- Aug
- 118
- 1,671
- مدالها
- 2
- رفتارهاش طبیعی نبود، دائم فکر میکرد و انگار از چیزی فراری بود، انگار از خودش بدش میاومد و میخواست خودش رو تنبیه کنه. بعد از یه مدت ارتباطمون رسید به چندتا پیام اون هم آخر شب، که کار داشته، خواب بوده و ندیده و ... . نمیخواستم از دستش بدم، شک کردهبود و یه حدسهایی میزدم اما همش خداخدا میکردم که اشتباه باشه. کار به جایی رسیدهبود که از مهمونیها بیرون میکشیدمش، دیگه از ارتباط گرفتن با آدما دوری نمیکرد. لباسهاش، آدمای اطرافش و ... اونقدر تغییر کردهبود که نمیشناختمش. با یه روانپزشک حرف زدم و با کلی اصرار راضیش کردم که بیاد؛ بعد از چند جلسه فهمیدیم که غرق شده توی باطلاقی که خودش درستش کرده.
اخمهای سیوان درهم میرود.
- نمیفهمم چی میگی... تو... .
- یه سرگرمی، شاید هم یه عادت که اسمش رو گذاشتهبود عشق؛ یه عمر حرف تلنبار شده روی قلبش، تموم اینا باعث شدهبود که نشونههای افسردگی و اسکیزوفرنی دوباره عود کنه. فکر میکرد یه نفر رو دوست داره و باید به هر قیمتی که شده بهش برسه، اما این وسط تلاش میکرد وجود من و اون عذاب وجدانی که گریبان گیرش شدهبود رو هر طوری که شده حتیٰ با پریدن با هرکسی فراموش کنه و بعد یه مدت... به روانپزشک گفته بود حس میکنه روحش کثیفه و ... . یه شب روناک زنگ زد اما یه نفر دیگه پشت خط بود، گفت توی یه مهمونین و حال روناک خوب نیست. هزار بار مردم و زنده شدم تا رسیدم.
گوشیش را مقابل سیوان سر میدهد و بالاخره سد مقاومتش میشکند و بدون پلک زدن قطرهای اشک روی صورتش میغلطد.
کیسان:
- کاوه!
دستش را به صورتش میکشد.
- کاش مرده بودم و نمیرسیدم.
سیوان خشک شده عکسها را ورق میزند و صدای کاوه چون ناقوس مرگ لحظهای قطع نمیشود.
- لباسهاش... تنش... . بردمش توی ماشین و راه افتادم، نمیدونم کجا، فقط میرفتم، شاید منتظر بودم خواب باشه یا دروغ، اما اون کبودیها دروغ نبودن.
وسط راه حالش بد شد، بالا آورد و شروع کرد به هذیون گفتن. خواستم ببرمش درمانگاه اما... .
***
روناک تلوتلو میخورد و با قدمهایی سست بازویش را از دست کاوه بیرون میکشد و با صدایی کشیده حرف میزند:
- چیه؟ میخواستی نجاتم بدی؟ واسهی چی اینطوری نگاه میکنی؟ پسرحاجی نکنه ناامید شدی؟
اخمهای سیوان درهم میرود.
- نمیفهمم چی میگی... تو... .
- یه سرگرمی، شاید هم یه عادت که اسمش رو گذاشتهبود عشق؛ یه عمر حرف تلنبار شده روی قلبش، تموم اینا باعث شدهبود که نشونههای افسردگی و اسکیزوفرنی دوباره عود کنه. فکر میکرد یه نفر رو دوست داره و باید به هر قیمتی که شده بهش برسه، اما این وسط تلاش میکرد وجود من و اون عذاب وجدانی که گریبان گیرش شدهبود رو هر طوری که شده حتیٰ با پریدن با هرکسی فراموش کنه و بعد یه مدت... به روانپزشک گفته بود حس میکنه روحش کثیفه و ... . یه شب روناک زنگ زد اما یه نفر دیگه پشت خط بود، گفت توی یه مهمونین و حال روناک خوب نیست. هزار بار مردم و زنده شدم تا رسیدم.
گوشیش را مقابل سیوان سر میدهد و بالاخره سد مقاومتش میشکند و بدون پلک زدن قطرهای اشک روی صورتش میغلطد.
کیسان:
- کاوه!
دستش را به صورتش میکشد.
- کاش مرده بودم و نمیرسیدم.
سیوان خشک شده عکسها را ورق میزند و صدای کاوه چون ناقوس مرگ لحظهای قطع نمیشود.
- لباسهاش... تنش... . بردمش توی ماشین و راه افتادم، نمیدونم کجا، فقط میرفتم، شاید منتظر بودم خواب باشه یا دروغ، اما اون کبودیها دروغ نبودن.
وسط راه حالش بد شد، بالا آورد و شروع کرد به هذیون گفتن. خواستم ببرمش درمانگاه اما... .
***
روناک تلوتلو میخورد و با قدمهایی سست بازویش را از دست کاوه بیرون میکشد و با صدایی کشیده حرف میزند:
- چیه؟ میخواستی نجاتم بدی؟ واسهی چی اینطوری نگاه میکنی؟ پسرحاجی نکنه ناامید شدی؟