چشماشون دلمون قنج می‌رفت و ذوق می‌کردیم.
پریزاد ثانیه‌ای سرش را به تخت تکیه می‌دهد و با لبخندی محو زمزمه می‌کند:
- ما رسم عاشقی و کم نیاوردن رو از همونا یاد گرفتیم.
- کاشکی منم می‌دیدمشون!
پریزاد با سرانگشتش خیسی زیر چشمان پریچهر را پاک می‌کند.
- می‌گفتن اون روستا یه چشمه داشته که اینقدر زلال بوده که مردم حتی از شهرهای دور هم می‌اومدن اونجا. یه روز که محسن میره به اون چشمه یه دختر رو با لباس محلی می‌بینه که لب چشمه نشسته بوده و سفال دستش رو پر آب می‌کرده، اون دختر صورتش رو با روسری محلیش پوشونده‌ و فقط چشم‌های سیاهش پیدا بوده.
به چشم‌های منتظر پریچهر نگاهی می‌اندازد و با مکثی کوتاه ادامه می‌دهد:
- برای دیدن اون دختر هر روز می‌رفته لب اون چشمه؛ اینقدر می‌رفته که شمار روز‌ها از دستش در میره و کارش میشه از دور تماشا کردن یه جفت چشم سیاه.
بعد از کنجار رفتن با خودش بالاخره یه روز عزمش رو جزم می‌کنه که بره جلو و با اون دختر صحبت کنه، اما همین که جلو میره، اون دختر با گستاخی چشماش رو می‌دوزه به محسن و فرصت حرف زدن رو بهش نمی‌ده.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین