جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Fati_00 با نام [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 781 بازدید, 22 پاسخ و 10 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [شاذ] اثر « فتانه کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati_00
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati_00
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
45
216
مدال‌ها
2
خم شدم و کیف‌ِمشکی و کوچکم را که کنار دیوار افتاده‌بود برداشتم و بازش کردم. جعبه‌ی مخمل‌ِ مشکی‌رنگ و کوچکی را که در آن بود برداشته و بازش کردم. با لبخند به ساعت زیبا و اسپرتی که برای تولد آشوب خریداری کرده‌بودم نگاه کردم، اما من مطمئن بودم که آشوب با تولد موافق نیست، اما چاره‌ای نبود؛ باید تمام تلاشم را می‌کردم تا او را به دنیای شاد انسان‌ها بازگردانم، نمی‌توانم بگذارم محصور در دنیای غمگین و فاقد از محبت خودش بماند. وارد اتاقم شدم و جعبه و کیف را گوشه‌ای گذاشته و جلوی میز آرایشم نشستم تا کمی خود را آراسته کنم؛ نمی‌خواستم جلوی دوست‌های ساعد و آشوب که اولین دیدارمان امشب بود، بد به‌نظر برسم. کش مشکیم را از موهایم جدا کردم و خرمن موهای زیتونی‌رنگم به پایین سرایز شدند. خط چشم کوتاهی به دنباله‌های چشمانم کشیدم که باعث شد چشمان عسلی‌رنگم زیبا‌تر به چشم آیند. کمی رژِ لب زرشکیِ کم‌رنگی به لب‌های نسبتاً کوچکم زدم و آرایشم را با یک ریمل به انتهای مژه‌های بلندم اکتفا دادم. موهای موج‌‌دارم را صاف کرده و با کش توی مچم، بالا، محکم بستمشان. به‌سمت کمد سفید‌رنگِ گوشه‌ی اتاق رفتم و در آن را باز کردم. لباسی را بیرون کشیده و به تن زدم. لباسی مشکی‌رنگ با آستین‌های سه‌ربع و توری بود. یقه‌ای هفتی‌شکل داشت، اما حجاب داشت. قد لباس تا روی زمین می‌رسید و جنس آن از ساتن بود، دور یقه‌ی هفتی‌ِ لباس کمی سنگ و مرواریدِ مشکی کار شده‌بود. کمر لباس کمی تنگ می‌شد و اندام ظریفم را به نمایش می‌گذاشت، اما دامنی کلوش‌دار و گشاد داشت. صندل‌های مشکی رنگم را که کفِ صافی داشتند به پا زدم و از اتاق خارج شدم.
وارد حیاط شدم و به قسمت پشتی‌ِ حیاط که ساعد چندنفر را فرستاده‌بود تا دیزاین کنند رفتم. چندنفری دختر و پسر مشغول کار بودند و ظاهراً روبه اتمام بود. چند میز بلند با پایه‌های طلایی‌رنگ دور تا دور حیاط چیده‌بودند و روی هرکدام از میز‌ها یک گلدان کوچک با گل‌های مصنوعی بود و کنارشان‌هم چند دستمال‌کاغذی که با مدل خاصی پیچیده شده‌بودند.
- چطور شده؟
با صدای ساعد به‌سمت او برگشتم، با لبخند و دست به‌‌جیب کنارم ایستاده‌بود.
من: عالی شده، ممنونم ازت.
- مثل همیشه ساده و زیبا هستی.
لبخندی بر لب نشانده و گفتم:
- مرسی.
با حالت بامزه‌ای سرش را تکان داد و به روبه‌رو نگاه کرد و ادامه داد:
- دیزاین خوب شده، البته اگه آشوب خرابش نکنه!
خنده‌ی ریزی زدم که گوشه‌ی لبش کش آمد.
- چند دقیقه‌ی دیگه بچه‌ها می‌رسن؛ ازت می‌خوام جلوشون راحت باشی، از خودمون هستن.
سری تکان داده و چیزی نگفتم که نگاهش را به من داد و گفت:
- آشوب کی میاد؟
شانه‌ای بالا انداخته و گفتم:
- فکر کنم الان زود باشه برای اومدنش.
سری تکان داد و چیزی نگفت. نفس عمیقی کشیده و نگاهم را به میز بزرگی که کنار حیاط برای سرو شام گذاشته شده‌بود دادم. تمام غذاهایی را که پخته‌بودم به بهترین نحو بر روی میز چیده شده‌بودند و شمع‌های بلند و سفیدرنگ در دو سر میز قرار گرفته‌بودند و گل‌های طبیعی و سرخ‌رنگ وسط میز، رنگ‌وروی زیبا و دل‌نشینی به میز داده‌بودند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
45
216
مدال‌ها
2
کم‌کم سروکله‌ی دوستان آشوب و ساعد پیدا شد و رفته‌رفته حیاط پر از مهمان شد؛ مهمان‌هایی که کاملاً با من تفاوت داشتند. دخترهایی پرتجملات که از سر و صورتشان اکلیل می‌چکید و پسرهایی زبان‌باز و خوش برو‌رو که با ماشین‌های بسیار مدل بالایی آمده‌بودند. حیاط پر از ماشین شده‌بود و بی‌شک وقتی که آشوب می‌آمد خودش متوجه‌ی ماجرا می‌شد.
- آرام؟
با صدای ساعد رشته افکارم پاره‌شد. نگاهم را به او که کنار چند پسر و دختر ایستاده‌بود دادم که اشاره زد برم پیش آنها. سری تکان داده و به‌سمتشان راه افتادم. به آنها که رسیدم ساعد رو به آن چند‌نفر گفت:
- ایشونم آرام خانوم، دوست آشوب هستن.
به پسرها سلام کردم و با دخترها دست دادم. دختری که کنار ساعد ایستاده‌بود و چهره‌ای جذاب و هیکلی کشیده و بلند داشت و لباسی آبی‌رنگ به تن داشت؛ با لحنی نگران گفت:
- چرا آشوب نمیاد؟!
ساعد نگاهی به ساعت روی مچ دستش انداخت و گفت:
- زنگش زدم، الاناست که پیداش بشه، بهتره بریم جلوی دروازه.
بچه‌ها تأیید کردند و همه مهمان‌ها جمع شدند تا جلوی در بایستند. حدود ربع ساعتی گذشت و بالأخره دروازه‌ی بزرگ حیاط، آرام باز شد و نور ماشین، به فضای تاریک حیاط روشنی بخشید. به محض وارد شدن ماشین مشکی‌رنگ آشوب به حیاط، بچه‌ها هرکدام از سوراخ و سمبه‌ای بیرون پرییدند و دور ماشین را فرا گرفتند.
به آشوب اجازه‌ی وارد شدن ندادند و در ماشین را باز کرده و از ماشین او را پیاده کردند! با جیغ و داد اطراف او جمع شده‌بودند و جمله‌ی "تولدت مبارک" را یه‌ریز تکرار می کردند! زیر درختی ایستاده‌بودم و شاهد اخم‌های وحشتناکِ آشوب و حال عصبی‌اش بودم و جرعت جلو رفتن را هم نداشتم.
#آشوب
نگاهم را میان جمعیت چرخاندم و بالاخره آن دخترک را دیدم. می‌دانستم چرا به زیر آن درخت پناه برده‌بود؛ چون از واکنش من به‌شدت هراس داشت. او دختری ترسو در جلدی شجاع بود، دختری ضعیف در جلدی قوی بود! موهای زیتونی و خوش‌رنگش زیر آن درخت تاریک مشخص نبود؛ اما باز هم آن چهره‌ی جسورش مجذوب کننده‌بود. انگار نگاهم را بر روی خود دید و سریع پا به فرار گذاشت! کلافه از هم‌همه‌ی جمعیت با صدای بلندی گفتم:
- کافیه دیگه!
به یک‌باره صدای جمعیت خوابید و پشت‌بندش صدای آرام ساعد آمد:
- بچه‌ها ممنون از همتون. لطفاً برگردیم به جای قبلیمون.
#آرام
در فضای خلوتِ حیاط ایستاده‌بودم که کم‌کم سر و کله‌ی جمعیت پیدا شد؛ هر چندنفر به‌سمت میزی متفرق شدند. با استرس نگاه نگرانم را به‌سمت ساعد سوق دادم که به‌سمتم آمد و با صدای آرامی گفت:
- آشوب رفت داخل.
سری تکان دادم و به‌سمت در ورودی پا تند کردم. وارد خانه شدم و چشمانم دو‌دو میزد تا او را پیدا کنم که صدایش به دلم لرز انداخت:
- کار تو بود؟
 
موضوع نویسنده

Fati_00

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Oct
45
216
مدال‌ها
2
سعی کردم بر استرسم غلبه کنم. به‌سمت او برگشتم که با صورت عصبی‌اش روبه‌رو شدم. با اخم توی صورتم غرید:
- الان بنظرت منو با این کارت خوشحال کردی؟ این چه مزخرف بازیه راه انداختی؟!
بی‌حرف نگاهم را از چشمانش گرفته و به یقه‌ی پیراهنش دادم که ناگهان بازوهایم را در دستان خود گرفت و توی صورتم داد زد:
- تو هیچ نقشی توی زندگی من نداری. چطوری به خودت اجازه‌ی همچین کاری رو دادی؟!
صدای شکستن دلم را شنیدم، اما من بدتر از این‌ها را پشت سر گذاشته‌بودم. چشمانم را بر روی هم فشردم که بیشتر عربده زد:
- یک‌بار دیگه کار بیخود انجام بدی، به آتیشت می‌کشم.
تنم را که به لرزه‌ افتاده‌بود محکم رها کرد که چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم. به من پشت کرد و کلافه دستی در موهایش کشید و برگشت سمتم. با چشمانی که پشیمانی در آن‌ها موج میزد توی صورتم نگاه کرد و با لحن آرامی گفت:
- ناراحت نشو.
چه زود تغییر هویت داده‌بود! لبخند تلخی زدم که با اخم‌ غرید:
- شالتم بنداز رو سرت.
ابرویی بالا انداختم و متعجب نگاهش کردم که عصبی‌تر ادامه داد:
- رفیقام هی*زن، همین رو می‌خواستی؟!
لبم را گاز گرفتم تا جلوی خنده‌ام را بگیرم. عصبی و متجعب گفت:
-‌ می‌خندی؟! مگه باهات شوخی دارم؟
با این حرفش رسماً خندیدم که احساس کردم گوشه‌ی چشمانش چین افتاد! دستم را جلوی دهانم‌ گرفته و با صدای کنترل شده‌‌ای از خنده گفتم:
- ببخشید، اما نمیشه توی تولد شال بپو... .
- خفه شو، من دختر هر*زه توی خونه‌م راه نمیدم.
مات شده به صورتش نگاه کردم که نگاه عصبی‌اش را گرفت و با قدم‌های بلند به‌سمت پله‌ها رفت. راستش انتظار چنین حرفی را نداشتم! منی که نهایت بی‌ححابی‌ام موهایم بود و نهایت ارتباطم با جنس مخالف، مکالمه بود؛ آن حرف برایم بسیار سنگین بود! دستی به صورتم کشیدم و به‌سمت در خروج رفتم و وارد حیاطِ پشت خانه شدم. آهنگ ملایمی درحال پخش بود و فضای دلنشینی بود، اما مطمئن بودم که برای آشوب نه‌تنها دلنشین نبود؛ بلکه آزار دهنده‌بود. کنار ساعد ایستادم که لیوان شربتی به‌سمتم گرفت.
ساعد: آشوب دعوات نکرد؟
دستش را آرام پس زدم و نگاهم بر روی آشوب نشست که با قدم‌های بلند و باصلابت و اخم‌های درهم به‌سمت جمعیت می‌آمد.
- نه چیزی نگفت.
با آن پیراهن سفید که آستین‌هایش را بالا زده‌بود و مچ مردانه‌ و سبزه‌اش نمایان بود، بسیار جذاب شده‌بود. نگاه وحشی‌اش بر روی من نشست که همان‌لحظه دختری به‌سمتش رفت و او را به حرف گرفت که نگاهش را از من برداشت.
- نگاهِ آشوب به اندازه گویای عصبانیت درونش هست.
ساعد حق می‌گفت، او سعی می‌کرد آرام باشد، اما چشمانش اجازه نمی‌دادند! تمام بچه‌ها به دور میزی که کیک بزرگ و سه‌طبقه‌ای بر روی آن بود جمع شدند و آشوب را رأس میز قرار دادند و شروع به شمارش کردند تا آشوب شمع را فوت کند. با قدم‌های آرام به‌سمتشان رفتم و کنار ساعد ایستادم. شمارش تمام شد و همه منتظر فوت کردن آشوب بر روی شمع بودند، اما او کلافه و عصبانی به کیک نگاه می‌کرد. انگار او متنفر بود از این‌کار! تمام جمعیت در سکوت بودند و منتظر حرکتی از سمت آشوب بودند! نگاهی به شمع ۳۳ که بر روی کیک بود و کم‌کم آب می‌شد انداختم و توی یک حرکت ناگهانی شمع را فوت کردم. با این‌ کارم صدای معترض جمع بلند شد، اما من چشمم به آشوب بود که نامحسوس نفس راحتی کشید. ساعد برای ساکت کردن جمع، خدمه‌ها را صدا زد تا کیک را برش بزنند.
 
بالا پایین