- سیوان!
سکوت میکند. شنیدن اسمش از لبهای او عجب شیرین است. پریچهر با ندیدن واکنشی از او، باز هم صدا میزند:
- سیوان من رو ببین! اذیت نکن؛ میدونم بیداری!
- گیانگم*!
منتظر به نیم رخ سیوان چشم میدوزد.
- چشمهات رو باز کن.
تن ورزیدهاش را از کنار دخترک بلند میکند و تکه موی افتاده روی مژههایش را به نرمی کنار میزند.
- مالم بوده نذر چاویلت!
پریچهر میخندد و سیوان جان میدهد برای خندههایش، برای چشمهای گربهای پدر درارش یا آن موهای سرکش فِرش که صورت سفیدش را قاب گرفتهاست.
سیوان دستهایش را باز میکند و منتظر گرمای تن پریچهرش میشود.
- بیا دختر! صورتت رو نچسبون به زمین! زخمی میشی! بلند شو! بیا اینجا.
ثانیهای بعد جسم ظریف دخترک بازوانش را پر میکند. سیوان دم عمیقی از بوی موهایش میگیرد و بدون اینکه بینیاش را فاصله دهد، منتظر سخنان جانش مینشیند.
- میگم... خب ببین هفتهی دیگه باید برگردم. کلی کار عقب افتاده دارم! بعدش هم... .
سیوان صورتش را فاصله میدهد و به چهره پریچهر نگاه میکند.
- بعدش هم؟
سرش را پایین میگیرد و پچ میزند:
- فکر نکنم مامانت از موندنم زیاد خوشش بیاد.
سیوان با فشاری کوچک به چانهاش، سرش را بالا میگیرد و دستش را قاب صورتش میکند.
- اصرار نمیکنم برای نرفتنت، چون میدونم از کارت عقب میافتی، تا الان هم بهخاطر اصرارهای من اذیت شدی و اما حرفِ آخرت! دالگم* چیزی بهت گفته؟ باز هم نگاهت رو ندزد! بگو چی اذیتت کرده که چشمهات گله داره؟
پریچهر گردنش را کج میکند و با مردمکهایی گریزان به سیوان نگاه میکند.
- لازم نیست مامانت چیزی بگه. خودت همه رو نگاه کن. دو هفته از رفتن اکیپ میگذره و من بهونه آوردم که مردمِ روستا هنوز به دکتر نیاز دارن و موندم؛ اما موندنِ زیادم شده نقلِ غیبت زنها! مطب که میان، یا میپرسن شهر کار ندارم یا میگن دختر جْون خانوادهات نگرانت نیست؟ تازه... آخرین بار که مامانت اومد، بهم گفت روزهای اول اینجا رو بلد نبودی سیوان مردونگی کرد، همراهت شد. اما الان اینقدر گذشته که بلد شدی. خودت بیا و برو. پسرم خان آبادیِ! حرف درمیارن و میشه نقل دهنِ خالهخانباجیها درست نیست، مراعات کن.
صدای لرزانش قلب سیوان را میفشارد؛ آغوشش را تنگتر میکند.
گیانگم: جانِ من
هناسگم: نفسم
مالم بوده نذر چاویلت: زندگیم فدای چشمات