- Aug
- 108
- 1,549
- مدالها
- 2
سیوان سردرگم پلک میزند و با دیدن نگاه منتظر عزیز، پاسخ میدهد:
- هیچوقت.
دستش به دور عصایش سفت میشود.
- ولی چند وقته که ترسیدم.
اخمهای سیوان در هم میرود.
- عزی... .
قدم هایش متوقف میشود و مقابل سیوان میایستد.
- پریشانتم چاوهکانم.*
سیوان قدمی به عزیز نزدیک میشود و سرش را میبوسد.
- نگران هیچی نباش! من هستم. حواسم به همه چیز هست. خب؟
با لبخند زدن عزیز، بوسهی دیگری بر سرش میزند.
- آفرین مانگِم*! حالا چی تونسته عزیز رو اینطوری پریشان کنه؟
عزیز نفسی عمیق میکشد و با صدایی گرفته سخن میگوید:
- خواب دیدم، یه خواب بد.
سیوان لحظهای ابرو در هم میکشد:
- یعنی یه خواب اینقدر پریشونت کرده؟
عزیز نفسش را لرزان بیرون میدمد.
- عروسیت بود. کل عمارت رو آذین بسته بودیم. همه جا پر از رنگ بود، لباسها، آویزا. وقتی تو و پریچهر از پلهها اومدین پایین، همون لباسی که مادرت دوخته بود رو تن زده بود. شاد بودین، شاد و آروم ولی... ولی یهو صدای دهل قطع شد و همه جا پر شد از شیون و زاری. میگفتن سد شکسته و آب داره کل روستا رو میگیره.
- عزیز... .
- گفتی چیزی نیست. نترسین! گفتی خودم میرم و درستش میکنم. هر چی گفتم نه، گفتم نرو، گوش ندادی و اصرار داشتی به رفتن. رفتی، گفتی حواسم به عروست باشه تا وقتی که برگردی، ولی همین که خواستم برم طرفش، انگار جهنم شد. یه دختر، آتیش به دامن یه دختر گرفته بود، داشت کل عمارت رو میدوید و میسوزوند، نمیشد خاموشش کنن. واینمیستاد. آتش زیاد بود، زیاد و داغ. عمارت داشت میسوخت. برگشتم که برم سمت پریچهر، صورتش پر از اشک بود، لباساش سوخته و پاره شده بودن ولی اون دختر... اون دختر زودتر از من دوید سمتش، کل عمارت رو گشتم سیوان، نبود، امانتت رو پیدا نکردم تو هم نبودی رولگم.
سیوان که متوجه حال بد عزیز میشود او را در آغوش میکشد و سعی در آرام کردنش دارد.
- خواب بود عزیز، فقط یه خواب. نیازی نیست نگران باش... .
عزیز دستش را به سرش میگیرد.
- خواب نبود. هنوزم صدای اون شیونا توی سرم میپیچه. من گرمای آتش رو حس کردم.
عزیز دستهایش را به سی*ن*هی سیوان میفشارد او را از خود فاصله میدهد.
- نگرانم سیوان، خیلی نگران. قبل از اینکه اون اتفاقا برای داییت و خانوادش بیافته، بازم خواب دیدم. خواب دیدم که... .
سیوان دستش را برای گرفتن دست عزیز دراز میکند اما او دست لرزانش را برای متوقف کردنش بالا میگیرد.
* نگرانتم چشمهایم.
* ماه من.
- هیچوقت.
دستش به دور عصایش سفت میشود.
- ولی چند وقته که ترسیدم.
اخمهای سیوان در هم میرود.
- عزی... .
قدم هایش متوقف میشود و مقابل سیوان میایستد.
- پریشانتم چاوهکانم.*
سیوان قدمی به عزیز نزدیک میشود و سرش را میبوسد.
- نگران هیچی نباش! من هستم. حواسم به همه چیز هست. خب؟
با لبخند زدن عزیز، بوسهی دیگری بر سرش میزند.
- آفرین مانگِم*! حالا چی تونسته عزیز رو اینطوری پریشان کنه؟
عزیز نفسی عمیق میکشد و با صدایی گرفته سخن میگوید:
- خواب دیدم، یه خواب بد.
سیوان لحظهای ابرو در هم میکشد:
- یعنی یه خواب اینقدر پریشونت کرده؟
عزیز نفسش را لرزان بیرون میدمد.
- عروسیت بود. کل عمارت رو آذین بسته بودیم. همه جا پر از رنگ بود، لباسها، آویزا. وقتی تو و پریچهر از پلهها اومدین پایین، همون لباسی که مادرت دوخته بود رو تن زده بود. شاد بودین، شاد و آروم ولی... ولی یهو صدای دهل قطع شد و همه جا پر شد از شیون و زاری. میگفتن سد شکسته و آب داره کل روستا رو میگیره.
- عزیز... .
- گفتی چیزی نیست. نترسین! گفتی خودم میرم و درستش میکنم. هر چی گفتم نه، گفتم نرو، گوش ندادی و اصرار داشتی به رفتن. رفتی، گفتی حواسم به عروست باشه تا وقتی که برگردی، ولی همین که خواستم برم طرفش، انگار جهنم شد. یه دختر، آتیش به دامن یه دختر گرفته بود، داشت کل عمارت رو میدوید و میسوزوند، نمیشد خاموشش کنن. واینمیستاد. آتش زیاد بود، زیاد و داغ. عمارت داشت میسوخت. برگشتم که برم سمت پریچهر، صورتش پر از اشک بود، لباساش سوخته و پاره شده بودن ولی اون دختر... اون دختر زودتر از من دوید سمتش، کل عمارت رو گشتم سیوان، نبود، امانتت رو پیدا نکردم تو هم نبودی رولگم.
سیوان که متوجه حال بد عزیز میشود او را در آغوش میکشد و سعی در آرام کردنش دارد.
- خواب بود عزیز، فقط یه خواب. نیازی نیست نگران باش... .
عزیز دستش را به سرش میگیرد.
- خواب نبود. هنوزم صدای اون شیونا توی سرم میپیچه. من گرمای آتش رو حس کردم.
عزیز دستهایش را به سی*ن*هی سیوان میفشارد او را از خود فاصله میدهد.
- نگرانم سیوان، خیلی نگران. قبل از اینکه اون اتفاقا برای داییت و خانوادش بیافته، بازم خواب دیدم. خواب دیدم که... .
سیوان دستش را برای گرفتن دست عزیز دراز میکند اما او دست لرزانش را برای متوقف کردنش بالا میگیرد.
* نگرانتم چشمهایم.
* ماه من.
آخرین ویرایش: