SHAHDOKHT
سطح
10
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
- Jun
- 12,822
- 39,087
- مدالها
- 25
بدون اینکه روی رفتار خودش کنترلی داشته باشد، با صدایی که از سوزشِ قفسهی سی*ن*هاش لرزش خفیفی داشت، کلمات را تکرار میکرد. صحنههای ماتی که خون و درد را به تصویر میکشیدند، دردی محسوس را به جانِ قلب رنجورش تحمیل میکرد. خورشیدی که سعی در روشن کردن و نجات دختری را داشت و دریایی که به خون آلوده شده، جعبهای چوبی که لکههای گستردهای از خون مزین بود و... .
همه و همه همچون خلاصهای از یک فیلم طولانی و دراز مدت، در اسارت دنیایی که میان دو راهی خیال و کابوس متوقف شده بود، جان میداد.
صدای نالههای خفیفی که از درد طاقت فرسای جانِ سوزانش بلند میشد، توانِ رسیدن به گوش کسی را نداشتند. با مواجه شدن با کمبود اکسیژن، قلبش با تمام توان برای آزاد شدن از قفسِ تنگی که از گردنبند زخم شده بود، میکوبید. حبابی عظیم به رنگ سرخ جسمش را به تاراج برد... .
با دردی که در لگنش پیچید به سختی چشمان ملتهبش را گشود. با احساس سختی و خیسیِ ملایمی که زیر تن بیجانش حس کرد، تکانی خورد. با برخورد خشونتآمیزِ گیسوان خورشید با گیجی چشم چرخاند. بازی و جنب و جوشِ امواج آب دریا باعثِ تسکین درد و سوزش تنش میشد. دستی که خستگیِ خود را با مورمور کردن به نمایش گذاشته بودند را تکیهگاه کرد و نیمخیز شد. پلکی زد و دست دیگرش را سایهبانِ چشمانِ قهوهایاش کرد. نگاهِ بیتابش را در ساحلی که خالی از هر جانداری جز خودش بود چرخاند. زیر لب با بدبختی گفت:
- یا خدا، من اینجا چه غلطی میکنم؟
همه و همه همچون خلاصهای از یک فیلم طولانی و دراز مدت، در اسارت دنیایی که میان دو راهی خیال و کابوس متوقف شده بود، جان میداد.
صدای نالههای خفیفی که از درد طاقت فرسای جانِ سوزانش بلند میشد، توانِ رسیدن به گوش کسی را نداشتند. با مواجه شدن با کمبود اکسیژن، قلبش با تمام توان برای آزاد شدن از قفسِ تنگی که از گردنبند زخم شده بود، میکوبید. حبابی عظیم به رنگ سرخ جسمش را به تاراج برد... .
با دردی که در لگنش پیچید به سختی چشمان ملتهبش را گشود. با احساس سختی و خیسیِ ملایمی که زیر تن بیجانش حس کرد، تکانی خورد. با برخورد خشونتآمیزِ گیسوان خورشید با گیجی چشم چرخاند. بازی و جنب و جوشِ امواج آب دریا باعثِ تسکین درد و سوزش تنش میشد. دستی که خستگیِ خود را با مورمور کردن به نمایش گذاشته بودند را تکیهگاه کرد و نیمخیز شد. پلکی زد و دست دیگرش را سایهبانِ چشمانِ قهوهایاش کرد. نگاهِ بیتابش را در ساحلی که خالی از هر جانداری جز خودش بود چرخاند. زیر لب با بدبختی گفت:
- یا خدا، من اینجا چه غلطی میکنم؟