جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

مطلوب [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 56,322 بازدید, 250 پاسخ و 49 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,450
49,259
مدال‌ها
3
به نشانه تفکر لب‌هایش را به بالا انحنا داد و گفت:
- نمی‌دونم... مگه نگفته بود کسی رو نمی‌شناسه؟
ناامیدانه سر تکان دادم.
- درسته... ولی حتما چندتا برج‌ساز می‌شناسه که بهم معرفی کنه دیگه. میرم پیششون، پوئن میدم، شاید وسوسه شدن خریدن.
سری تکان داد:
- اینم‌ حرفیه، خودت برو سراغ برج‌های همون اطراف، پرس و جو کن ببین دفتر سازنده‌شون کجاست، بعد برو سراغشون... اصلاً می‌خوای خودم برم دنبالشون.
درگیر کردن رضا در مشکلاتم فکر بدی بود.
- نه کار خودمه، من گند زدم، خودمم هم باید جمعش کنم.
- کاری نمی‌کنم که، یه پرس و جوئه فقط.
- نه، دستت درد نکنه، خودم انجامش میدم.
رضا با چنگ زدن دسته کلید و سوییچش از روی میز، برخاست.
- خب پس پاشو بریم داخل ببینم مامان واسه شام چی پخته؟
دلم ضعف رفت. هوس اذیت به سرم زد و گفتم:
- من گفتم ماکارونی بپزه.
رضا علاقه‌ای به ماکارونی نداشت. ابروهایش درهم شد.
- از دست تو! آخه ماکارونی هم شد غذا؟
بلند شدم و از پشت میز درآمدم.
- پس چیه؟
در را باز کرد و همین که خواست جوابی به من بدهد، مکث کرد. سرش را بالا گرفت و بو کشید. بعد رو به طرف من که کنار دستش رسیده‌بودم، چرخاند.
- دختره‌ی چشم سفید! الان دیگه خان‌داداشت رو هم گول می‌زنی؟ اینکه بوی کباب تابه‌ایه!
بلند خندیدم.
- آخه گول‌خورت ملسه، بعد از این همه سال هنوز نمی‌دونی اینقدر واسه مامان عزیزی که عمرا ماکارونی بذاره جلوت؟ اون خوب می‌دونه یه رضاست و یه کباب تابه‌ای.
رضا داخل رفت و همزمان با درآوردن کفشش گفت:
- البته اون هم دستپخت مامان ایران!
بعد رو به آشپزخانه بلند گفت:
- سلام مامان!
تا ایران جوابش را از آشپزخانه داد، صدای گریه کوثر از خواب پریده هم، که مریم او‌ را روی کاناپه خوابانده بود، بلند شد. مریم که کنار کوثر نشسته‌بود با کلافگی کامل به طرف من و رضا چرخید.
- آخ رضا... ببین چیکار کردی؟ بچه بدخواب شد.
رضا از من جدا شد و به طرف آن‌ها قدم برداشت.
- عه کوثر بابا بالاخره بیدار شد؟
درحالی‌که به طرف آشپزخانه می‌رفتم گفتم:
- بچه رو توی خواب زهره‌ترک کردی تازه میگی بیدار شد؟
رضا همراه با در آغوش گرفتن کوثر گفت:
- الان خودم آرومش می‌کنم.
بعد خطاب به کوثر که هنوز گریه می‌کرد گفت:
- دخمل بابایی باید اینقدر تلسو باشه؟
از لحن کودکانه‌ی رضا لبخندی زدم و وارد آشپزخانه شدم. دیگر نفهمیدم کوثر را پدر و مادرش چگونه آرام کردند که سر شام مجبور شدند به نوبت او را نگه دارند تا دیگری شام بخورد. در تمام مدت با عشق به این عضو کوچک خانواده‌مان چشم دوختم و برای خوشبختی برادرم دعا کردم.
 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: اوین
بالا پایین