جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال بازنویسی [سِحر نرئیدها] اثر «Yalda.Sh نویسنده‌ انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته بازنویسی رمان توسط SHAHDOKHT با نام [سِحر نرئیدها] اثر «Yalda.Sh نویسنده‌ انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,892 بازدید, 20 پاسخ و 26 بار واکنش داشته است
نام دسته بازنویسی رمان
نام موضوع [سِحر نرئیدها] اثر «Yalda.Sh نویسنده‌ انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع SHAHDOKHT
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط SHAHDOKHT
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,087
مدال‌ها
25
با باز شدن درب ماشین توسط مهراب بی‌درنگ سوار ماشین شد و درب را محکم به هم کوبید. با سوار شدن مهراب سؤال‌هایش را شروع کرد.
ماهرخ: دوره؟ کی می‌رسیم؟ چرا با ماشین؟
به چشمان عسلی سرشار از تعجبش خیره شد و با خنده گفت:
- عزیزم بزار استارت بزنم بعد.
با روشن شدن ماشین از داشبورد پارچه‌ای سفیده به دست ماهرخ داد و گفت:
- ببند چشم‌هات رو.
چشمان عسلیش را به صورت بامزه‌ای ریز کرد و با لحنی شاکی گفت:
- نکنه بدزدیم؟ گروگانم نگیری که با همین دست‌هام خفه‌ت می‌کنم، فهمیدی؟
خنده‌ی بلند مهراب فضای ماشین را در بر گرفت و این ماهرخ بود که در چال لپش غرق شد. با صدایی که خنده در آن به خوبی معلوم بود گفت:
- باشه عروس دریایی من.
قلبش به تپش در آمد، همچون مجرمی زندانی که برای فرار از زندان، در تلاش بود که از حصار سی*ن*ه‌اش خارج شود. چشمانش را با پارچه بست و دلدار را مخاطب قرار داد و گفت:
- نمی‌خوای که مثل یه مترسک بی‌کار بشینم که، می‌خوای؟
مهراب ‌نگاهی به ماهرخ کرد و گفت:
- نه کی گفته بی‌کاری؟ آهنگ گوش می‌کنیم تا به مقصد برسیم.
کلافه باشه‌ای گفت، از بی‌کاری بهتر بود، نبود؟
پس از چند لحظه به آهنگ مورد نظرش رسید و مکث کرد و ماهرخ را با دنیای آهنگ فریدون اسرایی تنها گذاشت.
"آهای خوشگل عاشق
آهی عمر دقایق
آهای وصله به موهای تو سنجاق شقایق
آهای ای گل شب‌بو
آهای گل هیاهو
آهای طعنه زده چشم تو به چشم‌های آهو
دلم لاله‌ی عاشق
آهای بنفشه‌ی تر
نکن غنچع‌ی نشکفته‌ی قلبم رو تو پرپر
من که دل به تو دادم
چرا بردی ز یادم
بگو با من عاشق
چرا برات زیادم
آهای صدای گیتار
آهای قلب رو دیوار
اگه دست توی دست‌هام نذاری
خدانگهدار... ."
با عصبانیت دست‌هایش را به هم گره زد و گفت:
- این ضبط کوفتی رو یا خاموش کن یا آهنگ رو عوضش کن.
با صدای بلندتر شروع به غرغر کرد:
- مرتیکه‌ی احمق یه ساعته داره آهای-آهای و هوار-هوار میگه و قربون صدقه میره که بگه خدانگهدار؟ عوضش کن.
مهراب که از حرص خوردن شیرینش به خنده آمده بود، با صدایی که برای آشکار نبودن خنده‌اش خیلی تلاش کرده بود، گفت:
- باشه، باشه، هر کدوم رو خواستی سکوت کن.
سرش را برای تائید پیشنهاد مهراب تکان داد و دست به سی*ن*ه به انتظار آهنگ دل‌خواهش نشست.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,087
مدال‌ها
25
با حرص دست چپش را به جایی که حدس می‌زد بازوی مهراب باشد کوبید و گفت:
- آخه این چه آهنگ‌هاییه مهراب؟ بعدی.
آن‌قدر آهنگ‌ها را عوض کردند تا به مقصد رسیدند.
دستان سفید و کشیده‌اش را به سمت چشم‌بند نزدیک کرد که دستانش در حصار دستان سرد و بزرگ مهراب اسیر شدند. مهراب خنده‌ای به عجله‌ی ماهرخ کرد و گفت:
- صبور باش عجولم.
دلش از میم مالکیت لرزید، دستان لرزانش را پایین آورد که صدای باز بسته شدن درب ماشین از سمت چپ به گوشش رسید و بعدش باز شدن درب سمت خودش و آوای صدای بم و گوش‌نواز دلدارش که گفت:
- پیاده شو جانم.
دستان لرزانش را روی پاهای خود کشید و گلایلش را برداشت و با صدایی آرام گفت:
- کیفم رو بردار.
مهراب «چشم» کشداری گفت و دست ماهرخ را گرفت و کمکش کرد تا از ماشین خارج شود و کیف دخترک را از روی داشبورد برداشت و مچ دست چپ دخترک را در دست راست خود گرفت. دستی که گلایل را در حصار خود زندانی کرده بود اکنون در حصار سرد و کبیر مهراب زندانی شده بود. صدای خش‌خش برگ‌ها و فرو رفتنشان در برگ‌ها ترس را به دل نازک دخترک راه می‌داد. بوی برگ‌های خشکیده‌ی نمناک و زمین خیس حسی متضاد ترس را داشت و این پیرامون بود که حال ماهرخ را دگرگون می‌کرد، ولی صدای قدم‌های استوار دلدار آرامش را به قلب بی‌قرارش تزریق می‌کرد.
با رها شدن دستش از حصار یخ‌زده‌ی مهراب ایستاد که کمر باریکش در میان دستان مهراب قرار گرفت با صدایی تقریباً بلند گفت:
- چی‌کار می‌کنی مهراب؟
با صدای کفش‌های مهراب سکوت کرد، فهمید که از پله بالا رفتن را بهانه‌ای برای به آغوش کشیدنش بود؛ ولی امان از توهمات دخترانه... !
بوی چوب خیس و خاک خورده نه تنها مشامش را قلقلک داد بلکه ترسش بیشتر شد و لرز به تنش افتاد که مهراب با لرزش ماهرخ لبخندی زد و او را مقابل درب نهاد. از جیب شلوار کتان خود کلید را بیرون آورد و در قفل چرخاند که درب با صدای قیژی باز شد و غبار به سمتشان حمله کرد.
به واسطه‌ی دست سرد مهراب با تردید به جلو قدم برداشت، با هر قدمش صدای قیژی بلند می‌شد و این نشان‌دهنده‌ی قدیمی بودن پارکت‌های چوبی بود.
با بسته شدن درب و قفل شدنش چشم‌بند را با یک حرکت کَند و چشم به مهراب خندان دوخت.
مهراب: چه‌طوره؟ از دکور خوشتون نیومد پریدخت جان؟
لحن پر از تمسخر را با دیدن اطرافش از یاد برد. تمام اطرافش را چوب در بر گرفته بود و خاکی که دل را می‌زد. سرش را بالا گرفت که باریکه‌ی نور خورشید از سقف شکسته به چشمانش برخورد کرد که دستش را مقابل چشمانش قرار داد و سقف را نگاهی انداخت، سقفی خراب و پوسیده که از سمت راست آب از آن می‌چکید.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,087
مدال‌ها
25
تک ابرویی بالا داد و گفت:
- من اعتراضی کردم؟ یا اصلاً حرفی زدم مگه شاهزاده؟
لبان گوشتی خود را غنچه کرد و نوچی گفت و دنباله‌اش ادامه داد.
- خب، قبل از این‌که بریم سراغ سوپرایز اصلی... ‌.
با سکوت مهراب، نگاه خود را از راه‌پله‌ی نسبتاً طولانی وسط سالن گرفت و به چشمان مشکی مهراب خیره شد و گفت:
- خب؟
مهراب از جیب پشتی خود جعبه‌ی چوبی کوچکی بیرون آورد و گفت:
- می‌تونم تک گل کویر چشمات بشم!
پس از تمام شدن درخواستش بر روی زانوی راست خود فرود آمد و با چشمانی مشتاق به ماهرخ خیره شد.
قلبش به تندی خود را به حصار خود می‌کوبید. تک اشکی که روی گونه‌اش نشست را پاک کرد و سرش را تکان داد، تکان دادن سرش همانا و براق شدن چشمان مهراب همانا، برقی که... ‌.
ایستاد و انگشت بلند و سفید ماهرخ را در، دست گرفت و نگین ساده‌ی حکاکی شده را در انگشتش نشاند.
با لبخند نگاهی به نوشته‌ی روی انگشتر، کرد. با دیدن کلمه‌ی LOVE روی انگشتر لبخندش پررنگ‌تر شد.
دستی روی شانه‌ی خود احساس کرد، سرش را بالا آورد که مهراب را مات دید، پلکی زد و سرش را تکانی داد؛ ولی اثری بر روی واضح شدن دیدش نگذاشت. بی‌حسی بر تنش حکومت می‌کرد و او توانی برای غلبه نداشت.
با افتادن جسمش، مهراب لبخندی زد و به آغوشش کشید و به سمت ستون رفت و جسم بی‌هوشش را به ستون تکیه داد و طناب خاکی و ناقصی را از کنارش برداشت و دورش پیچید.
صندلی چوبی کنار دیوار را برداشت و مقابل ماهرخ نهاد، اول انگشتر را از انگشت سفید و نیمه‌ سردش بیرون آورد و روی صندلی نشست و سپس انگشتر را داخل جیبش فرو کرد. به چهره‌ی چشم بسته‌ی دخترک خیره شد، به خوبی می‌دانست تا چند دقیقه‌ی دیگر چشمانش باز می‌شود... ‌.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,087
مدال‌ها
25
چشم‌هایش را باز کرد، با برخورد نور که از شکستگی سقف به چشمش رسید، پلک بست. پس لحظاتی چشم گشود و به تصویر ماتِ مهراب خیره شد، چندبار پشت سر هم پلک زد. کندی ضربان قلبش را به خوبی حس می‌کرد. پوزخند مهراب برایش عجیب بود، بیشتر از آن عوض شدن اخلاقش آن هم به طور ناگهانی... ‌.
سعی در تکان دادن جسم خود کرد؛ ولی نتوانست. نگاهی به طنابی که دورش بسته شده بود، کرد، با چشمانی گرد شده از تعجب به پوزخند مهراب نگاهی کرد و با صدایی که کم‌کم بالا می‌رفت گفت:
- این‌جا چه‌خبره؟
پوزخندی که بر لبان گوشتی‌اش پررنگ‌تر شد، به شدت روی مخ ماهرخ بود؛ ولی تنها نفسی عمیق می‌کشید برای فروکشی زبانه‌های خشمش... ‌.
مهراب: خبری نیست، فقط یه مهمونی تک نفره دارم و یه غذای لذیذ دریایی... ‌.
نفسش را عصبی خارج کرد و با صدایی بلند گفت:
- چی میگی؟ معلوم هست چه مرگته؟!
خنده‌اش ترس را به استخوان‌ تزریق می‌کرد.
مهراب: عجیبه!
خنده‌ی بلندی سرداد.
مهراب: توی عمرم آدمی... ‌.
شقیقه‌ی راست خود را خاراند و بشکنی زد و گفت:
- یادم رفت آدم نیستی... آها! موجودی به احمقی تو ندیده بودم.
نگاهی سرشار از حقارت نثارش کرد و ادامه داد:
مهراب: از همون اول ساده بودنت چشمم رو گرفت... ‌.
خنده‌ای دیگر کرد و گفت:
- ولی هیچ‌وقت، تأکید می‌کنم، توجه کن!
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این‌قدر احمق باشی.
اون صندوقچه رو ندیدی نه؟
با تعجب لبان خود را گشود تا سخنی گوید؛ ولی از تعجب و حیرت صدایی از گلویش خارج نمی‌شد... ‌. حس حقارت بر گلویش همچو قاتلی سرسخت شبیخون زده و راه تنفسش را تنگ کرده بود. فکر نیرنگ از سوی مهراب را در سر نداشت.
خنده‌های بلند و آزاردهنده‌ی مهراب قلب رنجور و شکست خورده‌اش را به درد می‌آورد. قلب عاشقش همچو گنجشکی در برف در گوشه‌ای کز کرده به نیش و کنایه‌های سرد و یخ‌ زده‌ی دلبر چند رنگ خود گوش می‌کرد‌.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,087
مدال‌ها
25
- خیلی احمقی دختر، تویی که مامانت رو ول کردی و اومدی سراغ من! منی که خاندانم نزدیکان شما رو از بین برد.
به سمتش حمله کرد و همچون گرسنه‌ای که به خوراکی رسیده باشد، گلوی دخترک را بو کشید. حرکاتش ترس را به دخترک تزریق می‌کرد.
دستش را آرام روی سیبک گلوی دختر که هر لحظه بالا و پایین می‌شد کشید، اول حرکاتش آرام بود؛ ولی کم‌کم وحشیانه شد. زبانی روی دندان‌های نیش خود کشید و در کسری از ثانیه دندان‌های خود را در گردن سفید دخترک فرو کرد و همچون زالویی کثیف شروع به مکیدن خونش کرد.
از گردنش جدا شد و با لذت خون‌های روی لب ‌خود را با زبان پاک کرد. نگاهی به چشمان بی‌حال ماهرخ کرد، دستی به گونه‌اش کشید و گفت:
- نمی‌خوام زجرت بدم؛ ولی... ‌.
درد در قلب دخترک بیشتر شده بود و گویی که قلب جای پمپاژ خون، درد را به رگ‌هایش می‌رساند. سرما را با تمام وجودش حس‌ می‌کرد‌. چهره‌ی غمگین مهشید جلوی چشمان بی‌حالش جولان می‌داد. با تمام نفرتی که داشت، بزاق دهان خود را روی مهراب انداخت که صدای قهقهه‌ی مردانه‌اش در سکوت وهم‌انگیز خانه پیچید.
آب دهان ماهرخ را از کنار بینی قلمی خود پاک کرد و گفت:
- نه، انگار لیاقت خوبی نداری.
حریص، با تکه چوبی تیز، بازوی برهنه‌ی دخترک را به زخم عمیقی نگارین کرد. خون سرخی که رنگش را با چشمان درشت پسر درشت اندام به اشتراک گذاشته بود بیش از پیش سرعت خود را برای تمام شدن بیشتر کرد. انگشت خونی‌اش را به دهان گرفت، مکث کوتاهی کرد، از بازوی زخمیش جدا شد و گفت:
- نه، خونی که از شاهرگ بیاد رو بیش‌تر می‌پسندم؛ ولی حیفم میاد با تن سالم بمیری.
جابه‌جا شد و از سمت مخالف نیش‌ خود را در شاه‌رگش فرو کرد و درحالی که خون را می‌خورد، با چاقوی جیبی ‌خود، با خشونت خراشی طولانی و عمیق روی پای راست دخترک ایجاد کرد. با قدرتی که داشت لحظه‌ای درد را به مغز مهراب تحمیل کرد. اخمش با پاشیدن خون از دهان ماهرخ همراه شد.
خون‌ سرخش روی پارکت‌های خاکی و جاری بود. با هر قطره، گویی روح از تن ماهرخ جدا می‌شد؛ ولی لام تا کام چیزی نگفت. تنها با سکوت به خون سرخ خود خیره بود. وجود مرگ را با چهره‌ای خندان در کنج خانه احساس می‌کرد و با تصور لبخند قبیحش، سرما بر تن آش و لاش دخترک چنگ می‌زد.
مهراب پای دیگر دخترک را نیمی خراشید که درب خانه به طور وحشیانه‌ای شکست.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,087
مدال‌ها
25
نگاه بی‌حالش را از خون‌های جاری شده به دو خورشید فروزان مقابل درب شکسته شده سوق داد. تصویر گرگ مشکی قوی‌ جثه‌ی مقابلش به‌ دلیل از دست دادن خون زیاد مات شده بود و این به هیچ عنوان اتفاق خوشایندی نبود.
خشمگین چشمان قرمز خود را از جای دندان‌های خود گرفت، چرخید و به مسبب این اعصاب خراب خود نگاهی انداخت. گره ابروهایی که با رنگ زندگی سیاه و تارش یکی بودند کورتر کرد و بدون این‌که خون کنار لب‌های گوشتی خود را کنار بزند، بلند شد و خاک لباس‌های خود را تکاند، با قدم‌هایی که نقش ناقوس مرگ ماهرخ را ایفا می‌کردند به سمتش رفت و شمرده گفت:
- تو... این‌جا... چه... غلطی... می‌کنی؟
با برداشته شدن سایه‌ی نحس و تاریک جثه‌ی عضلانی‌ مهراب از روی کالبد سرد و بی‌رمق ماهرخ، خورشید چشمانش قهوه‌ای که هرلحظه‌ سردتر از قبل میشد را مورد هدف قرار داد. با پنجه‌ی سیاهش خراشی روی پارکت‌های چوبی نمور و خاکی ترسیم کرد. نگاهش را میان سرهای بریده‌ای که از سقف خانه آویزان بودند و رد خون چکه شده‌شان هنوز بر روی پارکت‌ها مانده بود گرفت. خرناسی کشید و صدای خراشیده‌اش را بلند کرد.
- این بود تجملات و خوبی زندگیت؟
برق دندان‌های سفید و خونی‌اش چشم را می‌زد! بی‌توجه به بوی خونی که با خاک نم‌خورده آمیخته شده بود و باعث تشدید تشنگی‌اش می‌شد، قدم به جلو گذاشت و سرمای کلامش را رها کرد.
- زندگی همه یه رازه، بقیه فقط جنبه‌ی عمومیش رو می‌بینن!
غرشی کرد و تغییر حالت داد. تغییر حالتی که با دود سیاهی همراه شد... .
مهراب با قدم آخر سی*ن*ه به سی*ن*ه‌ی گرگی که هر لحظه امکان دریدن تن سردش را داشت، ایستاد و خیره به چشمان جسور و به خون نشسته‌اش گفت:
- مال خودمه، تو چی‌کاره‌ای؟
مال من! کلامی که بذر حقارت را در دل رنجور ماهرخ کاشت. معراج همان‌طور که دندان بر هم می‌فشرد با لحنی سرشار از حرص گفت:
- می‌دونی مهشید خبردار بشه باهامون چی‌کار می‌کنه؟
لبخند حرص درارش را پررنگ‌تر کرد و گفت:
- تو که کاره‌ای نیستی.
صدای ساییدن دندان‌هایش در سکوت خانه پیچید. پس از کمی مکث منفجر شد.
معراج: آخه احمق، به‌نظرت مهشید وقتی عصبی بشه به این نگاه‌ می‌کنه که من کاری کردم یا نه؟ اون می‌دونه که من کمکت کردم.
لبان خونیِ مهراب کج‌تر شدند و کلمات بدون هیچ عجله‌ای خارج شدند.
مهراب: خب می‌تونستی کمک نکنی، هوم؟
در میان هیاهوی ایجاد شده و درد طاقت‌فرسای بدن سردش، در حال مقایسه‌ی صدای مردی بود که سعی داشت مهراب را از کارش منصرف کند. مردی که تصویر ماتش برای ماهرخ آشنا بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,087
مدال‌ها
25
معراج خنده‌ای عصبی سر داد. حرص تمام تنِ ورزیده‌ای که نشانه‌ای از اصالت نژادش بود را احاطه کرده و سعی در به آتش کشیدن آرامش از دست رفته‌اش را داشت. قدمی نزدیک شد و غرید.
معراج: ابله بودن من وقتی اثبات شد که گله‌م رو به خاطر توِ بی‌وجدان رها کردم... .
پس از تمام شدن حرفش تبدیلش شد که با ضربه‌ای که به پهلوی راستش خورد به دیوار اصابت کرد. ناله‌ای کرد و سپس گارد گرفت و سمتش حمله کرد که حرکتش را دفع کرد. دوباره و دوباره حمله سر گرفت تا این‌که پهلویش را به دندان گرفت. قصدش کشتن رفیق چندین و چندساله‌‌اش نبود، فقط می‌خواست او را از عمل احمقانه‌اش دور کند.
ماهرخ نگاه بی‌حالش روی حرکات تند و فرز دو تنی بود که در حال دریدن یک‌دیگر بودند. نگاهش زومِ گرگی بود که مهراب را با پهلوی زخمی در گوشه‌ای به حال خود رها کرد و سمتش دوید. با برخورد زبان گرمِ به صورت و گردن خونی‌اش حرکتِ ریزی کرد.
با بسته شدنِ چشمانِ ماهرخ، سریع شیفت داد و نبضی که زیر لکه‌های خون مخفی شده بود را چک کرد، ضعیف میزد و این لرز را از ترس بر بدنش می‌انداخت. وای از آن روزی که خبر به مهشید برسد و... .
برخاست تا که از جیبش معجونی بیرون آورد؛ ولی با ضربه‌ای که به پشتش خورد از حال رفت.
با افتادن جسم بی‌جان معراج روی زمین خاکی خانه، مهراب کنار ماهرخ نشست و گردنش را به دندان گرفت. مرگ دخترک را به آسانی نمی‌خواست؛ ولی نتوانست جلوی خودش را بگیرد و آن‌قدر خونش را مکید که سردی تنش بیش از پیش شد.
به سختی سعی می‌کرد هوشیاریش را از دست ندهد، سایه‌ی نگاه کدرش را روی مرد از هوش رفته پهن کرد، لحظه‌ی آخر چهره‌ی مشکوک راننده‌ای جلوی چشمش آمد و گرگ قدرتمندی که خورشید چشمانش غروب کرده بود.
از ماهرخ گلایلی خونی باقی ماند و... .
***
خسته از بحث‌های همیشگی، خانه را ترک کرد و دل به دریا زد. آن‌قدری وضعیت مالیشان خوب نبود که همچون زندگی دخترهای داخل رمان‌هایی که دزدکی و دور از چشم پدر می‌خواند، خانه‌ای ویلایی لب دریای شمال داشته باشند و یا حتی نمی‌شد گفت که زندگی آرامی را دارند.
همیشه هم عشق، خوش‌بختی و آرامش را به همراه ندارد. او حاصل عشقی بود که دوطرف پس از سال‌ها سختی و مشقت به هم رسیدند و حال این جواب نافرمانی کردن مادرش از حرف‌های پدربزرگش بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,087
مدال‌ها
25
کنار دریا نشست و به محل اتصال آب و آسمان خیره و در افکار خود غرق شد. چه شد که به آن‌جا رسید؟ تا کی تاوان تصمیمی را که در آن نقشی نداشت را پس دهد؟
بلند شد و دمپایی‌های لاانگشتی‌ خود را گوشه‌ای نهاد و سمت آب‌های پر جنب و جوش دریا قدم برداشت. آن‌قدر پیش رفت که آب تا کمرش رسیده بود. قدم دیگری برداشت که پایش لیز خورد و در آب افتاد. جیغی زد و شروع به دست و پا زدن کرد؛ ولی پایش در زنجیری گیر کرده بود. پس از چندی زنجیر از میان صخره‌ها آزاد شد.
مرتضی به دنبال محدثه از خانه خارج شد و سمت ساحل رفت. با دیدن جای خالی دختر خود، حیران نگاه خود را چرخاند که با دیدن دست سبزه‌ی دخترک خود شوکه شد. سمتش دوید و جسم بی‌حالش را به آغوش کشید و سمت ساحل رفت. دخترک را زیر درخت کنار ساحل نهاد که درخششی چشمش را گرفت. با دیدن گردنبندی به دور پای محدثه چشمانش برقی از شادی زدند.
محدثه بی‌حال نشست و گفت:
- بابا؟
مرتضی نگاهش را از گردنبند گرفت و به چشمان سرخ محدثه خیره شد، با دیدن صورت خیسش تازه به یادش آمد که چه اتفاقی افتاده و امکان داشت دردانه‌اش را از دست بدهد. عصبی گفت:
- بابا و زهرمار، داخل دریا چی‌کار می‌کردی؟
محدثه لب باز کرد تا که توضیحی سر هم کند که با دیدن گردنبندی عجیب دور مچ پای خود ساکت شد. پای راست خود را روی ران پای چپ خود گذاشت و گردنبند را از دور مچ پای خود باز کرد. از زیبایی گردنبند لبخندی روی لبان سفید و باریکش نشست.
مرتضی گردنبند را از مشت محدثه کشید و گفت:
- به نظرت چه‌قدر می‌خرنش؟
محدثه ناراحت گفت:
- چی؟ می‌فروشیش؟
مرتضی بلند شد و گفت:
- با این وضع باید از هر راهی به فکر پول درآوردن باشیم.
پس از تمام شدن حرفش به سمت خانه رفت و محدثه‌ی درمانده را تنها گذاشت.
 
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,087
مدال‌ها
25
یک ساعت بعد به مقصد خانه به راه افتاد. دلش بدجور شیفته‌ی گردنبندی شده بود که در لحظه‌ی آخر درخشش سنگ صورتی براقش، چشم را به دنبال خود می‌کشاند. دمپایی‌های سفیدش را پوشید و به سمت خانه‌ی دویست متریشان پاتند کرد. به درب سرخشان که به خاطر شرجی هوا زنگ زده بود، رسید. خواست قدم دیگری بردارد که پایش به روی دامن چین‌چینی فیروزه‌ایش رفت. به کمک درب نیمه‌باز از افتادن خود جلوگیری کرد و برای تکرار نشدن رویداد پخش شدنش دامن خیس را با دست به بالا گرفت.
در سرش برای قاپیدن گردنبند نقشه‌هایی می‌ریخت. از حیاط پنجاه متریشان که در کنج سمت راستش درخت گل کاغذی به خاک نشسته بود، گذشت. وارد خانه شد و چشم در محیط نیمه تاریک خانه چرخاند. برخلاف همیشه، بدون توجه به بوی قلیه ماهی که خانه را پر کرده بود به سمت اتاقش رفت. یک دست کامل لباس برداشت، از اتاق خارج شد و مضطرب نگاهش را در سالنشان چرخاند. از فروخته شدن گردنبند می‌ترسید. به حرکاتش سرعت بخشید، به حمام داخل حیاط رفت و تن ماسه‌ای خودش را تندتند شست.‌.. .
لباس‌های خیسش را روی بندی که از حصار پنجره به درخت انبه وصل بود پهن کرد و به سمت خانه دوید. گیسوان خیس سیاهش را که به خاطر برخورد نور خورشید رو به خرمایی بودند بالای سرش جمع کرد و گفت:
- مامان، بابا کجاست؟
مریم با ابروی تاتو زده‌اش اتاق را نشان داد و شعله‌ی اجاق را کم کرد.
صدای الله‌اکبر گفتن مرتضی سکوت را شکست. سریع به سمت اتاق رفت و بدون لحظه‌ای مکث درب را گشود. مرتضی تشهد و سلام نماز عشا را ادا کرد و نگاه قهوه‌ایش را قفل محدثه کرد. صدای کلفت مرتضی پس از قبول باشه‌ی آرامی که محدثه زمزمه کرد بلند شد.
- قبول حق، کاری داری؟
آرام روی دو زانو کنار مرتضی نشست و گفت:
- بله، خب... .
نفسش را در فضای سرد اتاق رها کرد‌. عرق کف دستانش را با پیراهن زرد نخی‌اش پاک کرد. ادامه داد:
- میشه یه چیزی ازتون بخوام؟
مرتضی جانماز سبز و کِرِم رنگش را که با طرح کعبه مزین شده بود جمع کرد. تسبیح شاه مقصودش را میان انگشتان اشاره و شست گرفت و گفت:
- بگو ببینم.
محدثه که تاب نگاه عبوس پدرش را نداشت، سرش را پایین انداخت و گفت:
- ا... اون گردنبند رو... میشه بهم بدی؟
آخر جمله‌اش را آن‌قدر سریع به زبان آورد که خودش هم لحظه‌ای شکه شد. از زبانی که جلوی مرتضی مدام به لکنت می‌افتاد، بعید بود!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,087
مدال‌ها
25
مهره‌های سبز تسبیح میان انگشتانش ثابت ماندند. از جا بلند شد و همانطور که از اتاق خارج می‌شد گفت:
- گفتم که، نه. می‌دونی چه‌قدر می‌ارزه؟
سریع بعد از مرتضی از اتاق خارج شد، سریع گفت:
- یه بار جای پول نظر منم براتون مهم باشه. مگه چی میشه؟ کسب و کارتون که زبونم لال چوب لای چرخش نرفته. یه این‌بار رو بیخیال بشین.
کنار سفره‌ای که مریم با تمام هنر چیده بود، نشست و گفت:
- بشین تا شام بخوریم.
مقابل مرتضی نشست و گفت:
- بردارم؟ بابا؟
با خواهش و تمنا صدایش کرد تا بلکه فرجی شود‌. سکوتی که هر از گاهی با صدای برخورد قاشق و چنگال به بشقاب‌های شیشه‌ای همراه بود، خانه را فرا گرفت. مرتضی در فکر درخواست محدثه بود و محدثه به دنبال چاره‌ای برای رسیدن به گردنبند... .
هنگامی که غذایش تمام شد، پس از تشکر از دستپخت خوب مریم، گفت:
- گردنبند روی طاقچه‌ست.
رفت و لبخند دندان‌نمای محدثه را ندید.
نگاه حیرت‌زده‌اش را به چشمان آرام و لبخند نجیب مریم دوخت و با لکنت گفت:
- ب... ب... با م... من ب... ب... بود؟
مریم سر تکان داد که با ذوق و شوق کارها را سریع‌تر انجام داد. پس از تکمیل وظایفش، گردنبند را در دست گرفت و به سمت اتاق کوچکش که در ضلع شرقی خانه قرار داشت رفت. روی تشک پشمی خودش خوابید و نگاه کهربایی‌اش را به سنگ صورتی گردنبند قفل کرد. از خوشحال سرش را در بالشت سفید و نرمش فرو کرد و جیغی کشید. خوشحال بود، از داشتن یک گردنبند شاد بود، اولین گردنبند عمرش... .
چشم بست و رویا بافی کرد. میان رویاها به خاطرات دوران کودکی‌اش برگشت‌. به زمانی که از پدرش یک گردنبند خواسته بود؛ ولی جوابش فقط چشم‌هایی از جنس پشم بود!
دوره‌گردی در خاطرات و خیال‌های رنگارنگش خیلی طول نکشید، چرا که در خوابی عمیق فرو رفت.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین