جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati_00 با نام [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 715 بازدید, 20 پاسخ و 10 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati_00
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati_00
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
43
209
مدال‌ها
2
خم شدم و کیف‌ِمشکی و کوچکم را که کنار دیوار افتاده‌بود برداشتم و بازش کردم. جعبه‌ی مخمل‌ِ مشکی‌رنگ و کوچکی را که در آن بود برداشته و بازش کردم. با لبخند به ساعت زیبا و اسپرتی که برای تولد آشوب خریداری کرده‌بودم نگاه کردم. اما من مطمئن بودم که آشوب با تولد موافق نیست، اما چاره‌ای نبود؛ باید تمام تلاشم را می‌کردم تا او را به دنیای شاد انسان‌ها بازگردانم، نمی‌توانم بگذارم محصور در دنیای غمگین و فاقد از محبت خودش بماند. وارد اتاقم شدم و جعبه و کیف را گوشه‌ای گذاشته و جلوی میز آرایشم نشستم تا کمی خود را آراسته کنم؛ نمی‌خواستم جلوی دوست‌های ساعد و آشوب که اولین دیدارمان امشب بود، بد بنظر برسم. کش مشکی‌ام را از موهایم جدا کردم و خرمن موهای زیتونی‌رنگم رو به پایین سرایز شدند. خط چشم کوتاهی به دنباله‌های چشمانم کشیدم که باعث شد چشمان عسلی رنگم زیبا‌تر به چشم آیند. کمی رژلب زرشکیِ کم‌رنگی به لب‌های نسبتاً کوچکم زدم و آرایشم را با یک ریمل به انتهای مژه‌های بلندم اکتفا دادم. موهای موج‌‌دارم را صاف کرده و با کش توی مچم، بالا محکم بستمشان. به‌سمت کمد سفید‌رنگِ گوشه‌ی اتاق رفتم و در آن را باز کردم. لباسی را بیرون کشیده و به تن زدم. لباسی مشکی‌رنگ با آستین‌های سه‌ربع و توری بود. یقه‌ای هفتی شکل داشت، اما حجاب داشت، قد لباس تا روی زمین می‌رسید و جنس آن از ساتن بود، دور یقه‌ی هفتی‌ِ لباس کمی سنگ و مرواریدِ مشکی کار شده‌بود. کمر لباس کمی تنگ می‌شد و اندام ظریفم را به نمایش می‌گذاشت، اما دامنی کلوش‌دار و گشاد داشت. صندل‌های مشکی رنگم را که کفِ صافی داشتند به پا زدم و از اتاق خارج شدم.
وارد حیاط شدم و به قسمت پشتی‌ِ حیاط که ساعد چندنفر را فرستاده بود تا دیزاین کنند رفتم. چندنفری دختر و پسر مشغول کار بودند و ظاهراً روبه اتمام بود. چند میز بلند با پایه‌های طلایی‌رنگ دور تا دور حیاط چیده‌بودند و روی هرکدام از میز‌ها یک گلدان کوچک با گل‌های مصنوعی بود و کنارشان‌هم چند دستمال‌کاغذی که با مدل خاصی پیچیده شده‌بودند.
- چطور شده؟
با صدای ساعد به‌سمت او برگشتم، با لبخند و دست به‌‌جیب کنارم ایستاده‌بود.
من: عالی شده، ممنونم ازت.
- مثل همیشه ساده و زیبا هستی.
لبخندی بر لب نشانده و گفتم:
- مرسی.
با حالت بامزه‌ای سرش را تکان داد و به روبه‌رو نگاه کرد و ادامه داد:
- دیزاین خوب شده؛ البته اگه آشوب خرابش نکنه!
خنده‌ی ریزی زدم که گوشه‌ی لبش کش آمد.
- چند دقیقه‌ی دیگه بچه‌ها می‌رسن، ازت می‌خوام راحت باشی جلوشون، از خود هستن.
سری تکان داده و چیزی نگفتم که نگاهش را به من داد و گفت:
- آشوب کی میاد؟
شانه‌ای بالا انداخته و گفتم:
- فکر کنم الان زود باشه برای اومدنش.
سری تکان داد و چیزی نگفت. نفس عمیقی کشیده و نگاهم را به میز بزرگی که کنار حیاط برای سرو شام گذاشته شده‌بود دادم. تمام غذاهایی را که پخته‌بودم به بهترین نحو روی میز چیده شده‌بود و شمع‌های بلند و سفید رنگ در دو سر میز قرار گرفته‌بود و گل‌های طبیعی و سرخ‌رنگ وسط میز، رنگ و روی زیبا و دلنشینی به میز داده‌بودند.
 
بالا پایین