جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 33,340 بازدید, 457 پاسخ و 76 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [ماهی میان توفان] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,462
49,497
مدال‌ها
3
ماه‌نگار همین که به خانه‌ی ننه‌گلی رسید، متوجه اعظم شد که با لگنی پر از لباس که به کمر زده‌بود از در خانه‌ی کناری بیرون زد.
- سلام اعظم‌جان!
اعظم متوجه او شد و ایستاد.
-عه؟ سلام دختر! اومدی به ننه سر بزنی؟
ماه‌نگار سر تکان داد.
- آره، میری سر چشمه؟
اعظم با چشم و ابرو به لگن اشاره‌ای زد.
- می‌بینی که... برم تا زنا جاهای خوبو نگرفتن.
اعظم خواست حرکت کند که با حرف ماه‌نگار ایسناد.
- بقیه هم سر آب هستن؟
اعظم ابرو درهم کشید.
- منظورت کدوم بقیه‌س؟
- منظورم زنای دهاته، اونجا هستن؟
اعظم شانه‌ای بالا انداخت.
- همشون که معلومه نه، ولی هرکی شست‌و‌شو داشته باشه الان اونجاست، واسه چی می‌پرسی؟
ماه‌نگار یک قدم پیش گذاشت.
- میشه من هم همراهت بیام؟ قول میدم اگه خواستی کمکت کنم.
اعظم سری به نشانه‌ی مخالفت تکان داد:
- تویی که دستت گردنته چه کمکی می‌تونی بکنی؟ نه، بمون خونه پیش ننه، برگشتنی میام پیشت.
ماه‌نگار نزدیک‌تر رفت.
- اعظم‌جان بذار بیام همراهت.
اعظم باز سرش را بالا انداخت.
- کجا بیای؟ یه خط روت بیفته اون شوهر خان‌زاده‌ت کسی رو سالم نمیذاره، کل دهات باید جواب پس بدن که چرا زن من رفت سر چشمه؟
ماه‌نگار نزدیک‌تر رفت و دست سالمش را روی دست اعظم که لبه‌ی لگن را گرفته‌بود، گذاشت.
- بذار بیام، قول میدم کاری نکنم. طوریم نمیشه. من از اونا نیستم که دست به سیاه و سفید نزده باشن، بلدم حواسم به خودم باشه.
اعظم لبخند کوچکی زد.
- راست میگی، یادم رفته‌بود تو با ارباب‌زاده‌ها توفیر داری و درسته عروسشونی، ولی از خودمونی. حالا واسه چی می‌خوای راحتی خونه رو ول کنی همراه من بیای سر چشمه؟
ماه‌نگار نگاهش را به چشمان اعظم دوخت.
- می‌خوام بقیه زنا رو هم بشناسم، من جز تو و ننه‌گلی کسی رو نمی‌شناسم، نمی‌خوام برای همه غریبه بمونم.
اعظم لحظاتی نگاهش را به چشمان دختر دوخت و بعد لبخندی زد به راه افتاد.
- خیلی‌خب، راه بیفت بریم، ولی نه دست کمک به کسی میدی، نه کاری می‌کنی! یه گوشه می‌شینی تا یه وقت اون یکی دستت هم وبال نشه به گردنت. من حوصله جواب دادن به شوهرتو داشته باشم، به ننه‌گلی اصلاً ندارم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,462
49,497
مدال‌ها
3
ماه‌نگار که هم‌پای او شده‌بود، گفت:
- نگران نباش! بچه که نیستم. طوریم نمیشه.
اعظم سرش را کج کرد.
- به هرحال گوشه‌ی لباست وربیاد، ننه منو به صلابه می‌کشه که چرا عروس خوبمو ناکار کردی.
ماه‌نگار خندید.
- نگو... ننه تو رو هم دوست داره.
اعظم به طرف او سر چرخاند.
- دوستم داره، اما معلومه تو رو بیشتر می‌خواد.
- نه تو چون عروس بزرگی احترامت بیشتره.
اعظم خنده‌ی صداداری کرد.
- هنوز هیشکی اینو بهم نگفته‌بود، عروس بزرگ‌! حس می‌کنم پیر شدم. دختر من فقط بیست و یک سالمه.
ماه‌نگار لبخندی زد، در این مدت کوتاه قلق اعظم دستش آمده‌بود. او از احترام گذاشتن دیگران لذت می‌برد.
- خب از من پونزده‌ساله که بزرگ‌تری دیگه. پس احترامت بهم واجبه.
اعظم راضی سر تکان داد.
- نه خوبه، خوشم اومد. این برادری عجیب جاوید و نوروز بالأخره یه جا به دردم خورد، من هم بزرگ یکی شدم.
به طرف ماه‌نگار برگشت و انگشتش را بالا گرفت.
- پس حواست باشه حرف رو حرف من نیاری عروس کوچیک!
ماه‌نگار خندید.
- چشم عروس بزرگ!
اعظم «خوبه»ای گفت و بعد از چرخاندن سر از حرکت ایستاد و ماه‌نگار هم به پیروی از او متوقف شد.
- ببین ماهی! رسیدیم.
ماه‌نگار نگاهش را به روبه‌رو دوخت. سرِ چشمه جایگاه اربابی خالی بود، اما اطراف جایی که آب چشمه رودی شده‌بود تا وارد مسیری کوچه‌باغی شده و از روستا خارج شود، شلوغ بود. قبل از شروع کوچه‌باغ، محوطه‌ی شن‌زاری بود که سه زن دو طرف آب نشسته و مشغول بودند. چند بچه هم دورتر از آن‌ها سرگرم بازی بودند. اعظم ادامه‌ی حرفش را گرفت.
- زیاد با زنا گرم نگیر، اینا همش از من سراغ تو رو می‌گرفتن، به همشون گفتم تو مثل ما بدبخت‌بیچاره‌ها نیستی، الان هم خودتو یه کم بالا بگیر.
ماه‌نگار ابروهایش را بالا داد:
- وای نه! من نمی‌خوام خودمو بالا بگیرم، بد کردی اینطور گفتی.
- واسه خودت گفتم دختر! نذار زنا جی‌جی‌باجی بشن باهات.
ماه‌نگار ابرو درهم کشید.
- جی‌جی‌باجی؟ چی هست؟
اعظم هوفی کشید.
- هیچی نیست، اینا فضولن از دست حرفاشون سرسام می‌گیری، زیاد قاطیشون نشو.
- نگران من نشو، من هم می‌خوام باهاشون آشنا بشم و حرف بزنم، بیا بریم.
ماه‌نگار، اعظم را به راه انداخت و او با کلافگی گفت:
- از دست تو، بریم ببینم زنا زنده‌ت می‌ذارن باز هم باهاشون آشنا بشی!
انتهای کلامش را با تغییر لحن گفت تا شبیه ماه‌نگار حرف بزند، شاید کمی حرصش از این دختری که بدون ملاحظه با همه صمیمی می‌شد، کم شود. تا به زن‌ها برسند، آن‌ها متوجه شدند، دست از کار کشیده و به زن نوروزخان که تا پیش از این فقط از دور می‌شناختندش چشم دوختند. اعظم سلام داد و ماه‌نگار هم بعد از او سلام کرد. اعظم با زمین گذاشتن لگنش به تخته‌سنگی اشاره کرد و گفت:
- ماهی‌خانم، شما بشین تا کارم تموم بشه.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,462
49,497
مدال‌ها
3
ماه‌نگار فهمید این محترمانه حرف زدن اعظم فقط مخصوص اینجاست. لبخندی زد، اما روی سنگ ننشست.
- ممنونم اعظم‌باجی!
اعظم صابون بزرگش را از میان لباس‌ها برداشت و خطاب به زنان کنجکاو که خیره‌ی ماه‌نگار بودند گفت:
- چیه؟ زن بیچاره رو خوردید!
لباس‌های درون لگن را کناری ریخت.
- با این بی‌نزاکتی‌تون فکر کنم پشیمون بشم که هم‌عاروسمو همرام آوردم تا بشناسیدش.
اعظم درحال منت گذاشتن سر بقیه بود و نگاه ما‌ه‌نگار میخ آذر آن‌سوی آب بود. همراه چند بچه‌ی دیگر دست از بازی کنار آب کشیده و او‌ را نگاه می‌کردند. ماه‌نگار برای او دستی تکان داد و لبخند زد. صدای زن جوانی که آن‌سوی رودخانه پای لگن نشسته‌بود و تا مچ دستانش در آن بود، نگاه او‌ را از بچه‌ها گرفت.
- تو زن نوروزخانی؟
زن روسری بنفش خوش‌رنگی به سر بسته بود که حاشیه‌های زری داشت. از بقیه زن‌ها کاملاً متمایز و خوش‌لباس‌تر بود. ماه‌نگار تا خواست جواب زن را بدهد، اعظم با تمسخر گفت:
- چشم‌بسته غیب گفتی گل‌زری؟ اینو که دیگه همه می‌دونن.
گل‌زری ابرو درهم کشید، نگاهش را از اعظم گرفت و با روی خوش به ماه‌نگار گفت:
- یارالله می‌گفت بچه‌ای، باورم نمی‌شد. چند سالته؟
تا ماه‌نگار باز خواست جوابی بدهد، زنی که سن و سال بیشتری داشت و درون دیگ بزرگی در همان سوی آب، بندهای قالی را با چوب بلندی زیر و رو می‌کرد، گفت:
- کجاش بچه‌س گل‌زری؟
لبخندی به روی ماه‌نگار زد و ادامه داد:
- خیلی هم‌ خانومه! عزیزجان! بشین، سرپا خسته میشی.
ماه‌نگار لبخند معذبی زد و روی سنگ کنار دست اعظم نشست. اعظم که با پیاله آب برمی‌داشت و درون لگن می‌ریخت، گفت:
- اسمش ماه‌نگاره.
همان زن گفت:
- ماه‌نگار عزیزجان؟
ماه‌نگار کمی دستپاچه شد.
- بله... البته نوروزخان بهم میگه ماهی، توی عمارت هم همه می‌گفتن ماهی، شما هم بگین، ایرادی نداره.
زنی که توپرتر از بقیه بود و پایین‌تر از اعظم نشسته‌بود، گفت:
- دیگه چی ماهی‌خانم؟
ماه‌نگار رو به او کرد.
- نگید خانم، ماهی خالی کافیه... دیگه اینکه خونه‌مون سر تپه‌س، یعنی الان دارن می‌سازنش، امروز اومدم با بقیه آشنا بشم، آخه دیگه همسایه شدیم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,462
49,497
مدال‌ها
3
زن‌ها همگی خندیدند و ماه‌نگار متعجب به آن‌ها نگاه کرد. اعظم همان‌طور که به لباسی صابون می‌کشید، گفت:
- اینا رو که همه می‌دونن دخترجان!
به گل‌زری اشاره کرد.
- این گل‌زری که خودش گفت، زن یارالله‌ست، اوسای خشت‌مالی که نوروزخان وردستش شده!
تمسخر کلام اعظم مشخص بود، اما ماه‌نگار جوابی نداد و فقط اخم کرد. گل‌زری ملافه‌ی درون لگن را بیرون کشید و روی سنگ کوچکی گذاشت.
- هیچ هم وردست نیستن، نوروزخان کمک‌دست یارالله‌ست، یارالله خیلی هم سرخوشه که هم‌صحبت خان‌زاده شده و باهاش کار می‌کنه. هر شب از مرام و معرفت نوروزخان حرف می‌زنه.
اعظم با انزجار ابرو درهم کشید و قبل از اینکه چیزی بپراند، ما‌ه‌نگار سریع گفت:
- آقا‌یارالله لطف دارن، ممنون‌دارشونم که زحمت خونه‌ی ما رو می‌کشن.
گل‌زری که دوباره ملافه را درون لگن برگردانده و با پیاله روی آن آب می‌ریخت، گفت:
- این حرفا چیه خانم؟ یارالله اطاعت امر کرده.
زنی که پایین‌دست اعظم نشسته‌بود، دست از کار کشید و گفت:
- ماهی‌خانم، منم صبح‌گلم، زن اصغربنا! خوب شد دیدمت، می‌خواستم بهت بگم دستت درد نکنه که هر روز حواست به زید و حبیب هست و بهشون ناهار میدی. اصغر اونا رو خیلی به کار می‌کشه.
ماه‌نگار لبخند زد.
- کاری نکردم، پسرای خوبی داری باجی!
صبح‌گل از این تعریف لذت برد و لبخند خرسندی زد. گل‌زری گفت:
- همین پسراش شدن بلای جون عماد من، آقاش یارالله چپ میره راست میاد، بهش میگه برو از پسرای اصغر یاد بگیر، آخرش هم فکر کنم پسرمو به کار بکشه.
ماه‌نگار ابرویی بالا انداخت.
- باجی، کار که عار نیست، بذار بره پیش آقاش کار کنه.
گل‌زری دست از کار کشید و با تکیه‌ی هر دو ساعدش به زانوهایش گفت:
- وای نه ماهی‌خانم! عمادجان هنوز بچه‌س.
زنی که بزرگ‌تر از بقیه بود و ماه‌نگار هنوز نمی‌شناختش، گفت:
- کجاش بچه‌س که نمی‌ذاری کار کنه؟
همان‌طور که مشغول جابه‌جایی کلاف درون آب بود ادامه داد:
- ماهی‌خانم می‌دونین چیه؟ یارالله این گل‌زری رو لوس می‌کنه و گل‌زری هم پسراشو.
گل‌زری معترضانه «وا؟» گفت و اعظم بلافاصله جواب داد:
- والا! تنها خشت‌مال این اطراف شوهر اینه، واسه همین کلی هم کارش سکه‌س، همیشه از این‌ور و اون‌ور میان می‌برنش، بعد هرچی درمیاره رو دودستی میده به این. گل‌زری هم دکون نسارو بلده، نسار هم اینو می‌شناسه، همیشه واسش رنگ‌به‌رنگ پارچه و لباس میاره، تا گل‌زری راه‌به‌راه بخره و بپوشه. یکی نشناستش میگه این عروسِ اربابه نه تو.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,462
49,497
مدال‌ها
3
گل‌زری عصبی دستی به روسری‌اش کشید و معترض گفت:
- حسودیت میشه اعظم؟ تو هم که شوهرت کم نداره، نجاره و واسه یه در و پنجره خداتومن می‌گیره، خب تو هم بهش بگو برات خرج کنه. من چیکار کنم که جاوید خسیسه؟
پوزخندی روی لب‌های گل‌زری نشست و اعظم با تندی گفت:
- گل‌زری دهنمو وا نکنا!
زن پشت دیگ به هر دو تشر زد.
- چه خبرتونه باز مثل خروس‌جنگی افتادین بهم؟ به ما چه شوهر کدومتون چطوره؟ اینکه میگن عقل زنا نصفه‌س، شما رو دیدن که میگن.
اعظم و‌ گل‌زری ناچار سکوت کرده و هر یک‌ با غیظ مشغول چنگ زدن درون لگن خود شدند. زن رو به ماه‌نگار متعجب کرد.
- عزیزجان! از اینا به دل نگیر! اینا نمی‌فهمن! من نصرتم، زن انصاریخی. فکر کنم بشناسیش، واسه عمارت یخ می‌بره.
ماه‌نگار سر تکان داد و گفت:
- بله دیدمش.
نصرت درحال بیرون کشیدن کلاف بند آبی‌رنگی از درون دیگ، با کمک چوب بود، که ماه‌نگار ادامه داد:
- قالی هم می‌بافین؟
اعظم به جای نصرت جواب داد:
- هم خودش می‌بافه، هم مزدی میده زنای ده می‌بافن.
ماه‌نگار ابروهایش را سؤالی درهم کشید و رو به اعظم گفت:
- مزدی؟
اعظم باز دست از کار کشید.
- مزدی نمی‌دونی چیه؟
رو به نصرت کرد و ادامه داد:
- شوهر دخترش فاخره، توی شهر طرف حسابه یه تاجره، اون دستور قالی میده، زنا می‌بافن مزد می‌گیرن.
ماه‌نگار فکری به ذهنش زد و رو به نصرت کرد.
- نصرت‌باجی، دست منم باز شد، به من هم مزدی میدی؟
همه‌ی زن‌ها دست از کار کشیدند و در سکوت و بهت به او چشم دوختند. نصرت کمی بعد پرسید:
- به تو؟ زنِ ارباب؟
ماه‌نگار پرشتاب جواب داد:
- نه، نگید زن ارباب، نوروزخان از عمارت اومده بیرون، من دیگه زن ارباب نیستم، اصلاً از اولشم نبودم، من که به روال بقیه عروس نشدم. می‌خوام بیکار نگردم، مشغول باشم.
نصرت مردد «چی بگم؟» گفت و مشغول کار شد. ماه‌نگار بلافاصله گفت:
- باور کنید سرم میشه، فقط کافیه دستم از وبال دربیاد، همه چی بافتم، قالی، جاجیم، پشتی، اصلاً بیاین خودتون جهازمو ببینین.
نصرت دست از کار کشید و لبخندی به او زد.
- عزیزجان! نگفتم که سرت نمیشه، خودم‌ خیلیا رو قالی‌باف کردم، منظورم اینه به نوروزخان برنخوره، ناراحت بشه زنش مزدی می‌بافه.
ماه‌نگار متفکرانه گفت:
- نوروزخان؟
خودش هم می‌ترسید با مخالفت او روبه‌رو شود، قبلاً نظرش را جویا شده و او هیچ خوشش نیامده‌بود، اما بعد مصمم گفت:
- خودم‌ راضیش می‌کنم.
نصرت مشغول کارش شد و گفت:
- خب هر وقت شوهرتو راضی کردی بیا سر وقت من.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,462
49,497
مدال‌ها
3
ماه‌نگار وقتی به خانه می‌برگشت سرخوش و‌ خوشحال بود؛ هم با زن‌ها آشنا و هم‌صحبت شده‌بود، هم از نصرت قول کار گرفته‌بود. فقط باید این دستش از وبال آزاد می‌شد و نوروزخان را راضی می‌کرد؛ اما اگر نوروزخان راضی نمی‌شد چه؟ با شناختی که از او داشت می‌دانست چنین درخواستی خشم او را بر‌ می‌انگیزد. باید با تمام ملاحظات، در آرامش و زمانی خاص به او می‌گفت تا بتواند اجازه‌اش را بگیرد.
نزدیک خانه رسیده‌بود که از دور نوروزخان را دید که سر به زیر و آرام به کمک عصا د‌ر حال پیش آمدن بود. قدم تند کرد و خود را به او‌ رساند.
- سلام آقا!
نوروز سر بلند کرد و با دیدن او ایستاد.
- ماهی تویی؟ داشتم می اومدم دنبالت.
- آقا خودم اومدم دیگه. باغ چطور بود؟
نوروز لبخند تلخی زد. کل بعدازظهر را لابه‌لای درختان سیب قدم زده‌بود. سعی کرده‌بود بر کار کارگرانی که مشغول بودند، نظارت کند؛ اما درنهایت فهمیده‌بود هیچ کاره است؛ چرا که خانم‌بزرگ غضنفر را سر کارگر کرده‌بود و او چون خود را همه کاره می‌دانست، محترمانه مانع دخالت نوروزخان شد. او هم درنهایت بی‌صدا بیرون آمده و راه خانه را در پیش گرفته‌بود.برای خوش‌آمد زنش گفت:
- خوب بود... کارگرا شروع کردن به سیب چینی.
نوروز شروع به راه رفتن کرد و ماه‌نگار پرسید:
- عه؟ باغ سرچشمه هم سیباش رسیده؟
ماه‌نگار از آن باغ، بهشتی پرشکوفه در ذهن داشت.
- اونو یه مدت دیگه شروع می‌کنن، همیشه روال این بود که اول باغ بزرگه شروع میشد، بعد باغ‌سرخ و آخرش هم باغ کنار چشمه.
پای تپه رسیده‌بودند که ماه‌نگار پرسید:
- چقدر طول می‌کشه تا کار باغ‌ها تموم بشه؟
نوروز با یادآوری بی‌محلی که امروز از غضنفر دیده‌بود، بی‌ربط گفت:
- اونا به من احتیاج ندارن.
نوروز پا در مسیر بالارفتن تپه گذاشت. ماه‌نگار متعجب از جواب او پرسید:
- چی آقا؟
نوروز نگاهش را به روبه‌رو داده بود.
- اینکه می‌پرسی کار باغ‌ها کی تموم میشه، خیالت تخت! من ور دل خودت میمونم، مشغول کار باغ نمیشم، هر وقت می‌خواد انجام بشه.
ماه‌نگار فهمید حرف از باغ سیب، محصولات و کارهایش، به مذاق نوروز خوش نمی‌آید، پس سکوت کرد. به بالای تپه رسیدند. نگاه هر دو به تیرک‌های چوبی افتاد که گوشه‌ای کنار هم چیده‌بودند. خبری از کسی نبود، همه رفته‌بودند. نوروز به طرف تیرک‌ها قدم برداشت و ماه‌نگار هم همراهش شد. وقتی به بالای سر تیرها رسید، نوک عصایش را به یکی از چوب‌ها زد و بعد آرام گفت:
- جاوید هم کارش درسته، ولی من...
نفس عمیقی کشید. رو به طرف خانه‌ی نیمه‌ساز چرخاند. دو دستش را روی عصا گذاشت و به خانه چشم دوخت.
- من هم این خونه رو می‌سازم.
کمی خرسندی میان لحن غمگین نوروز بود. معلوم ماه‌نگار شد که امروز گرچه برای او روز خوشی بود؛ اما برای همسرش آن‌چنات خوش نبوده؛ پس وقتی رو به کپر گذاشت تا چراغشان را دم غروبی روشن کند، تصمیم گرفت فعلا چیزی از قالیبافی به او نگوید تا موقعیت مناسبی پیش بیاید؛ چرا که می‌ترسید با واکنش بدی از طرف او روبه‌رو شود و مجبور شود برای همیشه عطای این کار را به لقایش ببخشد.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,462
49,497
مدال‌ها
3
***
روزها گذشت تا ساخت خانه به انتها رسید. آفتاب تابستانی جای خود را به خنکای عصرگاهی داده‌بود که اصغر برای حساب و کتاب آخر کار، با نوروزخان در لبه‌ی ایوان خانه‌ی تازه ساخته شده، نشسته‌بودند. نوروز ههمه‌ی حساب‌ها را در حضور اصغر انجام داده و دستمزد باقی‌مانده‌ی عمله‌ها به تفکیک به دست اصغر داد. او حتی حساب جاوید را هم به او داد تا به دستش برساند. خوش نداشت دیگر با برادر رضاعی‌اش چشم در چشم شود. اصغر خرسند از خوش‌حسابی خان‌زاده از او خداحافظی کرد، بعد از نگاهی پایانی و با لذت به ساخته‌ی دست خودش، به راه افتاد و از در خانه خارج شد.
با رفتن اصغر، ماه‌نگار که کل روز را منتظر چنین لحظه‌ای بود، از پشت خانه که کپر در آن‌جا قرار داشت، خود را به حیاط مقابل خانه رساند. نوروز با خرسندی دستانش را به کمر زده و چشمانش را دور تا دور حیاط می‌گرداند.
- تموم شد آقا؟
نوروز به طرف ماه‌نگار سر چرخاند و دستانش را باز کرد.
- ببین... تموم شد!
ماه‌نگار با لبخند رو به طرف خانه چرخاند. اول ایوانی که سقفش با ستون‌های چوبی برپا بود، بعد ساختمان خانه بود با یک در دولنگه و دو پنجره در دو طرف در. طرف راست ایوان، حمام و انباری ساخته بودند و طرف چپ مطبخ. حوضچه‌ای هم کنار ورودی آن بود. مبال دور از همه‌جا آن سوی حیاط قرار داشت. حیاط را سنگفرش کرده و طرف چپ در خانه، جایی را برای باغچه نگه داشته‌بودند. گرچه پسران اصغر سعی کرده بودند حیاط را تمیز کنند، اما هنوز اثرات بنایی در جای‌جای آن دیده میشد و تمیز نبود.
ماه‌نگار باز به طرف خانه برگشت. نوروز که نزدیک ایوان بود، یک قدم جلو آمد، اما ماه‌نگار که محو رویایش بود، از کنار او‌ رد شد. از دو پله‌ی ایوان بالا رفت و نگاهش همان اول ورود به شمایل ناشیانه‌ی ماهی و ماهِ کنار هم افتاد که نوروز به خاطر او روی خشتی کنده بود و داده‌بود در سر در خانه کار گذاشته بودند. ماه‌نگار با لبخند به طرف نوروز سر چرخاند.
- اگآقا ماه و ماهی باهم؟
نوروز با لبخند دوپله را بالا آمد و گفت:
- همون روز اول بهت گفتم، تو ماهی ریزه‌ی منی، الان هم میگم ماه زندگیمی.
ماه‌نگار سرخ شد، نگاه از نوروز گرفت و به زمین دوخت.
- نگید آقا... کاش اینو نمی‌زدید سر در خونه... خجالت می‌کشم، همه می‌فهمن نشون منه.
نوروز ابرو درهم کشید.
- بفهمن. اصلا خودم به همه میگم این خونه رو از تو دارم، پس باید نشون تو بالاسرش باشه.
ماه‌نگار سریع سر بلند کرد و با چشمان گرد شده گفت:
- وای نه آقا... یه وقت نگید ها! این خونه‌ی شماست.
نوروز سر خوش خندید.
- چشم! نمیگم؛ ولی باز هم این خونه خونه‌ی توئه، برو داخلشو هم ببین.
نوروز دست به طرف دراز کرد. ماه‌نگار با ذوق پیش رفت و در دولنگه‌ی چوبی را از هم باز کرد. پا که به درون خانه گذاشت، قلبش به تپش افتاد.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,462
49,497
مدال‌ها
3
یک اتاق در سمت راست، یکی در سمت چپ و سرای مهمان در روبه‌رویش قرار داشت. خانه، کوچک و نقلی بود. فقط کمی از عمارت کوچکشان بزرگ‌تر بود، اما برای ماه‌نگار همانند عمارت اربابی زیبا و دلنواز بود. داخل مهمان‌سرا شد و دستی به دیوار کاهگلی آن کشید. بعد نگاهش را به طرف سقف کشید و اشکی که از گوشه‌ی چشمش پایین آمده‌بود را با پشت دست گرفت. الان دیگر خانه‌ای داشت متعلق به خودش. نوروز کنار دستش ایستاد.
‌- چطوره ماهی‌جان؟
ماه‌نگار با همان چشمان خیس به طرف او سر چرخاند.
- آقا نمی‌دونم چطور ازتون تشکر کنم؟ اینجا خیلی خوبه!
نوروز با شنیدن رضایت همسرش با غرور نگاهش را در اتاق چرخاند. برای او هم گرچه این خانه کوچک بود، اما ارزشمندتر از هر چیزی بود؛ چون حاصل کار خودش بود.
- اگه میشد این دپوارها رو هم سفید کرد، خیلی خوب میشد.
ماه‌نگار جواب داد:
- نمی‌خواد آقا! همینجوری خوبه. الان برم جارو بیارم خونه رو تمیز کنم تا وسایلمونو بکشیم داخل.
ماه‌نگار برگشت تا برود و نوروز بازویش را گرفت.
- کجا؟
ماه‌نگار ایستاد و به او‌ چشم دوخت. نوروز گفت:
- الان دیگه دیروقته. فردا اول میریم پیش سلیم تا دستتو باز کنه، بعد میریم عمارت به اونا هم خبر میدیم که خونه تموم شد. بعد میگم که زیور و مروت بیان اینجا رو تا عصر تمیز کنن و اثاث بکشن. بعدش شما شب مثل خانم‌ها میای توی این خونه.
ابروهای ماه‌نگار بالا پرید.
- وا؟ نه آقا! اینجا خونه‌ی منه، خودم باید تمیزش کنم؛ حالا موقع اثاث‌کشی خواستین از یکی کمک بگیرین ولی تمیزکاری این خونه کار خودمه.
نوروز از حس مالکیتی که ماه‌نگار به خانه پیدا کرده بود، لبخندی زد و گفت:
- نمیذاری یه روز هم اربابی رفتار کنیم، خیلی‌خب، میگم فقط بیان کمکت، فردا عصر هم اثاث می‌کشیم و شب...
سخنش را نیمه گذاشت. کامل به طرف همسرش چرخید. دو دستش را روی شانه‌های او گذاشت. کمی خم شد و در چشمان سیاه و کنجکاوش خیره شد و گفت:
- فرداشب می‌خوام لباس سفیدتو بپوشی، همه‌ی اون گردنبنداتو هم بندازی گردنت، مثل همون شب اول...
باز خون زیر پوست ماه‌نگار دوید و سر به زیر انداخت. نوروز از این شرم او لذت برد و با لبخند ادامه داد:
- من تازه می‌خوام عروس بیارم، تو عروس فرداشب منی که پا می‌ذاره توی خونه‌ی من.
ماه‌نگار دست روی گونه‌های گر گرفته خود گذاشت و سربه‌زیر گفت:
- امر، امر شماست آقا!
نوروز با خرسندی دستانش را از شانه ی او برداشت و گفت:
- از فرداشب من و تو یه زندگی تازه رو شروع می‌کنیم. دیگه نه من خان‌زاده‌ام، نه تو عروس خون‌بس. فراموش می‌کنیم چی بودیم و چی شده و چطور اومدیم توی زندگی هم. من یه آدم معمولیم و ماهی‌ریزه زن منه، زنی که خودم خواستمش.
ماه‌نگار دست نوروز را گرفت.
- من فراموش می‌کنم عروس خون‌بسم، اما فراموش نمی‌کنم که زن خانزاده‌م. شما تا ابد پسر بزرگ نادرخان گل‌چشمه‌ای هستین و من، ماهی‌ریزه زن نوروزخان.
نوروز با خرسندی تمام لبخند پهنی زد و پیشانی همسرش را بوسید و خدا را به خاطر داشتن او شکر کرد.
 
بالا پایین