جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

مطلوب [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 59,395 بازدید, 251 پاسخ و 49 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,458
49,415
مدال‌ها
3
به نشانه تفکر لب‌هایش را به بالا انحنا داد و گفت:
- نمی‌دونم... مگه نگفته بود کسی رو نمی‌شناسه؟
ناامیدانه سر تکان دادم.
- درسته... ولی حتما چندتا برج‌ساز می‌شناسه که بهم معرفی کنه دیگه. میرم پیششون، پوئن میدم، شاید وسوسه شدن خریدن.
سری تکان داد:
- اینم‌ حرفیه، خودت برو سراغ برج‌های همون اطراف، پرس و جو کن ببین دفتر سازنده‌شون کجاست، بعد برو سراغشون... اصلاً می‌خوای خودم برم دنبالشون.
درگیر کردن رضا در مشکلاتم فکر بدی بود.
- نه کار خودمه، من گند زدم، خودمم هم باید جمعش کنم.
- کاری نمی‌کنم که، یه پرس و جوئه فقط.
- نه، دستت درد نکنه، خودم انجامش میدم.
رضا با چنگ زدن دسته کلید و سوییچش از روی میز، برخاست.
- خب پس پاشو بریم داخل ببینم مامان واسه شام چی پخته؟
دلم ضعف رفت. هوس اذیت به سرم زد و گفتم:
- من گفتم ماکارونی بپزه.
رضا علاقه‌ای به ماکارونی نداشت. ابروهایش درهم شد.
- از دست تو! آخه ماکارونی هم شد غذا؟
بلند شدم و از پشت میز درآمدم.
- پس چیه؟
در را باز کرد و همین که خواست جوابی به من بدهد، مکث کرد. سرش را بالا گرفت و بو کشید. بعد رو به طرف من که کنار دستش رسیده‌بودم، چرخاند.
- دختره‌ی چشم سفید! الان دیگه خان‌داداشت رو هم گول می‌زنی؟ اینکه بوی کباب تابه‌ایه!
بلند خندیدم.
- آخه گول‌خورت ملسه، بعد از این همه سال هنوز نمی‌دونی اینقدر واسه مامان عزیزی که عمرا ماکارونی بذاره جلوت؟ اون خوب می‌دونه یه رضاست و یه کباب تابه‌ای.
رضا داخل رفت و همزمان با درآوردن کفشش گفت:
- البته اون هم دستپخت مامان ایران!
بعد رو به آشپزخانه بلند گفت:
- سلام مامان!
تا ایران جوابش را از آشپزخانه داد، صدای گریه کوثر از خواب پریده هم، که مریم او‌ را روی کاناپه خوابانده بود، بلند شد. مریم که کنار کوثر نشسته‌بود با کلافگی کامل به طرف من و رضا چرخید.
- آخ رضا... ببین چیکار کردی؟ بچه بدخواب شد.
رضا از من جدا شد و به طرف آن‌ها قدم برداشت.
- عه کوثر بابا بالاخره بیدار شد؟
درحالی‌که به طرف آشپزخانه می‌رفتم گفتم:
- بچه رو توی خواب زهره‌ترک کردی تازه میگی بیدار شد؟
رضا همراه با در آغوش گرفتن کوثر گفت:
- الان خودم آرومش می‌کنم.
بعد خطاب به کوثر که هنوز گریه می‌کرد گفت:
- دخمل بابایی باید اینقدر تلسو باشه؟
از لحن کودکانه‌ی رضا لبخندی زدم و وارد آشپزخانه شدم. دیگر نفهمیدم کوثر را پدر و مادرش چگونه آرام کردند که سر شام مجبور شدند به نوبت او را نگه دارند تا دیگری شام بخورد. در تمام مدت با عشق به این عضو کوچک خانواده‌مان چشم دوختم و برای خوشبختی برادرم دعا کردم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,458
49,415
مدال‌ها
3
شش روز بعد را همزمان که کژدار و مریز به پژوهشکده می‌رفتم، صرف گشتن به دنبال مشتری برای برج سفید هم کردم. توانستم با سه‌نفر از سرمایه‌داران برج‌های آن اطراف ملاقات کنم، اما کسی مایل نبود یک جا برج را بخرد و نقداً هم پرداخت کند. همگی مرا حواله به پرداخت‌های چندماهه می‌کردند. دیگر داشتم مطمئن می‌شدم پیدا کردن مشتری برای برج، آن هم با کمبود وقتی که من داشتم، غیرممکن است. کسی را نمی‌شناختم که بتواند گره از مشکلم بگشاید. خسته از یکی از ملاقات‌های بی‌سرانجام و کلافه از گرمای ظهر تابستان، سوار ماشین شدم. سوییچ را باز کردم. هنوز دستم به طرف دکمه‌ی کولر نرفته‌بود که صدای زنگ گوشی‌ام درآمد. به جای روشن کردن کولر، گوشی را از جیب مانتو بیرون کشیدم. نام سودابه روی صفحه بود. چند بار دیگر هم زمانی که در ملاقات بودم، زنگ زده‌بود و من رد کرده‌بودم. حتما از طرف دکترگلریز مامور به یافتن من شده‌بود، چون از دیروز پا به پژوهشکده نگذاشته‌بودم. وصل کردم و با لحن شرمنده‌ای گفتم:
- سودابه‌جان! معذرت می‌خوام، به دکتر بگو همین الان خودمو می‌رسونم.
سودابه با دستپاچگی جواب داد:
- کجایید خانم‌دکتر؟ چرا هرچی زنگ زدم جواب نمیدین؟
نگران شدم.
- طوری شده؟
- خبر دارید که دکترفروتن همه‌چی رو داد دست دکترگودرزی و رفت؟
خبر داشتم. دو روز پیش بود که دکترفروتن ایران را ترک کرد و من آن‌چنان درگیر مشکلات خودم بودم که نتوانستم به بدرقه‌ی او بروم.
- آره عزیزم می‌دونم، مگه دکترگودرزی اومده سرکشی؟
- سرکشی چیه خانم؟ امروز رهام از بچه‌های خط تولید شنیده که می‌خوان خط شما رو تعطیل کنن.
از بهت چشمانم گرد شد. این خط تولید همان محصولی بود که من و علی برای پایان‌نامه‌ی ارشد روی ساخت آن کار کرده و درنهایت من حق تولید آن را به دکترفروتن فروخته بودم.
- خط من؟ چرا؟
- آره، نمی‌دونم چرا؟ هرچی هم بهتون زنگ زدم خبر بدم جواب ندادید که.
آرنجم را به فرمان تکیه داده و دستم را به پیشانی‌ام کشیدم.
- آخه دلیل نداره، محصول مشتری داره نباید این کارو کنن.
- نمیدونم خانم، میگن سیاستگذاری شرکت فرق کرده.
نگاهم به طرف عکس علی که از آینه آویزان بود، چرخید و روی آن ثابت شد. سودابه هنوز حرف می‌زد.
- رهام میگه برید شرکت بهشون اعتراض کنید. حیفه اون خط تولید تعطیل بشه. شما دکترید واسه شرکت کلی کار کردید. حتما به حرفتون گوش می‌کنن، اصلا اگه شما نباشید می‌خوان توی پژوهشکده چیکار کنن؟
فقط همین را کم داشتم که خط را تعطیل کنند. باید زودتر کاری می‌کردم. میان کلام سودابه رفتم.
- باشه عزیزم، میرم شرکت ببینم چی شده؟ کاری نداری؟
بدون آنکه منتظر جواب سودابه بمانم تماس را قطع کردم. خشم تمام وجودم را گرفت. چرا کسی به من نگفته بود چه تصمیمی برای خط تولید من گرفته بودند؟ گرچه من همان پنج‌سال پیش کل حق تولید را به شرکت فروخته بودم، اما آن ماده هنوز هم مال من و علی بود. حاصل زحمت و تلاش ما بود. تنها کاری که با علی مشترکاً انجام دادم. همانند فرزند من و علی بود، آن‌ها حق نداشتند با چنین کاری کنند. حداقل انصاف این بود که به من هم بگویند چه تصمیم گرفته‌اند. شاید تولید‌کننده‌ی دیگری برای آن می‌یافتم. آنقدر فکر و ذهنم مشغول بود که دیگر کولر را روشن نکرده، ماشین را به حرکت درآوردم و به سرعت خودم را به شرکت رساندم.
 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: اوین
بالا پایین