جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال بازنویسی [سِحر نرئیدها] اثر «Yalda.Sh نویسنده‌ انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته بازنویسی رمان توسط SHAHDOKHT با نام [سِحر نرئیدها] اثر «Yalda.Sh نویسنده‌ انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,889 بازدید, 20 پاسخ و 26 بار واکنش داشته است
نام دسته بازنویسی رمان
نام موضوع [سِحر نرئیدها] اثر «Yalda.Sh نویسنده‌ انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع SHAHDOKHT
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط SHAHDOKHT
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,065
مدال‌ها
25
Negar_1712756381605.png
نام رمان: سِحر نرئیدها
نویسنده: Yalda.Sh
ژانر: عاشقانه، تخیلی، فانتزی
عضو گپ نظارت:S.O.W(۷)
خلاصه:
خون، مرگ، قدرت... .
چرخه‌ی همیشگی دنیایی که او وجودش بود، او عضو نبود، وجود دنیاییش بود. یک فدایی دیگر برای این چرخه‌ی دیرینه، چرخه‌ای که بعد از فدا شدنش، چرخه به پایان می‌رسد... . پایانی برای همیشه... .

نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,065
مدال‌ها
25
1687553475448.png



-به‌نام‌یزدان-

درود خدمت شما نویسنده عزیز و ارجمند.

🚫قوانین تاپیک داستان کوتاه🚫
⁉️داستان کوتاه چیست؟⁉️

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از اثر بازگو کنند.
«درخواست نقد توسط کاربران»

پس از ارسال 10 پارت از داستان کوتاه خود، درخواست جلد دهید.
«درخواست جلد»

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

بعد از ارسال حداقل 20 پارت از اثر خود درخواست نقد شورا دهید.
«درخواست نقد شورا»

پس از 25 پارت درخواست تگ و تعیین سطح اثر خود دهید.
«درخواست تگ»

توجه داشته باشید برای اعلام پایان اثر خود باید داستان کوتاه شما 30 پست را دارا باشد.
«اعلام پایان داستان کوتاه»




×تیم مدیریت بخش کتاب×
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,065
مدال‌ها
25
مقدمه:
من و او
او پیدا در تلالوی آفتاب و من تبعید در قعر تاریکی
او مملو مجهولیت و گمنامی
مجهولیتی که برای رخ نمودن، هفت‌خان لازم داشت!
پستی و بلندی‌هایی به ژرفای گودال‌های اقیانوسی...
عمیق و مسکوت
آن‌که به تیغِ امتحان ریخت به خاکْ خونِ من
کاش برای سوختن، زنده کند دوباره‌ام... .​
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,065
مدال‌ها
25
(راوی)
در اعماق دریا، درخشش نور خورشید تا به آب‌ها نفوذ کرده است و اینجا وجود پری دریایی‌ای به نمایش درآمده است. پری با زیبایی بی‌نظیر و دلنشینی در حرکت است، با باله‌ی درخشانی که به آرامی در آب حرکت می‌کرد. چشمانش پر از جادو و احساسات عمیق بودند، همچنین لبخندی خوشحال بر لب‌هایش ظاهر شده بود. از اطرافش، احساس تازه واردی به دنیایی از اسرار و زیبایی‌های نامحدود که از نظرات ما خارج است.
با اقتدار از فرش قرمز دربار گذشت و برای تمام احترام‌ها پاسخش لبخند بود، لبخندی که به زودی از لبان صورتی رنگ باریکش فرار می‌کند، فراری بی‌بازگشت... .
پشت درب چوبی قهوه‌ای رنگی که رگه‌هایی از جنس طلا مزینش کرده بود، تعللی کرد. تعلل برای مرور حرف‌هایی که باید به مادرش می‌زد؛ حرف‌هایی از جنس عشق، عشقی ممنوعه!
ترسی از واکنش مادرش نداشت، واکنش مادرش قابل پیش‌بینی بود، واکنش یک قلب داغ دیده برای هرکسی روشن بود. تمام اضطراب دخترک برای شکسته شدن دل مادرش بود، مادری که با سختی او را بزرگ کرده بود. نفسش را لرزان از حصار سی*ن*ه‌اش آزاد کرد. نگاهی به ستون‌های سفید و طلایی رنگی که قصرشان را استوار نگه داشته بود انداخت. پس از یافتن آرامش از دست رفته‌اش، تقه‌ای به درب زد، پس از کسب اجازه وارد اتاق مادرش شد. نگاهی کلی به اتاق سراسر سفید انداخت و سرش را به نشانه‌ی احترامی که برای مادرش قائل بود به پایین انداخت که صدای دلنشین و پر از ناز مادرش گوشش را نوازش کرد.
ملکه: دخترم، اتفاقی افتاده؟
نگاهش را آرام از زمین گرفت، به دریایی چشمان کنجکاو مادرش که برای فهمیدن موضوع کندوکاو می‌کرد خیره شد و گفت:
- بله، می‌خواستم قبل از خروجم، بهتون اطلاع بدم که نگران نشید.
مادر با چشمانی مشوش نگاهش را از باله‌ی همچون برف دخترکش گرفت. به عسلی گیرای مقابلش خیره شد و گفت:
- خروج؟
نفسی گرفت و هم‌چون مادرش، خیره به چشمان مقابلش با لجبازی گفت:
- بله.
با لذت به چشمان پرحرص مادرش خیره شد، به خوبی حسی را که از بی‌خبری بر مادرش چیره‌ میشد را می‌شناخت، ولی خنده بر لبان صورتی رنگ برق‌ خورده‌اش غلبه کرد. خنده‌ی پر از ناز و بلندش اتاق را در بر گرفت.
ملکه: می‌خوای کجا بری ماهرخ... .
به چشمان نگران مادرش نگاه انداخت، مادری که برای قدرت پا به چنین عرصه‌ای گذاشته بود. باید حرف را به سمت و سویی می‌کشاند تا زودی خودش را برای ملاقات با او برساند.
ملکه: خب، دخترکم بیا ببینم توی این دلت چی می‌گذره.
مادر خنده‌ی دلربایی سرداد و حرفش را سر گرفت.
ملکه: با این‌که از مکالمه‌ی قبلمون خیلی نگذشته.
دستی به گیسوان مشکی رنگش کشید و لبخندی به صورت خندان مادرش زد. صورتی که می‌دانست به زودی میزبان مهمان ناخوانده‌ای به نام اخم بود؛ اخمی که از نفرتی که با یادآوری خاطرات تلخ گذشته تجدید می‌شد. باله برف مانندش را تکانی داد، به سمت مادرش رفت و روی جایگاهش جای گرفت. برای دیدن او بی‌قرار بود، او که برایش از هرچیز ممنوعه‌ای ممنوع‌تر بود، او برایش خط قرمزی بود که از همان دوران نوجوانی مادرش در این‌باره اتمام حجت کرده بود؛ ولی دل که از حرف‌های مادرش پیروی نمی‌کرد، می‌کرد؟
ملکه: خوب، گوشم با شماست شاهدخت.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,065
مدال‌ها
25
نگاه بی‌قرارش را از تک پولک‌های صورتی رنگ باله‌ی برفی رنگش که حکم شکوفه‌های گیلاس یخ‌زده را داشت، گرفت و به چشمان متجسس مادرش خیره شد و گفت:
- اومدم اطلاع بدم می‌خوام برم بیرون.
ملکه: چرا؟
دلواپس ناخن‌های برق خورده‌ی مرتّبش را به کف دستش فشرد و گفت:
- می‌خوام به دیدنش برم.
ملکه مظنون تکانی خورد و گفت:
- دیدنش؟ دیدن کی؟
- اون.
ملکه: کی؟ اون اسم نداره ماهرخ؟
دستش را باز کرد و نگاهش را از پلاک زنجیر طلای سفید مادرش که سنگ باارزش آیولایتش به صورت قلب بود، گرفت و در چشمان آبی مقابلش خیره شد و تمام یلی و شهامتش را در چشمان خود نشاند و با صدایی طمیمانه ولی راسخ گفت:
- مهراب.
ملکه با شنیدن حرف تک مروارید باارزش زندگیش، تصاویری مخوف و الم‌بار در ذهنش نشان داده شد. تصاویری از یک چرخه‌ی مبتذل (البته از نظر او) که هیچ چیز جزء نفرت و اندوه در قلبش جای نگذاشت. اژنگ بین ابرو‌های زیبای ملکه جای گرفت و نقار جای کنجکاوی را در چشمانش گرفت.
ملکه: روشن حرفت رو بزن.
ناباوری در صورت مادرش هویدا بود، برای ملکه عاشق شدن دخترکش غیر قابل باور بود، او از عشق دخترکش نسبت به مهراب متحیر بود. مهراب، پسری زاده‌ی دروغ، ملکه به خوبی خاندان صدر را می‌شناخت، خاندانی قدرت طلب و خائن... .
دخترک چشمانش را از دیدگان همچون خون مادرش گرفت و به دستان سردش خیره شد و گفت:
- خب... خب هویداتر از این هم هست که بگم؟ می‌خوام به دیدن مهراب برم، ر... راستش... .
از این‌که با مادرش درمورد عشق و عاشقی و یا حتی احساسی که نسبت به مهراب داشت، بگوید، آزرم می‌کشید. نفسش را رها کرد و با صدایی آرام گفت:
- دوستش دارم، من به مهراب خیلی وقته که احساس دارم و این احساس خیلی فراتر از عشقه مامان.
ملکه با خشم که جای مانده‌ از اتفاقات گذشته و غمی که از عشق دخترش در دلش جوانه زده بود تکانی به باله‌ی طلایی رنگش که رگه‌های سرخ رنگ یاقوت مانندش، داد و آرام زمزمه کرد:
- مهراب!
با صدای بلندی گفت:
- مهراب؟ از کی اون لقمه حروم برات مهم شده؟ از کی دخترم این‌قدر خیره سر شده که با جنس مذکر میره سرقرار؟ اون هم چه مذکری! صدر کوچک! یه جونور پَ... .
دخترک میان حرف مادر خشمگین همچون انبار باروت و داغ دیده‌اش پرید و گفت:
- لطفاً حواستون به حد و حدودتون باشه.
ملکه با خشمی وصف نشدنی از روی تخت طلای خود بلند شد و گفت:
- چه حد و حدودی؟ ماهرخ، دخترم، اصلاً مدت دوستیت با اون پسر برای من مهم نیست، مهم فقط دور شدنت از اون جونوره.
دخترک با آرامش تکانی به باله‌اش داد و به کنار مادر همچون گلوله‌ی آتشش رفت و دست سردش را روی گونه‌ی ملتهبش گذاشت و باتانی گفت:
- نه مامان، یادته چه‌قدر برای عاشق شدنم مشتاق بودی؟ الان وقتشه مامان، مهم عشق بینمونه نه دور شدنمون.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,065
مدال‌ها
25
خنده‌ی هستریکی سر داد و گفت:
- عشق؟ ماهرخ یه حرفی بزن که بشه باورش کرد. خاندان صدر نمی‌تونن عشق بورزن، کسی که زاده‌ی عشق باشه می‌تونه عشق بورزه، اون پسر زاده‌ی عشق نیست ماهرخ! نه، من اجازه نمیدم که به دیدنش بری.
ماهرخ با لجبازی به چشمان مادرش که همچون دو ساغر غرق در خون بود، خیره شد و گفت:
- من میرم، از شما اجازه نگرفتم؛ بلکه فقط بهتون اطلاع دادم.
خاطرات در ذهن مختل ملکه نمایش گذاشته شد، خاطراتی نه چندان دور تلخ، تلخ همچون چای بدون قند که به مزاجش خوش نبود،
تصاویری از لجبازیش با مادر خوش قلب و آگاهش، مادری که حق می‌گفت، حقی که ملکه خیلی دیر به آن پی برد، دیرِ دیرِ دیر... .
دست دخترک را گرفت و فشار خفیفی داد و گفت:
- ماهرخ، دخترم، حتماً یه چیزی می‌فهمم که جوابم منفیه وگرنه می‌دونی که چه‌قدر منتظر عاشق شدنت بودم. این عشق پوشالی پایان خوشایندی نداره.
به مادر بی‌تابش لبخندی زد و گفت:
- از کجا معلوم مهراب جفت حقیقی من نباشه؟
اخگرهای سخط صامت شده‌ی ملکه با حرف دخترک مجدد صریح شد. حصار دستان ملکه به دور دستان سرد و یخ کرده‌ی دخترک تنگ شد.
ملکه: نیست، به خدا نیست ماهرخ، من میگم آبی نیست تو میگی نیلیه؟ وقتی عشق نیست چه‌طور جفت حقیقیت باشه؟ من یه چیزی می‌فهمم، من خودم این راه رو تا آخر گذروندم! می‌دونی چیه؟ الان دیگه هدفت که دیدن اونه و یا عشقت که برای اونه اصلاً برای من مهم نیست، من اجازه‌ی همچین حماقتی رو بهت نمیدم.
دستانش را از دستان مشتعل مادرش خارج کرد و با لبخندی دندان نما به عقب رفت و گفت:
- می‌دونستی نمی‌تونی جلوی من رو بگیری؟
ملکه با لبخندی موثوق گفت:
- می‌تونم که میگم.
با سرفه‌ای شیوا، خدمتکارهای خارج از اتاق را مخاطب قرار داد و گفت:
- تمام دروازه‌ها رو ببندید و اجازه‌ی هیچ ورود و خروجی رو به کسی ندین.
ملکه نگاهش را از درب چوبی رنگ اتاق به سمت چشمان دخترک سوق داد، با دیدن چشمان مملو از مسالمت ولیکن سردش حیران شد، سرد همچون خاک باران خورده... .
به مادر آسیمه‌اش لبخندی زد و گفت:
- قرارمون این نبود، بود؟
ملکه: برای جلوگیری از اتفاقات ناگوار پیش‌رو هرکاری می‌کنم، درضمن! قراری بینمون نبود، بود؟
ماهرخ عقب رفت و لبخندش را پررنگ‌تر کرد و گفت:
- با یه سورپریز چه‌طورین مهشید بانو؟
مقابل چشمان متحیر ملکه محو شد، او در اعماق آب‌های آبی و شفاف محو شد، موهای بلند و موجدار از پشت سرش به آرامی در آب لرزید. صحنه‌ای جادویی و زیبا که نمایانگر زیبایی و غم از دست رفتن است... . ملکه با شبهه به سمت جای خالی دخترش نزدیک شد و جای بی‌سکنه‌ای که تا لحظه‌ای قبل دخترش قرار داشت را لمس کرد. اشک در چشمانش حلقه زد، اشکی که از ناباوری بود، ناباوری به انجام طلسم انتقال آن هم از سوی دخترش... .
اشک مهمان ناخوانده‌ی چشمان سبز مهشید شد، هق‌هق‌هایش اتاق را در بر گرفت، بعد از آن اتفاق حزن انگیز این اولین گریه‌ی ملکه بود، گریه‌ای برای از دست دادن دخترش، دختری که با انجام طلسم خود را از حصار مادرش آزاد کرد، مادری که حال دستور تخلیه را داده بود و سعی در فرار کردن از مکانی را داشت که بدون مرواریدش خفقان‌آور بود... .
آه از لجبازی نهاوندی‌ها!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,065
مدال‌ها
25
با احساس برجستگی صخره‌های ساحل، آرام دیدگانش را گشود و از دریا خارج شد و روی صخره‌ی نمناکی نشست، به موج‌های آشفته و بی‌قرار دریا چشم دوخت، موج‌هایی که با نزدیک شدن‌شان خاطراتی را، مقابل چشم دخترک، به نمایش در می‌آوردند. خاطراتی که او را برای رفتن به ملاقات مهراب، مذبذب می‌کرد، اما قدرت عشق بیش‌تر از آنی بود که در فکرش می‌گنجید.
ایستاد و نگاه آخرش را به زادگاهش دوخت، تصمیمش را گرفته بود، با مهراب به جزیره‌ی آشوراده می‌رفت، ولی هیچ‌کَس از آینده خبر نداشت، آینده‌ای مجهول و قیرگون... .
گام اول، گام دوم، ولیکن با برداشتن گام سوم قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش به درد آمد، دستی به محل دردش کشید که با برخورد دستش به یادگاری پدرش لحظه‌ای مکث کرد، مکثی که او را به خاطرات گذشته‌اش متصل گرداند. آرام گردنبند را از گردنش بیرون آورد و به گارنت مالایای قلبی شکلش دست نوازشی کشید، گارنت مالایایی که او را به مادرش متصل می‌کرد، اتصالی که پدر ساحره‌اش ایجاد کرده بود، پدری که قربانی چرخه‌ی دنیایشان بود.
تصمیم بر انداختن گردنبند به درون دریا را داشت ولی با یادآوری راز گردنبند، دریچه را باز کرد و چند قطره از خونش را درون دریچه ریخت، درب دریچه‌ای که اکنون بخشی از وجودش را یدک می‌کشید را بست و گردنبند را درون آب انداخت. با وجود خون در دریچه دیگر مادرش از جدا بودن گردنبند از دخترکش خبردار نمیشد، دخترک با این‌کار با یک تیر دو نشان را زد، خود را از حصار درد آزاد کرد و هم مادرش را ناراحت نکرد.
دستی به لباس‌های خیس نامناسبش کشید و به سمت صخره‌ای نسبتا بزرگ رفت، از زیرش پلاستیک لباس را بیرون آورد و درحالی که خودش را محو کرده بود، پوشید‌.
نمایان شد و نگاهی به آفتاب سوزان و سپس به مسیرش انداخت.
سراشیبی را برای رسیدن به خیابان را سخت گذراند. همانطور که نفس‌نفس می‌زد، نگاه چرخاند که دخترک گل فروشی مقابلش ایستاد، در چشمان قیرگون نافذ دخترک گلفروش خیره شد و لبخندی به صورت بچه‌گانه و بانمکش پاشید که دخترک گلایلی را سمتش گرفت و گفت:
- خاله گل می‌خری؟
برای اولین بار در عمرش از نبود پول همراهش شرمگین شد، با رویی که سرخی‌اش به شرم و گرما و تحرکش نشات می‌گرفت، مقابل دختربچه زانو زد و گفت:
- خاله جون من پولی همراهم نیست!
دختربچه به گیره‌ی روی گیسوان نمناک ماهرخ اشاره‌ای کرد و گفت:
- میشه این رو داشته باشم؟
ماهرخ که وجود گیره‌‌ی مویش را فراموش کرده بود با کنجکاوی دستی به موهای خارج شده از شال صورتی رنگش کشید که با لمس مرواریدهای گیره، لبخندی به صورت مظلوم دخترک پاشید و گیره را باز کرد و به گیسوان خرمایی رنگ دخترک زد. لپش را گرفت و گفت:
- خب دخترجون اجازه دارم برم؟
دخترک شاخه گلی را سمتش گرفت و گفت:
- بفرما خاله‌جون، مرسی بابت گیره‌ی خوشگلتون.
گل را از میان گره نرم دست دخترک گرفت و بوسه‌ای به دستش نشاند و گفت:
- ممنون قشنگم، خدانگهدارت.
دخترک پس از خداحافظی به سمت دیگر خیابان رفت و ماهرخ گل به دست را تنها گذاشت. پس از گذشتن چند دقیقه تاکسی سبز رنگی جلوی پایش ترمز زد، خودش را به درب کمک راننده رساند و تقه‌ای به شیشه زد که شیشه پایین آمد و قیافه‌ی غریبه‌ای آشنا برایش به نمایش درآمد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,065
مدال‌ها
25
پسرک نگاهش را از صفحه‌ی موبایلش گرفت و به چشمان قهوه‌ای روشن دخترک خیره شد و گفت:
- مقصدتون کجاست؟
مشکوک نگاهش را میان دو تیله‌ی عسلی پسرک، چرخاند و گفت:
- خیابون حر.
پسر سرش را تکان داد و گفت:
- سوار شین.
درب عقب را باز کرد و پس از سوار شدن، آرام بست که با صدای بم راننده چشمانش را با حرص بست.
پسر: ما... ببخشید در بسته نشد.
پسر صفحه‌ی موبایلش را روشن کرد که ماهرخ درب ماشین را باز کرد و محکم بست. جای تعجب داشت که چگونه پسرک اسمش را می‌دانست؛ ولی آشنا بودنش بیشتر متعجبش می‌کرد... .
حرکات راننده را زیرنظر داشت، بعد از ارسال پیامکی به مخاطبش، موبایلش را خاموش کرد، دستی به لشکر سیاه مواج موهای بلندش کشید و صدای آهنگ را بیشتر کرد.
بی‌توجه به صدای ملودی آهنگ، به گلایلش خیره شد و به خاطرات سفر کرد؛ ولیکن سفرش خیلی طول نکشید و او با صدای خواننده نتوانست خاطراتش را دوره کند. نگاهی به آیینه انداخت که با نگاه خیره‌ی عسلی راننده را غافلگیر کرد. پسر بدون توجه به اینکه نگاهش لو رفته باشد، ارام نگاهش را به جاده‌ منتقل کرد‌.
نگاهش را به گلایلش دوخت و گوش به آهنگ سپرد.
" تو تمام منی، من فدای تو
تک تک نفس‌هام برای تو
هرچه دارم تویی جان فدای تو
جان فدای تو.... .
دیدنت اعتیاد من
بی‌قرار توئم ای قرار من
تویی تمام وجود من
تویی تمام وجود من... .
(دنیا ز دل دیوانه‌ام
در حصار تو زندانیم
خوش به حالم عشق می‌خوانیم
یار جانم... .
هر کجا باشم این دل برای توست
عمر و جانم تمامش نگاه توست
کل داراییم عشق ناب توست
یار جانم... .) "
چشمان شبگون دلدار مقابل چشمان بی‌قرارش نقش بست، نه به تنهایی بلکه با خاطرات شیرینی که او بیش از ده‌ها بار دورهٔ‌شان کرده بود. اعترافش، تأسفش برای کارهای خلاف خاندانش، عذرخواهی مظلومانه‌اش برای کارهای پدرش و... همه و همه همچون فیلمی که مورد علاقه‌ی دخترک بود، برای چندمین بار به نمایش درآمد.
دختر با دیدن نمای سفیدرنگ ساختمان گفت:
- خیلی ممنون.
از ماشین خارج شد و قبل از بستن درب ماشین گفت:
- چند دقیقه صبر کنید من پولتون رو بیارم.
از ماشین فاصله گرفت و به سمت درب طلایی‌رنگ ساختمان رفت و کنار باغچه زانو زد و سنگ‌های رنگارنگ اطراف شمعدانی را کنار زد و دو کلید تکی خانه را برداشت و سنگ‌ها را پخش کرد. کلید را در قفل چرخاند و وارد خانه شد و درب را روی هم گذاشت و به سمت آسانسور دوید و با نگهبان هم سلامی سرسری کرد. وارد آسانسور شد و دکمه‌ی طبقه‌ی سوم را فشرد و به آهنگ آنه‌شرلی گوش سپرد و پایش را با ریتم تکان می‌داد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,065
مدال‌ها
25
اتاقک طبقه‌ی دوم توقف کرد، دخترک بدون توجه به کنج چهاردیواری پناه برد و دستی به گلایلش کشید. با دیدن کالج‌های براق مشکی سرش را پایین‌تر انداخت؛ ولی با استشمام رایحه‌ی چوب سرو با تردید سرش را بالا آورد. به خوبی این رایحه تلخ و سرد را می‌شناخت، رایحه‌ای که در انتهای خود بوی خاک خیس و برف را حمل می‌کرد، برفی که سرمای خورد را به تن دلبرش هم منتقل کرده بود. با نجوای آرام و مردانه‌ای که از سمت راستش شنید سرش رو بالاتر برد.
- نمی‌خوای مهرابت رو ببینی؟
با دیدن دیدگان شبگونش زمان لحظه‌ای برایش متوقف شد، ترکیب زیبای صدای نفس‌نفس‌هایش و قلب بی‌قرارش سکوت را می‌شکست. به چشمانش شک داشت، فکر می‌کرد قهوه‌ی دیدگانش دچار توهم و یا سراب شده باشند، سراب منع شده‌ی شیرینش... .
ناباور دستی به چشم‌هایش کشید که آوای خنده‌ی گوش‌نواز و شیرینش اتاقک را در بر گرفت. بالاخره جسارت سخن گفتن را به دست آورد.
ماهرخ: تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟
لبخند دندان‌نمایی به صورت هاج و واجش پاشید و گفت:
- سوپرایز!
آسانسور توقف کرد که از جلوی مسیر دخترک کنار رفت و گفت:
- بفرمایید بانو.
با سری پایین از اتاقک خارج شد و با پنج گام بلند خودش را به درب چوبی بلوطی رنگ خانه‌ رساند. کلید را با دستی لرزان وارد قفل کرد و درب را باز کرد. وارد خانه شد و درب را بی‌هیچ درنگی بست. نگاهی به دکوراسیون سفید و نیلی خانه انداخت و گلایولش را روی جاکفشی کنار درب سالن گذاشت و به سمت تک اتاق سمت راست خانه رفت و دستش را روی دستگیره‌ی طلایی رنگ درب چوبی مشکی اتاق گذاشت، سرمای دستگیره‌ی اتاق لرزی به تنش انداخت؛ ولی اعتنایی نکرد و وارد اتاق شانزده متریش که تمامش را سیاهی در بر گرفته بود، شد و لامپ را روشن کرد. به سمت کمد مشکی رنگ کنج اتاق رفت و دربش را باز کرد و مانتوی ساتن مشکی رنگش را همراه با شلوار کتان هم‌رنگش را بیرون آورد و با لباس‌های نمناکش تعویضشان کرد. لباس‌های نمناکش را در سبد سفید لباس‌های چرکین گوشه‌ی اتاق انداخت و بعد از پوشیدن جوراب‌های سفید و شال بلند ساتن هم‌رنگش، کیف مشکی‌اش را برداشت و از اتاق خارج شد و به سمت درب سالن رفت. از جاکفشی قهوه‌ای رنگ کنار درب کفش‌های اسپرت سفیدرنگش را برداشت و پوشید. قبل از اینکه از خانه خارج شود، با دست لرزان سعی کرد شال چربش را روی سر مرتب کند. چشم بست و زمزمه کرد:
- آروم باش، هیچی نیست، فقط اومده دنبالت... همین!
نفس عمیقی که روی لرز دست و سردی تنش تاثیر خوبکشید
دستش را روی دستگیره‌ی درب گذاشت و خواست در را باز کند که با یک تصمیم ناگهانی گلایلش را هم برداشت و از خانه خارج شد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,065
مدال‌ها
25
بعد از قفل کردن درب سالن، نگاهی به مهراب غرق شده در اعماق افکاره تیره‌اش، کرد و سرفه‌ای مصلحتی سر داد که مهراب نگاهش را از نقطه‌ی کور مقابلش گرفت و به صورت پر از سوال ماهرخ خیره شد، نیمچه لبخندی که بیش‌تر به دهان کجی شبیه بود، زد.
نگاهی به کفش‌های سفید اسپرتش کرد و گفت:
- بریم مهراب؟
تکیه از دیوار گرفت و جلوتر گام‌های کوتاهش را آغاز کرد. آرام قدم‌هایش را هماهنگ با دلبرش کرد، به محض رسیدن به آسانسور، دکمه‌ی فلزی رنگش را فشرد که درب پس از گذشتن لحظات کوتاهی، باز شد. اول خودش و سپس مهراب وارد شد و بدون درنگ دکمه‌ی همکف را فشرد و گفت:
- خب ماهرخ جون، مهشید خانم خوب هستن؟
خنده‌ی کوتاهی کرد و دست به گلایلش کشید وگفت:
- به نظرت خوبه؟ آخه این چه سوالیه مهراب!
دستی به ته‌ریش مرتبش کشید و گفت:
- خب چی بگم؟ حاصل هجده به توان دو و سیزده به توان سه رو باهم جمع کن و بر دو تقسیم کن. خوبه؟
خنده‌ی بلندی کرد و گفت:
- آره چرا که نه! هجده به توان دو میشه 324 و سیزده به توان سه هم میشه 2197، جمعشون میشه 2521،بر دو هم که تقسیم بشه، میشه1260.5 .
مهراب سوتی برای ماهرخ زد و گفت:
- به‌به، آفرین، حیف نیست جاسکی و مهارتت رو دست کم گرفتی؟
خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت:
- سوال اولت هم، خوب بود ولی بعد از اعترافم نه، دیگه خوب نیست.
لب‌هایش را غنچه کرد و به سمت چپ برد و گفت:
- اوم، چه مادرزن خشنی.
ماهرخ: چه مادرزنی که دوست نداره سر به تن دومادش نباشه؟
درب آسانسور باز شد که با سری پایین از آسانسور خارج شد و با قدم‌هایی شمرده راه درب خانه را پیش گرفت. درب طلایی خانه را باز کرد و از خانه خارج شد که صدای قدم‌های نامنظم و باعجله‌ی مهراب را از پشت شنید که پس از گذشتن سه ثانیه کنارش قرار گرفت و گفت:
- صبر کن، جلوتر نرو.
ایستاد و نگاهی به پیراهن سرمه‌ای رنگ مهراب کرد و گفت:
- خب، مگه نمی‌ریم کافه؟
لب‌هایش را غنچه کرد و نوچی گفت و سپس به سمت دیگر خیابان، به پارس مشکی رنگی اشاره کرد و گفت:
- فعلاً برو سوارشو تا بریم، غافلگیریه.
و سپس چشمکی به ماهرخ متعجب و شگفت‌زده، زد. نگاهی مشکوک به مهراب خندان انداخت و به سمت ماشین رفت و کنار درب کمک راننده منتظر مهراب ایستاد.
 
بالا پایین