جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

مطلوب [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 38,637 بازدید, 247 پاسخ و 49 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,426
48,498
مدال‌ها
3
***
در بزرگ سفیدرنگ با ارغوان‌های پریشانش را پیدا کردم. در خانه آنقدر عریض بود که دو ماشین همزمان از آن رد شوند. در پهن، دیوارهای بلند و نمای سنگی سیاه و سفید دیوار همه چیز مشخص می‌کرد. مهرانفر بزرگ همانند پسرش تمایل به خودنمایی دارد، البته او قدرتش را هم به رخ می‌کشید. زنگ را فشردم و بعد از لحظاتی صدای «بفرمایید!» گفتن مردی را شنیدم. به خیالم خود مهرانفر بزرگ بود، گفتم:
- سلام آقای مهرانفر! ماندگار هستم، با پسرتون... .
صدا نگذاشت ادامه دهم با خونسردی گفت:
- آقای مهرانفر منتظرتون هستن، بفرمایید داخل!
به خاطر تشخیص اشتباهم از حرص ابروهایم بالا پرید و لب فشردم. در با صدای تیکی باز شد. صدا ادامه داد:
- وارد که شدید از پله‌ها تشریف بیارید بالا... آقای مهرانفر در ایوان حضور دارند.
سری تکان دادم و در را با فشردن دست باز کرده و داخل شدم. از فکر کردن به اشتباه مضحکی که کرده بودم، دست برداشتم. مهم نبود که خیال کردم خود مهرانفر آیفون را برداشته است، باید برای صحبت با او اعصابم را آرام نگه می‌داشتم. ورودی خانه همانند دالان پهنی بود که یک طرفش دیوار جداکننده‌ی حیاط از خانه کناری بود و طرف دیگرش دیوار یکپارچه ساختمان. خانه معماری عجیبی داشت. به جای قرار گرفتن حیاط در ورودی، انتهای دالان به حیاط می‌رسید. سبزی درختانی که از انتهای مسیر به چشمم می‌خورد، می‌گفت حیاط این خانه کم از باغ ندارد. بین ساختمان و دیوار خانه فاصله‌ی اندکی قرار داشت که ارغوان‌ها همان‌جا کاشته شده و از بالای دیوار به طرف بیرون کوچه ریخته بودند. کل دیوار ساختمان را که یک طرف دالان بود را پیچک سبزی گرفته بود‌. تعلل نکردم و قدم پیش گذاشتم. بعد از چند قدم راه پله‌ای در طرف راستم پیدا شد که یکپارچگی دیوار ساختمان را به هم ریخته‌بود. راه‌پله طوری درون دیوار بود که تا کنارش قرار نمی‌گرفتی آن را نمی‌دیدی. پایین پله ایستادم و نگاهی به بالا انداختم. این چه طرز خانه ساختن بود؟ پله‌ها را بالا رفتم و به ایوان بزرگی رسیدم که می‌توانست برای خود همانند یک حیاط بزرگ باشد. ساختمانی با ستون‌های مرمری و بام شیروانی سرخ به صورت ال دو ضلع ایوان را گرفته و دو ضلع این سوی ایوان که به طرف باغ بود را نرده‌های سنگی پوشانده بود. استخری وسط ایوان قرار داشت. مردی را با لباس راحتی در کنار استخر نشسته بر صندلی دیدم، البته که بیشتر لم داده‌بود. پشت میزی که فقط یک صندلی دیگر داشت. استخر میان من و او قرار داشت. مرد چشم به من دوخته بود و من دیگر اشتباه تشخیص نمی‌دادم. آن مرد کوتاه‌قد با ریش جوگندمی آنکادر شده و موهایی که سیاهی خود را با رنگ نگه داشته‌بودند، قطعاً خود مهرانفر بزرگ بود. کمی نگرانی ته دلم بود، اما خونسرد حاشیه‌ی استخر را با گام‌های محکم پیمودم تا به او رسیدم.
- سلام آقای مهرانفر، ماندگار هستم.
او که در تمام مدت چشم از من برنداشته بود، پوزخند محوی روی لبش نشست و با اشاره دست به صندلی خالی اشاره کرد.
- بشین دختر فریدون!
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,426
48,498
مدال‌ها
3
ادبش را هم تمام و کمال به پسرش داده‌بود. بدون اینکه واکنشی در صورتم ظاهر شود، مقابلش نشستم. قبل از اینکه زبان بگشایم همان‌طور که چشم به من دوخته‌بود، کمی راست نشست و گفت:
- چرا تو هیچی از فریدون نداری؟
کمی ابروهایم به هم نزدیک شد.
- بله؟
ته سیگاری که بین دو انگشتش بود را درون جاسیگاری سنگی له کرد و پیش آمد.
- قیافه‌ت شبیهش نیست، ظاهرت هم که نمی‌خوره دخترش باشی.
به چادرم اشاره‌ای کرد و به صندلی تکیه داد. بعد از لحظه‌ای چشمانش را ریز کرد و گفت:
- ولی چشمات... با اینکه همرنگش نیست، اما خود چشمای فریدونه... .
گره ابروهایم سرجایش ماند. آمدن مرد میانسالی که دو فنجان سفید روی یک سینی در دست داشت، گفتار او را نیمه‌تمام گذاشت. مرد یکی از فنجان‌ها را مقابل من گذاشت و دیگری را مقابل مهرانفر و بعد با اجازه‌ی مرخصی او برگشت. عطر قهوه‌ی مرغوب به مشامم رسید و مهرانفر ادامه داد:
- همون اعتماد نفس و همون قاطعیت، مثل اینکه همه‌ی میراثش رو از دست ندادی.
تمسخری که در جمله‌ی آخر میان کلامش بود وادارم ساخت علی‌رغم ملاحظاتی که می‌خواستم با این مرد رعایت کنم، زبان باز کنم تا حرفی بزنم، اما او‌ زودتر از من دست در جیب لباسش کرد و در حالی که چشم به اطراف می‌گرداند گفت:
- فریدون وقتی به آدم نگاه می‌کرد، حس می‌کردی برنده اونه، از بس همیشه حق به جانب بود.
پاکتی از جیبش بیرون آورد و یکی از سیگارهایش را با دو انگشت گرفت.
- الحق خیلی وقتا هم‌ برنده خودش بود. مهم نبود چطور، اما باید برنده می‌شد.
پاکت را به جیب برگرداند و با سیگار خاموشی که میان دو انگشتش داشت به من اشاره کرد.
- مثل وقتی که به من نارو زد.
فندک طوسی‌رنگ کنار جاسیگاری را برداشت و سیگارش را گیراند. بعد از یک پک نگاهش را به طرف استخر کنارمان چرخاند و گفت:
- خود من راهو نشونش دادم.
دستی تکان داد.
- اشتباه کردم بهش گفتم، اون‌موقع‌ها هنوز نمی‌شناختمش که... .
همراه با پکی دیگر گفت:
- یه شب کنار همین استخر ضیافت داشتیم، گفت مشغول چه کاری؟ من ساده هم گفتم عربا می‌خوان بیان بسازن و من هم می‌خوام زمینای اون اطرافو بخرم تا بعد با عربا شریک بشم.
به طرف من سر چرخاند و با حرص گفت:
- کار من ساخت و ساز بود و کار فریدون تجارت، اصلاً به اون ربطی نداشت که بره واسطه‌ی من بخره تا اون معامله‌ها رو براش جوش بده، مردک پست فطرت... .
چشمانم از توهینش گرد شد و خواستم‌ با خشم حرفی بزنم، اما او که باز به آب استخر چشم دوخته‌بود، ادامه داد:
- هم از من پول گرفت، هم از فریدون... .
وقتی فهمیدم توهینش متوجه کارگزار خودش هست آرام گرفتم و نامحسوس نفس عمیقی کشیدم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,426
48,498
مدال‌ها
3
نگاهم را کلافه به اطراف چرخاندم. مهرانفر هنوز حرف میزد.
- من خیال می‌کردم بی‌شرف برای من کار می‌کنه، موزمار زنگ هم‌ میزد به من گزارش کار می‌داد، اما آخر کار فروشنده‌ها رو برد پای معامله با فریدون.
خاکستر سیگارش را درون جاسیگاری تکاند و با سری که از حسرت به اطراف می‌گرداند گفت:
- فریدون اینقدر تمیز کار کرد که تا روز آخر نفهمیدم، پای اون توی کاره.
ناگهان تک‌خنده‌ی بلندی کرد و سیگارش را با لذت پک زد.
- درست مثل کاری که سهراب با اون کرد.
ابروهایم از یادآوری کار سهراب درهم شد و مهرانفر رو به طرف من کرد و گفت:
- دنیا بدجور گرده دختر فریدون!
با حرص دندان ساییدم و او دستی که سیگار داشت را به طرف من گرفت.
- البته من هم کار خودمو کردم، وقتی پدرت اونطوری با من تا کرد منتظر ابر و باد نموندم تا تقاصمو ازش بگیرن.
سیگارش را تکاند و دوباره با لذت پک زد.
- وقتی فریدون تا پای معامله با عربا رفت یه سری مدارک جعلی و واقعی رسید دست طرف معامله‌ش، اون هم از یه منبع ناشناس.
ته سیگارش را درون جاسیگاری له کرد و بعد با نیشخندی روی لب گفت:
- عربا برخلاف ظاهر ولخرجشون، پول‌دوست و ترسوئن... .
انگشتش را بالا آورد.
- و البته به شدت کینه‌ای!
دستی تکان داد و با لذت به صندلی‌اش تکیه زد و ادامه داد:
- فقط کافی بود بهشون نشون بدم فریدون با رقباشون دیدار کرده و البته چو بندازم که دیدارشون فقط برای کارشکنی توی کار اونا بوده تا دیگه هیچ‌وقت باهاش نشینن پای معامله.
تک‌خنده‌ی بلندش مرا عصبی کرد، نگاهش را به من دوخت و گفت:
- فریدون تاجر بود و با عربا کار می‌کرد، واقعاً هم‌ با رقبای اونا دیدار کرده‌بود، اما‌ نه برای دلیلی که من گفتم... .
شانه‌ای بالا انداخت.
- برای کار خودش... تجارت!
نگاهش‌ را از من گرفت و با غرور به اطراف گرداند.
- اما‌ مهم این بود که عربا حرف‌های منو باور کردن و هرگز به فریدون نگفتن چرا از معامله با اون منصرف شدن.
بالأخره سکوت کرد و نگاهش را به آب استخر دوخت. با برداشتن فنجان قهوه و دادن بوی مطبوعش به مشامم گفتم:
- توقع ندارید باور کنم فریدون‌خان ماندگار هم نفهمید کار شماست؟
با ابروی بالا رفته به طرف من سر چرخاند. کمی از قهوه را همان‌طور که چشمانم را به او دوخته‌بودم مزمزه کردم. زیادی شیرین بود و به مذاق من جور در نمی‌آمد. فنجان را سر جایش برگرداندم و درحالی که لبخندی ظریف روی لب‌هایم جا خوش کرده‌بود. یک دستم را روی دسته‌ی صندلی گذاشتم و به چشمان مهرانفر بزرگ که کاملاً شبیه پسرش بود، چشم دوختم.
- فریدون‌خان کسی نبود که نفهمه اطرافش چه خبره!
تک‌خنده‌ی بلندی کرد و کمی خودش را پیش کشید.
- الحق دختر فریدونی، هرچی بشه کم نمیاری، این موضع قدرت توی حرف زدنت از کجا‌ میاد؟
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,426
48,498
مدال‌ها
3
تکیه دادم و یکی از پاهایم را روی دیگری انداختم. انگشتان دو دستم را درهم فرو داده و روی پاهایم قرار دادم و با خونسردی گفتم:
- قدرت کلام از قدرت درونی نشأت می‌گیره. قدرت ما ماندگارها هم از اصلمون ریشه می‌گیره، که البته هیچ جای تعجبی نداره.
کنار لبش بیشتر بالا رفت و بعد از تکان دادن سر گفت:
- بله، اما نه بعد از کاری که سهراب با شما ماندگارها کرد.
کمی ابروهایم تمایل به نزدیکی کردند، اما من آن‌ها را دور از هم نگه داشتم. مقابل زخم‌زبان‌های این مرد نباید ضعف نشان می‌دادم. او به علت کینه‌ای که از پدرم داشت، مشتاق ضعیف دیدن من بود.
- امان از موش خونگی که راه و چاه همه‌چی رو بلده.
خود را بیشتر پیش کشید.
- پس قبول داری پدرت شکست خورد؟
پوزخندی روی لبم نشست و نگاهم را از مرد مقابلم نگرفتم.
- این خیلی ساده‌لوحیه که ادعا کنم سهراب ما رو شکست نداد، شکست روال عادی زندگی آدمای بزرگه، حتی آدمایی به بزرگی فریدون‌خان ماندگار.
پوزخندی زد.
- البته فریدون‌خان هم با شکست خوردن و از دست دادن اموالش نتونست سرپا بمونه.
بغض درون گلویم را فرو دادم و ابرویی بالا انداختم.
- نه اشتباه نکنید، شکست و از دست دادن اموال، فریدون‌خان رو از پا نینداخت. چیزی که پدرمو نابود کرد خ*یانت بود. فریدون‌خان، مرد روزهای سخت بود، اگر نزدیک‌ترین و مورداعتمادترین دوستش بهش خ*یانت نکرده بود.
ته گلویم از بغض می‌سوخت، اما واکنشی در چهر‌ه‌ام نشان نمی‌دادم. مهرانفر با زمزمه‌ی کلمه‌ی خ*یانت به عقب برگشت. فنجانش را برداشت و بعد از کمی لب زدن آن را سرجایش گذاشت و گفت:
- دقیقاً کاری که پدرت با من کرد، من در عالم رفاقت به اون اعتماد کردم و گفتم می‌خوام چیکار کنم، اما اون جواب رفاقتم رو با خ*یانت داد.
خطی میان ابرویم افتاد. خوب می‌دانستم کار پدرم جای دفاع ندارد، اما پدرم بود، نباید حرفی در پذیرش اشتباه بودن کارش می‌زدم.
- شما هم بی‌پاسخ نذاشتید، با یه دروغ مانع انجام معامله‌ش شدید، پس گله‌ای نمی‌مونه، حساب گذشته رو صاف کردید.
سری به اطراف تکان داد و باز رنگ غرور به چشمانش برگشت.
- البته! قرار نبود وقتی نذاشته من نفع کنم، بذارم اون نفع کنه. علاوه‌بر اون، فکر کردی چرا پدرت این همه سال اون زمینا رو نگه داشته و آب نکرده؟
به خودش اشاره کرد و گفت:
- چون من نذاشتم کسی اونا رو بخره. مشتری اول و آخر اون زمینا منم. اگه پدرت می‌اومد پیش من یعنی شکستش رو قبول کرده‌بود.
با خرسندی گفتم:

- که البته هرگز نیومد.
دو دستش را باز کرد.
- اوه نه، می‌بینی که باز من پیروز این نبرد شدم، چون تو اومدی پای معامله.
نگاهم را به میز دوختم و پوزخندی زدم.
- آقای مهرانفر نشستن امروز من اینجا هیچ ربطی به نبرد بین شما و پدرم نداره، هر چی بوده بین شما دو نفر بوده و به من ارتباطی نداره. حیطه‌ی کاری من و پدرم از هم جدا بود. من یه آدم بی‌خبرم که از پدرم ارثیه‌ای دارم، می‌خوام بفروشمش، بهم گفتن شما مشتری اونید. بهم بگید اگه قراره بشینم و خاطرات شما رو مرور کنیم، بهتره نیست پاشم برم؟ از خیر فروختنشون می‌گذرم و نگهشون می‌دارم، شاید چند سال دیگه تونستم تفکیکشون کنم و در قواره‌های کوچک‌تر بفروشمشون، بالأخره که همیشه در روی یه پاشنه نمی‌چرخه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,426
48,498
مدال‌ها
3
نگاه حق به جانبم را به او دوختم و خنده‌های روی لب مهرانفر پر کشید.
- یعنی باور کنم پول لازم نداری و حاضری سال‌ها وقت صرف کنی تا تفکیکشون کنی؟
لحظاتی مکث کردم و به چهره‌ی مرد مقابلم چشم دوختم.
- چون آدم تجارت نیستم، قصد نگهداری نداشتم. پسرتون هم گفت، شما خیال می‌کنید من به پول احتیاج دارم که اونا رو می‌فروشم. این فروش می‌تونه منتفی بشه اگه طرف معامله‌ام مثل یه خریدار وسط نیاد. حالا شما بگید خریدار هستید که بمونم یا نه؟
مهرانفر لحظاتی به من چشم دوخت و گفت:
- خریدارم! دوشنبه ساعت سه بعدازظهر توی دفترخونه‌ی ابدالوند معامله رو انجام میدیم. قیمت نهایی من پنج میلیارده.
کمتر از ارزش زمین‌ها بود، اما برخلاف ادعایی که کرده‌بودم وقتی برای انصراف از فروش و تلف‌کردن وقت نداشتم. باید زمین‌ها را به زودی می‌فروختم.

- خیلی خوب، من با آقای ابدالوند هماهنگ می‌کنم، اگر حرف دیگه‌ای نیست، رفع زحمت کنم.
مهرانفر که باز فنجانش را برداشته‌بود و می‌نوشید، آن را زمین گذاشت و گفت:
- خارج از بحث زمین‌ها و رابطه‌ی بین من و فریدون... دوست دارم بمونی بیشتر مصاحبت کنیم.
ابروهایم بالا پرید.
- بله؟ برای چی؟
دست در جیب لباسش کرد. سیگار را بیرون کشید و همزمان با بیرون کشیدن سیگار گفت:
- تو شبیه فریدون قوی هستی، با اینکه میگی اهل تجارت نیستی، اما ماندگاری و معلومه تاجر بالفطره‌ای. با کمی مماشات من می‌تونی باهام کار کنی.
پورخندی زدم و سر به اطراف تکان دادم.
- چرا فکر کردید من دنبال کار می‌گردم؟
سیگاری را که روشن کرده‌بود، همراه دو انگشتش تکان داد.
- چرا اینقدر غدبازی درمیاری؟ دارم پیشنهاد خوبی بهت میدم. شرکت ماندگار که دیگه نیست، من هم ازت خوشم اومده، حتی به ریخت و قیافه‌ات هم کاری ندارم، هرجور خواستی بپوش، اما بمون و به عنوان یه مشاور توی هولدینگ من کار کن. من به کسی نیاز دارم که همراهم بشینه پای میز معامله و دلم بهش قرص باشه، من یه آدم معامله می‌خوام.
کمی اخم کردم.
- درمورد من اشتباه فکر کردید، بهتره پسرتون رو همراه خودتون ببرید.
مهرانفر پکی به سیگار زد.
- آریا؟ نه... اون آدم معامله نیست، اون اگه آدمش بود پنج‌سال پیش تو رو از دست نمی‌داد. اگه تو کنارش بودی، الان از این بی‌مصرفی دراومده بود، اما... .
دستم را کمی بلند کردم و میان حرفش رقتم.
- ببخشید آقای مهرانفر! مسئله پنج‌سال پیش و دیدار من با پسرتون همون موقع تموم شد، اون خواسته‌ی پدرم بود که من برخلاف میلم قبول کردم، پس حرفشو نزنید. درمورد پیشنهاد کاریتون، من خودم شاغل هستم و تمایلی به ادامه‌ی تجارت پدرم ندارم. ترجیح میدم به کار خودم برسم.
درحالی که از جا برمی‌خاستم ادامه دادم:
- روز دوشنبه می‌بینمتون آقای مهرانفر!
خاکستر سیگارش را تکاند. سری تکان داد و گفت:
- خیلی‌خب... می‌بینمت.
در جوابش سری تکان داده و برگشتم. پشت فرمان که نشستم دلم پر بود از حرف‌هایی که درمورد کارهای پدرم شنیده‌بودم. عصبی بودم که از چیزهایی دفاع کرده‌ام که قبولشان نداشتم. نیاز داشتم پیش پدر بروم تا از او گله کنم که کمی آرام شوم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,426
48,498
مدال‌ها
3
خودم را به دارالرحمه و آرامگاه خانوادگی رساندم. هنوز نرسیده‌بودم که متوجه شدم مردی بالای مزار پدر ایستاده‌است. کت و شلوار طوسی‌رنگی به تن داشت‌. لای کتش را عقب داده و یک دستش را درون جیب شلوارش فرو کرده‌بود. سر خم کرده و چشم به نوشته‌های روی مزار دوخته‌بود. همان‌طور که پیش می‌رفتم، چشم ریز کردم تا بشناسمش؛ اما عینک‌دودی روی چشمانش اجازه نمی‌داد. نزدیک چارچوب آرامگاه که رسیدم، بلند سلام کردم. با شنیدن صدای من اول سرش را بلند کرد و با دیدن من صاف ایستاد و از بالای مزار به طرف من قدم برداشت. با کمی فاصله از پایین مزار به من رسید و دستش را از دورن جیبش بیرون آورد و با برداشتن عینکش گفت:
- سلام خانم‌ماندگار!
شناختمش.
- سلام آقای‌جهانبخش!
عینکش را درون جیب کوچک کتش گذاشت و گفت:
- خوبه که منو هنوز یادتونه!
من که به تصادفات عجیب و مضحک این روزهایم فکر می‌کردم و اینکه خدا می‌خواهد چه چیزی را ثابت کند؛ با پوزخندی محو به حال خودم گفتم:
- خواهش می‌کنم. حافظه‌م اونقدر هم ضعیف نیست.
مؤدبانه سر خم کرد.
- عذر می‌خوام، قصدم اسائه‌ی ادب نبود. فقط فکر نمی‌کردم با اون برخورد اول، هنوز منو به هم‌صحبتی بپذیرید.
واقعاً هم رفتارش از پنج‌سال پیش تغییر کرده‌بود. گویا دیگر آن آدم بی‌ادبِ مغرور نبود که مرا خانم‌کوچولو خطاب کرد.
«خواهش می‌کنم»ی گفتم و او بلافاصله گفت:
- خیلی تغییر کردید.
از نگاهش که روی چادرم بود، منظورش را گرفتم. چادرم را مرتب گرفتم و گفتم:
- شما هم تغییر کردید.
سرش را به طرف مزار پدر چرخاند و بعد از مکثی کوتاه آرام گفت:
- منو تغییر دادن.
از نفهمیدن منظورش اخمی کردم.
- ببخشید؟
به طرف من برگشت. لبخند تلخی زد.
- نتیجه‌ی اون روزی که شما اومدین شرکتم، این شد که پدرتون منو تغییر بده.
ابروهایم را درهم کردم.
- یعنی چی؟ متوجه منظورتون نشدم.
نفس عمیقی کشید و بعد از کمی مکث گفت:

- چند ماه بعد از اون دیدار، من مجبور شدم برم تهران و تا الان هم جرئت نداشتم برگردم. امروز هم مستقیم از فرودگاه اومدم اینجا تا مطمئن بشم می‌تونم شیراز بمونم.
از ربط حرف‌هایش به پدرم گیج شده‌بودم.
- می‌تونید واضح‌تر صحبت کنید؟
لحظاتی به من چشم دوخت و بعد آرام گفت:
- پدرتون منو وادار کرد از این شهر فرار کنم.
بهت کردم.
- پدرم؟ می‌فهمید چی میگید؟
- لطفاً خشمگین نشید، قصد آزارتون ندارم. پرسیدید، من هم جواب دادم.
سر تکان دادم.
- من خشمگین نیستم آقای جهانبخش! لطفاً بگید بین شما و پدرم چه اتفاقی افتاده؟
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,426
48,498
مدال‌ها
3
نفس عمیقی کشید. نگاهش را به اطراف چرخاند و گفت:
- بعد از اون جلسه‌ای که بین من و شما بود، کم‌کم مشکلاتی توی کارم پیش اومد. نمی‌فهمیدم چی شده؟ اما داشتم له میشدم. من، اشکان جهانبخش که معتبرترین شرکت ساختمانی رو توی این شهر ساخته‌بودم. طی فقط یازده‌ماه به جایی رسیدم که هیچی دیگه نداشتم. نه اعتبار، نه درآمد، نه مشتری. پروژه‌هام با کارشکنی خراب میشد، محموله‌هام توی گمرک می‌موند یا گم میشد و اصلاً از دبی نمی‌اومد، هرچی هم پیگیری می‌کردم، نتیجه‌ای نداشت. طرف حسابام بدقولی می‌کردن و مشتری‌هام یکی‌یکی می‌رفتن.کاملاً حس می‌کردم یکی داره توی کارم موش می‌دونه، اما نمی‌فهمیدم کیه. وقتی هم دست به دامن روابط خاصم شدم، اونا هم مأیوسم کردن، تنهای تنها شدم و آخرش هم یه ورشکستگی بزرگ.
نفس هوف‌مانندی کشید و با نگاه دوختن به جایی پشت سرم ادامه داد:
- اعتبار شرکت خانوادگیمون داشت می‌رفت زیر سؤال. بدی ماجرا هم این بود که نمی‌فهمیدم از کجا دارم می‌خورم. تا این که یه روز پدرتون، فریدون‌خان ماندگار منو کشوند دفترش.
نگاهش را به طرف من چرخاند و گفت:
- واقعیتش... امیدوار شدم. پدرم حمایت چندانی ازم نکرد و من نیاز به حامی داشتم، کی بهتر از فریدون‌خان ماندگاری که قبلاً دخترشو هم پیشکش کرده‌بود.
از حرفش خشمگین شدم و ابرو درهم کشیدم، اما چیزی نگفتم و او با لحنی آرام و خشمگین ادامه داد:
- وقتی جلوش نشستم، گفت:«خب پسر بگو مزه‌ی ورشکستگی چطوره؟» اون لحظه کپ کردم. خندید. بلند خندید و گفت:«اصلاً مزه‌ی خوبی نداره، می‌دونم، ولی این تقاص کسیه که به فریدون‌خان ماندگار بگه کسی نیست و یه دخترش اهانت کنه.»
چشمانم گرد شد. این آدم هم از پدرم خورده بود؟
جهانبخش به طرف من برگشت.
- اون لحظه، از خشم به حد انفحار رسیدم، اما نتونستم چیزی بگم. فریدون‌خان گفت:«این تنبیه رو تا آخر عمرت یادت بمونه و دیگه برنگرد شیراز» گفت:«کله‌پا کردن تو یه‌سال طول کشید، کله‌پا کردن پدر و برادرات هم بیشتر از این نمیشه» گفت:«اگه می‌خوای حدأقل یه گوشه‌ای از این کشور، اسم جهانبخش بالای یه شرکتی باشه، برگرد تهرون و همونجا بمون» گفت:«شیراز مال منه و کسی نمی‌تونه توش برام شاخ بشه.»
پوزخند تلخی زد و ادامه داد:
- آخرش هم گفت:«دوست ندارم دیگه هیچ‌وقت، حتی برای گشت و گذار و تفریح، توی شیراز ببینمت.»
شرمندگی وجودم را گرفت. علت همه‌ی کارهای پدرم با این آدم، من بودم. من از این آدم پیش او بد گفتم و پدر هم تقاص گرفت. گرچه جهانبخش آن روز بسیار بد با من رفتار کرده‌بود، اما قطعاً مستحق چنین عقوبتی نبود. با شرمندگی گفتم:
- من اصلاً از این ماجراها اطلاعی نداشتم.
با حفظ لبخند روی لبش گفت:
- نگفتم که شرمنده بشید، هنوز به کسی نگفتم فریدون‌خان با من چیکار کرد. شما به عنوان یه شنونده فقط گوش بدین.
لب‌هایش را به بالا انحنا داد، نگاه از من گرفت و گفت:
- ترجیح دادم بقیه ورشکستگی رو اشتباه خودم بدونن تا رودست خوردنم از فریدون‌خان. نگهداشتن این راز هم دیگه بسه، لازم بود به کسی بگم. چه کسی بهتر از شما که سرزنشم نمی‌کنه.
گوشه‌ی لبم را به دندان گرفتم و پرسیدم:
- واقعاً با یه تهدید پدرم پا پس کشیدید؟
سر تکان داد:
- نه به این راحتی... برگشتم تهران و با کمک یکی از برادرام خواستم کاری بکنم که مقابل پدرتون دربیام یا دوباره برگردم شیراز، اما به سه‌ماه نکشید کسب و کار برادرم دچار مشکل شد و یه ضرر هنگفت کرد. پدرت هم بهم پیغام داد که «گفته بودم نزدیک شیراز نشو».
لب‌هایش را به دندان گرفت و بعد رها کرد.
- اونجا بود که از پدرتون ترسیدم. با این که مدام از طرف خانواده‌م به خاطر بد کار کردنم و از دست دادن سرمایه‌م در فشار بودم، اما هرگز جرئت نکردم به شیراز برگردم. تمایلی به کار در جای دیگه نداشتم، حقیقت اوضاع روحیم هم مناسب کار نبود. مدت‌ها خونه‌نشین شدم تا همین اواخر.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,426
48,498
مدال‌ها
3
سری به اطراف تکان داد و رو به مزار پدر کرد.
- اما روزگار بازی‌های عجیبی داره، وقتی شنیدم چی سر فریدون‌خان اومده، باور نکردم. اصلا ممکن نبود بخوره زمین، اما وقتی پیگیر شدم، فهمیدم سهراب، نزدیک‌ترین آدمش اونو کله‌پا کرده و فریدون‌خان هم با همه‌ی ابهتش نتونسته کاری کنه. خب قابل درکه که تحمل نکنه.
نفس عمیقی کشید.
- حق داشت. فریدون‌خان خیلی بزرگ بود. شکست برای چنین آدمی دور از انتظار بود. حتی الان که اومدم و اسمشو روی سنگ قبرش دیدم، باز هم باور نمیشه که رفته باشه.
لبم را به دندان گرفتم و گفتم:
- من از طرف پدرم از شما عذرخواهی می‌کنم، می‌دونم نمی‌تونم ضرری از شما جبران کنم و... .
میان کلامم پرید.
- نه من جبرانی از شما نمی‌خوام، به جای من روزگار مثل دومینو عمل کرد. پدرتون بهم نشون داد اونقدری که ادعا می‌کردم بزرگ نیستم و سهراب هم به پدرتون نشون داد که دست بالای دست بسیاره.
مانده بودم چه بگویم. او ادامه داد:
- من اومدم شیراز تا دوباره سرپا شم. این بار حمایت خانواده‌مو هم ندارم. یه سرمایه‌ی محدودی دارم که باز بزنم به کار ساختمان و یه کسب و کار کوچیک راه بندازم. امیدوارم بتونم دوباره اینحا کار کنم.
لحظاتی مکث کرد و با لحن سنگینی گفت:
- این آدمی که جلوی شما وایساده دیگه اون اشکان جهانبخش سابق نیست، ممکنه اگر هنوز دلخوری بابت اون دیدار از من دارید، فراموش کنید.
سری تکان دادم.
- نه بعد این همه مدت دیگه چیزی نمونده، کاش اون دیدار هرگز اتفاق نمی‌افتاد که چنین عواقبی داشته باشه. من خودمو مقصر ماجرا می‌دونم با اینکه از هیچی خبر نداشتم.
- نفرمایید، چیزی متوجه شما نیست، اتفاقاً خوشحال شدم در بدو ورودم به این شهر، شما رو اینجا دیدم. شاید هیچ‌وقت دیگه فرصت دیدار مهیا نمیشد.
دست در جیب داخلی کتش کرد و کارتی را بیرون کشید و به طرف من گرفت.
- این کارت ویزیت شرکت سابقمه، اما هنوز همین شماره رو دارم. خوشحال میشم داشته باشید.
ابتدا خواستم از گرفتن کارت امتناع کنم، اما آنقدر شرمنده‌ی کار پدر بودم که اجباراً کارت را گرفتم و او بعد از خداحافظی رفت. همین که دور شد، همان‌جا، پایین مزار پدر نشستم، با تمام دلخوری‌ام به لفظ پدر روی سنگ نگاه کردم و بعد چشمانم تا نامش پایین آمد‌.
- بابا واقعاً این چه وضعیه؟ اون از مهرانفر، این هم از این. می‌ترسم سراغ رفقای دیگه‌تون برم، نکنه اونا هم ازت خورده باشن. آخه چرا اینقدر با بقیه بد تا کردید که یکی مثل سهراب هم پیدا بشه با ما بد تا کنه؟ نگفتید خدا تقاص می‌گیره؟
کمی مکث کردم، با ناامیدی بیشتر ادامه دادم.
- چی میگم؟ شما که هیچ‌وقت خدا رو قبول نداشتین. خدا از سر تقصیرات دوتامون بگذره. منو هم شرمنده کردید. من فقط گفتم طرف خیلی بی‌ادبه و‌ مغروره، باید از هستی ساقطش می‌کردید؟ آخه چرا؟
دستی به صورتم کشیده و نفسی از سر حرص بیرون دادم.
- این قدر از دستتون شکار بود که حتی تسلیت هم نگفت!
سرم را بلند کردم و نگاهم را اطراف آرامگاه چرخاندم.
- اومده بودم گلایه کنم چرا مجبور شدم از کارتون در قبال رفیقتون حمایت کنم. درحالی‌که می‌دونستم اشتباه کردید، اما فهمیدم خودم هم قاطی یه اشتباه دیگه‌تون بودم. کاش هیچ‌وقت به خاطر حرف من این کارو با جهانبخش نکرده بودید! کم‌کم دارم می‌فهمم هرچی سرم اومده حقم بوده، چون دختر شمام و این نونیه که شما گذاشتید توی دامنم. سهراب از خودتون یاد گرفت و با خودتون امتحانشو پس داد، این وسط من بودم که بی‌خیر گرفتار شدم.
از حرص زیاد بغض کردم.
- آخه چرا بابایی؟ چرا با من این کارو کردید؟
در سکوت لحظاتی نگاهم را به مزار دوختم. با یاداوری محبت‌هایش دلم شکست و با پر شدن چشمانم گفتم:
- چیکارتون کنم که هنوز بابایی خودمی؟ با همه‌ی بدیات! مگه غیر شما کسی رو داشتم؟ عصبانیم از دستتون اما... بی‌خیال گله‌گذاری!
انگشتم را روی مزار گذاشتم و سعی کردم با خواندن فاتحه دل خودم‌ را آرام کنم. پدرم یک عمر تمام‌قد از من حمایت کرد، اما به روش اشتباه خودش. می‌توانستم دلخور باشم، اما زبانم مقابلش بسته بود. دلیل این سرنوشتی که گرفتارش شده‌بودم، برایم واضح شد، من داشتم تقاص دختر فریدون‌خان ماندگار بودن را پس می‌دادم.
 
بالا پایین