جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

مطلوب [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 34,111 بازدید, 233 پاسخ و 49 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,378
47,921
مدال‌ها
3
طوری نشسته‌بودم. که در اتاق روبه‌رویم بود، اما سرم را زیر انداختم و خود را مشغول نشان دادم. پسر بعد از تعیین تکلیف آریا به طرف من آمد.
- آقای مهرانفر الان میان، چیزی میل دارید براتون بیارم؟
سری تکان دادم و گفتم:
- خیر ممنونم.
شهبد سری تکان داد و از پله‌ها بالا رفت. دقایقی طول کشید تا در اتاق باز شد و من با خیال دیدن آریا سرپا ایستادم؛ اما به جای او دختری جوان بیرون آمد، از همان‌هایی که باب دل آریا بود. حرف‌های پنج‌سال پیشش هنوز در یادم بود. دختر که یک تاپ صورتی جیغ را با رویه‌ی به همان رنگ به همراه شلوار جین آبی‌رنگ تنگی پوشیده‌بود، در هنگام رد شدن از مقابلم نگاه خصمانه‌ای به طرف من انداخت و بعد با انداختن شال توری بر روی موهای کاهی‌رنگش به طرف راه‌پله رفت. سر و وضع دختر برایم محرز کرد برای چه در اتاق استراحت آریا بوده. خودش پنج‌سال پیش گفته بود از زن‌ها چه می‌خواهد. از یادآوری این موضوع از دست روزگار خودم عصبانی شدم. چرا مجبور‌ بودم چنین جانوری را ببینم؟ دستم را مشت کردم تا کمی آرام شوم. روی مبل نشستم و دیگر نخواستم به احترام‌ کسی مثل آریا سرپا شوم. تا زمانی که بیرون آمد با خشم به در اتاق چشم دوختم. آریا درحال بستن دکمه‌های بالای پیراهن زردرنگش از اتاق بیرون زد. با دیدن من لحظه‌ای ایستاد. از جایم تکان نخوردم و به او که از آن هیکل بی‌نقص و ورزشکاری پنج‌سال پیشش دیگر خبری نبود، اما هنوز عضلاتی داشت که در این پیراهن تنگ به نمایش بگذارد، سری تکان دادم. پوزخندی زد و قدم پیش گذاشت.
- سارینا این چه ریخیتیه برای خودت ساختی؟
برای این صمیمت بی‌جا اخم کردم و برای تأکید گفتم:
- خانم ماندگار!
پشت میزش قرار گرفت و بلند خندید.
- هنوزم املی... تازه بدتر از قبل هم شدی.
با دست اشاره‌ی بالا و پایینی کرد.
- با این قیافه، دیروز شهبد حق داشته ازت بترسه.
هنوز همان موجود بی‌ادب سابق بود. دندان به هم فشردم تا حرفی نزنم که به او بربخورد. من باید پدرش را می‌دیدم و تنها راهم جلب رضایت آریا بود.
- فکر کنم از اون زمانی که قرار بود پسند هم باشیم پنج‌سال گذشته.
دستی به لبه‌ی میز گذاشت و کمی به صندلی عقب رفت.
- همون موقع هم مالی نبودی!
از این وقاحت واضح چشم گرد کردم.
- این طرز صحبت اصلاً مناسب نیست!
خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت:
- واقعاً بهت برخورد؟ واقعیتو گفتم.
دندان به هم ساییدم. او با تکان دادن انگشتش، کاملاً به صندلی تکیه داد.
- تو از اونایی هستی که بهشون میگن اشتباهی... .
تک‌ابرویی بالا انداخت.
- دختر فریدون‌خان ماندگاری، اما همون پنج‌سال پیش هم مثل یه آدم معمولی اومدی اینجا، الان که دیگه رفتی زیر معمولی!
لذت بردنش را با تمام وجود حس می‌کردم. با غیظ گفتم:
- آقای آریا مهرانفر... .
نگذاشت حرفم تمام شود، خود را به جلو کشید و ساعد دستانش را روی میز گذاشت.
- هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم دیدنت بیشتر از دفعه‌ی اول بزنه توی ذوقم، ولی بازهم غافلگیرم کردی!
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,378
47,921
مدال‌ها
3
با حرص پلکی زدم و خواستم تا حرف بزنم، اما او بی‌توجه درحالی که با تمام‌ وجود به من چشم دوخته‌بود، گفت:
- پنج‌سال پیش بابا گفت برو دیدن تک‌دختر فریدون ماندگار! اسمت بزرگ بود. تک‌دختر فریدون‌خان ماندگار!
با تغییر لحن و کلفت کردن صدایش جمله‌ی آخر را گفت و بعد صدایش را باز درست کرد.
- خدا می‌دونه اون موقت منتظر چه دافی بودم... بعد یه دختر اومد که از بچه دبیرستانی‌ها هم معمولی‌تر بود. انگار از توی لپ‌لپ درت آورده بودن؛ بدون آرایش، بدون ویژگی خاص، حتی بدون یه دلبری کوچیک برای جلب نظر من.
دو انگشتش را به عنوان نشان دادن یک چیز کوچک نزدیک هم گرفته‌بود و به من نشان داد و بعد از سر انزجار ابرو درهم کشید و گفت:
- خیلی هم بی‌ادب بودی، هنوز هم هستی؟
نگذاشت جواب بدهم و باز گفت:
- دیروز که بهم گفتن یکی اومده به نام ماندگار می‌خواد تو رو ببینه، گفتم چون کارت بهم افتاده دیگه با همون دختر بدسلیقه سابق روبه‌رو نمی‌شم، اما تو ده پله هم رفتی پایین.
نیشخندی زد و گفت:
- آخه این کیسه چیه کشیدی سرت؟
چادرم را در مشت فشردم. دیگر طاقتم تاق شد و با صدای بلندی میان کلامش رفتم.
- آقای مهرانفر به شما هیچ ربطی نداره من چطور می‌پوشم و‌ چطور رفتار می‌کنم. پنج‌سال پیش یه اشتباهی کردم و پامو گذاشتم توی این کافه؛ اما الان اجازه نمیدم هرجور دلتون خواست با من حرف بزنید. من از اون دخترایی نیستم که هوای استراحت توی این طبقه رو داشته باشه، برای یه کار جدی اومدم اینجا.
قهقهه بلندی زد. سکوت کردم و با نفس کشیدن عمیق از سر خشمم به او چشم دوختم. خنده‌اش را تمام کرد و گفت:
- مالی هم نیستی که بخوام ببرمت توی اتاق خودم.
سرم از حرفش سوت کشید. این پسر چرا از رو نمی‌رفت؟
- حتی دیگه از ابهت ماندگارها هم چیزی نمونده که بهش بنازی.
نیشخندی روی لبش نشست و خود را پیش کشید.
- می‌دونم اون سهراب عرب چیکار باهاتون کرده.
ابروهایم درهم شد. خود را همراه صندلی به یک طرف چرخاند.
- می‌دونی توی جمع ما به اون سهراب نفیسی چرا میگن سهراب عرب؟ از بس با عربا جیک تو جیکه... لامصب بد خرش میره... پدرت اژدهایی بود برای خودش، باور کن هیشکی از پس فریدون‌خان برنمی‌اومد، جز ماری که توی آستینش پروروند.
تک‌خنده بلندی زد.
- بازی روزگار خیلی عجیبه... پنج‌سال پیش... فریدون‌خان چنان بزرگ بود که من حاضر بودم با همه‌ی عیبایی که داری زنم بشی، اما الان؟ میگم خوب شد که نشدی... چون دیگه از اون امپراتوری ماندگارها خبری نیست... همه رو سهراب عرب کشید بالا، تا تو... تک‌دختر افاده‌ای فریدون‌خان ماندگار مجبور بشی بیای اینجا برای التماس... .
سریع از جا برخاستم و گفتم:
- هیچ هم التماس نمی‌کنم. این آرزو رو به گور می‌بری.
ابروهایش را با لذت بالا برد.
- اوه.. دور برندار... محمودخان بهم همه‌چی رو گفته.
در رفتن تردید کردم. منظورش را نفهمیدم. پدرش چه چیزی را به او‌ گفته بود؟
- منظورت چیه؟
اشاره به مبل کرد.
- بشین تا بگم.
لحظاتی نگاه به چهره‌ی حق به جانبش دوختم و بعد علی‌رغم میلم نشستم. بعد از کمی مکث با لحن آرام‌تری شروع کرد:
- وقتی خبر پخش شد که فریدون‌خان سکته کرده و چرا سکته کرده، بابا بهم گفت دیر یا زود سر و کله‌ی یکی از طرف شما پیدا میشه؛ اون‌هم برای فروش زمینای پشت برج.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,378
47,921
مدال‌ها
3
ابروهایم را بیشتر درهم کشیدم و او ادامه داد:
- محمودخان رو دست کم نگیر! اون گفت زمینا یا افتاده دست سهراب که لازمشون نداره چون برای کسی توی موقعیت اون پول نقد بهترین چیزه، یا دست شماست که در این صورت هم حتماً می‌فروشیدش. شما بعد از دست دادن شرکت ماندگار نیاز به پول دارید و چی بهتر از اون زمین‌ها... پس میاین سراغ ما مهرانفرها.
پوزخندی زدم.
- درسته پول لازم دارم، اما بهتره دنبال خریداری غیر از مهرانفرها بگردم.
باز بلند خندید و مرا عصبی کرد.
- دختر خیلی بامزه‌ای، اون زمین‌ها غیر از ما هیچ مشتری دیگه‌ای نداره. مجبوری به ما بفروشی، کسی جرئت خریدنشو نداره.
- یعنی چی؟ چطور ممکنه؟ خرید زمین شجاعت لازم نداره، پول می‌خواد.
دو ساعدش را روی میز گذاشت و انگشتانش را درهم فرو کرد و با نگاه عاقل اندر سفیهی نگاهم کرد.
- البته تقصیری هم نداری، هیچ وقت وسط میدون نبودی بفهمی بعضی معامله‌ها جرئت می‌خواد، پدرت مرد باجرئتی بود اینقدر که نذاشت دست محمودخان به این زمینا برسه.
شانه‌ای بالا انداخت.
- ولی امیرمحمود مهرانفر هم کسی نبود کم بیاره، به وقتش جرئتش رو نشونش داد.
من به حرف‌هایش گوش سپرده بود و او با کمی مکث ادامه داد:
- الان هم نمیگم آدم شجاع نیست، هست، اما همه می‌دونن این زمینا مال مهرانفرها بوده که فریدون‌خان ماندگار با زد و بند و دغل‌کاری صاحب شد و الان هم هیچ‌کـس غیر اونا حق نداره بخرتشون، کمتر کسی پیدا میشه جرئت سرشاخ شدن با مهرانفرها رو داشته باشه، اونایی هم که شجاعتشو دارن، سیاست هم سرشون میشه؛ پس راهی نداری دختر! مال ما باید به ما برسه.
تکان دادن سرش و لبخندی که روی لبش نشسته‌بود، نشان پیروزی بود. ابدالوند هم به من گفته‌بود. فقط نمی‌دانستم پدر با اینها چه کرده بود؟ از بخت بد وقتی برای تلف کردن هم نداشتم و نمی‌توانستم به دنبال مشتری دیگری بگردم. از طرفی هم نباید به این پسر بی‌ادب التماس می‌کردم. خودم را جمع و جور کردم و گفتم:
- من هم گاردی نداشتم که، از اول هم با کمال میل برای فروش اومدم، اما برخورد بی‌ادبانه‌ی جنابعالی باعث شد منصرف بشم. حالا هم میرم شماره‌ی مهرانفر بزرگ رو پیدا می‌کنم و شخصاً با خودش حرف می‌زنم. بهش متذکر میشم چه پسر گستاخی داره و یادآوری می‌کنم گذاشتن چنین واسطه‌ای برای دیدار، بیشتر از هرچیزی باعث زیان خودش میشه.
بالأخره اخمی هرچند کم میان ابروهایش نشست و بعد خود را پیش کشید و گفت:
- محمودخان دنبال اون زمیناست و حاضره بهتون لطف کنه و اونا رو به قیمت خوبی بخره.
از اینکه کمی حال سرخوشش ناخوش شده‌بود. کیف کردم. با کج‌خندی گفتم:
- من هم برای همین اومدم. مشکل تویی که با پدرت هماهنگ نمی‌کنی.
به صندلی تکیه داد.
- همه‌چیز هماهنگه، می‌تونی بری دیدنش.
- کجا؟
مشتاق بودن من به مشامش خوش نشست که گوشه‌ی لبش بالا پرید، باز خود را پیش کشید و با لحن لوده‌ای گفت:
- می‌دونی کدوم خیابونه شیرازه که به سروهاش معروفه؟
بی‌فکر گفتم:
- ارم؟
لبخندش بیشتر شد و گفت:
- نه ابله، ارم اول تا آخرش چناره، میگم کدوم خیابونه که سروهاش معروفه؟
یادم آمد منظورش کجاست.
- همونی که طرف همته؟
- آفرین، برو اونجا در سفیدرنگ و بزرگ خونه‌ی بابا کاملاً مشخصه با شاخه‌های ارغوان که از بالای دیوار بیرون افتاده.
کمی مکث کرد و با تکیه زدن دوباره گفت:
- بابا منتظرته، این روزها هر ساعتی که بری خونه‌س.
آدرس دادنش هم مثل آدم نبود. برای تلافی بی‌ادبی‌اش فقط سر تکان دادم و بدون خداحافظی بلند شدم و از پله‌ها پایین رفتم. او هم گویا وظیفه‌ای جز راهنمایی مسیر خانه‌شان نداشت که دیگر هیچ حرفی نزد و پشت میز ماند تا من بروم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,378
47,921
مدال‌ها
3
از کافه که بیرون آمدم، روانم مثل چیزی بود که در خردکن افتاده باشد. حس می‌کردم اعصاب بدنم از حالت رشته‌ای به شکل خمیری درآمده بودند. خمیری که می‌خواست از همه‌جای بدنم با صدای سوت بیرون بزند. بدنم از خشم گر گرفته‌بود و سرم از این استیصالی که باعث شده‌بود نتوانم آریا را سر جایش بنشانم، درحال ترکیدن بود. هنگام نشستن در ماشین خشمم را روی در ماشین خالی کردم. با غیظ سوییچ را چرخاندم و با تمام حرصم پدال گاز را فشردم. گرچه من دیگر دختر نازک‌نارنجی و بیست و پنج ساله‌ی پنج‌سال قبل نبودم که شنیدن چنین حرف‌هایی که از مغزی مریض نشأت می‌گرفت، مرا به گریه بیندازد، اما باز هم جانوری چون آریا توانایی آن را داشت که روزم را به هم بزند. امروز، روزِ واقعاً افتضاحی بود. اول که با دکترروایی شروع شد و حالا به آریا رسید، خدا آخرش را بخیر کند.
در حین رانندگی نگاهم را به عکس علی دوختم. دلم سوخت که نیست. چرا دنیا اینقدر بی‌رحم بود؟
- علی‌جان می‌بینی توی نبودنت چیا باید بکشم؟ پسره‌ی پررو جلوم نشسته میگه مالی نیستی. می‌دونم نباید این حرفو به تو بزنم، اما چرا نباید الان باشی؟ چرا قراره من تنهایی بکشم؟
یک آن رویای علی و فولادآبدیده در ذهنم زنده شد. بغضی که میان گلویم رشد می‌کرد، با این یادآوری به اشک‌ ختم شد. پلکی زدم تا دید تارم را بهتر کنم و همان‌طور که به ماشین‌های مقابل چشم دوخته‌بودم، آرام گفتم:
- قراره با نبودنت منو فولادآبدیده کنی؟
مکث کردم و درحالی که دنده را عوض می‌کردم، گفتم:
- باشه عزیزم... خودم و تمام روحم رو میدم دست تو و خدا... ولی چقدر باید صبر کنم؟... من فقط یه چی خواستم... منو ببری پیش خودت.
ریزش اشک‌هایم مصادف شد با ایستادن در ترافیک پشت چراغ قرمز. رو به عکس علی کردم.
- سخته، خیلی سخته. آتیش می‌گیرم وقتی فکر می‌کنم کاری با خودم کردم که به خاطر اون چکای لعنتی مجبورم‌ هر تحقیری رو تحمل کنم، من چرا آریا و حقارت حرفاشو تحمل کنم؟ چون ته چاهیم که نمی‌دونم چطور ازش بیام بیرون. نمی‌تونم ولی باید یادم بره اون کثافت چیا بهم بست و فقط باید به مهرانفر بزرگ فکر کنم. دارم خرد میشم زیر این تحقیر که دختر فریدون‌خان ماندگار چیا باید بشنوه و دم بر نیاره.
شمارشگر قرمز سر چهارراه به سبز رسید و من همراه با حرکت، آرام‌تر از قبل گفتم:
- یعنی مهرانفر هم‌ عقده‌هایی که از بابا داره رو سر من خالی می‌کنه؟ آخه روابط اونا به من چه؟
توان اینکه امروز بازهم حرف بشنوم و دم برنیاورم‌ نداشتم. مهرانفر بزرگ اگر زمین‌ها را نمی‌خرید من به دردسر می‌افتادم پس به طرف خانه برگشتم تا فردا با تمدداعصاب به دیدن مهرانفر بروم. نباید در برابر او خونسردیم را از دست می‌دادم. پدرم هر کاری هم با او کرده‌بود، من اکنون نیاز داشتم مهرانفر با من معامله کند.
به خانه که رسیدم چیزی از دیدن دکترروایی یا آریا به ایران نزدم، فقط به او‌ اطمینان دادم به زودی زمین‌ها را می‌فروشم و بخشی دیگر از بدهی را جور می‌کنم. وقتی برای استراحت بعد از غذا به اتاقم‌ رفتم چشم به سقف دوختم. فقط به یک‌چیز فکر‌ می‌کردم اینکه خدا می‌خواهد چرا من مجبور به تحمل این حقارت حاصل از نیاز شده‌ام؟
 
بالا پایین