جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

مطلوب [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 22,667 بازدید, 197 پاسخ و 46 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
تمام هیاهوی بیرون یک‌دفعه قطع شد. نگاهم را روی تمام اتاق و وسایلی که برایم یادگاری از علی بودند، چرخاندم. دلم سنگین‌تر از قبل شد. علی پشت میز کامپیوترش بود در حال کار. دست روی صندلی گذاشتم و محو شد. سر چرخاندم. علی مقابل آینه‌ی کمد ایستاده و موهایش را شانه می‌کرد. جلوی چوب رخت پیراهنش را آویزان می‌کرد. روی زمین آرنجش را روی بالش گذاشته و درحالی که یک پایش را دراز کرده‌بود و دیگری را از زانو تا کرده و‌ روی آن گذاشته‌بود، داشت چیزی را حل می‌کرد. روی تخت نشسته‌بود و با همان لبخند همیشگی‌اش به من نگاه می‌کرد. همیشه عاشق طرز نگاه کردنش بودم.
- علی اینجایی؟
کنارش نشستم، اما به جای او قاب عکسش روی تخت بود. سریع سر برگرداندم. دیگر علی هیچ‌جا نبود. بالأخره دل سنگین شده‌ام شکست و قطره‌ی اشک سمجی از چشمانم پایین غلتید. اتاق خالی بود. جز من هیچ‌کـس نبود. حقیقت سیلی‌اش را به صورتم زد. لب‌هایم لرزید و چشمانم پر از اشک‌ شد. قاب عکسش را برداشتم. باز هم می‌خندید. دست روی صورتش کشیدم.
- بی‌وفا چرا رفتی؟ چرا تنهام گذاشتی؟
عکس را به آغوشم فشردم.
- من که گفتم به از دور دیدنت قناعت می‌کنم، چرا اونو هم ازم دریغ کردی؟ نگفتی من بی‌تو چیکار باید بکنم؟
سد اشک‌هایم دیگر فرو ریخته‌بود و من داشتم زار می‌زدم. با قاب در آغوشم به پهلو روی تخت دراز کشیدم و همین که سر رو بالش گذاشتم عطر علی مدهوشم کرد. عکس را بیشتر فشردم و بیشتر زار زدم.
- هیچ فکر دلتنگی منو نکردی؟ آره خودم گذاشتم بری، ولی مجبور شدم. مجبورم کردی. من الان خودتو می‌خوام، ولی تو به من فکر نمی‌کنی.
آنقدر گلایه کردم و اشک ریختم که دیگر متوجه چیزی نشدم.
***
علی کنارم بود. کنار مزار شهدای گمنام، در محوطه‌ی دانشگاه نشسته‌بودیم. همان‌جایی که دوشنبه‌ها باهم‌ می‌رفتیم. همان‌هایی که علی آن‌ها را رفقا صدا میزد. دستانم درون دستان گرمش بود و سرم روی شانه‌هایش، اما دلتنگی‌ام هنوز یادم بود.
- علی کجا بودی تو؟
رد نوازش انگشتش را روی صورتم حس کردم.
- مهمون رفقا بودم.
سرم را از روی شانه‌اش بلند کرده و به مردمک‌های قهوه‌ای‌رنگش چشم دوختم.
- پس چرا منو نبردی؟ می‌دونی چقدر تنها بودم؟
لبخندی زد و کمی سرش را کج کرد.
- تو هم به وقتش میایی، من منتظرتم.
- من همین الان می‌خوام بیام، اصلاً چرا تو تنها رفتی؟
- دلخور‌ نشو عزیزم! من زودتر اومدم تا اینجا رو مهیا کنم.
- خیلی خودخواهی که بی من رفتی!
دستش را روی صورتم گذاشت و به چشمانم خیره شد.
- قرارمون یادت نره! وقتی رسیدی سر قرار، من همه چی رو برات جبران می‌کنم، فقط یادت نره، من چشم انتظار دیدنتم.
ناگهان گرمای دستانش رفت و خودش هم‌ ناپدید شد. ترسان و ناباور اطراف را نگاه کردم. علی نبود. مزاری نبود و من تنها در یک برهوت گیر کرده‌بودم. دلهره به یک‌باره هجوم آورد و با تکانی چشم باز کردم.
ترس و وحشت بیابان هنوز‌ با من بود. قلبم تندتند میزد، اما هنوز به پهلو‌ خوابیده و قاب عکس علی در آغوشم بود. تنم عرق کرده و کمی احساس خفگی داشتم. ملحفه‌ای که روی تنم انداخته‌بودند، هم بیشتر گرمم می‌کرد.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
کمی که خودم را یافتم، فهمیدم هوا تاریک شده و اتاق هم فقط با نور ضعیف چراغ‌خواب روشن بود. نگاهم به مرضیه‌خانم افتاد. وسط اتاق رو به قبله سجاده پهن کرده و روی آن نشسته‌بود. معلوم بود تشهد می‌خواند. روی‌اش به طرف در اتاق بود و من از نیم‌رخ او را می‌دیدم. سفیدی چادرش در نور رنگی چراغ‌خواب به آبی میزد. بدون آن‌که تکانی بخورم در همان حالت خوابیده چشم به او دوختم. سلام نمازش را که داد، مهرش را بوسید و سرش را به طرف من چرخاند. با صدای شدیداً گرفته‌ای گفت:
- بیدار شدی دخترم؟
نگاهم‌ را به صورتش دوختم. پف کرده‌بود و چشمانش چون دو کاسه‌ی خون بود. من تنها کسی را که برای این زن مانده‌بود، از او‌ گرفته‌بودم.
- حتماً ازم‌ متنفرید؟
اخم کرد و کامل به طرفم چرخید.
- چرا؟
بلند شدم و روی تخت نشستم. نگاهم را به قاب عکس دوختم. بغضم سنگین شد.
- من اونو از شما گرفتم، علی به خاطر من رفت اونجا، اگه‌ من نمی‌رفتم دنبالش... اون به خاطر من چاقو‌ خورد.
با «هیس» گفتن مرضیه‌خانم‌ ساکت شدم و چشم به او دوختم. اشک‌هایم‌ باز راه افتاده‌بودند. دو دستش را برایم باز کرد.
- بیا پیش من.
از خداخواسته قاب را روی تخت گذاشته و خود را به آغوش او‌ رساندم و‌ زار زدم.
- منو‌ ببخشید من علی رو... .
دستش را روی سرم کشید.
- هیچی‌ نگو‌ دخترم! تو هیچ‌کاری نکردی.
صدای او هم با گریه مخلوط شد.
- این راهی بود که علی خودش رفت، تقصیر تو نیست.
سرم را بلند کردم و به نگاه اشک‌آلودش خیره شدم.
- علی تنهامون گذاشت ما دیگه نداریمش.
- علی تنهامون نذاشت، درسته دیگه توی این زندگی نداریمش، اما هست.
- من می‌خواستم همین‌جا داشته باشمش، می‌خواستم کنارم بشینه، باهام حرف بزنه، من خودشو می‌خوام.
مرضیه‌خانم لب‌هایش را فشرد و چیزی نگفت. دستش را به عکسی برد که به پشت کنار جانماز گذاشته‌بود. وقتی آن را بلند کرد و برگرداند، دیدم همان عکس دونفری علی و پدرش است. نگاهم را به عکس دوختم و صدای بغض‌آلود مرضیه‌خانم را شنیدم.
- الان که پدر و پسری رفتن پیش هم، تو هم قبول می‌کنی مادر دختری پیش هم باشیم؟
همین حرف کافی بود که خودم را به آغوش پرعطرش بسپارم و‌ گریه‌ام را بیشتر کنم.
***
با تذکر راننده که رسیدنم به مقصد را خبر می‌داد، از فکر بیرون آمدم. تا وقتی که در‌ خانه را باز کرده و از میان حیاط خانه بگذرم، تمام‌ مدت این فکر آزارم می‌داد که اگر نرگس آن رفتار را در چهلم علی با من نمی‌کرد، شاید از همان وقتی که تصمیم به استقلال از خانه‌ی پدرم گرفتم به جای برج سفید به خانه‌ی علی می‌رفتم و با مادرش زندگی می‌کردم، اما نرگس کاری کرد که نگذاشت من و مرضیه‌خانم مادر دختری باهم روزگار بگذرانیم. گرچه خللی در روابط ما ایجاد نکرد، اما من خودخواسته مجبور‌ شدم کمی از او فاصله بگیرم. کاش با علی رسماً ازدواج کرده‌بودم، تا هرگز مادرش تنها نمی‌گذاشتم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
***
سرخی غروب به تاریکی شب رسیده‌بود که روی فرش‌های قرمزرنگ نشستیم. دستانم را دور زانوهایم‌ گره زده، نگاهم را مردمی که از کنار‌ نیم‌دیوار مرمری رد می‌شدند، به ستون‌های چوبی رساندم و بعد بالا رفتم، از سقف پر نقش گذشتم و به انحنای فیروزه‌ای رنگی که از گنبد مشخص بود، چشم دوختم.
- علی؟ دروغ گفتن کوچیک چه ایرادی داره؟
از همان موقعی که از دانشکده خارج شده و‌ مسیرمان را به طرف حرم شاهچراغ کج کرده بودیم، درمورد دروغ گفتن حرف زده‌بودیم. جرقه‌اش هم از تماس من به پدرم شروع شد که می‌خواستم به او خبر دیر وقت آمدنم را بدهم و در جواب پدر که کجا رفتنم را می‌پرسید، گفته‌بودم قرار است با علی به رستوران برویم، چون می‌دانستم پدر اصلاً موافق رفتنم به شاهچراغ نیست. او مخالف همه‌ی مظاهر دینی بود و دوست نداشت من نیز به چنین جاهایی بروم، من هم تمایلی نداشتم اخم و تخم‌های او را ببینم. از همان موقع که سوار ماشین شدیم و علی با دلخوری پرسید:
- چرا راستشو نگفتی؟ ما که نمیریم رستوران؟
در مقام توجیه برآمده‌بودم و همین باعث شده‌بود مثل همیشه بحثی شیرین میان من و او شروع شود در مورد دروغ گفتن؛ تا رسیدن به حرم و جداشدنمان برای زیارت و خواندن نماز مغرب و عشا، او درمورد مضرات و اثرات گناه حرف زده‌بود و من هم تلاش کرده‌بودم به طریقی تبصره‌ای برای خودم ساخته و از او اجازه‌ی دروغ گفتن بگیرم. چراکه متأسفانه من بلد بودم حرفه‌ای دروغ بگویم و اتفاقاً از این کار لذت هم می‌بردم.
اکنون که بعد از نماز دوباره همدیگر را پیدا کرده بودیم و کنار هم نشسته‌بودیم، باز هم نمی‌خواستم دست از تلاش برای گرفتن مجوز دروغگویی بردارم. علی که متوجه شد من هنوز راضی نشده و در فکر موضوع قبل از نماز هستم، سرش را به طرفم‌ چرخاند و خنده‌ای کرد.
- از دست تو خانم‌گل! دروغ دروغه، کوچیک و بزرگ نداره.
دستانم را از دور زانویم باز کرده، به طرف او چرخیده و چهار‌زانو نشستم.
- نه ببین علی‌جان! بعضی وقتا، بعضی دروغا، ضرری به کسی نمی‌زنه، اما خوشمزه‌س، کیف داره، خب وقتی به کسی ضرری نمی‌زنه، چه ایرادی داره دروغ بگیم؟
تک‌ابرویی بالا داد و کلافه چند لحظه نگاهم کرد.
- دروغ خوشمزه‌س؟ فکر نمی‌کنی داری خودتو توجیه می‌کنی؟
- نه... خب وقتی حواسم هست دروغ بزرگ نگم، چه ایرادی داره دروغ‌های کوچیک‌رو هم‌ تحریم کنیم؟
علی هم مثل من برگشت و چهارزانو مقابلم نشست‌ و با جدیتی که همیشه در هنگام بحث داشت گفت:
- کی گفته دروغ کوچیک و بزرگ داره و دروغ‌های به اصطلاح کوچیک ضرر نمی‌رسونه؟
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
با اعتماد به نفس گفتم:
- من میگم!
سری به اطراف تکان داد:
- ولی می‌زنه!
- نه، اگه اون دروغی که میگم مانع هیچ نفع یا عامل هیچ خسارتی نباشه، پس به طرف مقابل ضرری نمی‌رسونه.
- در این صورت هم باز به خودت که ضرر میزنه.
ابروهایم را درهم کردم.
- به من؟ چطور؟
چادر امانی را که همیشه روی شانه‌ام بود و این بار از روی شانه‌ام هم داشت سر می‌خورد و پایین می‌افتاد، گرفت و تا روی شانه‌ام کشید.
- هر دروغ، هرچی هم‌ کوچیک یه لکه‌س.
دستش را از روی شانه‌ام به طرف قلبم کشید و همان‌جا نگه داشت.
- یه لکه که می‌شینه اینجا و ممکنه پاک هم نشه و برای همیشه بمونه.
من میخ چشمانش هیچ نگفتم و او ادامه داد:
- این لکه‌های به ظاهر کوچیک‌، کنار هم که جمع بشن قلب سخت میشه.
مکث کرد و بعد ادامه داد:
- قلب سخت دیگه جایی برای خدا نداره و خدا هم قلبی رو که مال اون نباشه نمی‌خواد.
بعد نگاهش را از من گرفت و به طرف گنبد چرخید.
- دروغ، هر چقدر هم به نظرت کوچیک بیاد، باز هم ما رو از خدا دور می‌کنه، ما هم اومدیم این دنیا برای چی؟ برای اینکه بریم برسیم به خدا... .
دوباره به طرف من سرچرخاند.
- رسیدن یعنی خدا تورو بخواد و برای اینکه خدا تو رو بخواد، باید قلبتو براش نگه داری، پس هر دروغ، هر چند در ظاهر کوچیک، باز بزرگه، چون مانع تو برای رسیدن به خدا میشه، هر چقدر هم کیف بده و خوش بگذره، ارزش حسرت ابدی رو نداره.
دستش را که روی زانویش گذاشته‌بود، گرفتم و با نوازش انگشتم روی آن گفتم:
- خب بعدش توبه می‌کنم، مگه نمیگی توبه آدمو پاک می‌کنه؟
لبخندی زد. از همان‌ها که معنی دلخوری داشت، اما اصلاً ناراحتم نمی‌کرد.
- خانم‌گل؟ لباس تمیز نشسته بهتره، یا لباسی که با شستن تمیز شده؟ گناه نکنی تا هیچ لکه‌ای روی قلبت بیفته بهتره، یا با توبه بخوای پاکش کنی؟
همان‌طور که دستش در دستم بود، شانه‌ای بالا انداختم و روی‌ام را به طرف گنبد چرخاندم. چیزی نگفتم. حق با او بود و من مثل اکثر اوقات نمی‌خواستم اعتراف کنم. نگاهم به گنبد فیروزه‌ای بود که حرفش دلم را به لرزه انداخت.
- به این هم فکر کن، شاید یه زمانی، آدم فرصت توبه رو دیگه پیدا نکنه، چقدر مطمئنی وقتی یه دروغ گفتی، بعدش فرصت توبه و جبران داشته باشی؟ این یه ریسکه بزرگه، ممکنه تا بخوای توبه کنی، فرصت زندگیت تموم بشه و با یه قلب لکه‌دار بری پیش خدا.
سرم را به طرف او چرخاندم. او همان‌طور که نگاهش به گنبد بود گفت:
- به نظرت شیرینی گناه، می‌ارزه به شرمندگی پیش خدا؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
***
با صدای آلارم از خواب پریدم. نگاهی به ساعت گوشی انداختم، باید برای نماز آماده می‌شدم. بلند شدم و لبه‌ی تخت قرار گرفتم. با دست کشیدن به صورتم، تمام خوابم دوباره جلوی چشمانم قرار گرفت. باز علی یکی از خاطراتمان را برایم تداعی کرده‌بود. مدت‌ها بود به خوابم نیامده‌بود و حالا صبح همان روزی که می‌خواستم به دادگاه بروم، می‌خواست چیزی را به من بگوید. چشمانم را به قاب عکسش که مقابل آینه بود، دوختم و به یاد آوردم همان روز با اینکه اصلاً قرار شام نداشتیم، مرا بعد از زیارت با اصرار به یکی از همان غذاخوری‌های نزدیک حرم برد. در طبقه‌ی دوم آن غذاخوری، پشت به پنجره‌ای که نور تابلوی غذاخوری از آن به داخل می‌تابید و میزمان که با سفره‌ی طرح میوه‌ای مزین شده‌بود را به رنگ سرخ و زرد درمی‌آورد، در یک جای تنگ، زرشک‌پلو با مرغی خوردم که گرچه کیفیتش اصلاً باب میلم نبود و فقط کمی توانستم بخورم، اما حرفی نزدم. وقتی هنگام غذا دلیل آنجا شام‌خوردنمان را پرسیدم. علی گفت:
- از اینکه اینجا مناسبت نیست عذر می‌خوام.
نمی‌خواستم علی در معذوریت من باشد و گفتم:
- نه منظورم این نبود، گرچه هنوز در چنین جایی غذا نخوردم، اما ما که واقعاً برنامه‌ی شام نداشتیم.
- آره برنامه نداشتیم ولی این شام باید خورده میشد.
کمی در‌ چشمانش دقیق شدم.

- علی! می‌دونم جنابعالی چقدر روی برنامه‌ریزی دقیق حساسی، حکمت این شام بدون برنامه چیه؟
- اگه وقت داشتیم می‌بردمت یه رستوران درست و حسابی، اینجا اومدیم چون می‌دونم باید زود برگردی خونه تا آقای ماندگار شاکی نشن، وگرنه جای بهتری می‌رفتیم.
- گفتم که اصلاً مهم نیست جاش، برای من مهمه چرا این شام باید خورده بشه؟
لحظاتی نگاهم کرد و گفت:
ـ برای اینکه به پدرت دروغ نگفته باشی، تو گفتی قراره با من شام بخوری، خوب الان هم می‌خوریم.
از جوابش ناک‌اوت شدم و دیگر‌ حرفی نزدم.آن روز از این همه اصرارش برای آنکه دروغ مرا تصحیح کند، شگفت‌زده شدم. برایم قابل درک نبود، اما امروز می‌دانستم این خواب هم فقط برای این بود که مانع دروغ‌گویی من شود. سرم را برای انکار ذهنیاتم تکان دادم و‌ رو به عکس گفتم:
- علی چی می‌خوای بگی به من؟
ته دلم می‌دانستم منظور علی از این یادآوری خاطراتش چه بود، اما نمی‌خواستم باور کنم. چشمانم را بستم. تصویر پدر و‌ درماندگی روز آخرش به یادم آمد. همان روزی که باهم مقابل ساختمان شرکت بودیم.
- نمی‌تونم علی‌جان! من پیش بابا مسئولم، بابا چشمش امروز به این دادگاهه.
دوباره دستانم را روی صورتم کشیدم و چشمانم را رو به قاب علی باز کردم. حس می‌کردم نگاه خندان عکس تبدیل به نگاه سرزنش‌گر شده است. سری به اطراف تکان دادم و برای فرار از نگاهش سریع بلند شدم و بیرون رفتم تا وضو گرفته و برای نماز آماده شوم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
در تمام مدتی که صبحانه می‌خوردم و برای رفتن به دادگاه آماده می‌شدم به خوابم و علی فکر کردم و پشت فرمان فقط به پدر و رضایت او. وقتی ماشین را پارک کردم، نگاهم را به عکس آویزان از آینه‌ی علی دوختم. روی دیدنش را نداشتم.
- نمی‌تونم علی‌جان! امروز نمی‌تونم، من باید اون امضا رو تکذیب کنم، حق با منه، سهراب حقی نداره، ولی اگه راستشو بگم همه‌چی از دست میره. برای گرفتن حقم مجبورم به ناحقی. تو منو ببخش! فقط این بار!
گوشی‌ام را همراه با کیفم در ماشین گذاشتم و پا به بیرون گذاشتم. بعد از قفل کردن ماشین با قدم‌های تند به طرف دادگاه رفتم. رضا نتوانسته‌بود مرخصی بگیرد و ایران را هم خودم مانع شده‌بودم همراهم بیاید. تنها بودن برایم بهتر بود. مقابل دادگاه یاسمن مهرافشان به همراه شهرزاد منتظرم بودند. به جای «سلام» به شهرزاد که گوشی در دست داشت، گفتم:
- تو چرا اومدی؟
سرش را بلند کرد و با دیدنم به جای جواب گفت:
- چرا گوشیتو جواب نمیدی؟
- انداختمش توی ماشین بمونه، میگم واسه چی پاشدی اومدی؟
به وضوح عصبی‌تر شد.
- واسه پیچ پیچی، ناسلامتی رفیقتم ها! بَده نخواستم تنها باشی؟
من تنهایی را طالب بودم.
- بچه که نیستم نیاز به مراقب داشته باشم.
مهرافشان به میان بحثمان آمد.
- خانم‌ها بس کنید!
شهرزاد با سر تکان دادن دیگر چیزی نگفت و مهرافشان رو به من کرد.
- خانم ماندگار! دکتر گفتن بهتون بگم امروز فقط روی جعلی بودن امضای پدرتون مانور میدیم، شما باید پیش قاضی تأکید کنید امضای پدرتون پای اون قرار داد جعلیه و پدرتون هیچ قراردادی رو امضا نکرده، اینطوری قاضی حکم به تعیین اصالت امضا میده و می‌تونیم وقت بگیریم، وگرنه توی همین جلسه همه‌چی تموم میشه.
سر تکان داده و نگاهی به اطراف انداختم. با ندیدن دکترلطیفی نگران شدم.
- دکتر کجاست؟
مهرافشان رو به ورودی اشاره کرد.
- دکتر داخلن، میریم پیششون.
تمام وجودم‌ را استرس گرفته‌بود.
- پس چرا وایسادیم اینجا؟
شهرزاد با همان حرص واضح گفت:
- منتظر تشریف فرمایی جنابعالی بودیم.
با چشمان ریز شده نگاه چپی به شهرزاد انداختم. خوب مشخص بود او هم مثل من استرس دارد که حرصش را سر دیر آمدن من خالی می‌کند، درحالی‌که اصلاً دیر نکرده‌بودم و آن‌ها زود آمده‌بودند. ترجیح دادم چیزی نگویم و به جای جواب به او، پله‌های مجتمع قضایی را بالا رفتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
گوشی یا کیفی نداشتم که مثل بقیه وقتم تلف تفتیش و تحویل شود. زودتر از شهرزاد و مهرافشان خودم را به شعبه‌ی موردنظر رساندم. مدام حرف‌های مهرافشان درون گوشم تکرار میشد که «همه چیز رو تکذیب کن و بگو امضا جعلیه»
نرسیده به شعبه، دیدن آقای نفیسی به همراه حمداللهی وکیل، مرا لحظه‌ای از سر بهت متوقف کرد و بعد با ابروهای درهم که حاصل دیدن غیرمنتظره‌ی حمداللهی بود، پیش رفتم. آن دو هم مرا دیدند و حمداللهی زودتر سلام داد.
- سلام خانم ماندگار!
به جای سلام گفتم:
- شما اینجا‌ چیکار می‌کنید؟
لبخند حرص‌آوری زد.
- من وکیل آقای سهراب نفیسی هستم.
پیش خودم «به جای وکیل بگو پادو» زمزمه کردم و خواستم طعنه‌ی دیگری را به گوشش برسانم که «سلام دخترم!» گفتن نفیسی منصرفم کرد تا نگاه آتشینم را به طرف او بکشم. خیره در چشم‌های پشت عینک او‌، ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- دخترم؟
لحظه‌ای به گذشته فکر کردم. این صورت مهربانِ کاملاً اصلاح‌شده با موهای جوگندمی، زمانی معتمدترین فرد پدرم بود. چهر‌ه‌ی نفیسی پدر هیچ اثری از خباثت پسرش نداشت. او در نظر من هنوز همان مرد کوتاه‌قدِ خوش‌پوشِ همیشه مهربان و موجه بود. با لحن دلخوری ادامه دادم:
- واقعاً این حرف یعنی چی؟ چرا هنوزم‌ منو دخترم صدا می‌زنید؟
پلکی زد.
- چون دختر فریدون رو مثل دختر خودم می‌دونم.
کلافه سری تکان دادم.
- واقعاً؟ پس الان بودنمون توی دادگاه رو چی می‌دونید؟
نگاهی چرخاند و‌ لب تر کرد.
- طوری نشده... این بحث‌های جزئی باعث نمیشه... .
میان کلامش رفتم.
- بحث جزئی؟ چی جزئیه؟ کاری که شما و‌ پسرت با پدرم کردید جزئیه؟
قلبم می‌سوخت و‌ به سختی سعی می‌کردم جلوی عصبانیتم را بگیرم.
- دخترم اشتباه نکن! ما کاری با فریدون نکردیم، همه‌چیز قانونیه.
خونسردی که سهراب هم از او‌ به ارث برده‌بود، بیش از هر چیز عصبی‌ام می‌کرد.
- به من نگو دخترم! من دختر‌‌ تو نیستم!
با انگشت عینکش را بالا داد.
- عصبی هستی و صدای بلندتو به دل نمی‌گیرم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,096
مدال‌ها
3
نمی‌توانستم به هیچ طریقی بطلان تصوراتم نسبت به این مرد را ببینم و آرام باشم. با لحن پرحسرتی گفتم:
- چطور‌ تونستید؟ واقعاً چطور تونستید؟ پدرم به شما‌ اعتماد داشت، مثل چشماش، بابا توی وصیت‌نامه‌اش اسم شما رو به عنوان معتمدترین دوستش آورده، بهتون گفته دوست عزیزم!
لب‌هایم‌ را فشردم تا مانع اشک‌هایم شوم و گفتم:
- پدر من، فریدون‌خان بزرگ، به هیچ‌کـس اعتماد نداشت، ولی شما‌‌ رو مثل برادرش می‌دونست، چطور‌ تونستید به برادرتون خ*یانت کنید و اینقدر خونسرد بمونید؟
نگاهم را به چشمانش دوخته‌بودم و لحظه‌ای در چشمانش چیزی را دیدم. شاید شبیه تردید یا پشیمانی، اما فقط لحظه‌ای پایید و سریع پر کشید. عکینش را مرتب کرد و نگاه از من گرفت.
- خیانتی نکردم، همه‌چیز قانونیه، فریدون ورشکست شد و پسر من نجاتش داد، سهراب اگر باهاش معامله نمی‌کرد، حتماً روزهای آخر زندگیشو توی زندان می‌گذروند. اینکه به فریدون‌خان بزرگ کمک نفیسی‌ها برخورده و‌ بعد مغزتو پر کرد که حالا قبول نکنی...
نگاهش را به طرف من کشید.
- تقصیر ما نیست، پدرت همیشه می‌خواست بالاتر از همه باشه و براش افت داشت سهراب کمکش کنه.
باز خشم وجودم‌ را گرفت و تا خواستم‌ چیزی بگویم، صدای دکتر لطیفی مانع شد.
- خانم ماندگار!
سر برگرداندم و او‌ را را با فاصله دیدم.
- لطفاً تشریف بیارید!
خودم را به دکتر رساندم و‌ او آهسته شروع به صحبت کرد.
- چرا بحث می‌کنی؟ تا چند دقیقه دیگه دادگاه شروع میشه، باید آرامشت رو برای اونجا نگه داری، درگیری‌ لفظی فقط روان خودتو‌ می‌ریزه بهم، فعلاً همه‌چیز به نفع اوناست، باید خونسردیت رو حفظ کنی که وقتی توی جایگاه، منکر امضا کردن پدرت شدی، قاضی شک نکنه.
دستم را روی پیشانی‌ام کشیدم. مشکل من دروغگویی تمیز نبود. دروغ‌گفتن خونسردانه توان من بود، مشکل من چیز دیگری بود؛ من سارینای پنج شش سال پیش نبودم، این روزها وجدانم در برابر دروغگویی راحت نبود. پدرم قبل از بیهوشی با زبان خودش تأیید کرده‌بود که امضای پای قرارداد، امضای خودش است و من هم شنیده‌بودم. نگاهم را از روی دکتر‌لطیفی به طرف مهرافشان و شهرزاد که رسیده‌بودند، گرداندم. توقع در چشمان همه بود، آن‌ها از من توقع دروغ‌گویی داشتند. تنها راه پیش‌روی من هم همین بود. برای خاطر دل‌شکستگی پدرم در روز آخر هم، من باید پا روی وجدانم می‌گذاشتم. روی قول‌ و‌ قرارم‌ با علی و خدا. فقط امیدوار بودم خدا و علی مرا ببخشند. ناحقی نمی‌کردم، برای گرفتن حق خودم باید دروغ می‌گفتم. این دروغ مصلحت الان من بود، مگر دروغ مصلحتی چیزی غیر از این بود؟
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین