جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط سایرن با نام [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,474 بازدید, 102 پاسخ و 35 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [سووتاوی فراق] اثر «sadaf_che کاربر رمان بوک»
نویسنده موضوع سایرن
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط سایرن
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
سیوان با دیدن رنگ پریده و سکوت پریچهر ادامه می‌دهد:
- نگاه به ساکت بودن الانش نکن، چند دقیقه پیش داشت با ناخون‌هاش چشم‌هام رو درمی‌آورد.
- سی... سیوان؟ این چیه؟
به‌ پریچهری که چشم‌هایش سردرگمی را جار می‌زنند، نگاه می‌کند.
- ما بهش می‌گیم اسب.
لبخند می‌زند و در حالی که یال‌های کژال را نوازش می‌‌کند، دستش را دراز می‌کند و با گرفتن کمرش، پریچهر را جلو می‌کشد.
- نترس دختر! دستت رو بزار جلوی پوزش، بذار باهات آشنا بشه.
سیوان که تعللش را می‌بیند دستش را میان انگشتانش می‌گیرد و به آرامی به پوزه‌ی کژال نزدیک می‌کند، دقایقی بعد اسب پوزه‌اش‌ را به کف دست پریچهر می‌چسباند و خرامان گامی به او نزدیک می‌شود.
کژال برخلاف تصورات سیوان، خیلی زود با حضور پریچهر کنار می‌آید و اجازه می‌دهد که یال‌هایش را نوازش کند و سیوان با دیدن ارتباط آن دو، اندکی از آن‌ها فاصله می‌گیرد.
- اسب‌ها احساس قوی‌ای دارن، میفهمن کی می‌خواد اذیتشون کنه و کی روح پاکی داره.
به پریچهر که اکنون در حال نوازشِ یال‌های کژال است، نگاه می‌کند. بعد از او پریچهر اولین کسی است که کژال کنارش این‌گونه آرام است.
- کژال یعنی چی؟
- یه اسم کوردیه، یعنی دارنده‌ی چشم‌های سیاه.
به چشم‌های کژال نگاه می‌کند و با لبخند سری تکان می‌دهد. در حال نوازش یال‌های کژال است که متوجه زخم‌های کهنه‌ای بر تن اسب می‌شود و با نگاهی متعجب به سیوان چشم می‌دوزد.
- این زخم زیر یالش برای چیه؟
سیوان به‌ آن‌ها نزدیک می‌شود و دستش را بر زخم‌های کهنه‌ی تن اسب می‌کشد.
-چند سال پیش برای سرکشی به زمین‌های روستای پایین رفتم. بین دو نفرشون سر تقسیم آب دعوا بود. حل مشکلشون اینقدر طول کشید که وقتی خواستم برگردم هوا تاریک شده‌بود. اون موقع‌ها مردان‌خان تازه از پیشمون رفته‌بود. مجبور بودم خلاف اصرار و دعوت اهالی برگردم. نمی‌خواستم نازدارخاتون شب رو تنها و دل‌نگران باشه. تو راه برگشت نمی‌دونم چی‌شد که چرخ‌های ماشین توی گل گیر کرد. دست تنها بودم، هرکاری کردم زورم نرسید ماشین رو از توی اون گل در بیارم. با خودم گفتم، توی ماشین می‌شینم و چراغ‌ها رو روشن می‌ذارم، بالاخره‌ یه نفر رد میشه، می‌بینه نور رو و میاد کمک. اون موقع یه جیپ داشتم، از این بی‌سقف‌ها.
پریچهر با مردمک‌ها‌یی لرزان به سیوان می‌نگرد.
- نگو که سرما خوردی و تب شدید گرفتی، اون هم تنها و وسط جنگل.
سیوان تک خندی می‌زند و نفسی عمیق می‌کشد.
-نه. اون موقع وسط تابستون بود، اینقدر هوا خوب بود که گرگ‌ها واسه گشت زنی برن.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
پریچهر شوک‌زده از کژال جدا می‌شود و هین می‌کشد. سیوان، دخترک را با دستی که پشت کمرش قرار دارد به خود نزدیک می‌کند.
- داشت خوابم می‌برد که صدای دویدن و زوزه‌ی گرگ‌ها رو شنیدم. تا به خودم بیام سه تا گرگ دورِ ماشین رو گرفته بودن. آروم قفل فرمون رو برداشتم و رفتم پایین. نمی‌دونم چی‌شد که یهو دوتاشون دویدن سمتم و از کنارم رد شدن، تا خواستم دلیل رد شدنشون رو ببینم اون یکی پرید روم، پنجش روی گلوم بود.
پریچهر دو خط محوی که روی گردن سیوان است و اکنون بیشتر از هر زمانی به چشمش می‌آیند را نوازش می‌کند.
- قفل فرمون رو کوبیدم به تنش، زوزه کشید و لنگان عقب رفت، اما تا خواست باز عقب‌گرد کنه و واسه‌ی دریدنم قوی‌تر حمله کنه، دیدم یه اسب بزرگ سیاه جلوم وایساده و ثم‌هاش رو زمین می‌کوبه. گرگ‌هایی که از کنارم گذشته بودن اینقدر زخمی شده بودن که نای حرکت نداشتن و همین هم گرگی که جلوم بود رو ترسوند و خیلی زود همشون رفتن.
سیوان به کژال نگاهی می‌اندازد.
- اول ترسیدم، از چشم‌های مشکیش می‌شد فهمید که وحشیِ. گردنش رو بد بریده بودن. همین که خواست قدم برداره و بره تنش زمین خورد. از زخم خودم هم خون می‌اومد و داشتم بی‌حال می‌شدم، فقط تونستم پیراهنم رو دور گردنش ببندم. صبح وقتی به هوش اومدم توی خونه‌‌ی کدخدای روستا بالایی بودم. می‌گفتن وقتی مردهاشون واسه‌ی باز کردن راه چشمه میرن، اسب سیاهی رو می‌بینن که یه مرد کنارش افتاده. جونم رو مدیونشونم!
به چشم‌های اشکی پریچهر نگاه می‌کند.
- از اون به بعد این چشم سیاه شد کژال، رفیقِ من.
پریچهر که سعی در مخفی کردن اشک درون چشم‌هایش دارد، با تن صدایی ضعیف سئوال می‌پرسد:
- چطوری رام شد؟ شنیدم اسب‌های وحشی خطرناکن.
- بعد از تیمارش باز هم رفت توی جنگل، هربار براش غذا می‌آوردم و مشغول خوردن که می‌شد، زخمش رو ضماد می‌زدم؛ از یه جایی به بعد فهمید قصد آزار دادنش رو ندارم و شد گوش شنوا برای حرف‌هام و رفع خستگی‌هام.
سیوان به کژال که از آن‌ها دور شده‌‌ و کنار درخت سیب ایستاده‌ و آن دو را تماشا می‌کند، نگاه می‌اندازد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- با خودم گفتم بیارمت اینجا، شاید غمی که از دیشب به جون چشمات افتاده و قصد گفتنش رو نداری کم بشه، شاید تو هم مثل چند سال پیش من که کسی رو محرم نمی‌دونستم بتونی با کژال درد‌ و دل کنی و آروم بشی.
صدای پریچهر بغض دارد:
- سیوان! من... من فقط نخواستم بی‌خودی نگران بشی و میون این همه مشکلات یه دردسر جدید باشم. خواستم زمان بگذره و بعد حرف بزنیم.
- هر چیزی که به تو مربوط باشه برای من مهمه، حتی مسئله‌ای که از نظر خودت بی‌خود و کم اهمیتِ. پریچهر! بعضی وقت‌ها گذشت زمان خوب نیست و اون مشکل کوچیک رو می‌تونه به یه گره‌ی کور تبدیل کنه که با هزارتا چنگ و دندون هم نشه بازی کرد.
صدای گرفته‌ی پریچهر، قلب سیوان را می‌فشارد:
- نمی‌خواستم ناراحتت کنم.
- ناراحتم نکردی، فقط از این دلخورم که چشم‌هات میگه تا صبح با خودت کلنجار رفتی و حاضر نشدی بهم بگی تا با هم درستش کنیم. من از ناراحتی تو ناراحت میشم، پس لطفاً دیگه هیچ‌وقت تکرارش نکن!
پریچهر انگشت کوچکش را مقابل صورت سیوان می‌گیرد.
- قول میدم.
سیوان با تک خندی انگشتش را دور انگشت کوچک پریچهر می‌پیچد و او را در آغوش می‌کشد. پریچهر را به آنجا آورده بود تا از ناراحتیش بکاهد، پس ترجیح می‌دهد که دیگر بحث را ادامه ندهد و نفسش را محکم بیرون فوت می‌کند.
- از این طرف که بری یه چشمه هست، دورش درخت‌های تاک و بوته‌ی تمشکِ،
مخفیگاه من و کژال. مگه نه دختر؟
کژال آهسته رو می‌گیرد و به همان سمتی که سیوان اشاره کرده‌بود، می‌رود. گویا اینقدر با پسرک رفیق شده‌است که به راحتی متوجه سخنانش می‌شود. دقایقی بعد هر دو با پاهایی که درون چشمه قرار دارد کنار یکدیگر دراز کشیده‌اند. بوی سبزه‌های تازه و صدای جنب و جوش ماهی‌های میانِ آب، آرامش را به رگ و پی آن‌ها تزریق می‌کند.
- میگن وقتی ماه کاملِ اگه آرزوت رو بگی برآورده میشه.
پریچهر مکث می‌کند و به چشم‌های منتظر سیوان خیره می‌شود.
- من تو رو زیر اولین بارون، موقع فوت کردن قاصدک و حتی خاموش کردن شمع‌ تولدم آرزوت کردم، حتی آرزوی عیدم بودی، پس الان هم تو رو آرزو می‌کنم.
- من رو؟ عجیب دل می‌بری ملوچک*، اما ماهت رو واسه من هدر نده. من رو داری، یه آرزوی جدید کن.
پریچهر به او خیره می‌شود و آهسته پلکش می‌زند، گویا با همین نگاه قصد پاسخ دادن به سیوان را دارد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
گاهی اگر تمام حرف‌های چشم‌ها را جمع کنی، می‌بینی که دنیا در برابر آن هیچ است و اکنون چشم‌های آن دو، تمام دنیا را در خود جای داده‌است. شاید عشق واقعی همین است، همین سکوت، خیرگی و حرف‌های چشم‌ها و ما معنای آن را اشتباه فهمیده‌ایم و در تلاشیم آن را میان سطرها و جملات بگنجانیم.
با تاریک شدن هوا، هر دو با قلب‌هایی که حال آرام گرفته‌است، سوار بر ماشین در راه بازگشت هستند.

***
با صدای کوبیده شدن در بیدار می‌شود. شخصی که پشت در است، گویا عجله دارد که ثانیه‌ای وقفه میان مشت‌هایش جای ندارد. سراسیمه روسری بزرگ چهار گوشش را از روی پشتی چنگ می‌زند و چون شنلی روی سر و بدنش می‌اندازد و به‌طرف در می‌رود.
- اومدم. یه لحظه صبر کن!
با باز کردن در، پسرجوان پشت در، سرش را پایین می‌اندازد.
- بفرمایید؟
- سلام زن‌داداش.
او را می‌شناسد، معین است، پسری که با خواهر بزرگ‌ترش در عمارت سیوان کار می‌کنند.
- علیک سلام آقا معین. مشکلی پیش اومده؟
- زن‌داداش، این امانتی‌ها رو آقا سیوان دادن که بدم خدمتتون. چیزی احتیاج ندارین؟
پریچهر به کیسه‌های دستِ معین نگاه می‌کند و با چهره‌ای گُنگ، نه‌اس زمزمه می‌کند. پسرک با دیدن مکث پریچهر، بسته‌ها را کنار پای او می‌گذارد.
- پس با اجازتون.
معین که پوشش و حرکات کُند دخترک را می‌بیند، ببخشیدی می‌گوید، خود را جلو می‌کشد و با سری پایین افتاده در را می‌بیند و سریع دور می‌شود.
با بسته شدن در، پریچهر کیسه‌ها را بر‌می‌دارد و با لبخند روی سکوی حیاط می‌نشیند و آن‌ها را باز می‌کند. کیسه را گوشه‌ای می‌اندازد و با باز کردن اولین بسته، لباس کوردی زیبا و نقره‌ای رنگ که به زیبایی سنگ دوزی شده‌است، پروانه‌های درون قلبش را به پرواز در می‌آورد. با هیجان لباس را بیرون می‌کشد و مقابل خود می‌گیرد که برگه‌ای روی زمین می‌افتد. با برداشتن برگه، متوجه دست خط سیوان می‌شود و لبخندش عمیق‌تر می‌شود:
«برای پریِ قصه‌هام»
پریچهر کیسه‌ها را کنار می‌گذارد و با برداشتن تلفنش شماره‌ی سیوان را می‌گیرد.
-‌ گیان!
- خیلی قشنگن!
- صبحت‌ بخیر. خیلی گشتم که چیزی در خور واست پیدا کنم. مبارکت باشه باوان*.
- دوستشون دارم!
- فقط لباس‌ها رو؟


باوان: جگر گوشه
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
پریچهر با ناز می‌خندد و آهسته پاسخ می‌دهد:
- کسی که فرستادشون رو بیشتر.
با شنیدن شیرین زبانی‌های پریچهر، صدای خنده‌ی مردانه‌اش در تلفن می‌پیچد.
- خاتون شب سفره داره، همه از چهار میان، الان هم که یکِ ظهرِ. اون لباس رو بپوش! خودم میام دنبالت. چیزی نخوردی؟
- تازه بیدار شدم.
- به معین یه بسته دیگه هم دادم، توش ساندویچ سیوان پزِ. حدس می‌زدم حوصله نداشته باشی چیزی درست کنی، غذای حاضری برای معده‌ات خوب نیست.
دخترک به پشت دراز می‌کشد و چشم می‌بندد.
- آخ که من مردم واست مرد. اینقدر هم خوب نباش!
- زبون نریز بچه! برو کارهات رو انجام بده، هرجای لباس رو که بلد نبودی بهم بگو.
-چشم. خداحافظت.
-بی‌بلا نازار*. خداحافظ.

***
مشغول امضای برگه‌ی شمارش بارهاست که اسم هناس* بر صفحه‌ی موبایلش نقش می‌بندد. به محض پاسخ دادن تماس، صدای کلافه‌ی پریچهر در اتاق می‌پیچد.
- سیوان. چرا اینقدر زیادن؟ چی‌کارشون کنم؟
سیوان با دیدن چهر‌ه ی دخترک که چیزی با گریه کردن فاصله ندارد، خنده‌اش را کنترل می‌کند.
- علیک سلام. گوشی رو عقب بگیر ببینم، چی رو میگی؟
- ببین اینجاش، این روسری چیه؟
- شال دوره کمرِ، مثل همین شال‌ها که من هم دارم. بازش کن، حالا آروم بپیچش دور کمرت.
- فهمیدم.
- آفرین، همینطوری بپیچ دور کمرت،
نه پری، اونقدر بالا نه. یکم پایین‌تر. نخ کش شد. گوشه‌اش رو نکش. آروم.
پریچهر شال را گوشه‌ای می‌اندازد و با اخم به آن نگاه می‌کند.
- چرا هر کاری می‌کنم نمیشه؟ بلد نیستم سیوان.
- تو که باهوش بودی خانوم دکتر. باور کنم یه لباس می‌تونه اینطوری بِهَمت بریزه؟
سیوان به خوبی می‌دانست که لباس بهانه است؛ کلافگی و سردرگمیِ دخترک، به‌خاطر روبه‌رو شدن با نازدارخاتون بود.
پریچهر با لب‌هایی برچیده به تصویر سیوان خیره می‌شود.
-چقدر کلافه‌ای دختر، الان میام کمک... .
پریچهر هول‌زده حرف سیوان را قطع می‌کند:
- نه، نیا! می‌بینن، بد میشه.
- کلافه‌ای ملوچک*، داری خودت رو اذیت می‌کنی. میام، چند دقیقه دیگه اونجام.
تلفن را قطع می‌کند و با برداشتن کتش به‌ مقصد خانه‌ی دخترک حرکت می‌کند.
صدای زنگ خبر از رسیدن سیوان می‌دهد. پریچهر چادر گوشه‌ی اتاق را چنگ می‌زند و به سرعت سمت در قدم بر‌می‌دارد. با باز شدن در، اندام ورزیده‌ی سیوان داخل خانه کشیده می‌شود.


نازار: عزیز قلب کسی بودن
هناس: نفس
ملوچک: گنجشک
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- به‌به، چقدر قشنگ‌تر شدی!
- اما لباسم نصفه‌ است. هنوز پوشیدنش رو بلد نیستم.
سیوان پشت سر پریچهر وارد خانه می‌شود و شال گوشه‌ی مبل را برمی‌دارد.
- بیا اینجا! نمی‌خواد نگران باشی، درستش می‌کنیم.
- چایی نیارم؟
- نه قربونت برم! کارگاه خوردم. بیا سریع‌تر لباس‌های تو رو سامون بدیم.
خب ببین این رو اینطوری دور کمرت می‌بندی. اون گیر رو بده!
پریچهر گیر سنگ‌کاری شده‌ی روی تاقچه را برمی‌دارد.
- بیا.
- حالا با این می‌بندیمش. خب... .
پریچهر با انگشتش به گوشه‌ای اشاره می‌کند.
- این چی؟ این تور مونده.
- ما بهش می‌گیم رَه‌شتی، مثل شنل روی لباس می‌پوشنش. یه سنجاق همراهش ب... .
- این؟
- اره. باید با این محکمش کنی که سُر نخوره.
- یه تیکش مونده، اون چیه؟
- گُلوَنی*. باید روی سر ببندیش. خب... تموم شد.
پریچهر جلوی آیینه می‌ایستد و به تصویر خود نگاه می‌کند و به محض دیدن خود در آن لباس‌ها، ذوق زده چرخی می‌زند و درون آغوش سیوان فرو می‌رود.
- وای سیوان! چقدر قشنگ شد.
سیوان زیر لب قربان صدقه‌اش می‌رود.
- خیلی بهت میاد.
پریچهر سرش را بالا می‌گیرد و به چهره‌ی سیوان نگاه می‌کند.
- خودت چی؟ نمی‌پوشی؟
- خونه می‌پوشم. اگه آماده‌ای بریم، داره دیر میشه.
کیف نقره‌ایش را بر‌می‌دارد و بعد از بیرون رفتن از خانه، سیوان در‌ها را قفل می‌کند و کلید را به دخترک می‌دهد. دقایقی بعد، هر دو در مسیر عمارت هستند.
- نگفتی سفر واسه‌‌ی چی؟
- چند سال پیش داییم توی سرش یه تومور داشت. دالک* واسه سلامتیش سفر نذر کرد و الان هم داره نذرش رو ادا می‌کنه.
- داییت؟
با شنیدن صدای نگران پریچهر لبخند می‌زند.
- خوب شد.
با تک بوقی جلوی عمارت منتظر می‌ماند و با باز شدن در توسط معین، ماشین را داخل حیاط متوقف می‌کند.
- خب، رسیدیم. نمی‌خواد نگران باشی. حواسم بهت هست. به خاتون سپردم هوات رو داشته باشه.
حمایتگری‌های سیوان آرامش را به رگ و پیش تزریق می‌کند و اندکی آرام می‌گیرد.
-شب هم خودم برت می‌گردونم، پس سعی کن امروز بهت خوش بگذره.
- ممنون سیوان، واقعا نمی‌دونم چطوری ازت تشکر کنم.
- وجودت کافیه مالگم*. مراقب خودت باش!

مالگم: دار و ندارم
گلونی: بخشی از لباس کوردی به شکل روسری
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
با لبخند سری تکان می‌دهد و به محض پیاده شدن از ماشین، نگاه چند زنی که کنار حوض مشغول شستن میوه‌ها هستند به‌سمت آن‌ها بر‌می‌گردد و صدای پچ‌پچ‌شان بالا می‌رود.
بی‌توجه به آن‌ها، دامن لباسش را بالا می‌گیرد و از میان درختان میوه عبور می‌کند و نگاه‌های خیره را پشت سر می‌گذارد. به جلوی عمارت سفید رنگ که می‌رسد، نفسی عمیق می‌کشد و آهسته پله‌ها را بالا می‌رود. در همین حین خواهر معین را می‌بیند که نفس زنان خود را به او می‌رساند.
- خوش‌آمدید خانم‌جان. از این طرف، نازدارخاتون منتظرتونن.
پریچهر با شنیدن نام مادرِ سیوان شوکه می‌شود اما خیلی سریع خودش را جمع می‌کند و جواب اَسرین را می‌دهد:
- ممنونم؛ خودم میرم. زحمت نکشین. به‌ کارهاتون برسین.
- رحمتین خانم‌دکتر، بفرمایید.
با دیدن مهربانی اَسرین لبخندی بر لب می‌نشاند و پشت سرش حرکت می‌کند.
به آخرین پله که می‌رسند، خاتون را می‌بیند؛ از آن فاصله تشخیص چهره‌ی او سخت نیست. زنی که بدون هیچ خمیدگی بر صندلی که در ایوان قرار دارد نشسته‌است و پولک های هفت رنگ لباس سرمه‌ای رنگش برق می‌زنند.
- نازدارخاتون. این هم مهمونتون.
- می‌تونی بری اَسرین.
- چشم خاتون.
- خوش‌ اومدی دخترجان. بیا داخل!
خاتون آهسته از روی صندلی راک بلند می‌شود و جلوتر حرکت می‌کند و همین که متوجه مکث پریچهر می‌شود به عقب بر‌می‌گردد.
- انگار می‌خوای چیزی رو بپرسی. چی‌‌شده خانم‌دکتر؟
چشم‌های متعجب و سکوت پریچهر او را به سخن وامی‌دارد:
- از اونجایی که چیزی نمی‌گی پس خودم جوابت رو میدم. مهمانی، مهمان هم حبیب خداست، برای پسرم هم عزیزی، حالا به هر دلیل.
نفس عمیقی می‌کشد.
- فکر کنم جواب سؤالت رو گرفته باشی. بیا تو، بیا!
کنار نازدارخاتون به‌سوی اندرونی گام بر‌می‌دارد و در این میان با اهالی روستا نیز احوال‌پرسی می‌کند. بعد از اتمام صحبت با زنان مجلس، کنار پنجره می‌نشیند و دقایقی بعد اَسرین نیز کنارش جای می‌گیرد.
- آقا نگران بودن معذب بشین؛ گفتن بیام پیشتون.
با قدردانی لبخند می‌زند و باز هم سیوان را ممنون می‌شود.‌ خوش صحبتی اَسرین باعث می‌شود خیلی زود معذب بودن را فراموش کند و پا‌به‌پای او سخن بگوید. آنقدر گرم صحبت با یکدیگر هستند که متوجه گذر ساعت نمی‌شوند و زمان شام فرا می‌رسد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- خانم‌جان، من برم کمک.
- صبر کن منم بیام.
- نیازی نیست، زحمت نکشین. اَسرین‌جان شما هم پیش مهمونمون بشین که معذب نشن.
هر دو به‌طرف دختری که خطاب به آن‌ها سخن می‌گوید برمی‌گردند.
دختری با چشم و ابرویی مشکی و پوستی سبزه که لباس محلی فیروزه‌ایش، تنش را به زیبایی در برگرفته‌است.
- سلام. من روناکم، دختر دایی سیوان.
پریچهر لبخند می‌زند و دست روناک را می‌فشارد.
- سلام عزیزم. منم پریچهرم، خوشحالم از آشناییت.
- من شما رو خیلی وقت که می‌شناسم.
روناک که چهره‌ی متعجب پریچهر را می‌بیند، ادامه می‌دهد:
- از زمانی که اومدم اینجا زیاد تعریفتون رو از مردم روستا شنیدم.
- حالا تعریف خوب یا بد؟
- مردم روستا از مهربونی و زیبایی دکتری که چند وقتِ اینجاست زیاد حرف می‌زنن، الان که خودم دیدم بهتر می‌تونم معنی حرف‌هاشون رو درک کنم.
- لطف دارن.
روناک لبخندی می‌زند و شانه پریچهر را به آرامی می‌فشارد.
- حقیقت رو گفتن. خوشحال شدم دیدمتون. باید برم به بقیه کمک کنم، بااجازتون.
با رفتنِ روناک هر دو می‌نشینند و دقایقی بعد از دور شدن روناک، پریچهر رو به اَسرین می‌کند:
- ازش خوشم اومد، انگار دختر خوبیه.
- چی بگم خانم‌جان؟ اما همه مثل خودتون نیستن. مراقب باشین!
پریچهر سقلمه‌ای به اَسرین می‌زند و با شوخی پاسخ می‌دهد:
- اینقدر بدبین نباش اَسرین‌خانم!
-بدبین نیستم خانم‌جان، فقط نگران شدم.
- نگران؟ واسه چی مثل فیلم ترسناک‌ها حرف می‌زنی اَسرین؟
- آروم خانم! اینجا پر از خبرچینِ، فقط کافیه یه نفرشون به گوش خاتون برسونه که کسی پشت سر برادرزادش حرف زده، اون وقت روزگارمون سیاهِ.
- اما همه سرشون به کار خودشون گرمِ.
- هنوز زوده که معنی حرف‌هام رو بفهمین.
- اَسرین... .
- چند دقیقه‌ای تا شام وقت هست، بیاین بریم توی ایوون.
پریچهر با ذوق به ایوانی که دور تا دور آن را گل‌های شمعدانی و لیلیوم پوشانده است و در بالاترین حد خود قرار دارد و هرکسی که آنجا بایستد به راحتی می‌تواند تمام حیاط و خدمه را ببیند، نگاه می‌کند.
- خب، حالا که کسی نیست بگو چی‌شده؟
- عجله نکنین خانم! الان میگم.
نجمه به‌اطراف نگاهی می‌اندازد و نفسی عمیق می‌کشد.
- انگار این دختر یه قطره خون مادرِ خدابیامرزش رو تو وجودش نداره، کُپِ اون خاله‌ی خونه خراب‌کنش شده.
پریچهر با تعجب ابرو درهم می‌کشد.
- خاله‌اش؟ الان کجاست؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
اَسرین برای گفتن ماجرا دهان باز می‌کند اما لحظه‌ای مکث می‌کند و با چشم‌هایی ریز شده ادامه می‌دهد:
- یه وقت با خودتون نگین اَسرین چه خبر چینه! من فقط دارم کمکتون می‌کنم که بدونین اطرافتون چه خبرِ. به هر حال چند صباحی دیگه زن خان میشین، باید حواستون به دور و ورتون باشه.
پریچهر لبخندی می‌زند و پر شال اَسرین را که افتاده، روی شانه‌اش بر‌می‌گرداند.
- مطمئن باش همچین فکری نمی‌کنم. ازت هم ممنونم که باهام دوست شدی.
اَسرین با چهره‌ای بشاش از شنیدن حرف‌های پریچهر، گلو صاف می‌کند و حرفی را سر‌می‌گیرد:
- خب داشتم می‌گفتم، بعد از اینکه آبروی کل خانوادش رو برد و خواهر و خواهرزاده‌اش رو فرستاد زیر خاک، این بچه رو هم مثل خودش عقده‌ای و مار صفت کرد و غیب شد. بعضی‌ها میگن از مرز فرار کرده، بعضی‌ها میگن زن مردهای پیر می‌شده و یه روز زن یکیشون سر می‌رسه و تحویلش میده به پلیس، شایدم مرده، خدا عالمِ.
- خب، ادامه‌‌اش؟
- شما هم چقدر عجولین خانم‌جان. میگم، صبر کنین! آقا‌جهان از دار دنیا دو تا دختر داشت. هر دوتاشون مثل ماه شب چهارده بودن، نه تنها روستای خودمون بلکه روستاهای اطراف هم خواهان دختراش بودن. دختر کوچیکش ماهرو‌خانم، مادرِ کژال سر به زیر و آروم بودن، اما امان از ماهرخ، چهار سالی از ماهرو بزرگ‌تر بود؛ تنها چیزی که با اسمش یادم میاد بی‌فکری و شر بودنشه، دختر بزرگه بود، همه توقع داشتن عاقل باشه اما تو بگو یه جو عقل، انگار توی سرش کاه بود.
هر دوتاشون خواستگار داشتن، قطار‌قطار، اما ماهرخ همه رو خونه نیومده رد می‌کرد. بعد از اینکه خواهرش با سلمان‌بیگ ازدواج کرد، پاشو کرد تو یه کفش که می‌خوام برم شهر و نمی‌خوام کهنه‌شور بچه بشم، نمی‌خوام تهش مثل ماهرو بشم. اینقدر گفت و گفت که بالاخره آقا‌جهان راضی به رفتنش شد، البته به شرطه اینکه قانون‌هاش رو یادش بمونه و پاشو از گلیمش دراز‌تر نکنه. خیلی زود همه جا پر شد از حرف دختر بزرگه‌ی خان روستا و شهر رفتنش. ماهرو دلش پاک بود، خوشحال بود برای خواهرش. یادمه اون موقع ماهرو چند ماهی مونده بود که کوهیار رو دنیا بیاره. خودشون خواهرشون رو از زیر قرآن رد کردن، همون خواهر فتنه رو که آخرش هم آتیش زد به زندگیش. چندسالی گذشت، ماهرو‌خانم و سلمان‌بیگ کنار پسرشون زندگی شادی رو داشتن، تمومِ مردم روستا حسرت زندگیشون رو می‌خوردن. البته کم و بیش حرف ماهرخ هم بود، می‌گفتن که دکتر شده و شهری‌ها بهش میگن ماما.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

سایرن

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Aug
108
1,549
مدال‌ها
2
- توی اون سال‌ها، چند باری اومد روستا و باز هم رفت. عوض شده‌بود، موهاش رو هزار رنگ کرده بود و ناخون‌هاش رو هم پنجه‌ مرغی، خلاصه آب و هوای شهر خوب بهش ساخته بود. یادمه وسط‌های پاییز واسه‌ی ماهرو‌جانم نون تازه‌ای که دلش خواسته بود رو می‌پختم و چند روزی هم به تولدِ دخترشون مونده بود، کوهیار و سلمان‌بیگ ذوق سوگلی‌ کوچیک خونشون رو داشتن و همه چی خوش‌ و‌ خرم بود، ولی به ظاهر. سریع اتفاق افتاد، صدای جیغ و گریه‌ی روناک و کوهیار تموم حیاط رو پر کرده‌بود، از ترس اتفاقی که داشت می‌افتاد پاهام به زمین قفل شده‌بود. توی یه لحظه ولوله شد، حیاط پر شد از مرد‌های عصبانی که هر چی دستشون می‌اومد رو می‌ریختن و می‌شکستن. تا به خودم بیام و بخوام کاری کنم، ماهرو جلو رفته بود و سعی داشت اون‌ها رو بیرون کنه که یکی از مردها، چوبی که دستش بود رو بالا برد و همین که خواست دستش رو پایین بیاره سلمان‌‌بیگ سر رسید، دست مرد رو گرفت و چوب رو گوشه‌ای پرت کرد و صدای فریادش حیاط رو گرفت:
- توی ملکم چی‌کار می‌کنی؟ مرد؟ دستت رو روی زنم بلند می‌کنی؟
وقتی فهمیدن مردی که جلوشون وایساده، سلمان بیگِ، اول ترسیدن و عقب رفتن، اما جلو رفتن و بحث کردن یکیشون، شد دلیلی برای از سر گرفتن ماجرا.
- ما کاری با زنت نداشتیم، خودش رو وسط این معرکه انداخت.
- جلوی روم و توی خونه‌‌ام به اهل منزلم بی‌احترامی می‌کنی و بازم حاضر جوابی؟ ضعیف گیر آوردی؟ یه جو مردونگی ندارین؟
مردها تعجب کرده بودن، درسته که شهر زندگی می‌کردن ولی از وقتی که پی ماهرخ رو می‌گرفتن، اسم سلمان‌بیگ و اقتدار و تعصبش روی زن و بچه‌هاش رو زیاد شنیده بودن، برای همین هم وقتی توی اون موقعیت اومد، انتظار این برخورد آروم رو نداشتن، اما سلمان‌‌بیگ شیر پاک خورده‌بود و به غریبه و مهمون بی‌حرمتی نمی‌کرد، هر چقدر هم که طرفش ناخلف باشه.
- اون عفریته رو بگید بیاد! ما کاری با شما نداریم سلمان‌بیگ.
- غریبین، نمیشه باهاتون بد رفتاری کنم، وگرنه هر کسی رفتار شما رو داشت الان جاش وسط میدون بود. بیاین داخل! بارونِ، خیس شدین. بیاین ببینم دلیل این قشون‌کشی و حرف حسابتون چیه؟ امیدوارم دلیل قانع کننده‌ای داشته باشین وگرنه رفتار بعد هم رو تضمین نمی‌کنم.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین