جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سایرن با نام [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,530 بازدید, 102 پاسخ و 35 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع سایرن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سایرن
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
با دستی که جلوی صورتش تکان می‌خورد به‌سمت نغمه برمی‌گردد.
- چیه؟
- قشنگ معلومه تو هپروتی. زودی میاد پیشت، الان هم دل بکن دیگه! تعریف کن واسم!
- چی رو تعریف کنم؟ من که همه چی رو تلفنی گفتم، تو بگو! چه خبر از آقا حمیدتون؟
- اسمش رو نیار که عصبی میشم. فکر کن، دیشب خیلی جدی بحث عوض کردن خونه رو می‌کنیم، برگشته میگه که لاکت بنفشه یا سرمه‌ای؟ نخند پری! آخه من به چیه این دل خوش کردم؟
- غر نزن، به جز اون کَسِ دیگه‌ای اخلاق قشنگت رو تحمل نمی‌کنه!
- پرپری؟ داشتیم؟ بخند تو نخندی کی بخنده؟ راستی، چی‌شد بالاخره؟ اونجا عروسی می‌گیری؟
- قرار شد یه جشن اینجا بگیریم، البته اونجا هم یه مراسم کوچیک می‌گیریم. این مدت هم که داره کارها رو درست می‌کنه، لباس عروس و بقیه چیزها رو خودم هماهنگ می‌کنم.
- تنهایی؟ تالار چی؟ با اخلاقی که ازش سراغ دارم، بعید می‌دونستم اجازه بده تنها باشی.
- برای تالار آشنا داره. تموم مدت مخالفت می‌کرد اما با کلی اصرار که اینطوری بهتره و کارها سریع‌تر تموم میشه بالاخره راضی شد.
اینقدر غرق در حرف زدن می‌شوند که مسیر چند ساعته خیلی زود به پایان می‌رسد. با توقف ماشین نغمه به‌سمت پریچهر بر‌می‌گردد.
- خب، رسیدیم. فردا بیمارستان می‌بینمت، هر کاری هم داشتی خودم کنارتم.
- هوا گرمه، بیا یه چیزی بخور بعد برو.
- کار دارم، وگرنه خودت می‌دونی که نیازی به تعارف ندارم.
- هر طور راحتی. مرسی نغمه! فعلاً.

***
تا نیمه‌های شب مشغول صحبت با مادر و برادر بزرگ‌ترش بود و اکنون نیز اگر صدای صحبت پدرش او را بیدار نمی‌کرد، خواب می‌ماند. با دیدن ساعت حین بیرون آمدن از اتاق داد می‌زند:
- مامان؟ چرا بیدارم نکردی؟ دیرم شد. دقایقی بعد در حالی که مقنعه و کیفش را دست دارد از اتاق خارج می‌شود.
پریزاد همانطور که مشغول ریختن چایی‌هاست نیم نگاهی به او می‌اندازد. پریچهر با دیدن پدرش غر زدن را فراموش می‌کند و لبخندی می‌زند.
- سلام بابای پریچهر، احوال شما؟
- صبحت بخیر دخترم، خسته‌ی راه نباشی.
- خسته که نیستم فقط دیرم شده.
فریاد: بذار رسیدنت یه روز بشه، بعد بیمارستان برو.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
پریچهر:
- تا الان هم کارهام خیلی مونده. وای... فریاد؟
فریاد:
- به آبجی خانوم، با این همه عجله کجا؟ در خدمت باشیم.
پریچهر با چشم‌هایی گرد شده به انگشتان فریاد خیره می‌شود.
پریچهر:
- این چیه؟
فریاد:
- سوئیچ؛ ماشینت رو تحویل گرفتم، فقط دیگه تند نرو که بازم توقیفش کنن!
پریچهر:
- مرسی!
دستانش را دور تن فریاد می‌پیچد و انگشتان ریملیش را با تی‌شرت سفیدش پاک می‌کند.
پریچهر:
- من برم دیگه، خداحافظ.
پریزاد:
- شام... .
هول‌زده قلوپی از چایی داغ می‌نوشد و در حین باد زدن زبانش بیرون می‌رود.
پریچهر:
- برمی‌گردم.
پریزاد:
- به سلامت!
پریزاد دست فریاد را می‌گیرد و به‌طرف صندلی‌ می‌کشد.
پریزاد:
- بیا بشین پسرم.
فریاد:
- باید برم مامان، دیرم میشه.
طوفان:
- یه چایی با پدرت نمی‌خوری؟
فریاد با شنیدن صدای پدرش به عقب باز می‌گردد و دستش را روی سی*ن*ه‌اش می‌گذارد.
فریاد:
- ببین کی اینجاست، آتشنشان بازنشسته. احوال شما؟
طوفان روی صندلی می‌نشیند‌ و به آن تکیه می‌دهد.
طوفان:
- باهات میام، یه امروز رو پدر و پسر پیش هم باشیم.
فریاد:
- البته که من بهونم، دلتون برای محل کارتون تنگ ش... این چیه؟
فریاد با چشم‌های گرد شده به لکه‌های روی پیراهن سفیدش نگاه می‌کند.
پریزاد:
- چی چیه؟ پریچهر؟
خنده پدر و مادرش که بالا می‌رود، بدتر حرصی‌اش می‌کند.
فریاد:
- می‌دونستم، این بچه که تشکر بلد نیست، ببین لباسم رو چی‌کار کرده!
***
ماشین عروسی که وسط اتوبان ایستاده بود، زخمی‌های زیادی داشت و دیروز تا نیمه‌های شب مجبور شده‌بود خانه نرود و به شام مادرش هم نرسیده‌بود. در‌حال امضای پرونده‌ی بیماران است که متوجه حضور نغمه و لادن می‌شود.
نغمه:
- پریچهر؟
پریچهر:
- اتفاقی افتاده؟
لادن:
- امشب با بچه‌ها میریم دریاچه، میای؟
پریچهر:
- نمی‌دون... .
نغمه:
- نه نیار دیگه، می‌دونی چند وقته نبودی؟
لادن:
- نغمه درست میگه، بیا دیگه! همه دلتنگتن.
پریچهر:
- امون بدین! میام ،خواستم بگم نمی‌دونین چقدر دلم برای حال و هوای اون شب‌ها تنگ شده.
نغمه:
- پس میای؟
پریچهر:
- میام.
نغمه:
- ما سریع‌تر می‌ریم خونه حاضر بشیم، از اون طرف هم میایم دنبالت.
پریچهر:
- نمی‌خواد، تنهایی میام، اینطوری راحت‌ترم!
نغمه:
- باشه، پس می‌بینیمت.
با پایان پرونده‌ها، کیفش را برمی‌دارد و به‌سمت پارکینگ می‌رود و دقایقی بعد جلوی خانه توقف می‌کند. به محض باز کردن در بوی عودی که مادرش روشن کرده‌است به مشامش می‌رسد و نفسی عمیق می‌کشد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
بدون من سخته، مجبور شدم زودتر برگردم.
لادن که مشغول پیام دادن بود با شنیدن جمله‌ی پریچهر، متعجب سر بالا می‌گیرد و با بهت به آن دو نگاه می‌کند.
لادن:
- نغمه؟ داشتیم؟
یاشار:
- ولش کن عزیزم! قدر نمی‌دونن که.
عارف دستش را به‌طرف نغمه دراز می‌کند.
عارف:
- زندادش اون لیست رو بده همین تا برن بخرن.
نغمه:
- بیاین این رو بگیرین! سریع برگردین ها! مثل سری پیش دو ساعت طولش ندین!
پریچهر تک خندی می‌زند
پریچهر:
- با اون سرعتی که اون‌ها رفتن، فکر نکنم اصلا تذکرت رو شنیده باشن.
نغمه:
- ترمه چرا نیومد؟
عارف:
- چند روزی با طنین رفتن خونه‌ی خواهرش. طنین زیاد بهونه‌ی اونجا رو می‌گرفت.
پریچهر:
- تو چرا نرفتی؟
عارف:
- این ساختمون آخری خُرده کاری‌هاش مونده. روی سر کارگرها نباشم، کارها رو خوب جمع نمی‌کنن. حالا چند روز دیگه که تموم شد میرم پیششون. ترمه وقتی فهمید برگشتی کلی خوشحال شد و برای نبودنش هم عذرخواهی کرد و گفت به محض اینکه برگرده میاد پیشت.
نغمه:
- راستی، پری این رو ببین! چند شب پیش که رفتیم پیش طنین، واست ضبط کردم.
پریچهر به شیرین زبانی‌ها و حرکات طنین که عکس پریچهر را نشان می‌دهد و پَ‌پَ می‌گوید با لبخند خیره می‌شود.
نغمه:
- عکس دست جمعی که چند سال پیش گرفته‌بودیم رو از توی آلبوم در آورده بود.
پریچهر:
- من قربونش بشم، چقدر قندِ این بچه!
یاشار:
- خداروشکر به باباش نرفته!
یاشار کیسه‌ای خرید‌ها را زمین می‌گذارد و برای باز کردن بند‌کفش لادن خم می‌شود.
عارف:
- یاشار؟
صدای خنده‌ی جمع بالا می‌رود. تا نیمه‌های شب سرگرم بودند و اکنون چشم‌هایشان از خستگی به قرمزی می‌زند.
پریچهر:
- خیلی خوش گذشت، مرسی واسه‌ی همه چیز!
حمید:
- مرسی که اومدی؛ برای کارهاتم هرجا که کمک خواستی ما هستیم.
نغمه: حمید درست میگه، سریع خودمون رو می‌رسونم.
با قدردانی به همه‌ی آن‌ها نگاه می‌کند.
پریچهر:
- ممنونم از همتون!
لادن:
- می‌تونی من رو برسونی؟
پریچهر:
- اره عزیزم، بیا بریم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
یاشار:
- امشب شیفت دارم، تا الان هم فریاد جای من مونده. ببخشید دیگه، باید زودتر برم.
حمید:
- برو داداشم. راحت باش!
پریچهر:
- با خیال راحت برو. حواسم به خانومت هست.
بعد از خداحافظی سوار ماشین‌هایشان می‌شوند و هر کدام به سمت مقصد خود حرکت می‌کنند.
پریچهر:
- مامانت اینا برگشتن؟
لادن:
- نه هنوز.
پریچهر:
- بیا خونه‌ی ما، فردا هم که تعطیله، می‌ریم خرید عروسی، به نغمه هم می‌گیم بیاد.
با موافقت لادن به‌سمت خانه حرکت می‌کنند. با باز کردن در حال تاریک نمایان می‌شود.
لادن:
- برق‌ها خاموشه.
پریچهر:
- حتما خوابن.
به کمک نور موبایل‌هایشان پاورچین به سمت اتاق می‌روند و کم‌ترین صدای ممکن در را می‌بندند.
پریچهر:
- بگیر، این هم لباس.
لادن:
- مرسی.
پریچهر:
-چیزی خواستی خودت بردار.
با تعویض لباس‌هایشان، درون رختخواب‌هایی که نزدیک به یکدیگر پهن شده‌است دراز می‌کشند. پریچهر با برداشتن گوشیش متوجه تماس‌های سیوان می‌شود و شماره‌اش را می‌گیرد.
سیوان:
- الو؟
پریچهر:
- وای، اصلا حواسم نبود که شاید خواب باشی.
سیوان:
- سلام باوانم*، بیدار بودم. برگشتی؟
پریچهر:
- الان رسیدیم خونه، صبح هم قراره با لادن و نغمه بریم خریدها رو انجام بدیم.
سیوان:
- به سلامتی گیانم*! کارهای منم چند روز دیگه تموم میشه، با خاتون میایم.
پریچهر:
- جدی؟ نمی دونی چقدر خوشحالم، گوشی رو چرا برمیگردون... ، سیوان؟ این رو نگاه کن. چقدر قشنگه!
لباس کوردی سفید رنگ که به زیبایی سنگ دوزی شده‌است و توری بلند که قرار است به موهایش وصل شود، چون آسمان شب می‌درخشد.
سیوان:
- اَسرین و خاتون تا چند دقیقه پیش مشغول سنگ دوزیش بودن. راستی خاتون می‌خواد باهات حرف بزنه.
حرکت سریع سیوان فرصت هیچ‌گونه اعتراضی را به او نمی‌دهد، خیلی سریع پتو را از روی تنش کنار می‌زند و می‌نشیند و مضطرب به صفحه‌ی گوشی خیره می‌شود. صدای بسته شدن در اتاق، خبر از رفتن سیوان می‌دهد.
- سلام عروس. راحت رسیدی؟
- سلام خاتون. بله، راحت بود. خوبین شما؟
- شکر خدا خوبم. به خانوادت سلام برسون.
- بزرگیتون رو می‌رسونم خاتون.
- از لباس خوشت اومد؟
- بله. خیلی زحمت کشیدن ممنونم!
- تو همیشه چشمات متعجه؟ یا فقط موقع دیدن من همچین میشی؟
- بله؟! خب... آخه... رفتارتون... .
- حق داری تعجب کنی.
پریچهر خجول به تصویر خاتون چشم می‌دوزد.
- گفتید به پسرتون نزدیک نشم اما... اما این لباس و رفتار الانتون... .
- درسته، من گفتم، انکارش هم نمی‌کنم، ولی با خودت فکر نکردی چرا دارم همچین می‌کنم، اون هم با تویی که هیچ کدورتی باهاش ندارم؟
- خب... .
- درسته روزهای اول حرف‌های خوبی بهت نزدم، اما بهم حق بده! مادرم و نگران، تنها چیزی که توی دنیا می‌خوام حال خوبه پسرمِ می بس. خوشحالم می‌بینم که کنارت حال دلش خوبه و بعد مدت‌ها دوباره برای رسیدن به چیزی داره تلاش می‌کنه و از اون حال بد و تاریکی که توش گیر کرده بود دراومده، پس یعنی آدم درست زندگیش رو پیدا کرده و یه مادر چیزی جز خوشبختی بچه‌اش رو نمی‌خواد. خودت وقتی صاحب اولاد شی تموم حرف‌هام رو خوب می‌فهمی.
حین صحبت با پریچهر چشمش به گردنبند سیوان می‌افتد و لبخندش عمیق‌تر می‌شود.
- خوشحالم که بعد از رفتن پدرش و سختی‌هایی که کشید الان آرومه و داره به زندگیش نظم میده. اون گردنبند که گردنته براش از همه چی عزیزتره، معلومه که خیلی خاطرت رو می‌خواد که الان پیش توعه. خوش اومدی مامان جان!
گویا وزنه‌ای چند تنی را از روی جسمش برداشته‌اند که آسوده نفسی عمیق می‌کشد و به تصویر خاتون نگاه می‌کند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- مرسی به‌خاطر همه چی خاتون!
نازدارخاتون با ارامش پلک می‌بندد و لبخندی می‌زند.
- گوشی رو میدم به سیوان، از من خداحافظ.
- خداحافظ مامان.
دقایقی مشغول صحبت با سیوان می‌شود و با حالی خوب تماس را قطع می‌کند. به محض پایین آوردن موبایلش چشم‌های درشت لادن مقابل صورتش قرار می‌گیرند.
- ترسیدم لادن، چرا اینطوری نگاه می‌کنی؟
- مامان؟ تصور یه دیو دو سر رو داشتم، زن خوبی بود که.
- نکنه خوابم لادن؟ مگه میشه؟ نمی‌تونم باور کنم.
چهره‌ی مبهوت پریچهر لادن را به خنده می‌اندازد.
- از قیافت معلومه‌.
- چ... چی؟
- لبخندش رو.
- نمی‌دونی خیالم چقدر راحت شد، انگار تا الان نمی‌تونستم نفس بکشم.
لادن دستانش را دور پریچهر می‌پیچد و پچ می‌زند.
- خوشحالم واست پری.
- خیلی خوش بختم که دارمتون.
- خبه‌خبه، احساساتیش نکن که اصلاً حال بغض و اشک رو ندارم.
- یه لحظه داشت یادم می‌رفت.
- چی رو؟
پریچهر به قاب عکس عقد نغمه که به دیوار مقابلشان وصل است و تمام دوستانش در آن حضور دارند نگاه می‌کند.
- یادته موقع عقد نغمه چقدر گریه کردی؟
- اره، خب که چی؟
- یادته نغمه و حمید چقدر دلداریت دادن که گریه نکنی؟
- خب؟
- هیچی دیگه، یهو یاد اون همه اشک و بند نیومدنشون افتادم، پشیمون شدم از احساساتی کردنت.
پریچهر که قیافه شوک زده‌ی لادن را می‌بیند دیگر نمی‌تواند خنده‌اش را کنترل کند.
- حیف اون همه احساسات که واسه تو حروم شد. واقعاً مریضی.
- خیلی دیر فهمیدی عزیزم. شبت بخیر گلم!
لادن با دهن‌کجی پشتش را به پریچهر می‌کند.
- شب بخیر عروس.

***

نغمه:
- سلام خاله.
پریزاد:
- سلام دخترم، خوش‌ اومدی.
نغمه:
- مرسی خاله. اون دو تا کجان؟
پشت‌سر پریزاد به‌طرف آشپزخانه می‌رود و کیف و روسریش را روی مبل رها می‌کند.
پریزاد:
- خوابن. تا اونا بیدار میشن، بیا بشین یه چایی واست بریزم.
کیف و روسریش را روی مبل پرت می‌کند.
نغمه:
- مرسی خاله، نیازی نیست، زحمت نکشین.
پریزاد:
- شما رحمتین! بیا بشین.
نغمه صندلی را بیرون می‌کشد، پشت میز می‌نشیند و به پریزاد که پشت به او مشغول ریختن چایی است، نگاه می‌کند.
پریزاد:
- خب... اینم چایی. بفرمایید!
نغمه:
- دستتون درد نکنه.
پریزاد:
- نوش‌جان!
نغمه:
- خودتون نمی‌خورین؟
پریزاد: نه قربونت، من قبلاً خوردم.
پریزاد نگاهی به ساعت روی دیوار می‌اندازد.
پریزاد:
- الان بیدار میشن.
به‌سمت یخچال می‌رود و تخم‌مرغ‌ها را بیرون می‌آورد.
پریزاد:
- حمید خوبه؟ چند وقته ازتون خبری نیست.
نغمه قلپی از چایی می‌خورد و دستش را دور فنجان می‌پیچد.
نغمه:
- خدارو شکر خوبه. چند وقتیه کارهای هر دومون زیاد شده، وگرنه ما که همیشه اینجاییم.
پریزاد:
- ایشا... همیشه سرتون گرم کار باشه! این مدت همش به فکرتون بودم.
صدای نغمه بین صدای جلز‌ و ولز روغن و تخم‌مرغ گم می‌شود:
نغمه:
- شما لطف دارین خاله!
لادن باموهایی شلخته پشت میز می‌نشیند.
لادن:
- سلام صبح بخیر. چه بوی خوبی میاد.
پریزاد:
- صبحت بخیر عزیزم! خوش‌اومدی.
به محض گذاشتن املت روی میز، لادن سریع لقمه‌ای می‌گیرد و با دهان پر جواب می‌دهد:
لادن:
- مرسی خاله. وای... چقدر... خوشمزست.
نغمه:
- پری کوش؟
لادن:
- دستشویی... الان میاد.
پریچهر با خروج از دستشویی کنار نغمه و لادن جای می‌گیرد.
پریچهر:
- صبحتون بخیر.
پریزاد:
- صبح بخیر مامان‌جان.
پریچهر:
- نغمه! خیلی وقته رسیدی؟
نغمه:
- چند دقیقه پیش اومدم.
پریچهر با لبخند به نغمه نگاه می‌کند و سر تکان می‌دهد.
پریزاد:
- جایی قرار برین؟
پریچهر:
- اره. لباس عروس‌ها رو یه نگاهی می‌اندازیم و دسته‌گل رو هم باید سفارش بدم.
پریزاد:
- زود نیست؟
پریچهر:
- نه مامان چون مصنوعی می‌گیریم باید سریع‌تر سفارش بدم، البته با طبیعی مو نمی‌زنه.
لادن:
- اما من می‌خواستم چندتا لباس بپوشم.
لادن با لقمه‌ای که گوشه‌ی لپش مانده، مغموم به میز خیره‌‌می‌شود و نگاه‌ها را به‌طرف خود می‌کشد.
پریچهر:
- خب همشون رو بپوش.
لادن:
- نمیشه که پری.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
پریچهر لقمه‌ای از املت را به‌ دهانش می‌برد.
پریچهر:
- چرا نشه؟
لادن:
- واقعا می‌خوای عقد و عروسی رو یکی کنی؟
پریچهر:
- ما که قرار تالار بگیریم و هزینه هم می‌کنیم، اینطوری بهتره، نمی‌خوام بی‌خودی طولش بدم.
پریچهر زیر لب با خودش زمزمه می‌کند:
- هر چند که تا الان هم بی‌خودی طول کشیده!
پریزاد با دیدن جو متشنج، برای آرام کردنشان با لحنی آرام حرف می‌زند:
- خودت هم که بری سر زندگیت، از این تصمیم‌ها زیاد می‌گیری. الان هم غصه نخور عزیزم.
لادن:
- چشم خاله، البته فقط چون شما می‌گین.
نغمه با ابرویی بالا رفته به لادن نگاه می‌کند.
نغمه:
- الان قانع شدی؟
لادن:
- وا... معلومه که آره. من کی روی حرف خاله حرف زدم؟
پریچهر چهره در هم می‌کشد.
پریچهر:
- هیچ وقت.
نغمه:
- به هر حال... ببخشید، واقعاً نمی‌خواستم مزاحم لوس بازی‌های لادن‌خانم بشم‌، فقط اینکه دیر شد، زود باشین که زودتر بریم.
پریزاد از پشت میز بلند می‌شود و فنجان‌ها را داخل ظرف‌شویی می‌گذارد.
پریزاد:
- برای ناهار قیمه درست کردم. سریع برگردین و عصر دوباره برین.
نغمه:
- چشم خاله، مرسی!
چادر گلدارش را سر می‌کند و سبد خرید حصیریش را نیز دست می‌گیرد.
پریزاد:
- میرم سبزی بگیرم. صبحونتون رو که خوردین برین به کارهاتون برسین که دیرتون نشه. خودم برمی‌گردم میز رو جمع می‌کنم. رفتین در رو هم ببندین که مثل دفعه‌ی قبل باز نمونه.
با اتمام صبحانه دخترها میز را مرتب می‌کنند و برای آماده شدن به‌ اتاق می‌روند.
نغمه:
- من آماده‌ام، تا شما حاضر بشین این چند تا ظرف رو می‌شورم.
پریچهر:
- دستت دردنکنه نغمه.
نغمه:
- خواهش می‌کنم!
پریچهر گونه‌ی نغمه را می‌بوسد و به‌سمت اتاق پا تند می‌کند. لادن مقابل آشپزخانه می‌ایستد و به مانتو عبایی مشکی رنگ نغمه که با روسری و کیف طرح سنتیش ست شده‌است، نگاه می‌کند.
لادن:
- دفعه بعدی که خواستم با یاشار برم بیرون لباس‌هات رو بهم بده.
نغمه سرش را به تایید تکان می‌دهد و لادن غرغر کنان از کنارش می‌گذرد:
- سه سال گذشته، میگم بیا، هی امروز و فردا می‌کنه. اینقدر که من توی این مدت مانتو خریدم که پیشش تکراری نپوشم، می‌تونستیم با پولشون خونه بگیریم.
پریچهر زیر چشمی به لادن نگاهی می‌کند:
پریچهر:
- اینقدر غر نزن! نبرده پست میاره ها، از من گفتن بود.
لادن همچنان با چهره‌ای وارفته به فرش زیر پایشان خیره‌است و پریچهر با دیدن چهره‌ی گرفته و بی‌تفاوت به شوخیش، مقابلش قرار می‌گیرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
پریچهر:
- اگه دهنت قرصه یه چیزی رو بهت بگم.
لادن غم‌زده چشم از فرش می‌گیرد و به او نگاه می‌کند.
لادن:
- بگو. من رو که می‌شناسی، حتی حرف دو دقیقه قبلت رو یادم نیس که بخوام لو بدم.
نغمه در حالی که دستش را با لباسش پاک می‌کند، به در اتاق تکیه می‌دهد و پریچهری را که کت و شلواری طوسی رنگ به تن می‌کند را نگاه‌ می‌کند.
پریچهر:
- فریاد می‌گفت یاشار منتظره مادربزرگش از مشهد برگرده که بیاد قرار عقد رو بذاره. مثل اینکه خانواده‌اش هم دائم اصرار می‌کنن که زودتر برین سر زندگیتون.
پریچهر با بستن دکمه‌ی شلوارش مقابل کمد برمی‌گردد.
پریچهر:
- این کت سرمه‌ای رو می‌پوشی لادن؟ با شال و شلوار مشکی قشنگ میشه.
لادن هیجان‌زده پشت‌سر پریچهر قدم بر می‌دارد.
لادن:
- خب ادامه‌‌اش؟
پریچهر:
- یاشار هم تو این مدت شیفت وایساده که پول خونه رو جمع کنه، البته مثل اینکه خانواده‌اش زیاد گفتن نیازی نیست خودشون کمکش می‌کنن اما یاشار قبول نکرده، الان هم پول خونه و عروسی رو جمع کرده و چند وقت دیگه می‌خواد بیاد خونتو... .
با پریدن لادن در آغوشش جمله‌اش نصفه می‌ماند. نغمه نیز با چشم‌هایی براق به آن‌ها ملحق می‌شود و دستانش را دورشان می‌پیچد.
نغمه:
- مبارکت باشه قشنگم!
لادن:
- مرسی دخترها. وای خدایا چقدر خوشحالم!
پریچهر:
- بغض نکن ببینم.
لادن:
- خیلی خوشحالم، همش استرس داشتم که چرا شل‌ کن و سفت‌ کن درمیاره، هر چی هم که می‌پرسیدم دلیل‌های بی‌خودی می‌آورد.
نغمه:
- یاشار مغرورِ، خودت که بهتر می‌شناسیش.
لادن:
- می‌شناسم که تا الان پاش موندم، وگرنه با اون همه بهونه‌هاش و نیش و کنایه‌های در و همسایه همه‌ چی رو تموم می‌کردم.
پریچهر:
- به گذشته فکر نکن دیگه! ببین همه چی داره خوب پیش میره.
لادن نم چشم‌هایش را می‌گیرد و لبخندی می‌زند.
لادن:
- داره دیر میشه. بریم؟
تمام مسیر با آهنگ شادی که در اتاقک فلزی پیچیده‌بود در حال شادی و هم‌خوانی بودند. بعد از پارک کردن ماشین در پارکینگ بام‌لند، به‌سمت مغازه‌ها حرکت می‌کنند.
نغمه:
- اول کجا می‌ریم؟
پریچهر:
- گلی که می‌خوام رو انتخاب کردم و بهشون گفتم، فقط مونده بریم پیش پرداخت رو بدم و رسیدش رو بگیرم.
لادن:
- عکسش رو داری؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
پریچهر:
- عکس نداشت، دوازده شاخه گل لاله سفید که یه تور نازک سفید دورشون پاپیون شده .
نغمه:
- خیلی قشنگه!
پریچهر:
- خودم هم خیلی خوشم اومد. مدل‌های دیگه‌تش شلوغ بود و زیاد هم جالب نبود.
لادن:
- اینجاست؟
به‌سمتی که لادن اشاره می‌کند، نگاه می‌کند.
پریچهر:
- اره. من برم کارهاش رو انجام بدم.
نغمه با زنگ خوردن گوشیش آیکون سبز را لمس می‌کند و از آن‌ها دور می‌شود.
نغمه:
- حمید داره زنگ می‌زنه. شما برین، جواب بدم منم میام.
لادن:
- باشه.
با ورود پریچهر و لادن، فروشنده سرش را بالا می‌گیرد و می‌ایستد.
پریچهر:
- سلام، وقتتون بخیر .
- سلام، خوش‌ اومدین. بفرمایید؟
پریچهر:
- چند روز پیش باهاتون صحبت کردم. افخم هستم.
- افخم؟ بله یادم اومد، گل لاله خواستین. عذر می‌خواهم به‌‌جا نیاوردم. خوبین شما؟
پریچهر:
- تشکر. بابت بیعانه و ثبت سفارش اومدم.
- یه لحظه صبر کنید فیش رو بیارم، الان خدمت می‌رسم.
با رفتن فروشنده، صدای لادن او را متوجه خود می‌کند.
لادن:
- پری، بنظرت رز خوبه یا لیلیوم؟
به لادن که متفکرانه مشغول وارسی گل‌هاست نگاه می‌کند.
پریچهر:
- واسه‌ی چی؟
لادن:
- دست گل عروسیت رو که از اینجا می‌گیری، مال تو رو می‌بینم از ظرافتش که مطمئن شدم از همین‌جا سفارش میدم، شاید تخفیف هم داد.
نغمه:
- تخفیف برای چی؟
لادن:
- واسه دست گل عروسیم. نمی‌خوام یاشار زیاد تو خرج بی‌افته.
نغمه که تازه رسیده‌است با شنیدن حرف لادن ابرویی بالا می‌اندازد.
نغمه:
- دست گل عقدت چی؟
لادن:
- با یاشار حرف می‌زنم که همه مراسم‌ها رو یکی کنیم.
نغمه و پریچهر با چشم‌هایی درشت شده به یکدیگر نگاه می‌کنند.
نغمه:
- چی؟ پریچهر، شنیدی چی گفت؟
پریچهر:
- چند ساعت پیش یه نفر بود که سر همین موضوع غر می‌زد.
لادن:
- من که نبو... .
با رسیدن فروشنده حرف‌هایشان نصفه باقی می‌ماند.
- عذر می‌خوام که دیر شد. خب پس شد لاله سفید با تور سفید؟ درسته؟
پریچهر کارت را مقابل فروشنده می‌گیرد.
پریچهر:
- بله، بفرمایید.
- قابل نداره.
پریچهر:
- تشکر!
با کشیدن کارت و گرفتن رسید، کارشان تمام می‌شود و از گل‌فروشی بیرون می‌آیند.
نغمه:
- خب این از گل، حالا کدوم طرف بریم؟
پریچهر:
- طبقه‌ی دوم، گالری شبدر، اونجا بریم.
با مشخص شدن مقصد بعدی به‌سمت پله برقی حرکت می‌کنند. با رسیدن به طبقه دوم گالری لباس عروس بزرگی که گویا ماه‌ها برای هر کدام از لباس‌های آن وقت صرف شده‌است، نظرشان را جلب می‌کند. لادن با دهانی باز به لباس‌ها خیره می‌شود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
لادن:
- اینجا رو از کجا پیدا کردی؟ میگن سرش اینقدر شلوغه که به زور سفارش قبول می‌کنه.
صدای زنی که پشت سرشان است فرصت پاسخ به پریچهر نمی‌دهد و هر سه به عقب بر‌می‌گردند.
شبدر:
- ببین کی اینجاست! پریچهرخانم. سلام خاله قربونت بره، چطوری قند و عسل؟
شبدر با لبخندی عمیق به پریچهر نزدیک می‌شود و بوسه‌ای بر گونه‌‌اش می‌نشاند و با محبت دستش را می‌فشارد. پریچهر که از دیدن شبدر شوکه شده ذوق‌زده به او نگاه می‌کند.
پریچهر:
- سلام خاله، خوبین؟
شبدر:
- قربونت عزیزم! صبح با مامانت حرف زدم گفت میای اینجا، خوش‌اومدی عروس‌خانم‌.
پریچهر:
- مگه قرار نبود برین ترکیه؟ دیشب پرواز داشتین.
شبدر:
- عقب انداختم. تو مهم‌تری.
پریچهر:
- ببخشید خاله، زحمت شدم واستون.
شبدر:
- تو رحمتی، نمی‌دونی چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم داری میای اینجا که لباس عروست رو انتخاب کنی.
شبدر سرش را پایین می‌گیرد، پریچهر با دیدن حال شبدر نگران او را صدا می‌زند:
- چیزی شده خاله؟ خوبین؟
شبدر صورت اشکیش را بالا می‌گیرد. پریچهر متعجب و ناراحت سؤال می‌پرسد؟
پریچهر:
- گریه می‌کنین؟
شبدر:
- انگار همین دیروز بود با اون صورت کوچیکت بهم نگاه می‌کردی. اون موقع حتی لباس‌های سایز یک اندازه‌ات نبود، ولی الان بزرگ شدی، خانوم شدی، عروس شدی.
شبدر چند قدمی عقب می‌رود و به پریچهر نگاه می‌کند.
شبدر:
- قد و بالاش رو نگاه کن! ماشا... .
با سرفه‌ی لادن، شبدر به‌طرف آن دو بر‌می‌گردد.
شبدر:
- سلام خانم‌های زیبا! عذر می‌خوام اینقدر سرگرم خواهرزاده‌ام شدم که پاک آداب مهمون‌نوازی رو از یاد بردم. خوش اومدین!
پریچهر:
- لادن و نغمه، دوست‌های قدیمیم.
لادن:
- سلام، خوش‌حالم از آشناییتون!
نغمه:
- سلام، من نغمه‌ام. راستش باید اعتراف کنم که از دیدن شما و مزونتون خیلی هیجان‌زده شدم.
شبدر صمیمانه دست هر دو را می‌فشارد.
شبدر:
- منم که... شبدرم، دوست قدیمی پریزاد و خاله‌ی پریچهر. الان هم در خدمتتونم. بیاین داخل. چیزی مد نظر داری؟
پریچهر:
- انتخاب سخت بود، اما یه لباس ساده و تک می‌خوام.
شبدر به آرامی می‌خندد.
شبدر:
- هنوز هم مثل بچگی‌هات‌ هستی، اون موقع هم از وسایل زرق و برق دار خوشت نمی‌اومد. همیشه ساده می‌پسندیدی، اما باز هم انتخاب‌هات تک و جالب بود.
با شنیدن صدای نغمه و لادن هر دو متوقف می‌شوند.
لادن:
- نغمه این‌ها رو!
نغمه:
- ببین چقدر قشنگن! آدم می‌خواد همه‌شون رو امتحان کنه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
شبدر با چشم‌هایی خندان و لحنی صمیمانه آن دو را مخاطب قرار می‌دهد:
شبدر:
- همه رو که...، فکر نکنم توانش رو داشته باشین، اما هر کدوم رو خواستین می‌تونین بپوشین، راحت باشین جانم.
لادن و نغمه خجالت‌زده چند قدمی عقب می‌روند.
نغمه:
- مرسی!
لادن:
- تشکر!
شبدر با مهربانی سرش را تکان می‌دهد و دوباره با پریچهر هم‌قدم می‌شود.
شبدر:
- یه سری کار جدید اومده، میرم اون‌ها رو چک کنم. شما انتخاب کنین، اتاق پرو هم اینجاست، می‌تونین بپوشین. پریچهر اگه مدل مد نظرت رو پیدا نکردی بیا که واست اون چیزی که می‌خوای رو طراحی کنم که سریع‌تر بره برای دوخت.
پریچهر:
- چشم خاله، باز هم ممنون!
با بوسیدن گونه‌ی پریچهر از آن‌ها دور می‌شود.
لادن متعجب پچ می‌زند:
- طراحی می‌کنه؟
نغمه هیجان‌زده پاسخ می‌دهد:
- آمریکا آموزشش رو دیده، یه مدت هم ترکیه بود.
لادن با افسوس به‌ پریچهر نگاه می‌کند.
لادن:

گ- خوش‌ به‌ حالت پری. وا... چرا می‌خندین؟
لادن با چهره‌ای متعجب به صدای خنده‌های آن‌ها گوش می‌دهد.
نغمه:
- یه لحظه مثل بچه‌ها شدی.
پریچهر در حالی که قصد دارد خنده‌اش را کنترل کند سرش را به تایید تکان می‌دهد.
دقایقی از ورودشان به گالری می‌گذرد. لادن و نغمه مشغول پوشیدن دو لباس عروسی هستند که توجه‌شان را جلب کرده‌است و پریچهر که هنوز نتوانسته لباس مورد نظرش را پیدا کند روی مبل جلوی اتاق‌ها می‌نشیند و مشغول پیام دادن به سیوان می‌شود. با صدای در، سرش را بالا می‌گیرد. لادن با لباس عروس سفید و چین‌های زیادش و آن پف و یقه‌ی قایقیش چون پرنسس‌های دیزنی شده‌است.
پریچهر ذوق‌زده می‌ایستد و به لادن نزدیک می‌شود.
پریچهر:
- لادن چقدر بهت میاد!
نغمه نیز همان موقع از پرو بیرون می‌آید و به لادن نگاه می‌کند.
لادن:
- جدی؟
نغمه:
- خیلی قشنگ شدی دختر!
لادن:
- همش دنبال این مدل بودم، باهاشون حرف می‌زنم برای عروسیم همین رو بر‌می‌دارم، فقط می‌خوام روی تورش کلی نگین کار کنن.
پریچهر:
- عالی‌ میشه. وای نغمه، محشر شدی!
لباس عروسی با آستین‌های بلند و مدل ماهی که دنباله‌ای ساده‌ دارد، تنش را به زیبایی در برگرفته‌است.
شبدر:
- خب اینجا رو، مثل اینکه چند تا پرنسس قشنگ داریم. پری‌خانم چرا لباس عروس تنش نیست؟ هنوز انتخاب نکردی؟
پریچهر:
- انتخاب سخته، اون چیزی که می‌خوام رو هنوز ندیدم.
شبدر لباس درون کاور را مقابل پریچهر می‌گیرد.
شبدر:
- این لباس رو همین الان از ترکیه آوردن، ببین می‌پسندی.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین