- Jun
- 2,369
- 47,797
- مدالها
- 3
طوری نشستهبودم. که در اتاق روبهرویم بود، اما سرم را زیر انداختم و خود را مشغول نشان دادم. پسر بعد از تعیین تکلیف آریا به طرف من آمد.
- آقای مهرانفر الان میان، چیزی میل دارید براتون بیارم؟
سری تکان دادم و گفتم:
- خیر ممنونم.
شهبد سری تکان داد و از پلهها بالا رفت. دقایقی طول کشید تا در اتاق باز شد و من با خیال دیدن آریا سرپا ایستادم؛ اما به جای او دختری جوان بیرون آمد، از همانهایی که باب دل آریا بود. حرفهای پنجسال پیشش هنوز در یادم بود. دختر که یک تاپ صورتی جیغ را با رویهی به همان رنگ به همراه شلوار جین آبیرنگ تنگی پوشیدهبود، در هنگام رد شدن از مقابلم نگاه خصمانهای به طرف من انداخت و بعد با انداختن شال توری بر روی موهای کاهیرنگش به طرف راهپله رفت. سر و وضع دختر برایم محرز کرد برای چه در اتاق استراحت آریا بوده. خودش پنجسال پیش گفته بود از زنها چه میخواهد. از یادآوری این موضوع از دست روزگار خودم عصبانی شدم. چرا مجبور بودم چنین جانوری را ببینم؟ دستم را مشت کردم تا کمی آرام شوم. روی مبل نشستم و دیگر نخواستم به احترام کسی مثل آریا سرپا شوم. تا زمانی که بیرون آمد با خشم به در اتاق چشم دوختم. آریا درحال بستن دکمههای بالای پیراهن زردرنگش از اتاق بیرون زد. با دیدن من لحظهای ایستاد. از جایم تکان نخوردم و به او که از آن هیکل بینقص و ورزشکاری پنجسال پیشش دیگر خبری نبود، اما هنوز عضلاتی داشت که در این پیراهن تنگ به نمایش بگذارد، سری تکان دادم. پوزخندی زد و قدم پیش گذاشت.
- سارینا این چه ریخیتیه برای خودت ساختی؟
برای این صمیمت بیجا اخم کردم و برای تأکید گفتم:
- خانم ماندگار!
پشت میزش قرار گرفت و بلند خندید.
- هنوزم املی... تازه بدتر از قبل هم شدی.
با دست اشارهی بالا و پایینی کرد.
- با این قیافه، دیروز شهبد حق داشته ازت بترسه.
هنوز همان موجود بیادب سابق بود. دندان به هم فشردم تا حرفی نزنم که به او بربخورد. من باید پدرش را میدیدم و تنها راهم جلب رضایت آریا بود.
- فکر کنم از اون زمانی که قرار بود پسند هم باشیم پنجسال گذشته.
دستی به لبهی میز گذاشت و کمی به صندلی عقب رفت.
- همون موقع هم مالی نبودی!
از این وقاحت واضح چشم گرد کردم.
- این طرز صحبت اصلاً مناسب نیست!
خندهی کوتاهی کرد و گفت:
- واقعاً بهت برخورد؟ واقعیتو گفتم.
دندان به هم ساییدم. او با تکان دادن انگشتش، کاملاً به صندلی تکیه داد.
- تو از اونایی هستی که بهشون میگن اشتباهی... .
تکابرویی بالا انداخت.
- دختر فریدونخان ماندگاری، اما همون پنجسال پیش هم مثل یه آدم معمولی اومدی اینجا، الان که دیگه رفتی زیر معمولی!
لذت بردنش را با تمام وجود حس میکردم. با غیظ گفتم:
- آقای آریا مهرانفر... .
نگذاشت حرفم تمام شود، خود را به جلو کشید و ساعد دستانش را روی میز گذاشت.
- هیچوقت فکر نمیکردم دیدنت بیشتر از دفعهی اول بزنه توی ذوقم، ولی بازهم غافلگیرم کردی!
- آقای مهرانفر الان میان، چیزی میل دارید براتون بیارم؟
سری تکان دادم و گفتم:
- خیر ممنونم.
شهبد سری تکان داد و از پلهها بالا رفت. دقایقی طول کشید تا در اتاق باز شد و من با خیال دیدن آریا سرپا ایستادم؛ اما به جای او دختری جوان بیرون آمد، از همانهایی که باب دل آریا بود. حرفهای پنجسال پیشش هنوز در یادم بود. دختر که یک تاپ صورتی جیغ را با رویهی به همان رنگ به همراه شلوار جین آبیرنگ تنگی پوشیدهبود، در هنگام رد شدن از مقابلم نگاه خصمانهای به طرف من انداخت و بعد با انداختن شال توری بر روی موهای کاهیرنگش به طرف راهپله رفت. سر و وضع دختر برایم محرز کرد برای چه در اتاق استراحت آریا بوده. خودش پنجسال پیش گفته بود از زنها چه میخواهد. از یادآوری این موضوع از دست روزگار خودم عصبانی شدم. چرا مجبور بودم چنین جانوری را ببینم؟ دستم را مشت کردم تا کمی آرام شوم. روی مبل نشستم و دیگر نخواستم به احترام کسی مثل آریا سرپا شوم. تا زمانی که بیرون آمد با خشم به در اتاق چشم دوختم. آریا درحال بستن دکمههای بالای پیراهن زردرنگش از اتاق بیرون زد. با دیدن من لحظهای ایستاد. از جایم تکان نخوردم و به او که از آن هیکل بینقص و ورزشکاری پنجسال پیشش دیگر خبری نبود، اما هنوز عضلاتی داشت که در این پیراهن تنگ به نمایش بگذارد، سری تکان دادم. پوزخندی زد و قدم پیش گذاشت.
- سارینا این چه ریخیتیه برای خودت ساختی؟
برای این صمیمت بیجا اخم کردم و برای تأکید گفتم:
- خانم ماندگار!
پشت میزش قرار گرفت و بلند خندید.
- هنوزم املی... تازه بدتر از قبل هم شدی.
با دست اشارهی بالا و پایینی کرد.
- با این قیافه، دیروز شهبد حق داشته ازت بترسه.
هنوز همان موجود بیادب سابق بود. دندان به هم فشردم تا حرفی نزنم که به او بربخورد. من باید پدرش را میدیدم و تنها راهم جلب رضایت آریا بود.
- فکر کنم از اون زمانی که قرار بود پسند هم باشیم پنجسال گذشته.
دستی به لبهی میز گذاشت و کمی به صندلی عقب رفت.
- همون موقع هم مالی نبودی!
از این وقاحت واضح چشم گرد کردم.
- این طرز صحبت اصلاً مناسب نیست!
خندهی کوتاهی کرد و گفت:
- واقعاً بهت برخورد؟ واقعیتو گفتم.
دندان به هم ساییدم. او با تکان دادن انگشتش، کاملاً به صندلی تکیه داد.
- تو از اونایی هستی که بهشون میگن اشتباهی... .
تکابرویی بالا انداخت.
- دختر فریدونخان ماندگاری، اما همون پنجسال پیش هم مثل یه آدم معمولی اومدی اینجا، الان که دیگه رفتی زیر معمولی!
لذت بردنش را با تمام وجود حس میکردم. با غیظ گفتم:
- آقای آریا مهرانفر... .
نگذاشت حرفم تمام شود، خود را به جلو کشید و ساعد دستانش را روی میز گذاشت.
- هیچوقت فکر نمیکردم دیدنت بیشتر از دفعهی اول بزنه توی ذوقم، ولی بازهم غافلگیرم کردی!