SHAHDOKHT
سطح
10
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
- Jun
- 12,822
- 39,087
- مدالها
- 25
با باز شدن درب ماشین توسط مهراب بیدرنگ سوار ماشین شد و درب را محکم به هم کوبید. با سوار شدن مهراب سؤالهایش را شروع کرد.
ماهرخ: دوره؟ کی میرسیم؟ چرا با ماشین؟
به چشمان عسلی سرشار از تعجبش خیره شد و با خنده گفت:
- عزیزم بزار استارت بزنم بعد.
با روشن شدن ماشین از داشبورد پارچهای سفیده به دست ماهرخ داد و گفت:
- ببند چشمهات رو.
چشمان عسلیش را به صورت بامزهای ریز کرد و با لحنی شاکی گفت:
- نکنه بدزدیم؟ گروگانم نگیری که با همین دستهام خفهت میکنم، فهمیدی؟
خندهی بلند مهراب فضای ماشین را در بر گرفت و این ماهرخ بود که در چال لپش غرق شد. با صدایی که خنده در آن به خوبی معلوم بود گفت:
- باشه عروس دریایی من.
قلبش به تپش در آمد، همچون مجرمی زندانی که برای فرار از زندان، در تلاش بود که از حصار سی*ن*هاش خارج شود. چشمانش را با پارچه بست و دلدار را مخاطب قرار داد و گفت:
- نمیخوای که مثل یه مترسک بیکار بشینم که، میخوای؟
مهراب نگاهی به ماهرخ کرد و گفت:
- نه کی گفته بیکاری؟ آهنگ گوش میکنیم تا به مقصد برسیم.
کلافه باشهای گفت، از بیکاری بهتر بود، نبود؟
پس از چند لحظه به آهنگ مورد نظرش رسید و مکث کرد و ماهرخ را با دنیای آهنگ فریدون اسرایی تنها گذاشت.
"آهای خوشگل عاشق
آهی عمر دقایق
آهای وصله به موهای تو سنجاق شقایق
آهای ای گل شببو
آهای گل هیاهو
آهای طعنه زده چشم تو به چشمهای آهو
دلم لالهی عاشق
آهای بنفشهی تر
نکن غنچعی نشکفتهی قلبم رو تو پرپر
من که دل به تو دادم
چرا بردی ز یادم
بگو با من عاشق
چرا برات زیادم
آهای صدای گیتار
آهای قلب رو دیوار
اگه دست توی دستهام نذاری
خدانگهدار... ."
با عصبانیت دستهایش را به هم گره زد و گفت:
- این ضبط کوفتی رو یا خاموش کن یا آهنگ رو عوضش کن.
با صدای بلندتر شروع به غرغر کرد:
- مرتیکهی احمق یه ساعته داره آهای-آهای و هوار-هوار میگه و قربون صدقه میره که بگه خدانگهدار؟ عوضش کن.
مهراب که از حرص خوردن شیرینش به خنده آمده بود، با صدایی که برای آشکار نبودن خندهاش خیلی تلاش کرده بود، گفت:
- باشه، باشه، هر کدوم رو خواستی سکوت کن.
سرش را برای تائید پیشنهاد مهراب تکان داد و دست به سی*ن*ه به انتظار آهنگ دلخواهش نشست.
ماهرخ: دوره؟ کی میرسیم؟ چرا با ماشین؟
به چشمان عسلی سرشار از تعجبش خیره شد و با خنده گفت:
- عزیزم بزار استارت بزنم بعد.
با روشن شدن ماشین از داشبورد پارچهای سفیده به دست ماهرخ داد و گفت:
- ببند چشمهات رو.
چشمان عسلیش را به صورت بامزهای ریز کرد و با لحنی شاکی گفت:
- نکنه بدزدیم؟ گروگانم نگیری که با همین دستهام خفهت میکنم، فهمیدی؟
خندهی بلند مهراب فضای ماشین را در بر گرفت و این ماهرخ بود که در چال لپش غرق شد. با صدایی که خنده در آن به خوبی معلوم بود گفت:
- باشه عروس دریایی من.
قلبش به تپش در آمد، همچون مجرمی زندانی که برای فرار از زندان، در تلاش بود که از حصار سی*ن*هاش خارج شود. چشمانش را با پارچه بست و دلدار را مخاطب قرار داد و گفت:
- نمیخوای که مثل یه مترسک بیکار بشینم که، میخوای؟
مهراب نگاهی به ماهرخ کرد و گفت:
- نه کی گفته بیکاری؟ آهنگ گوش میکنیم تا به مقصد برسیم.
کلافه باشهای گفت، از بیکاری بهتر بود، نبود؟
پس از چند لحظه به آهنگ مورد نظرش رسید و مکث کرد و ماهرخ را با دنیای آهنگ فریدون اسرایی تنها گذاشت.
"آهای خوشگل عاشق
آهی عمر دقایق
آهای وصله به موهای تو سنجاق شقایق
آهای ای گل شببو
آهای گل هیاهو
آهای طعنه زده چشم تو به چشمهای آهو
دلم لالهی عاشق
آهای بنفشهی تر
نکن غنچعی نشکفتهی قلبم رو تو پرپر
من که دل به تو دادم
چرا بردی ز یادم
بگو با من عاشق
چرا برات زیادم
آهای صدای گیتار
آهای قلب رو دیوار
اگه دست توی دستهام نذاری
خدانگهدار... ."
با عصبانیت دستهایش را به هم گره زد و گفت:
- این ضبط کوفتی رو یا خاموش کن یا آهنگ رو عوضش کن.
با صدای بلندتر شروع به غرغر کرد:
- مرتیکهی احمق یه ساعته داره آهای-آهای و هوار-هوار میگه و قربون صدقه میره که بگه خدانگهدار؟ عوضش کن.
مهراب که از حرص خوردن شیرینش به خنده آمده بود، با صدایی که برای آشکار نبودن خندهاش خیلی تلاش کرده بود، گفت:
- باشه، باشه، هر کدوم رو خواستی سکوت کن.
سرش را برای تائید پیشنهاد مهراب تکان داد و دست به سی*ن*ه به انتظار آهنگ دلخواهش نشست.
آخرین ویرایش: