- Jun
- 2,407
- 48,191
- مدالها
- 3
***
در بزرگ سفیدرنگ با ارغوانهای پریشانش را پیدا کردم. در خانه آنقدر عریض بود که دو ماشین همزمان از آن رد شوند. در پهن، دیوارهای بلند و نمای سنگی سیاه و سفید دیوار همه چیز مشخص میکرد. مهرانفر بزرگ همانند پسرش تمایل به خودنمایی دارد، البته او قدرتش را هم به رخ میکشید. زنگ را فشردم و بعد از لحظاتی صدای «بفرمایید!» گفتن مردی را شنیدم. به خیالم خود مهرانفر بزرگ بود، گفتم:
- سلام آقای مهرانفر! ماندگار هستم، با پسرتون... .
صدا نگذاشت ادامه دهم با خونسردی گفت:
- آقای مهرانفر منتظرتون هستن، بفرمایید داخل!
به خاطر تشخیص اشتباهم از حرص ابروهایم بالا پرید و لب فشردم. در با صدای تیکی باز شد. صدا ادامه داد:
- وارد که شدید از پلهها تشریف بیارید بالا... آقای مهرانفر در ایوان حضور دارند.
سری تکان دادم و در را با فشردن دست باز کرده و داخل شدم. از فکر کردن به اشتباه مضحکی که کرده بودم، دست برداشتم. مهم نبود که خیال کردم خود مهرانفر آیفون را برداشته است، باید برای صحبت با او اعصابم را آرام نگه میداشتم. ورودی خانه همانند دالان پهنی بود که یک طرفش دیوار جداکنندهی حیاط از خانه کناری بود و طرف دیگرش دیوار یکپارچه ساختمان. خانه معماری عجیبی داشت. به جای قرار گرفتن حیاط در ورودی، انتهای دالان به حیاط میرسید. سبزی درختانی که از انتهای مسیر به چشمم میخورد، میگفت حیاط این خانه کم از باغ ندارد. بین ساختمان و دیوار خانه فاصلهی اندکی قرار داشت که ارغوانها همانجا کاشته شده و از بالای دیوار به طرف بیرون کوچه ریخته بودند. کل دیوار ساختمان را که یک طرف دالان بود را پیچک سبزی گرفته بود. تعلل نکردم و قدم پیش گذاشتم. بعد از چند قدم راه پلهای در طرف راستم پیدا شد که یکپارچگی دیوار ساختمان را به هم ریختهبود. راهپله طوری درون دیوار بود که تا کنارش قرار نمیگرفتی آن را نمیدیدی. پایین پله ایستادم و نگاهی به بالا انداختم. این چه طرز خانه ساختن بود؟ پلهها را بالا رفتم و به ایوان بزرگی رسیدم که میتوانست برای خود همانند یک حیاط بزرگ باشد. ساختمانی با ستونهای مرمری و بام شیروانی سرخ به صورت ال دو ضلع ایوان را گرفته و دو ضلع این سوی ایوان که به طرف باغ بود را نردههای سنگی پوشانده بود. استخری وسط ایوان قرار داشت. مردی را با لباس راحتی در کنار استخر نشسته بر صندلی دیدم، البته که بیشتر لم دادهبود. پشت میزی که فقط یک صندلی دیگر داشت. استخر میان من و او قرار داشت. مرد چشم به من دوخته بود و من دیگر اشتباه تشخیص نمیدادم. آن مرد کوتاهقد با ریش جوگندمی آنکادر شده و موهایی که سیاهی خود را با رنگ نگه داشتهبودند، قطعاً خود مهرانفر بزرگ بود. کمی نگرانی ته دلم بود، اما خونسرد حاشیهی استخر را با گامهای محکم پیمودم تا به او رسیدم.
- سلام آقای مهرانفر، ماندگار هستم.
او که در تمام مدت چشم از من برنداشته بود، پوزخند محوی روی لبش نشست و با اشاره دست به صندلی خالی اشاره کرد.
- بشین دختر فریدون!
در بزرگ سفیدرنگ با ارغوانهای پریشانش را پیدا کردم. در خانه آنقدر عریض بود که دو ماشین همزمان از آن رد شوند. در پهن، دیوارهای بلند و نمای سنگی سیاه و سفید دیوار همه چیز مشخص میکرد. مهرانفر بزرگ همانند پسرش تمایل به خودنمایی دارد، البته او قدرتش را هم به رخ میکشید. زنگ را فشردم و بعد از لحظاتی صدای «بفرمایید!» گفتن مردی را شنیدم. به خیالم خود مهرانفر بزرگ بود، گفتم:
- سلام آقای مهرانفر! ماندگار هستم، با پسرتون... .
صدا نگذاشت ادامه دهم با خونسردی گفت:
- آقای مهرانفر منتظرتون هستن، بفرمایید داخل!
به خاطر تشخیص اشتباهم از حرص ابروهایم بالا پرید و لب فشردم. در با صدای تیکی باز شد. صدا ادامه داد:
- وارد که شدید از پلهها تشریف بیارید بالا... آقای مهرانفر در ایوان حضور دارند.
سری تکان دادم و در را با فشردن دست باز کرده و داخل شدم. از فکر کردن به اشتباه مضحکی که کرده بودم، دست برداشتم. مهم نبود که خیال کردم خود مهرانفر آیفون را برداشته است، باید برای صحبت با او اعصابم را آرام نگه میداشتم. ورودی خانه همانند دالان پهنی بود که یک طرفش دیوار جداکنندهی حیاط از خانه کناری بود و طرف دیگرش دیوار یکپارچه ساختمان. خانه معماری عجیبی داشت. به جای قرار گرفتن حیاط در ورودی، انتهای دالان به حیاط میرسید. سبزی درختانی که از انتهای مسیر به چشمم میخورد، میگفت حیاط این خانه کم از باغ ندارد. بین ساختمان و دیوار خانه فاصلهی اندکی قرار داشت که ارغوانها همانجا کاشته شده و از بالای دیوار به طرف بیرون کوچه ریخته بودند. کل دیوار ساختمان را که یک طرف دالان بود را پیچک سبزی گرفته بود. تعلل نکردم و قدم پیش گذاشتم. بعد از چند قدم راه پلهای در طرف راستم پیدا شد که یکپارچگی دیوار ساختمان را به هم ریختهبود. راهپله طوری درون دیوار بود که تا کنارش قرار نمیگرفتی آن را نمیدیدی. پایین پله ایستادم و نگاهی به بالا انداختم. این چه طرز خانه ساختن بود؟ پلهها را بالا رفتم و به ایوان بزرگی رسیدم که میتوانست برای خود همانند یک حیاط بزرگ باشد. ساختمانی با ستونهای مرمری و بام شیروانی سرخ به صورت ال دو ضلع ایوان را گرفته و دو ضلع این سوی ایوان که به طرف باغ بود را نردههای سنگی پوشانده بود. استخری وسط ایوان قرار داشت. مردی را با لباس راحتی در کنار استخر نشسته بر صندلی دیدم، البته که بیشتر لم دادهبود. پشت میزی که فقط یک صندلی دیگر داشت. استخر میان من و او قرار داشت. مرد چشم به من دوخته بود و من دیگر اشتباه تشخیص نمیدادم. آن مرد کوتاهقد با ریش جوگندمی آنکادر شده و موهایی که سیاهی خود را با رنگ نگه داشتهبودند، قطعاً خود مهرانفر بزرگ بود. کمی نگرانی ته دلم بود، اما خونسرد حاشیهی استخر را با گامهای محکم پیمودم تا به او رسیدم.
- سلام آقای مهرانفر، ماندگار هستم.
او که در تمام مدت چشم از من برنداشته بود، پوزخند محوی روی لبش نشست و با اشاره دست به صندلی خالی اشاره کرد.
- بشین دختر فریدون!