جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سایرن با نام [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,437 بازدید, 102 پاسخ و 35 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع سایرن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سایرن
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
سیوان سردرگم پلک می‌زند و با دیدن نگاه منتظر عزیز، پاسخ می‌دهد:
- هیچ‌وقت.
دستش به دور عصایش سفت می‌شود.
- ولی چند وقته که ترسیدم.
اخم‌های سیوان در هم می‌رود.
- عزی... .
قدم هایش متوقف می‌شود و مقابل سیوان می‌ایستد.
- پریشانتم چاوه‌کانم.*
سیوان قدمی به عزیز نزدیک می‌شود و سرش را می‌بوسد.
- نگران هیچی نباش! من هستم. حواسم به همه چیز هست. خب؟
با لبخند زدن عزیز، بوسه‌ی دیگری بر سرش می‌زند.
- آفرین مانگِم*! حالا چی تونسته عزیز رو اینطوری پریشان کنه؟
عزیز نفسی عمیق می‌کشد و با صدایی گرفته سخن می‌گوید:
- خواب دیدم، یه خواب بد.
سیوان لحظه‌ای ابرو در هم می‌کشد:
- یعنی یه خواب اینقدر پریشونت کرده؟
عزیز نفسش را لرزان بیرون می‌دمد.
- عروسیت بود. کل عمارت رو آذین بسته بودیم. همه جا پر از رنگ بود، لباس‌ها، آویزا. وقتی تو و پریچهر از پله‌ها اومدین پایین، همون لباسی که مادرت دوخته بود رو تن زده بود. شاد بودین، شاد و آروم ولی... ولی یهو صدای دهل قطع شد و همه جا پر شد از شیون‌ و‌ زاری. می‌گفتن سد شکسته و آب داره کل روستا رو می‌گیره.
- عزیز... .
- گفتی چیزی نیست. نترسین! گفتی خودم میرم و درستش می‌کنم. هر چی گفتم نه، گفتم نرو، گوش ندادی و اصرار داشتی به رفتن. رفتی، گفتی حواسم به عروست باشه تا وقتی که برگردی، ولی همین که خواستم برم طرفش، انگار جهنم شد. یه دختر، آتیش به دامن یه دختر گرفته بود، داشت کل عمارت رو می‌دوید و می‌سوزوند، نمی‌شد خاموشش کنن. واینمیستاد. آتش زیاد بود، زیاد و داغ. عمارت داشت می‌سوخت. برگشتم که برم سمت پریچهر، صورتش پر از اشک بود، لباساش سوخته و پاره شده بودن ولی اون دختر... اون دختر زودتر از من دوید سمتش، کل عمارت رو گشتم سیوان، نبود، امانتت رو پیدا نکردم تو هم نبودی رولگم.
سیوان که متوجه حال بد عزیز می‌شود او را در آغوش می‌کشد و سعی در آرام کردنش دارد.
- خواب بود عزیز، فقط یه خواب. نیازی نیست نگران باش... .
عزیز دستش را به سرش می‌گیرد.
- خواب نبود. هنوزم صدای اون شیونا توی سرم می‌پیچه. من گرمای آتش رو حس کردم.
عزیز دست‌هایش را به سی*ن*ه‌ی سیوان می‌فشارد او را از خود فاصله می‌دهد.
- نگرانم سیوان، خیلی نگران. قبل از اینکه اون اتفاقا برای داییت و خانوادش بی‌افته، بازم خواب دیدم. خواب دیدم که... .
سیوان دستش را برای گرفتن دست عزیز دراز می‌کند اما او دست لرزانش را برای متوقف کردنش بالا می‌گیرد.


* نگرانتم چشم‌هایم.
* ماه من.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- خوبم، خوبم. می‌خوام تنها باشم.
- ولی... .
به چشم‌های مضطرب نوه‌اش نگاه می‌کند.
- حالم خوبه. یکم دیگه میرم اتاقم. خسته‌ای، از صبح بیرون بودی، برو بخواب. شبت بخیر!

****

- سیوان. سیوان. خان. الو.
دستش را طوری که انگار برای دور کردن مگسی در تلاش است، در هوا می‌چرخاند. سعید قدمی عقب می‌رود و کمرش را راست می‌کند.
- رفیق ما رو باش، فقط هیکل درشت کرده ولی تو بگو یه جو شعور. هیچی واقعا هیچ... .
سیوان آهسته پلکش را اندکی باز می‌کند و با تابیدن مستقیم نور به صورتش، چشم می‌بندد و کلافه دستی به صورتش می‌کشد.
- سعید.
- چی میگی؟
لحاف را روی صورتش می‌کشد و با صدایی گرفته حرف می‌زند:
- سر جدت برو دو لقمه صبحونه بخور دست از سر ما بردار.
- خوردم. بنظرم توام فعلاً بخواب، چند دقیقه دیگه ناهار و صبحونه رو یکی کن.
سیوان لحاف را از روی صورتش کنار می‌زند و دستش را برای پیدا کردن موبایلش روی تشک می‌کشد.
- شارژش تموم شد، به برق زدمش.
سرش را به‌طرف سعید که پشت میز مشغول نوشتن چیزی روی برگه‌هاست می‌چرخاند.
- ساعت چنده؟
- دوازده.
با قیافه‌ای گُنگ گردنش را از بالشت فاصله می‌دهد. سعید زیرچشمی نگاهی به سیوان می‌اندازد.
- زنداداش چندبار زنگ زد. گفتم نکنه نگران بشه، جواب دادم. می‌خواست ببینه میری دنبالش یا خودش بیاد.
اخم‌های سیوان درهم می‌رود.
- چی؟
سعید چشم از برگه‌های مقابلش می‌گیرد .
- چی رو چی؟ نکنه یادت رفته امروز پنجشنبه‌است؟ قرار بود دیروز بری دنبالش ولی خودت گفتی چون سرت شلوغه صبح زود بیدار می‌شی و می‌ر... .
با نشستن هول‌زده‌ی سیوان روی تخت و حال آشفته‌اش، لحظه‌ای شوکه می‌شود و کلامش را نصفه رها می‌کند. سیوان در حالی که گوشیش را از برق می‌کشد سعی دارد پیراهنش را بپوشد. سعید با دیدن وضعیت سیوان صدای خنده‌اش در لحظه بالا می‌رود.
- تو داری به چی می‌خن... .
با روشن شدن صفحه گوشیش و دیدن تقویم که یکشنبه را نشان می‌دهد، سرش را آهسته به‌سمت سعید می‌چرخاند و ناگهان سمتش هجوم می‌برد که با شنیدن صدای کوبیده‌شدن در، دستش میانه‌ی راه متوقف می‌شود. با گام‌هایی آهسته و نگاهی شاکی از سعید دور می‌شود در حین بستن دکمه‌های پیراهنش، شلوارش را از چوب‌رختی بر‌می‌دارد و برای بازکردن در می‌رود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- بله؟ اومدم.
به محض باز کردن در، تصویر نازدارخاتون مقابلش نمایان می‌شود.
- بیدارت کردم؟
سعید با دیدن خاتون از پشت میز بلند می‌شود و به نشانه‌ی احترام دستش را روی سی*ن*ه‌اش قرار می‌دهد. خاتون با لبخند پلک می‌زند و سرش را تکان می‌دهد.
- بیدار بودم. اتفاقی افتاده؟
- نه، چیزی نیست.
سیوان دستی به چشم‌هایش می‌کشد.
- قرار بود معین بره دنبال روناک. رسیدن؟
- برای همین اومدم.
سیوان قدمی جلو می‌گذارد، در را می‌بندد و سرش را پایین می‌گیرد.
- نرسیدن؟
- معین رفت ولی زنگ زد و گفت که حال روناک مثل اینکه خوب نیست و... .
- اون روز هم که رفتم حالش بد بود. گفتم ببرنش درمانگاه یا طببیب بیارم، اصرار داشت که خوبه.
خاتون با ابروهایی بالا رفته حرکات هول‌زده‌ی سیوان را دنبال می‌کند.
- الان خودم میرم دنبالش، طبیب هم میارم عمارت که کنارش باش... .
خاتون دستش را روی بازوی سیوان می‌گذارد و آن را می‌فشارد.
- آروم باش پسرم! عزیز رفته پیشش، نیازی نیست تو بری. توی راهن.
- پس... .
به چهره‌ی سؤالی سیوان نگاه می‌کند.
- فقط خواستم بهت خبر بدم که شوکه نشی. سیوان؟
- گیان؟
- گیانت ساق بو کره خاصگم*. روناک که اومد سؤال پیچش نکن! تو مردی، حق داره خجالت بکشه و باهات راحت نباشه. پا پیچش نشو! باشه؟
سیوان دستش را روی چشمش می‌گذارد.
- چشمت سلامت! میرم بالا. منتظرتم. بیا صبحونه بخوریم.
- تا ناهار زیاد نمونده وایمیسم تا اون موقع.
خاتون چشم درشت می‌کند.
- زیاد نمونده؟ هنوز هشت نشده. سریع باش.
سیوان خیره به مسیر رفتن خاتون صفحه‌ی موبایلش را بار دیگر روشن می‌کند و به ساعتش نگاهی می‌اندازد. با دیدن اعداد، پلک می‌بندد و نفس عمیقی می‌کشد. کنار حوض کوچک مقابل اتاق می‌رود، آبی به صورتش می‌زند و لباس‌هایش را مرتب می‌کند. بدون اینکه داخل اتاق شود، از پشت در صدایش را بالا می‌برد:
- من میرم صبحونه؛ اگه نخوردی بیا.
- قبلاً خوردم. تو برو.
با شنیدن صدای سعید، از در فاصله می‌گیرد و به‌طرف اندرونی قدم بر می‌دارد، هنوز به میانه‌ی پله‌ها نرسیده‌است که صدای کشیده شدن چرخ‌های ماشینی روی سنگ‌فرش‌ها او را متوقف می‌کند و به عقب بر‌می‌گردد. ماشین معین که جلوی عمارت از حرکت می‌ایستد اندکی خیالش آسوده می‌شود. با دیدن عزیز و دختری که پشت‌بندش از ماشین پیاده می‌شود و تنش را عزیز به خودش تکیه می‌دهد، نفسش جایی میان سی*ن*ه‌اش گره می‌خورد و به سرفه می‌افتد. دخترک رنگ پریده هیچ شباهتی به روناک چند روز قبل ندارد. با گذشتن خاتون از کنارش و برخوردش به او، به خودش می‌آید و پله‌ها را پایین می‌رود.
- روناک؟!
- چیزی نیست گیانگم، حتماً مسموم شده. یه خورده استراحت کنه خوب میشه.
سیوان آکو را مخاطب قرار می‌دهد:
- به طبیب خبر دادی؟
- بله خان. تا چند دقیقه‌ دیگه می‌رسه.
با شنیدن صدای پوز‌خند روناک به طرفش بر‌می‌گردند.
سیوان با چهره‌ای سردرگم به او نگاه می‌کند. روناک لب‌های ترک خورده‌اش را تر می‌کند و به چشم‌های سیوان نگاه می‌دوزد.
- طبیب نیازی نیست؛ زنت هست پس به طبیب نیازی نیست.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
با فشرده شدن بازویش میان انگشتان عزیز چهره درهم می‌کشد، سیوان که جمع شدن صورتش را پای حال بدش می‌نویسد با نگرانی قدمی به او نزدیک می‌شود.
- پریچهر هنوز نیومده. نگران نباش! طبیب کارش رو بلده؛ عزیز هم اینجاست.
روناک سر بالا می‌گیرد و مردمک‌های لرزانش را به چشم‌های سیوان می‌دوزد.
- مرسی پسر عمه!
عزیز:
- روناک خسته‌است، سر پا نمونه بهترِ.
سیوان سریع تنش را عقب می‌کشد.
سیوان:
- امروز سرم شلوغه، فکر نکنم تا شب بتونم برگردم. شما راحت باشین!
به چشم‌های مضطرب مادرش نگاهی می‌اندازد و برای آسودگی خیالش با کج‌خندی سرش را تکان می‌دهد. خاتون کنار روناک قرار می‌گیرد. عزیز آهسته او را به جلو هدایت می‌کند، اما قبل از برداشتن قدمی متوقف می‌شود و به‌سمت سیوان بر‌می‌گردد.
- پسرعمه باهات حرف دارم. بای... .
با کشیده شدن دوباره‌ی بازویش توسط عزیز، باز هم کلامش نصفه می‌ماند.
عزیز:
- خسته‌ای. فعلاً بیا و استراحت کن! برای صحبت با سیوان هم وقت هست.
سیوان مردد سری تکان می‌دهد و :
- فعلاً استراحت کن. برگشتم حرف می‌زنیم.
روناک با چشمانی لبریز از اشک پلک می‌زند و با قدم‌های آهسته با خاتون و عزیز همراه می‌شود. سیوان چند قدمی عقب‌عقب می‌رود اما چشم‌های روناک مانع از حرکت بیشترش می‌شوند. با گام‌هایی بلند مسیر رفته را برمی‌گردد.
- یه لحظه!
روی پله دوم متوقف می‌شوند. روناک با لبخند، پلکی می‌زند و قطره‌ اشکی روی گونه‌اش پایین می‌غلطد. سیوان پایین پله‌ها متوقف می‌شود و صدا می‌زند:
- روناک.
روناک بازوهایش را عقب می‌کشد و پله را سست پایین می‌آید‌. مقابل سیوان می‌ایستد که ناگهان زانویش خم می‌شوند و سیوان با گرفتن کمرش مانع از سقوطش می‌شود.
- خوبم، خوبم، من خوبم.
ابروهای سیوان دَرهم می‌روند.
- داری نگرانم می‌کنی روناک.
روناک انگشتانش را زیر پلک‌های خیسش می‌کشد و سعی می‌کند لبخند بزند.
- توقع داری با دیدن چونه‌ی لرزونت، لبخندت رو باور کنم؟
- دلم تنگ شده بود.... .
نفسی عمیق می‌کشد و با مکث ادامه می‌دهد:
- برای عمارت.
عزیز پله‌ها را پایین می‌آید.
- خسته‌ای روناک. بیا بریم بالا!
عزیز دستش را برای گرفتن بازوی روناک دراز می‌کند که روناک خودش را عقب می‌کشد.
- من خوبم. می‌خوام با س... .
صدای عزیز بالا می‌رود:
- نمی‌خواد حرفت رو تکرار کنی، شنیدم، ولی انگار تو حرف من رو نشنی... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
سیوان با دیدن جو متشنج، سردرگم تشر می‌زند:
- عزیز لطفاً!
اشک‌های روناک روی گونه‌هایش روان می‌شوند و صدای لرزانش بلندتر از همیشه به گوش می‌رسد:
- خسته نیستم. نمی‌خوام استراحت کنم. چرا مثل عروسک همش دستم رو میکشی؟ نمی‌خوام. خب؟ نمی‌خوام. فقط می‌خوام با سیوان حرف بزنم، همین. چرا نمی‌ذاری؟ چ... .
فک لرزانش مانع ادامه دادن می‌شود و صورتش را می‌پوشاند و هق هقش بالا می‌رود.
سیوان با دیدن لرزش شانه‌های کوچکش، فکش سفت می‌شود. خاتون و عزیز به یکدیگر نگاهی می‌کنند و می‌خواهند کنار روناک بروند که سیوان جلو‌تر از آن‌ها تن لرزانش را میان بازوهایش می‌گیرد.
- هیس! آروم، آروم! من اینجام. مراقبتم، مراقبتم!
- من... فق... فقط میخ... خواستم باهات... حرف بزنم... همین.
سیوان سرش را پایین می‌گیرد و پچ می‌زند:
- تا هر وقت که تو بخوای حرف می‌زنیم، باشه؟ خیلی‌خب؟
دست‌هایش را بر شانه‌های روناک می‌گذارد و در هینی که نوازش‌وار آن‌ها را تکان می‌دهد، تن روناک را از خود فاصله می‌دهد و به چشمانش نگاه می‌کند و صورت نمناکش را با پشت دستش پاک می‌کند.
سیوان، انگشتان روناک را میان دستش می‌گیرد و صدا می‌زند:
- اَسرین؟ اَسرین؟
اَسرین نفس‌زنان پایین می‌آید.
- بله آقا؟
- یه لیوان آب بیار حیاط پشتی.
- چشم آقا.
- خسته‌نباشی. عزیز؟
با دیدن نگاه بی‌انعطاف عزیز به روناک، او را پشت خودش می‌کشد که ریسمان نگاهشان قطع می‌شود و عزیز به سیوان نگاه می‌کند.
- عزیز! اتفاقی افتاده که به من نمیگین؟
عزیز با چهره‌ای درهم به عصایش نگاه می‌کند.
- من باید بگم؟ تو خانِ این آبادی، مرد این خونه. فکر نمی‌کنی زودتر از هرکسی باید از همه‌ چیز خبر‌دار شی؟
ابرو‌های سیوان به یکدیگر نزدیک می‌شوند.
- قبلاً اهل تندی و گلایه نبودی چراخ مالگم.*
- چهلم تنها پسرمه. غم دارم.
بدون کلام دیگری به مقصد اندرونی گام بر می‌دارد و زمزمه می‌کند:
- فقط غم دارم، غم.
سیوان تا هنگامی که عزیز از دیدرسش خارج شود، او را با نگاهش دنبال می‌کند.
- خاتون... .
خاتون دستش را بلند می‌کند.
- نگران نباش! درست میشه. شما برین.
با دیدن نگاه مردد سیوان لبخند می‌زند.
- باهاش حرف می‌زنم. یکم دیگه خودش هم آروم میشه.

* چراغ خانه‌ام
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
روی سنگ می‌نشینند و روناک دقایقی است که به لیوان میان انگشتانش خیره است.
سیوان به نیم‌رخ روناک نگاه می‌کند و همان زمان روناک به‌طرفش سر می‌چرخد. نگاه سیوان میان چشم‌های اشکیش و لبخند روی لبش در گردش است.
- یادته سیوان؟
ابروی سیوان بالا می‌پرد.
- اون پسره، همون که جوجه‌ام رو با بند کفشش کشت، اسمش چی ب... .
- شارو.
روناک آهسته دست می‌زند و می‌خندد.
- آره. آفرین! شارو ،اسمش شارو بود. می‌خواستم بیام خونه‌ی شما و جوجه‌ای که روجا بهم داده بود رو نشونت بدم، قرار بود با تو واسش اسم انتخاب کنیم.
روناک زانوهایش را بغل می‌گیرد و دستش را به دور آنها می‌پیچد.
- پام می‌لنگید. روز قبلش یه زنبور کف پام رو نیش زده بود. یادمه یکم مونده بود بهت برسم، ولی یهو شارو اومد جلوی راهم. به الانش نگاه نکن که سر به زیر شده، اون موقع یه آبادی کلافه بودن از دستش.
لب‌های سیوان به خنده باز می‌شوند.
- خواستم ازش رد شم، ولی نمی‌ذاست. هر طرف که می‌رفتم اون هم می‌اومد. نمی‌دونم چی‌شد تا به خودم بیام جوجه‌‌ام رو از بین انگشتام بیرون کشید و سمت باغ انگور فرار کرد. شاید اگه روز‌های قبل بود بهش می‌رسیدم، ولی با اون وضع پام... هر چی گشتم نبود، صداش زدم ولی نبود. ترسیده بودم. هوا داشت تاریک می‌شد و دور تا دورم فقط درخت‌های انگور بود.
- چرا برنگشتی؟
- به جوجه‌ام قول دادم که مراقبش باشم، نمی‌خواستم زیر قولم بزنم. اونقدر کل باغ رو گشتم که نای راه رفتن نداشتم، پام درد می‌کرد. با خودم گفتم بر‌می‌گردم و با تو میام پیداش می کنم. نمی‌دونم چی‌شد تا به خودم اومدم، دیدم توی مهر وسط باغ پرت شدم، خیس شده‌بودم، سردم بود، گونه و پیشونیم می‌سوخت. بالاخره تونستم جوجه‌‌ام رو پیدا کنم، ولی گردنش شل شده دور بند کفشی که توی دست شارو بود گیر کرده‌بود.
ثانیه‌ای مکث می‌کند و به چشم‌های سیوان می‌نگرد. نفسش را آه مانند بیرون می‌دمد و کلامش را از سر می‌گیرد:
- جوجه رو انداخت بغلم توی آب و رفت. توی دست‌هام گرفتمش و تموم راه رفته رو با پای لنگون و چشم‌های خیس برگشتم.
- صورتت درد می‌کرد؟
- گریه‌‌ام نه به‌خاطر صورتم بود و نه جوجه‌ام. گریه می‌کردم چون تموم مدت با خودم می‌گفتم الان پیدات میشه و کمکم می‌کنی.
روناک سرش را پایین می‌گیرد و قطره اشکش روی سنگ سقوط می‌کند. لب‌های لرزانش را به لبخند می‌گشاید.
- ولی نیومدی. حتی اصلاً نگرانم نبودی.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
دستی به لب‌های خیس از اشکش می‌کشد.
- وقتی کنار جاده رسیدم، مردهای روستا رو دیدم که دنبالم می‌گشتن. میدونی؟! بابام فک می‌کرد برای لباس‌هام و جوجه‌ام گریه می‌کنم. بغلم کرد و قول داد بهترش رو واسم می‌خره، ولی گریه‌‌ی من به‌خاطر اون‌ها نبود که با این حرفش تموم شه. ازش سراغ تو رو گرفتم، گفت خونتونی و از صبح ندیده‌ات. چرا نبودی سیوان؟
با دیدن سکوت سیوان و نگاه گرفته‌اش ادامه می‌دهد:
- وقتی به اون موقع‌ها فکر می‌کنم، همیشه از خودم می‌پرسیدم چی‌شد که از من دور شدی و دیگه مراقبم نبودی؟
سیوان پلک‌هایش را بر هم می‌فشارد و صدای گرفته‌اش بلند می‌شود:
- از خودت نپرسیدی که چرا شارو رو روز‌های بعدش ندیدی؟ یا چرا اینقدر زود پیدات کردن؟
روناک با چهره‌ای گنگ به‌ سیوان می‌نگرد.
- چی؟
- مراقبت بودم.
لب‌های ترک‌خورده‌ی روناک باز می‌ماند و مردک‌های لرزانش را در صورت سیوان می‌گرداند.
- پس چ... چرا جلو نیومدی؟
- تموم مسیر رو با سعید دنبالت بودیم.
شارو رو بستیم به تک درختی که وسط نهر سبز شده‌بود. اینقد ترسیده بود و سردی آب به تنش نشسته بود که چند هفته‌ای زمین گیر شه و به کسی چیزی نگه.
سیوان بلند می‌شود و پشت به روناک، درحالی که دستش را دورن جیبش فرو می‌برد، می‌ایستد.
- بعدش هم سعید رو فرستادم که بابات رو خبر کنه. اما.... اما پرسیدی که چرا جلو نیومدم؟ واسم عجیبه که چرا هنوزم دلیلش رو نفهمیدی. زودتر برگرد داخل و استراحت کن.
به قصد رفتن به اتاقش از روناک فاصله می‌گیرد که با صدایش در میانه‌ی راه متوقف می‌شود.
- سیوان! چرا؟
بدون اینکه برگردد پاسخ روناک را می‌دهد:
- می‌خواستم مراقبت باشم، مثل الان.
سپس بی‌توجه به بغض سر باز شده‌ی روناک با گام‌هایی بلند دور می‌شود.

***
سعید در حالی که از قهوه‌ی میان دستش مزه می‌کند، به سیوان که پشت به او به فضای بیرون کارگاه خیره است، نگاه می‌کند.
- دستات هنوز درد می‌کنه؟
سیوان به دست‌های باند پیچی شده‌اش نگاهی می‌اندازد.
- خوبه.
- خاتون چیزی نپرسید؟
- هنوز عمارت نرفتم.
سیوان از پنجره به انعکاس سعید که فنجان قهوه نزدیک لبش متوقف شده، نگاه می‌کند.
- همین‌جا موندم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- خب چرا عمارت نرفتی؟ مگه دیوونه‌ای چیزی هستی؟
ناگهان انگار چیزی یادش آمده باشد، فنجان را بی‌توجه به قطراتی که روی برگه‌های اطرافش پخش می‌شوند روی میز می‌کوبد و انگشت اشاره‌اش را به‌سمت سیوان می‌گیرد.
- پس بگو چرا خاتون وقتی برای عوض کردن لباس‌هام رفتم عمارت روی پله‌ها خوابش برده بود.
با دیدن نگاه گرفته و ابروهای درهم سیوان، نفسش را کلافه بیرون فوت می‌کند.
- خیلی‌خب، ولش کن. برای دستت چه بهونه‌ایی داری؟
- نمی‌پرسه. می‌دونه از سؤال و جواب خوشم نمیاد.
- سادیسمی، چیزی داری؟ طفلک پس می‌افته.
سپس زیر لب غر میزد:
- انگار ازش کم میشه یه سؤال رو جواب بده. مرتیکه.
سیوان که طاقتش طاق شده، عصبی رو برمی‌گرداند و چشم‌های سرخش را به سعید می‌دوزد.
- الان داری جدی میگی؟ چی رو توضیح بدم؟ گندی که زدن یا... .
سعید بی‌تفاوت، به میز تکیه می‌زند و کلام سیوان را قطع می‌کند:
- چه گندی سیوان؟ تو هم الکی داری بزرگش می‌کنی. مگه کار خلاف شرع کردن؟ چه یه ماه، چه تا ابد. مهم اینه که محرم بودن چه فرق... .
صدای فریاد سیوان دست‌های سعید را به حالت تسلیم بالا می‌برد.
- کم اون کلمه کوفتی رو تکرار کن! چه فرقی داره؟ واقعاً فرقی نداره؟ اگه فرقی نداشت من اینقدر نمی‌سوختم. الآن چه غلطی کنم؟ تو بگو چی‌کار کنم؟
- خیلی‌خب آروم باش! تو راست میگی ولی اون پسر اونقدرا هم بی غیرت نیست که روناک رو به حال خودش ول کنه.
سیوان نیش خندی می‌زند و با قدی خمیده به‌سمت مبل گوشه‌ی اتاق می‌رود و تن گوفته‌اش را رویش پرت می‌کند.
- دقیقاً همین‌قدر بی‌غیرتِ.
سعید با چهره‌ای گنگ میز را دور می‌زند، مقابل سیوان می‌نشیند و چشم‌هایش را ریز می‌کند.
- چی؟
سیوان برای کم شدن سوزش چشم‌هایش ساعدش را سپر نور قرار می‌دهد.
- با خودم گفتم طرف مذهبیِ، حتماً محرمیت قبل ازدواجشونم برای عقایدشِ. گفتم وقتی دایی اجازه داده، من این وسط چی‌کار حسنم؟ قول دادم مراقبش باشم و هستم، همین هم کافیه.
سعید که از حرف‌های ضد و نقیض سیوان سر در نمی‌آورد با قیافه‌ای سؤالی به او نگاه می‌کند.
- خب الان مشکل کجاست؟
سیوان می‌نشیند و به چشم‌های سعید نگاه می‌دوزد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- مشکل؟ مشکل اینِ که محرمیت برای یه ماه قبل فوت دایی بوده و دایی هم از همه چیز بی‌خبر. مشکل اینِ که خانواده‌ی پسرِ هم بی‌خبرن. مشکل این که پسر برخلاف خانواده‌اش هفت خط دوعالمِ.
با پایین‌ترین صدای ممکن پچ می‌زند:
- مشکل این که روناک حامله‌است.
سعید خشک شده و بدون توجه به خرد شدن گلدان روی میز، به جای خالی سیوان ضل‌زده است.
سیوان نفس زنان ادامه می‌دهد:
- همش گفتم این فکرهای قدیمی رو بس کنم و سعی کردم آزارش ندم، ولی صدای دیروز عزیز شد خنجر حقیقت و رفت توی شاهرگم، خنده‌ی دیشب پسرِ و لولیدنش بین هزارتا دخترِ دیگه شد خُره و افتاد به جونم، یکی دونستن روناک با بقیه و بی‌تفاوتیش نسبت بهش... .
سپس به دستش‌هایش و لکه‌های روی آستین و یقه‌اش نگاهی می‌اندازد.
باید محکم‌تر می‌زدمش.
سعید بلند می‌شود. رنگ پریده‌اش حالش را به خوبی نشان می‌دهد.
- اول... اول باید با پسرِ حرف بزنیم، بعدش هم مگه نگفتی خانواده‌اش مذهبین؟ پس مشکلی نیست. قانون هم هست، پس... .
سیوان به دیوار تکیه می‌دهد و ثانیه‌ای بعد، ناتوانی‌ مانع ایستادن بیشترش می‌شود و کنار دیوار سر می‌خورد.
- مشکل من ازدواجشون نیست، که اگه بود می‌سپردم به قانون. هر چند، اول توی آستینشون چوب می‌کردن.
به چشم‌های دودوزن سعید که در صورتش در حال گردش است، نگاه می‌کند.
- پس مشکل چیه؟
- طرف اصلا روناک رو نمی‌خواد. اسباب‌بازیش بودِ.
سعید دکمه‌های پیراهنش را تا میانه‌ی سی*ن*ه‌اش باز می‌کند.
- مگه دست خودشِ؟ اصلا به زندگی روناک فکر کرده؟ فکر کرده که... وای وای!
سعید موهایش را چنگ می‌زند و با دسته‌هایش صورتش را می‌پوشاند.
صدای گرفته‌ی سیوان بلند می‌شود:
- فعلا نباید کسی بفهمه! تا بعد که، نمی‌دونم، نمی‌دونم قرارِ چه اتفاقی بی‌افته.
سعید مبل‌ را پشت‌سر می‌گذارد و مقابل سیوان، روی زمین می‌نشیند و دستش را روی دستی که تکیه‌گاه تنش شده، قرار می‌دهد.
- می‌ریم و باهاش حرف می‌زنیم. تن لشش رو جمع می‌کنه و میاد وایمیسه پای غلطی که کرده، ولی اگه یه درصد هم نشد، می‌فرستیمش شهر، اصلاً می‌فرستینش آلمان، برای بعدش هم یه فکری می‌کنیم.
سیوان پنجه‌اش را از زیر دست سعید بیرون می‌کشد و قامت خسته‌اش را به کمک دیوار بلند می‌کند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
بریم خونه. باید قبل رفتن دوش بگیرم.
سعید مضطرب مقابل سیوان می‌ایستد.
- اینجا هم دوش هست.
- مطمئن باش اگه می‌خواستم روناک رو باز خواست کنم همون چند ساعت قبل که رسیدم، می‌رفتم. اینجا لباس ندارم. پایین منتظرتم. سریع بیا! سویئچ یادت نره!

***
با باز شدن در توسط‌ آکو، سعید با تک بوقی داخل می‌شود. با پارک کردن ماشین مقابل آبنما، سیوان بدون هیچ کلامی به‌طرف اتاقش گام برمی‌دارد و سعید هم پشت سرش روانه می‌شود. با وارد شدنش کتش را روی تخت می‌اندازد و حین باز کردن دکمه‌های پیراهنش به‌سمت حمام می‌رود.
- تا من بیام شناسنامه و چیزهایی که می‌خوایم رو جمع می‌کنی؟
سعید خودش را روی تخت پرت می‌کند.
- جمع می‌کنم. تو برو.
بعد از بستن ساک کوچک، مشغول چک کردن ایمیل‌ها و روند کاری شرکت است که با صدای در حمام، آخرین ایمیل را پاسخ می‌دهد و به سیوان که آماده جلوی آیینه ایستاده است، نگاه می‌کند.
سیوان:
- بریم.
از پشت میز بلند می‌شود. با قفل کردن در، پشت سر سیوان به مقصد ماشین حرکت می‌کند و با رسیدن جلوی پله‌های ورودی عمارت، سیوان متوقف می‌شود و ساک را کنار پایش زمین می‌گذارد. دستش را پشت گردنش قرار می‌دهد و چشم می‌بندد. سعید با دیدن حال آشفته‌اش به حرف می‌آید:
- بریم. برگشتیم حرف می‌زنی.
سیوان سرش را تکان می‌دهد و برای برداشتن ساک خم می‌شود که ناگهان کمر صاف می‌کند و بی‌توجه به سعید که دنبالش می‌دود، پله‌ها را دوتا یکی بالا می‌رود و بدون درآوردن کفش‌هایش، تنش را داخل پرت می‌کند. روناک که سر روی پای خاتون گذاشته بود، با صدای تنه‌ای که به در می‌خورد و پشت بندش وارد شدن سیوان، لرزان بلند می‌شود و پشت خاتون قرار می‌گیرد. عزیز با گام‌هایی محکم حرکت می‌کند و مقابل سیوان می‌ایستد. نوک عصایش را روی سی*ن*ه‌ی سیوان می‌گذارد و مانع حرکتش می‌شود. سعید نفس زنان داخل می‌شود و بازوی سیوان را می‌گیرد و عقب می‌کشد. صدای لرزان سیوان از میان دندان‌های چفت شده‌اش به گوش می‌رسد:
- عزیز!
عزیز:
- بکش عقب سیوان! دستت بهش نمی‌خوره!
سیوان بازویش را به ضرب از دست سعید بیرون می‌کشد و روناک با جیغی کوتاه قدمی عقب می‌پرد. چشم‌های سیوان روی صورت روناک خشک می‌شود.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین