جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 22,601 بازدید, 437 پاسخ و 75 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,383
47,995
مدال‌ها
3
ننه‌گلی کمی عقب نشست.
- حالا انگار شق‌القمر می‌کنه، تحفه!
روغن‌ مالیدن ماه‌نگار تمام شد و سلیم درحالی که بعد از شنیدن حرف ننه سر تکان می‌داد، برای بستن دوباره دست ماه‌نگار به سمت او‌ برگشت و همراه با کارش گفت:
- همین تحفه، زمستون که سر خوردی مچ پات در رفت، پاتو‌ جا انداخت.
- حالا مگه چیکار کردی پزشو میدی؟
سلیم‌ پوزخندی زد.
- قدر نمی‌دونی زن! اگه با اون پای ور‌م کرده مجبور بودی این تن سنگینو این‌ور و اونور بکشی تا یکی پاتو جا بندازه، می‌فهمیدی زن سلیم بودن لطف خدا بوده.
ننه‌گلی کمی خود را پیش کشید.
- آهای! قرار نبود به هیکل من حرف بندازی ها!
ماه‌نگار نگران از این بگومگو‌، میان آن دو سر می‌چرخاند. سلیم که در‌ حال بستن نوار پارچه‌ای روی دست او بود، گفت:
- ماهی‌خانم شما حکم کن! من به هیکل گلی حرفی زدم؟
ماه‌نگار‌ جا خورد. نمی‌دانست چه بگوید تا آشتی برقرار شود.
- من...؟ چی بگم؟
اعظم که لحظه‌ای قبل با سینی چای آمده‌بود، قهقهه‌ای زد و نشست.
- دختر بیچاره... کپ کرد.
ننه‌گلی و سلیم هم خندیدند و ماه‌نگار متعجب آن‌ها را نگاه کرد. اعظم ادامه داد:
- دخترجون مونده آدمای این خونه رو بشناسی.
ننه‌گلی پسر اعظم را به دستش داد و گفت:
- سلیم‌ عادتشه دست بذاره روی این دو پر گوشت تن من، نه اینکه خودش نی‌قلیونه حسودیش می‌شه.
سلیم گره آخر را به نوار دور دست ماه‌نگار زد و سری به اطراف تکان داد
- معنی دو پر رو‌ فهمیدیم.
بعد خطاب به ماه‌نگار گفت:
- سفت نشده؟ انگشتاتو تکون بده ببینم.
ماه‌نگار همراه با تکان دادن انگشتانش گفت:
- نه خوبه، دستتون درد نکنه.
سلیم پارچه‌ی وبال را دور دستش قرار داد.
- بنداز گردنت، هنوز باید بمونه.
ماه‌نگار «چشم»ی گفت و به سختی وبال را دور گردنش انداخت. سلیم با برداشتن خورجینش‌ برخاست. ننه‌گلی رو به ماه‌نگار کرد که مشغول سنجاق زدن درز آستینش بود.
- سلیم هم دستتو وا نکرد ببینم دستپخت این عروسم چطوره؟ دست‌پخت اون یکی که آن‌چنان تعریفی نبود.
اعظم سریع چشم گرد کرد.
- والا بشکنه این دست که نمک نداره، ننه این همه برات غذا پختم، حالا چشمت به نو افتاد، کهنه برات دل‌آراز شد؟
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,383
47,995
مدال‌ها
3
ماه‌نگار این بار نگاهش را با نگرانی به آن دو دوخت. ننه گفت:
- اونقدری که منم‌منم داری تعریفی نیستی.
اعظم باز گردن تکاند.
- خب حالا که تعریفی نیستم، بده عروس تازه‌ت برات بپزه.
- می‌بینی که دستش بسته‌س وگرنه می‌دادم بپزه ببینم این یکی چه تحفه‌ایه؟
ماه‌نگار بلافاصله گفت:
- می‌تونم بپزم، بگید مطبخ کجاست؟
اعظم پوزخندی زد.
- دخترجان با این دست تکون هم بخوری اقباله، خودم گردنمه می‌پزم تا ننه بخوره و باز بگه اعظم بده.
ننه‌گلی هم ادامه داد:
- وقت آشپزی تو هم‌ می‌رسه، دیگه از عمارت اومدی بیرون، دم دستمی، فکر‌ کردی عروس شدی واسه چی؟
ماه‌نگار لبخندی زد.
- چشم! بذارید این دست خوب بشه، خودم همه کاراتونو می‌کنم.
اعظم خندید.
- دختره‌ی بیچاره!
ماه‌نگار متعجب به طرف او‌ سر چرخاند. اعظم با گذاشتن پسرش مقابل ننه‌گلی گفت:
- این نوه‌تو نگه دار تا غذا رو بار بذارم.
ننه‌گلی همراه‌ با در آغوش گرفتن کودک گفت:
- سارو سر دندونی که سلیم براش کشید، گوشت فرستاده، همونو بپز، چارتا نخود هم بریز تِنگش، آبگوشت کن.
اعظم با گفتن «چشم» از سوی دیگر ایوان پایین رفت تا به مطبخ که طرف دیگر حیاط بود، برسد. ننه‌گلی رو به ماه‌نگار کرد.
- حواست باشه سر ظهر برای نوروز هم غذا ببر.
ماه‌نگار لبخند پهن‌تری زد.
- چشم ننه، دستتون هم درد نکنه. برم کمک اعظم؟
- نه یه آبگوشت چیه کمک بخواد؟
- کار دیگه‌ای هست براتون بکنم؟
ننه‌گلی خندید.
- اینی که گفتم کار کنی، سر این بود که توی این خونه تعارف نکنی، جاوید خواهرزاده‌مه و مثل پسرم، نوروز هم سر سفره‌ی من و سلیم بزرگ شده و اون هم مثل پسرمه، از همون روزی که جاویدو از عمارت آوردم و پشت‌بندش نوروز دم در خونه پیداش شد، فهمیدم این دوتا برادرن. غلط هم نبود، نوروز هم شیر خواهر‌ سیاه‌روز منو خورده و یه جورایی پسر خواهرمه. اون روز فکر نکردم نوروز خان‌زاده‌س و آوردمش داخل خونه، نشوندمش روی ایوون و باهاش مثل جاوید حرف زدم. امروز هم خیال نمی‌کنم تو عروس خانی، بلکه تو عروس این خونه‌ای و نمی‌خوام با ما غریبگی کنی.
ماه‌نگار خوشحال‌تر از قبل گفت:
- این چه حرفیه ننه؟ نوروزخان همیشه از خوبی شما گفته. خوشحالم که منو هم عروس خودتون می‌دونید. الان هم محض عروس بودنم، هر چی فرمون بدین انجام میدم.
ننه‌گلی خندید.
- خدا تو رو واسه نوروز نگه داره. حالا که عروسمی پاشو از اون تشت کنار حوض دون بردار به مرغ و‌ خروسا بده. وقتی هم برگشتی چندتا تخم‌مرغ ببر واسه نوروز اشکنه بپز.
ماه‌نگار با گفتن «چشم» بلند شد تا خود را برای دان‌پاشی به محل مرغ و خروس‌ها برساند.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,383
47,995
مدال‌ها
3
ماه‌نگار دان‌پاشی برای مرغ و خروس‌ها را تمام کرد. جاروی گوشه‌ی حیاط را برداشت و کمی اطراف کپر مرغ‌ها را جارو کشید. همین که برخاست، اعظم که برای شستن ظرفی به کنار حوض آمده‌بود، گفت:
- درسته ننه گفت عروسشی، ولی دیگه قرار نیست همه کاری بکنی.
ماه‌نگار لبخند کم‌جانی زد.
- کاری نکردم.
اعظم با کاسه‌ی کوچکی از حوضچه روی ظرف درون دستش آب ریخت و آن را دست کشید.
- من باهات دشمنی ندارم، یه وقت ازم کینه نکنی.
ماه‌نگار جارو‌ را کنار دیوار گذاشت و جلو رفت.
- من که کینه نکردم.
اعظم آب آخر را روی ظرف داد و برخاست.
- فقط خواستم بهت بگم.
اعظم به طرف مطبخ راه افتاد و ماه‌نگار هم آهسته به دنبالش رفت. دلش می‌خواست با اعظم هم گرم بگیرد، اما گویا او‌ چنین چیزی نمی‌خواست. چند قدمی به ایوان نزدیک شده‌بودند که دختری با سر و روی ژولیده از دری که به خانه‌ی اعظم وصل میشد، داخل حیاط دوید و با گفتن «ننه‌جان!» خود را به اعظم رساند. اعظم ایستاد و خطاب به دختر گفت:
- چته آذر؟
دخترک همین که نگاهش به ماه‌نگار خورد، به خاطر ناآشنا بودنش ایستاد و به او‌ نگاه دوخت. ماه‌نگار لبخندی زد.
- سلام، تو دختر اعظم‌جانی؟
دخترک عروسک‌ پارچه‌ای را که در دست داشت، زیر بغل گذاشت و چیزی نگفت. اعظم کلافه پرسید:
- آذر زبون وا کن بگو واسه چی اومدی؟
آذر با تشر مادرش رو به او‌ کرد.
- آقام گفت چایی می‌خواد.
اعظم سر تکان داد و یه طرف مطبخ رفت. ماه‌نگار روبه‌روی دخترک روی دو پا نشست. دخترک پیراهن سرخ‌رنگ بلندی بر تن داشت و موهای شانه‌نخورده و کوتاه قهوه‌ای‌رنگش تا روی گوش‌هایش می‌رسید.
- عجب دختر قشنگی!
آذر سرش را چرخاند و با دیدن ننه‌گلی روی ایوان سریع از مقابل ماه‌نگار دور شد، خود را به ننه‌گلی رساند و کنارش نشست. ماه‌نگار ناامیدانه به او چشم دوخت و از جا بلند شد. ننه‌گلی رو به آذر کرد.
- چرا به خاله سلام نکردی؟
آذر که نگاهش رو به ماه‌نگار مانده‌بود، سرش را چرخاند و نگاه به ننه‌گلی دوخت.
- خاله؟
ماه‌نگار هم که به آن دو رسیده‌بود، روی فرش نشست و گفت:
- من خیلی دوست دارم خاله‌ی دختر خوبی مثل تو باشم.
آذر همزمان با بالا بردن شانه‌اش، سری کج کرد. ننه‌گلی هم گفت:
- آذر هم دوست داره تو خاله‌ش باشی.
بعد دستی به موهای دخترک کشید و گفت:
- اعظم نمی‌کنه یه شونه بزنه به موهای این دختر.
اعظم که با سینی چای در حال گذر از مقابل ایوان بود، بلند گفت:
- خودش دیگه بزرگ شده، ولی چون سر به هواست شونه نمی‌کشه.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,383
47,995
مدال‌ها
3
اعظم نایستاد و رفت. تا از در خانه‌ی خودشان داخل شد، ننه‌گلی آهسته گفت:
- مادر که تو باشی، بچه هم همین میشه.
آذر ناگهان بلند شد، ایوان پایین پرید و به دنبال مادرش دوید. ننه‌گلی دلخور از حرکت او گفت:
- بیا... این هم دخترش!
ماه‌نگار لبخندی زد.
- دلخور‌ نشید بچه‌س!
ننه‌گلی نگاهش به عروسک‌ پارچه‌ای دخترک که جامانده بود، خورد. آن را برداشت و با نگاه سرزنشگری به آن چشم دوخت.
- موندم اعظم چیکار می‌کنه، ببین... یه بازبازک درست و حسابی هم برای دخترش درست نکرده.
ماه‌نگار نگاهش را به عروسک دوخت. فقط یک تنه‌ی پارچه‌ای بود که سری به آن وصل شده و چشم و دهان روی سر دوخته‌بودند. ماه‌نگار کمی مکث کرد و بعد گفت:
- پارچه باشه درستش می‌کنم.
ننه‌گلی نگاهی از سر کنجکاوی به دختر انداخت و بعد برای محک زدن او گفت:
- پارچه میدم بهت، ببینم چیکار می‌کنی.
دقایقی بعد ننه‌گلی مقداری خرده‌پارچه در بقچه‌ای مقابل او گذاشت و ماه‌نگار شروع به دوخت و دوز کرد. گرچه با یک دست سخت بود، اما او تجربه دوخت لباس‌های خودش را هم داشت، پس برایش مشکلی نبود که برای عروسک آذر لباس بدوزد. ساعتی بعد اعظم که از خانه برگشت، آذر کنار دستش بود. با دیدن عروسک نیمه‌ساز آذر در دستان ماه‌نگار کنار ستون چوبی ایوان ایستاد و با نگاه به او پرسید:
- چیکار می‌کنی؟
ننه‌گلی نبود و ماه‌نگار که به تنهایی مشغول خیاطی بود، متوجه برگشت اعظم نشده‌بود. وقتی صدای اعظم را شنید، سر بالا کرد و ترسان از اینکه او ناراحت کرده باشد، گفت:
- شرمنده! فقط خواستم لباس برای گلئن‌پارتا بدوزم.
اعظم ابرو درهم کشید.
- چی پارتا؟
ماه‌نگار دستپاچه عروسک آذر را که لباس نصفه‌ای در تن داشت، بالا گرفت.
- گلئن‌پارتا... ما به این میگیم گلئن‌پارتا.
اعظم سری تکان داد:
- اسمش لی‌لی‌بازبازکه.
ماه‌نگار که از ترس نام بازبازک را که از ننه‌گلی شنیده بود، یادش رفته‌بود، شتابان سر تکان داد:
- بله بازبازک، ببخش نمی‌خواستم توی کارت دخالت کنم فقط... .
اعظم دستی تکان داد:
- ایرادی نداره، بدوزش. از دست این دختر سرسام گرفتم تا اینو سر هم کردم براش.
ماه‌نگار که از ناراحت نشدن اعظم، دلش آرام شده‌بود لبخند زد. اعظم رو به آذر کرد.
- برو بشین کنار دست خاله تا لباس بازبازکتو بدوزه بده دستت، اینقدر هم پی من راه نیفت.
آذر که تمام مدت چشمش به عروسکش بود، با اجازه‌ای که مادرش به او داد، سریع خود را به ماه‌نگار رساند و کنارش نشست. ماه‌نگار نگاه مهربانش را به آذر دوخت و اعظم پرسید:
- ننه و سلیم نیستن؟
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,383
47,995
مدال‌ها
3
ماه‌نگار نگاه به اعظم دوخت و جواب داد:
- آقا‌سلیم رفتن بیرون و ننه‌گلی هم وقتی پسرت خوابید، باهاش رفت داخل یه کم دراز بکشه؛ مثل اینکه سختش شده‌بود صبح تا خونه ما اومدن.
اعظم سر تکان داد:
- ننه همینه.
بعد راه خود را به طرف مطبخ گرفت و رفت تا به کار خودش برسد. وقتی بعد از رسیدگی به غذایش و اتمام کارش برگشت، ماه‌نگار دوخت لباس عروسک را تمام کرده‌بود و داشت آذر را به حرف می‌گرفت و از دوستانش می‌پرسید؛ اما آذر فقط عروسکش را با ذوق برانداز می‌کرد و حرفی نمی‌زد. اعظم هم آمد و روبه‌روی آن‌ها نشست.
- زیاد زحمت نکش، این با کسی جز خودم حرف نمی‌زنه.
ماه‌نگار رو به او کرد و متعجب گفت:
- چرا؟
اعظم به جای جواب سؤال او، آذر را مخاطب ساخت.
- بازبازکت خوبه؟
آذر با گفتن «اوهوم» سر تکان داد و اعظم پرسید:
- دیگه نمیگی بازبازکای نعنا و فضه از تو بهتره؟
آذر سر بالا انداخت و روی زانوهایش بلند شد و در‌گوش مادرش چیزی گفت. ماه‌نگار از دیدن حرکات او با حسرت لبخندی زد. چقدر دوست داشت او هم کودکی می‌داشت که چنین با او درگوشی حرف بزند، اما حیف که ممکن نبود!
اعظم بعد از پایان حرف دخترش گفت:
- برو، ولی برای ناهار برگرد. نیفتم دنبالت توی کوچه ها!
آذر سریع برخاست و به طرف در حیاط دوید. ماه‌نگار لبخند بیشتری زد و چشم به او دوخت. اعظم گفت:
- می‌خواست بره بازبازکش رو به اون دوتا نشون بده.
ماه‌نگار خندید و گفت:
- خدا حفظش کنه!
اعظم که از کار ماه‌نگار خوشش آمده‌بود، گفت:
- خوبه که سرت میشه لباس بدوزی، من هیچ وقت یاد نگرفتم.
ماه‌نگار مشغول‌ جمع کردن بساط خیاطی شد و گفت:
- اعظم‌جان! یه وقت ازم دلخور‌ نشی برای بازبازک دخترت لباس دوختم، نمی‌خواستم توی کارت دخالت کنم، فقط از سر بیکاری بود.
اعظم که تکیه به ستون چوبی داده‌بود، نگاهش را به او دوخت. از این زن نوجوان زیبا بدش نمی‌آمد. دختر مهربانی بود که بخت بد او را اسیر دیوی چون نوروزخان کرده‌بود.
- گفتم که ایراد نداره، کار منو هم راحت کردی. اینی که تو درست کردی بهتر از مال نعنا و فضه شده، می‌دونم اون دوتا دختر فردا پس‌فردا صبح‌گل و نصرت رو میارن بالا سرم تا برای بازبازک دخترای اونا هم لباس بدوزم.
اعظم خنده‌ای کرد.
- ولی فکر کن بهشون بگم کار توئه، دیگه کی جرئت داره به عروس ارباب بگه برای بازبازک دختر من لباس بدوز!
ماه‌نگار هم از خنده‌ی اعظم خندید و گفت:
- ایرادی نداره، خواستن براشون می‌دوزم، فقط پارچه ندارم.
اعظم دستی تکان داد.
- بی‌خیال شو دختر! مگه تو حمال مردمی براشون کار کنی؟ به این زنا رو بدی دیگه مگه می‌تونی جلوشون دربیای؟
ماه‌نگار بقچه‌ی پارچه‌ها را بست و کناری گذاشت.
- کاری نیست که، دستم باز بشه زودتر هم می‌دوزم، ولی اون دخترا مال آذر رو می‌بینن دلشون می‌کشه، گناه دارن.
- مگه دختر من مال اون دخترا رو دید کسی دلش واسش سوخت که تو دلت واسه دختراشون بسوزه. دست مادراشون گرم، خودشون لباس بدوزن.
ماه‌نگار چیزی نگفت و اعظم گفت:
- چرا راضی شدی زن نوروزخان بشی؟
ماه‌نگار با غم حاصل از این سؤال آهسته نگاهش را به زمین دوخت و گفت:
- خب کاکام بد کرد، واسه تقاص کار اون اومدم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,383
47,995
مدال‌ها
3
کسی نبود که نداند این دختر چرا آمده، اعظم باز پرسید:
- چطور دلشون اومد تو‌ رو اینجوری خون‌بس بفرستن؟
ماه‌نگار سریع سر بلند کرد و گفت:
- باید می‌اومدم، وگرنه آقام و کاکام لطفعلی تقاص می‌دادن. من خون‌بس شدم تا قائله تموم بشه، نمی‌شدم معلوم نبود پای خون نریمان‌خان چندتا خون دیگه ریخته میشد تا نادرخان راضی بشه. خدایی نکرده اتفاقی برای لطفعلی می‌افتاد، آقام چطور باید زندگی می‌کرد؟ لطفعلی تک‌پسر آقامه، لازم بود خون‌بس بشم که زنده بمونه.
اعظم سری از تأسف تکان داد:
- ما زنا همیشه بدبخت بودیم. کی خودمون واسه زندگیمون تصمیم گرفتیم؟ همیشه گفتن به این شوهر کن، ما هم گفتیم چشم! ولی خون‌بس شدن به یکی مثل نوروز دیگه ظلمه.
- این حرفو‌ نزن، بخت و اقبال هر کی روی پیشونیش نوشته، بخت من هم این بوده. نوروزخان مرد خوبی... .
اعظم تا صحبت نوروزخان شد، میان کلام او رفت و بحث را به طرف خودش کشید.
- ولی من تنها جایی که بختم گفت، وقتی بود که ننه اومد خونه‌ی عموم نشست تا منو واسه جاوید بگیره. جاوید تازه برگشته‌بود دهات، نجار شده‌بود، برگشته‌بود.
خنده‌ی کوتاهی کرد و ادامه داد:
- دخترا سر چشمه فقط از اون حرف می‌زدن، می‌گفتن دیگه وقتشه ننه براش آستین بالا بزنه، هر کی خودشو لایق می‌دونست زن جاوید بشه، درسته هیچی‌ نداشت، اما کم کسی نبود. نجار شده‌بود، شوهر نجار خیلی بهتر از شوهر عمله و کارگره، آقای خودش بود، نه نون‌خور بقیه؛ وقتی دخترها از جاوید حرف می‌زدن، هیچی نمی‌گفتم، منِ بدبختِ یتیم که سربار خونه‌ی عموم جوانشیر بودم، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم ننه دست بذاره روم.
اعظم بعد از کمی مکث گفت:
- ننه رو اینجوری نبین که خیلی غر می‌زنه و زبونش تنده، به وقتش خیلی مهربونه. وقتی اومدن خونه‌ی عموم نشستن، گفت جاوید پدرومادر نداره و می‌خواد منو واسش بگیره، چون من هم مثل اون پدرو‌مادر ندارم؛ گفت ما دوتا چون درد همو می‌فهمیم جای همه به هم محبت می‌کنیم.
اعظم اشک گوشه‌ی چشمانش را پاک کرد و ادامه داد:
- خداروشکر که بختم منو آورد خونه‌ی جاوید، برعکس بخت خواهر بیچاره‌م، بخت واموندش پای نوروز رو کشوند خونه‌ی عموم، همون هم شد اجلش.
ماه‌نگار خواست حرفی به تبرعه‌ی شوهرش بزند، اما اعظم با بغض ادامه داد:
- خان‌زاده بود، برو بیا داشت، برای خواهرم‌ تحفه می‌آورد، لباس‌های قشنگ، پارچه‌های اعلا؛ دخترها همش از بخت بلند فیروزه می‌گفتن، ولی من حس می‌کردم اون راحت نیست با نوروزخان. عموم دختر داده‌بود و فیروزه هم‌ قبول کرده‌بود. عموم می‌گفت دختر یتیم که خواهان نداره ناز کنه، اصلاً مگه میشد به پسر ارباب نه گفت؟ نوروز با اون پای چلاقش خواهرمو ازم گرفت... تا عمر‌ دارم نمی‌بخشمش.
بعد رو به ماه‌نگار کرد.
- تو همون روز اول که گفتن خون‌بس، پای چلاقشو ندیدی؟
ماه‌نگار از لحن و حرف اعظم دلخور شد، ولی بدون هیچ واکنشی گفت:
- نوروزخان که چلاق نیست، بدون عصا هم راه میره، خب یه خورده فقط لنگ می‌زنه که اون هم عیب بزرگی نیست. ولی من تا روز عروسی که اومدم اینجا، نوروزخان رو ندیده‌بودم. اصلاً هیشکی ندیده‌بودش، تازه دیدن یا ندیدنش که فایده نداشت. وقتی حکم خون‌بس به یه دختری ببندن، دیگه مهم نیست به کی، باید عقدش خونده بشه.
اعظم ابرویی بالا انداخت.
- یعنی دیگه نگاه نمی‌کنن طرف پیره یا جوون، بهش زن میدن؟
ماه‌نگار شانه‌ای بالا انداخت.
- خب حکم خون‌بس همینه، نادرخان با خان طایفه‌ی ما صمصام‌خان نشستن حرف زدن، روی خون‌بس توافق کردن، صمصام‌خان گفت آقام یه دختر بده، خب من هم تنها دختر خونه مونده‌ی آقام بودم؛ راضی شد کاغذمو بنویسن برای هر کی که خود نادرخان بگه، نادرخان هم برای پسرش نوشت.
ماه‌نگار دستی که برای خیاطی از وبال آزاد کرده‌بود را دوبار در وبال کرد و‌ اعظم بعد از لحظاتی سکوت گفت:
- دختره‌ی بیچاره، بخت تو چقدر وامونده دیگه! یعنی نادرخان می‌تونست واسه خودش هم تو رو عقد کنه؟
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,383
47,995
مدال‌ها
3
ماه‌نگار سری تکان داد و بعد با لبخندی تلخ گفت:
- روزی که می‌اومدم، فقط یه اسم از نوروزخان می‌دونستم. خیال می‌کردم زن داره، آخه اصلاً نیومده‌بود، فکر نمی‌کردم آدم خوبی باشه، اما‌ خب خدا کمکم کرد، نوروزخان آدم بدی نیست... .
اعظم پوزخندی زد و میان کلام او گفت:
- آدم بدی نیست؟ دختر نمی‌خواد آبروداری کنی، کوس رسوایی نوروزخان همه‌جا پخش شده، نه ریخت و قیافه داره، نه اخلاق، نه حتی سابقه‌ی خوب. تنها حسنش همین خان‌زاده بودنش، بود که اون هم الان نداره. عمله که شده، با اهل عمارت هم زده بهم‌ و از اونجا روندنش. تو‌ رو‌ هم‌ کشونده آورده توی کپر، که چی؟ بالای تپه می‌خواین خونه بسازین، اصلاً معلوم نیست چطور فکر می‌کنه. چنین آدمی کجاش طرفداری داره؟
ماه‌نگار ابروهایش را بالا انداخت.
- نه من خودم... .
اعظم دستش را بلند کرد و گفت:
- می‌دونم‌ چون شوهرته هواشو‌ داری، شاید هم ازش می‌ترسی، حق هم داری، باشه، اصلاً هرچی تو میگی، نمی‌خوام دیگه حرف اون باشه بینمون، بذار حرف خودمون باشه، مگه ننه نمی‌گفت جاری هستیم، پس بذار دودقیقه نشستیم پشت مادرشوهر و خواهرشوهر صفحه بذاریم، دلم پوکید از بی هم‌زبونی.
یه دنبال حرفش خندید و ماه‌نگار با سادگی گفت:
- من که جز تو و ننه‌گلی ک.س دیگه‌ای رو نمی‌شناسم. چی بگم؟
اعظم جابه‌جا شد و درست نشست.
- خودم بهت میگم... اولاد ننه، فقط چهارتا دختره که هیچ‌کدوم رو هم اینجا شوهر نداده، هر کدومشون یه وری‌ان. دختر آخریش قدسی با من توی یه سال عروس شد و رفت. قدسی کمک‌دست ننه‌گلی قابله بود، من هم از همون موقع که اومدم توی این خونه، جای قدسی کمک‌دست ننه شدم، می‌خوام مثل اون قابله بشم، نمیگم شدم، اما خب یه چیزایی سرم میشه... .
ماه‌نگار لبخند زد.
- چه خوب که تو هم قابلگی سرت میشه.
اعظم سری تکان داد:
- نه اندازه‌ی ننه، اما آره... .
کلام اعظم را ننه‌گلی پاسخ داد که از خانه بیرون آمد.
- آره یکی تو قابله شدی، یکی دختر دُرّیه.
اعظم معترضانه «عه؟» گفت و ننه‌گلی همراه با نشستن کنار ماه‌نگار گفت:
- حلیمه دختر یارحسین همراه قدسی میومدن کمک من تا قابلگی سرشون بشه، خواهر حلیمه، فاطمه اون موقع سر دوقلوهاش سنگین بود.
اعظم رو به ماه‌نگار گفت:
- فاطمه زن شهسوار، باغبون خان شده، حلیمه هم خواهرشه.
ماه‌نگار به نشانه‌ی فهمیدن سر تکان داد و ننه‌گلی ادامه داد:
- ها... گفتم خوبه حلیمه خواهرش هست کمک‌دستم، اما چشمت روز بد نبینه، همین که چون بچه‌ها دوتا بودن، کار گره خورد و فاطمه بی‌حال شد، حلیمه بنا گذاشت به جیغ و گریه، اون هم از حال رفت. دخترم قدسی نبود، بچه‌ها از دست رفته بودن.
بعد رو به اعظم کرد.
- حالا‌ این جوجه برای من ادعای قابلگی می‌کنه. می‌دونی قدسی از وقتی دو وجب قد داشت، همراه من بود؟
اعظم خندید.
- اینکه قدسی‌جان قابله خوبیه که شکی نیست، توی دهاتشون خیلی بروبیا داره، اما قبول کن من که مثل حلیمه نیستم، اون بیچاره بعد اون اینقدر ترسید که دیگه همه‌چی رو ول کرد. انصاف بده سر داوود پسر گل‌زری مگه من باهات نبودم؟ بد کار کردم؟
اعظم رو به ماه‌نگار کرد و با شور و هیجان ادامه داد:
- دختر! هفت‌ماه بود که پسرمو زاییده بودم که با ننه رفتیم بالا سر گل‌زری زن یارالله. میگن زنی که زاییده تا یه سال نمی‌تونه بره بالا سر زائو، چون وهم ورش می‌داره، اما من که نمی‌ترسیدم، رفتم. ننه هم گذاشت دست به بچه بزنم، اصلاً هم حالم بد نشد.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,383
47,995
مدال‌ها
3
ماه‌نگار با تعجب به او نگاه می‌کرد‌. ننه‌گلی پوزخندی زد.
- این هم بگو که بعدش نزدیک بود یادت بره ناف بچه رو ببری؟
اعظم ابروهایش را بالا انداخت و سرش را کج کرد‌.
- وا ننه؟ یادم نرفته‌بود که، می‌خواستم ببرم که تو گفتی.
ننه‌گلی دستی تکان داد:
- معلومه... پاشو برو به غذات برس الانه که سلیم برگرده.
اعظم با «چشم» گفتن برخاست و ننه‌گلی رو به ماه‌نگار کرد و گفت:
- تو هم پاشو‌ برو برای نوروز غذا بذار، وقت ظهره، از اول صبح عرق ریخته.
ماه‌نگار هم «چشم» گفته برخاست و پشت سر اعظم به راه افتاد. وارد مطبخ کوچک خانه شد. اجاق میان مطبخ بود و دود آن از روزنه‌ی میان سقف گنبدی مطبخ بیرون می‌رفت. اعظم در دیگچه را باز کرد و کفگیر را میان آن چرخاند و همره مقداری گوشت و نخود بالا آورد. تکه‌ای از گوشت را میان دو انگشت فشرد و امتحان کرد.
- حاضره... اون بادیه کوچیکه رو بیار برای شوهرت غذا بذارم.
ماه‌نگار سریع بادیه را از جهت اشاره‌ی اعظم برداشت و آورد. اعظم همراه با غذا ریختن گفت:
- خودت که اینجا ناهار می‌خوری؟
ماه‌نگار لب تر کرد.
- اگه ایرادی نداره برم با نوروزخان بخورم.
اعظم سری تکان داد:
- امر نوروزخانه؟ باشه.
اعظم‌ مشغول ریختن غذای بیشتر در ظرف شد و ماه‌نگار گفت:
- نه خودم می‌خوام. نوروزخان امر نمی‌کنه بهم.
اعظم با اینکه راضی نشده‌بود، گفت:
- باشه دختر، هرچی تو بگی.
وقتی ماه‌نگار با بقچه‌ی غذا از مطبخ بیرون آمد، رو به طرف ننه‌گلی که در ایوان نشسته‌بود، کرد.
- ننه‌جان اجازه میدی من رفع زحمت کنم؟
ننه‌گلی برخاست.
- می‌خوای برگردی؟
- اگه اجازه بدین برم ناهار با نوروزخان باشم.
ننه‌گلی لبخندی زد.
- باشه دختر، فقط صبر کن به اعظم بگم بیاد همراهت.
ماه‌نگار امتناع کرد.
- نه نمی‌خواد خودم میرم.
ننه‌گلی به دستش اشاره کرد.
- تخم‌مرغ هم نبردی که؟
- حالا بذارید برای بعد.
ننه دست به ستون چوبی گرفت و‌ رو به طرف مطبخ چرخاند. اعظم را صدا کرد و او بیرون آمد.
- چارتا تخم‌مرغ بذار توی کاسه تا ماه‌نگار ببره، خودتم‌ همراهش برو.
اعظم «چشم»ی گفت و دقایقی بعد همراه ماه‌نگار تا پایین تپه رفت‌.
- خودم‌ می‌رفتم اعظم‌جان!
اعظم کاسه‌ی تخم‌مرغ را روی بقچه‌ی غذایی که در بغل ماه‌نگار بود، گذاشت.
- روزهای دیگه تنها برو و بیا.
ماه‌نگار کمی مکث کرد و گفت:
- اعظم‌جان درمورد نوروزخان... .
اعظم‌ دست بلند کرد و تند گفت:
- هیس! از اون هیچی نمی‌خوام‌ بشنوم، شوهرته؟ می‌خوای طرفداریش کنی؟ به خودت مربوطه، اما پیش من ازش خوب نگو. من بیشتر از تو اونو می‌شناسم،. تو هم اگه مجبور نمی‌شدی و می‌شناختیش زنش نمی‌شدی. تا عمر دارم یادم میمونه با خواهر بدبختم چیکار کرد.
- ولی نوروزخان کاری نکرده... .
اعظم عصبی پوزخندی زد.
- تو کجا بودی وقتی جنازه‌ی خواهرمو برام آوردن؟ خدا هم بیاد پایین، من با این آدم صاف نمیشم. به خدا اگه به زور زنش نشده‌بودی و نمی‌دونستم چیکارا باهات کرده که همین وبال گردنت هم از اونه، می‌گفتم اینقدر که تو طرفدارشی پسر پیغمبره؛ اما بدون این محبتا که خرج اون می‌کنی آب ریختن توی شن‌زاره. اگر هم هرجا بشینی و ازش تعریف کنی هیچی عوض نمیشه. خون‌بس آورده تو رو تا اذیتت کنه، بعد تو شوهرم شوهرم می‌کنی؟ اینجا همه اونو می‌شناسن، می‌دونن پابند یه زن و دو زن نیست، معلوم هم نیست کی دوباره فیلش یاد هندستون کنه و جلوی چشمت یه زن دیگه بیاره خونه. پس نمی‌خواد دروغکی خوبیشو بگی، اصلاً به من چه؟ اگر اینقدر ساده‌ای که خیال می‌کنی از این آدم برات شوهر درمیاد به خودت مربوطه. حق هم داری خودتو گول بزنی، اینجور فکر نکنی که نمی‌تونی زندگی کنی، ولی اگه می‌خوای بینمون بهم نخوره، پیش من حرف اونو نزن! خب؟ من از خودت خوشم میاد، زن خوب و مهربونی هستی، ولی اگه یه وقتی حرف شوهرتو بکشی وسط و بخوای بگی ببخشش، به خدا، به خاک خواهرم قسم، باهات دشمن میشم.
ماه‌نگار دل‌شکسته شد و علی‌رغم میلش «چشم» گفت. هر دو از هم خداحافظی کردند. بعد از رفتن اعظم، ماه‌نگار دقایقی به زمین چشم دوخت. حرف‌های اعظم تلخ بود. واقعاً کسی باور نمی‌کرد نوروزخان بی‌گناه است و شوهر او آدم خوبی است. باید دست از متقاعد کردن اعظم می‌کشید، شاید زمان مسئله را حل می‌کرد. کاری از دستش برنمی‌آمد. این هم سرنوشت نوروزخان بود. سر بلند کرد، نفس عمیقی کشید و از راه تپه بالا رفت.
 
بالا پایین