- Aug
- 108
- 1,549
- مدالها
- 2
با دستی که جلوی صورتش تکان میخورد بهسمت نغمه برمیگردد.
- چیه؟
- قشنگ معلومه تو هپروتی. زودی میاد پیشت، الان هم دل بکن دیگه! تعریف کن واسم!
- چی رو تعریف کنم؟ من که همه چی رو تلفنی گفتم، تو بگو! چه خبر از آقا حمیدتون؟
- اسمش رو نیار که عصبی میشم. فکر کن، دیشب خیلی جدی بحث عوض کردن خونه رو میکنیم، برگشته میگه که لاکت بنفشه یا سرمهای؟ نخند پری! آخه من به چیه این دل خوش کردم؟
- غر نزن، به جز اون کَسِ دیگهای اخلاق قشنگت رو تحمل نمیکنه!
- پرپری؟ داشتیم؟ بخند تو نخندی کی بخنده؟ راستی، چیشد بالاخره؟ اونجا عروسی میگیری؟
- قرار شد یه جشن اینجا بگیریم، البته اونجا هم یه مراسم کوچیک میگیریم. این مدت هم که داره کارها رو درست میکنه، لباس عروس و بقیه چیزها رو خودم هماهنگ میکنم.
- تنهایی؟ تالار چی؟ با اخلاقی که ازش سراغ دارم، بعید میدونستم اجازه بده تنها باشی.
- برای تالار آشنا داره. تموم مدت مخالفت میکرد اما با کلی اصرار که اینطوری بهتره و کارها سریعتر تموم میشه بالاخره راضی شد.
اینقدر غرق در حرف زدن میشوند که مسیر چند ساعته خیلی زود به پایان میرسد. با توقف ماشین نغمه بهسمت پریچهر برمیگردد.
- خب، رسیدیم. فردا بیمارستان میبینمت، هر کاری هم داشتی خودم کنارتم.
- هوا گرمه، بیا یه چیزی بخور بعد برو.
- کار دارم، وگرنه خودت میدونی که نیازی به تعارف ندارم.
- هر طور راحتی. مرسی نغمه! فعلاً.
***
تا نیمههای شب مشغول صحبت با مادر و برادر بزرگترش بود و اکنون نیز اگر صدای صحبت پدرش او را بیدار نمیکرد، خواب میماند. با دیدن ساعت حین بیرون آمدن از اتاق داد میزند:
- مامان؟ چرا بیدارم نکردی؟ دیرم شد. دقایقی بعد در حالی که مقنعه و کیفش را دست دارد از اتاق خارج میشود.
پریزاد همانطور که مشغول ریختن چاییهاست نیم نگاهی به او میاندازد. پریچهر با دیدن پدرش غر زدن را فراموش میکند و لبخندی میزند.
- سلام بابای پریچهر، احوال شما؟
- صبحت بخیر دخترم، خستهی راه نباشی.
- خسته که نیستم فقط دیرم شده.
فریاد: بذار رسیدنت یه روز بشه، بعد بیمارستان برو.
- چیه؟
- قشنگ معلومه تو هپروتی. زودی میاد پیشت، الان هم دل بکن دیگه! تعریف کن واسم!
- چی رو تعریف کنم؟ من که همه چی رو تلفنی گفتم، تو بگو! چه خبر از آقا حمیدتون؟
- اسمش رو نیار که عصبی میشم. فکر کن، دیشب خیلی جدی بحث عوض کردن خونه رو میکنیم، برگشته میگه که لاکت بنفشه یا سرمهای؟ نخند پری! آخه من به چیه این دل خوش کردم؟
- غر نزن، به جز اون کَسِ دیگهای اخلاق قشنگت رو تحمل نمیکنه!
- پرپری؟ داشتیم؟ بخند تو نخندی کی بخنده؟ راستی، چیشد بالاخره؟ اونجا عروسی میگیری؟
- قرار شد یه جشن اینجا بگیریم، البته اونجا هم یه مراسم کوچیک میگیریم. این مدت هم که داره کارها رو درست میکنه، لباس عروس و بقیه چیزها رو خودم هماهنگ میکنم.
- تنهایی؟ تالار چی؟ با اخلاقی که ازش سراغ دارم، بعید میدونستم اجازه بده تنها باشی.
- برای تالار آشنا داره. تموم مدت مخالفت میکرد اما با کلی اصرار که اینطوری بهتره و کارها سریعتر تموم میشه بالاخره راضی شد.
اینقدر غرق در حرف زدن میشوند که مسیر چند ساعته خیلی زود به پایان میرسد. با توقف ماشین نغمه بهسمت پریچهر برمیگردد.
- خب، رسیدیم. فردا بیمارستان میبینمت، هر کاری هم داشتی خودم کنارتم.
- هوا گرمه، بیا یه چیزی بخور بعد برو.
- کار دارم، وگرنه خودت میدونی که نیازی به تعارف ندارم.
- هر طور راحتی. مرسی نغمه! فعلاً.
***
تا نیمههای شب مشغول صحبت با مادر و برادر بزرگترش بود و اکنون نیز اگر صدای صحبت پدرش او را بیدار نمیکرد، خواب میماند. با دیدن ساعت حین بیرون آمدن از اتاق داد میزند:
- مامان؟ چرا بیدارم نکردی؟ دیرم شد. دقایقی بعد در حالی که مقنعه و کیفش را دست دارد از اتاق خارج میشود.
پریزاد همانطور که مشغول ریختن چاییهاست نیم نگاهی به او میاندازد. پریچهر با دیدن پدرش غر زدن را فراموش میکند و لبخندی میزند.
- سلام بابای پریچهر، احوال شما؟
- صبحت بخیر دخترم، خستهی راه نباشی.
- خسته که نیستم فقط دیرم شده.
فریاد: بذار رسیدنت یه روز بشه، بعد بیمارستان برو.
آخرین ویرایش: