جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

برترین [ماوای حرمان] اثر «تارا مطلق نویسنده انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تراژدی ، درام توسط Tara Motlagh با نام [ماوای حرمان] اثر «تارا مطلق نویسنده انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 10,465 بازدید, 155 پاسخ و 64 بار واکنش داشته است
نام دسته تراژدی ، درام
نام موضوع [ماوای حرمان] اثر «تارا مطلق نویسنده انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Tara Motlagh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Tara Motlagh
موضوع نویسنده

Tara Motlagh

سطح
6
 
مخاطب رمان برتر
مخاطب رمان برتر
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Dec
7,836
48,063
مدال‌ها
7
لب‌های باریکش به خنده‌ای کوتاه و خسته کش می‌آیند. لیوان چای سرد‌شده‌ی کنار دستش را به لب‌هایش نزدیک می‌کند و کمی از آن‌را با صورتی درهم و منزجر، روانه‌ی گلویش می‌کند.
- اگه می‌شنیدی جای تعجب بود. گفتم حواست به ساعت باشه که کلاست دیر نشه، دختر!
نگاهم را با هراس به ساعت گرد روی دیوار می‌دوزم. جایی که عقربه‌های سیاه‌رنگ از پی هم می‌دوند و نشان می‌دهند که تنها بیست‌دقیقه تا زمان شروع کلاسم باقی مانده‌است. «آه» بی‌جانی از نهادم برمی‌آید؛ آنقدر مشغول بوده‌ام که نه کلاسم را به یاد داشته‌ام و نه گذر زمان را حس کرده‌ام. به‌سرعت کارتون محتوی عروسک‌ها را به گوشه‌ی دیگر اتاق می‌برم و بر روی جعبه بزرگی که حتی به یاد نمی‌آورم محتویاتش چه بوده، قرار می‌دهم و در همان حال فکر می‌کنم: «بیست دقیقه... و هنوز این‌همه کار ناتمام و عذاب وجدان تنها گذاشتن کسانی‌که سعی دارند وظیفه‌شان را به‌درستی ایفا کنند.» نفسم را محکم بیرون می‌دهم و آستین مانتوی مشکی‌رنگم را به پیشانی‌ خیس از عرقم می‌کشم. لحظه‌ای صورتم را در مسیر باد اسپلیت می‌گیرم تا این گرمای چسبنده و هوای دم کرده‌، از مشامم دور شود. اگر بخواهم سر وقت به کلاسم برسم باید همین حالا راه بیفتم؛ چرا که تا آموزشگاه یک‌ربع راه است و پیش از آن باید لباس‌هایم را هم عوض کنم، اما گرسنگی و ضعف دارد طاقتم را طاق می‌کند و من نه وقت خوردن دارم، نه توان ادامه دادن. حتی فکر کردن به دو کلاس پشت سر همی که باید با انرژی و حوصله، در آن مباحث مهمی را تدریس کنم هم حالم را بدتر می‌کند.
به سمت میزی که مینوجان پشتش نشسته‌است می‌روم؛ جایی که مسیری باریک برای عبور از این سوی میزها به وسط جمعیتی که مدام به تعدادشان افزوده می‌شود و همهمه و هیاهویشان می‌تواند در کنار این ضعف و خستگی‌، هر آن حال و روزم را بدتر کند. مینوجان که متوجهم می‌شود، نگاه کوتاهی به من می‌کند. چشمان خسته‌اش را از پشت عینک ریز می‌کند، آنقدر که ابروهایش به‌هم می‌رسند. انگار حال نه چندان خوبم را می‌فهمد؛ مادر است و کم برایم مادری نکرده‌است که حالم را نفهمد.
- مادر با این حال و روز تا عصر چیزی ازت نمی‌مونه. به سیمین خانم گفتم برات لقمه آماده کنه. قبل رفتن حتماً بخور عزیزم.
شیرینی مادرانه‌اش به خستگی و ضعفی که تنم را محبوس کرده، می‌چربد؛ آنقدر که جان می‌گیرم. خم می‌شوم و گونه‌اش را محکم می‌بوسم و کنار گوشش «چشم» محکمی زمزمه می‌کنم. لبخندش را که می‌بینم، عذاب وجدان تنها گذاشتنش قلبم را بیشتر چنگ می‌زند.
- ببخشین که تنهاتون می‌ذارم. بعد از کلاس دوباره میام که کمکتون... .
جمله‌ام با صدای بلند و ناگهانی گریه‌ی کودکی که در آغوش زنی که آن سوی میز الهه ایستاده، ناتمام می‌ماند. حواسم پی کودک گریان می‌رود و کش‌و‌قوسی که برای بیرون آمدن از آغوش مادرش به تن کوچکش می‌دهد. کلافه‌ است و عصبی و حق دارد. این شلوغی و اکسیژنی که دیگر یافت نمی‌شود، از تحمل بزرگ‌ترها هم خارج است، چه برسد به او که کودک است و تحملش کم. صدای مینوجان بار دیگر نگاهم را معطوف او می‌کند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tara Motlagh

سطح
6
 
مخاطب رمان برتر
مخاطب رمان برتر
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Dec
7,836
48,063
مدال‌ها
7
- برو مادر، نگران اینجا هم نباش. امیرمحمد و رسول تو راهن. تو دیگه بعد از کلاست برو خونه. خسته‌ای عزیزم، بیشتر از این بمونی باز میگرنت اذیتت می‌کنه. برو به سلامت مادر!
می‌دانم که این سر و صداها و شلوغی و هوای تب‌کرده‌ی اتاق به سردردی بی‌قواره مبتلایم خواهد کرد، اما دلم هم قبول نمی‌کند که میان این همه کار و شلوغی تنهایشان بگذارم. بار دیگر گونه‌اش را می‌بوسم و از کنار میزش عبور می‌کنم. به دل جمعیتی که کیپ‌تاکیپ ایستاده‌اند می‌زنم، اما صدای گریه‌ی کودک و تقلاهایش در آغوش مادر کلافه‌اش، مرا وامی‌دارد تا از لابه‌لای جمعیت خود را به او برسانم. دست بر شانه‌ی زن جوان می‌گذارم که از بدقلقی و گریه‌های بلند پسرکش عاصی شده‌است. چهره‌ی درهمش را به سمتم می‌گرداند و دهان باز می‌کند تا احتمالاً چیزی بارم کند اما مرا می‌شناسد و گره میان پیشانی‌اش باز می‌شود. پسربچه‌ی کلافه را از آغوشش می‌گیرم. کمی تپل است و درد چون تیر رهیده از کمان، به کمرم می‌نشیند و عرق سردی از گرده‌ام راه می‌گیرد، اما زمانی برای توجه به آن ندارم.
- بچه گناه داره، می‌ذارمش توی اتاق بازی، شما کارتون که تموم شد برین بچه رو تحویل بگیرین.
زن، لبخند خسته‌ای روی لب‌های باریک و خشک از عطشش می‌نشاند، سری تکان می‌دهد و زیر لب تشکر می‌کند. گریه‌ی کودک که به نظر می‌آید حدود یک‌سال داشته‌باشد، بند آمده‌است؛ انگار او هم متوجه شده که به زودی از شر این شلوغی و گرما خلاصی می‌یابد. دست کوچکش را دور گردنم محکم گره زده و با شوق به خروجی اتاق خیره شده‌است.
کودک را محکم در آغوش می‌کشم و جمعیت را به‌سختی به‌سوی در اتاق می‌شکافم. سخت است و صدای اعتراض چند نفری را هم درمی‌آورد. از اتاق که بیرون می‌رویم، نفس حبس شده‌ام را بیرون می‌دهم و به پسرکی که از گریه‌ بسیار هنوز دل می‌زند و چشمان میشی‌رنگش با رطوبت اشک، زیباتر شده نگاه می‌کنم.
- بالاخره موفق شدیم کوچولو. حالا می‌تونی بری پیش معصومه و محمدرضا و حسابی بازی کنی.
پسرک انگار که حرف‌هایم را می‌فهمد که سرش را تکان می‌دهد و اصواتی از دهانش خارج می‌کند که اگرچه معنایی ندارند اما بسیار شیرینند، آنقدر که مرا به خنده وا‌می‌دارد و دلم می‌خواهد میان آغوشم محکم بفشارمش اما تنها به بوسه‌ای بر روی گونه‌ی‌ خیس از اشکش اکتفا می‌کنم. انگار خوشش نمی‌آید که سعی می‌کند با دستان کوچکش صورت مرا از خود دور کند.
- چشم آقا، چشم! ببخشین که خیلی خوشمزه به نظر میاین! من هم فقط ماچت کردم، وگرنه اون‌قدر گرسنمه که توان قورت دادنت رو هم دارم.
کودک با همان چشمان روشن کمی نگاهم می‌کند و باز اصواتی را که شامل تعدادی «ب» و «دال» مزین به فتحه است، تحویلم می‌دهد که بار دیگر مرا به خنده می‌اندازد. نفس‌زنان به سوی اتاق بازی می‌روم. غرب سی*ن*ه‌ام به ضرب‌آهنگی تند و بدریتم مشغول است و بازو و کمرم زیر وزن نه چندان زیاد کودک گز‌گز می‌کند، اما بی‌توجه به این حال ناکوک، سرم را آرام به گونه‌ی نرم و تپلش تکیه می‌دهم.
- بله، بله، هرچی شما بفرمایین خوشمزه‌خان! اما بدون خیلی شانس آوردی که عجله دارم وگرنه یه لقمه‌ی چپت می‌کردم. اول از همه هم از اون چشم‌های خوشگلت شروع می‌کردم که اینقدر عاقل‌اندر‌سفیه نگاهم نکنی تپل‌خان.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tara Motlagh

سطح
6
 
مخاطب رمان برتر
مخاطب رمان برتر
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Dec
7,836
48,063
مدال‌ها
7
درب اتاق را باز می‌کنم. محمدرضا و معصومه میان چند کودک که بی‌خبر از هیاهوی اتاق کناری، مشغول بازی با اسباب‌بازی‌ها هستند، نشسته‌اند. محمدرضا جستی می‌زند و خود را به من می‌رساند. با همان جثه‌ی کوچکش، پسرک تپل را از آغوشم می‌گیرد و کنار پایش بر روی موکت سبز‌رنگ و نرم اتاق می‌گذارد.
- این آقاتپلی اینجا بمونه تا مامانش بیاد دنبالش. به سیمین خانم هم بگین یکم آب و خوراکی براش بیاره که طفلی توی گرما و وسط اون جمعیت هلاک شد.
معصومه از آن سوی اتاق، در حالی‌که برای جمعی از کودکان چهار_پنج‌ساله کتاب قصه‌ می‌خواند، دستی تکان می‌دهد و «خیالتون راحت باشه‌»ای می‌گوید و من خداحافظی‌کنان از اتاق دور می‌شوم. بی‌تفاوت به همهمه‌ی آرام جمعیتی که در سالن حضور دارند، به قدم‌هایم شتاب می‌دهم. دلم در تب‌وتاب رسیدن به کلاسی‌ست که بی‌شک بدون تأخیر نمی‌توانم خود را به آن برسانم.
در کنج آشپزخانه‌ی کوچک سیمین‌خانم و درست زیر رگبار غرولندهایش بابت خوردن لقمه‌ی بزرگ کوکو سیب‌زمینی که حاضر کرده، مانتو و مقنعه‌ی سورمه‌ای‌رنگ پر از خاکم را با مانتو و مقنعه‌ی مشکی‌رنگی عوض می‌کنم و در عین حال سعی می‌کنم او را مطمئن سازم که حتماً لقمه‌ام را در زمان استراحت بین دو کلاسم خواهم خورد تا شاید از نگرانی درآید.
- رنگ به روت نمونده مادر! آخه تو جون داری که جعبه و کارتن جابه‌جا می‌کنی؟! آقای نادری پس چه‌کاره‌ست؟ این کار که واسه خانم‌ها نیست.
مقنعه‌ام را در آینه کوچکی که از آب‌چکان کابینت بالای سینک آویزان است، مرتب می‌کنم. با شتاب نایلون ساندویچ بزرگ و قطور را از دست سیمین‌خانم می‌گیرم و در جیب جلوی کیف‌دستی مشکی بزرگم جا می‌کنم.
- آقای نادری توی راه انداختن مردم هم فرزتره و هم چون مرده، کمتر اذیتش می‌کنن. برای همین خودم ترجیح دادم اون بنده‌‌ی خدا این کار رو انجام بده. تازه کارتن‌های سنگین‌ رو هم خودش جابه‌جا می‌کرد.
باز غر می‌زند که حمل آن کارتن‌ها کار من بی‌بنیه نیست و من تنها چَشم‌‌چَشم‌هایم را ردیف می‌کنم تا شاید دست بردارد تا من بتوانم هر‌چه سریع‌تر از اینجا خارج شوم، اما او هم خوب می‌داند که این چشم‌گفتن‌ها از سر خلاصی‌ست و نه گوش به حرف بودن. ابروهای باریک و کم‌پشتش را طوری درهم کرده که گونه‌های گوشتی‌اش را برجسته‌تر نشان می‌دهد و صورتش را بامزه‌تر کرده‌است. دست دور شانه‌های تپلش می‌اندازم و روی روسری پر از بته‌جقه‌های سبز و آبی‌اش را می‌بوسم. باقی‌مانده‌ی لیوان شربت خاکشیرم را با چشمان بسته سر می‌کشم، نفسم را محکم فوت می‌کنم و جان تازه که به چشمان خسته‌ام می‌آید، تشکری عجولانه می‌کنم و از آنجا خارج می‌شوم. در دل از خدا تقاضای معجزه‌ای می‌کنم که بتوانم خود را سریع‌تر به آموزشگاه برسانم. معجزه‌ای زمینی از نوع آهنی‌اش!
از میان جمعیت پراکنده‌ای که در سالن، هیاهوی بلندی برپا کرده‌اند، عبور می‌کنم. عینک آفتابی‌ام را روی بینی سوار می‌کنم و از در سالن خارج می‌شوم. نور شدید آفتاب که چشمانم را حتی از پشت شیشه‌‌های تیره‌ی عینک می‌زند، ابرو درهم می‌کشم. انگار در این ظهر مردادماهی، خورشید با تمام توان می‌تابد و تیغ بران آفتابش را به جان عالم و آدم می‌کشد. آهی از سر خستگی و کلافگی می‌کشم و بار دیگر، در دل برآورده شدن آرزویم را از خدا طلب می‌کنم که کاش امیرمحمد یا عمورسول بودند و مرا تا آموزشگاه می‌رساندند. می‌دانم که تا به آموزشگاه برسم گرما هلاکم خواهد کرد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tara Motlagh

سطح
6
 
مخاطب رمان برتر
مخاطب رمان برتر
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Dec
7,836
48,063
مدال‌ها
7
با سرعت از حیاط مؤسسه خارج می‌شوم. چشم در خیابان می‌گردانم و تصمیم می‌گیرم از خلوتی آن استفاده کرده و تا سر چهارراه را بدوم. هنوز قدمی برنداشته‌ام که صدای بوق منقطع و کوتاه اتومبیلی رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند. نگاهم به سوی صدا می‌چرخد و کمی آن‌سوتر، به ماشین سپیدرنگ آشنایی می‌رسد که زیر سایه‌ی شاخ‌و‌برگ‌های چنار قدیمیِ کنار پیاده‌رو ایستاده‌است. از ورای تصویر شاخ‌وبرگ‌های درخت بر روی شیشه‌‌ی جلو، دکتر‌ایرانی را می‌بینم که برایم سری تکان می‌دهد. ابرویی بالا می‌اندازم و در حالی‌که به سویش قدم برمی‌دارم، به دلیل آمدنش به اینجا، آن هم در این ساعت از روز فکر می‌کنم. نزدیک ماشینش که می‌شوم، پیاده می‌شود. عینک آفتابی‌اش را از روی چشمانش برمی‌دارد و روی یقه‌ی گرد تیشرت سرمه‌ای‌رنگش سوار می‌کند و به سویم می‌آید. زیر سایه‌ی درخت چنار به من می‌رسد. پاسخ سلام و احوال‌پرسی آرامش را به سرعت می‌دهم. در همان حال نگاهم را از نگاه دقیق‌شده‌اش می‌گیرم و به عقربه‌های ساعت مچی‌ام می‌دوزم. پنج‌دقیقه تا ساعت دوازده و شروع کلاسم بیشتر نمانده‌است. آهی کلافه‌ از سی*ن*ه‌ام بالا می‌آید.
- انگار داشتین جایی می‌رفتین. دیرتون شده؟
لبم را زیر دندان می‌گیرم و از این‌که این‌طور بی‌ادبانه عجله‌ام را به او نشان داده‌ام، خود را ملامت می‌کنم.
- بله، پنج‌دقیقه‌ی دیگه کلاسم شروع میشه.
اخمی بر پیشانی می‌نشاند، سری تکان می‌دهد و انگشت بر گره پیشانی‌اش می‌کشد.
- خب، پس بفرمایین من تا آموزشگاه می‌رسونمتون. می‌خواهم مخالفت کنم که حرف نگاهم را می‌خواند.
- وقت برای تعارف کردن نیست. من با شما و آقارسول کار داشتم، اما انگار بدموقع اومدم. باید قبلش باهاتون هماهنگ می‌کردم اما اینقدر فکرم درگیر بود که یادم رفت. حالا هم طوری نشده؛ توی راه هم میشه صحبت کنیم. در ضمن هوا خیلی گرم‌تر از اونه که بخواین این راه رو پیاده برین، پس تعارف رو کنار بذارین.
و با دست سمت ماشینش اشاره می‌کند. حرف‌هایش منطقی‌ست اما پناه خجالتی روی پذیرش این پیشنهاد عالی را ندارد. تعللم را که می‌بیند، قدمی جلوتر می‌آید و دستش را با فاصله پشت کمرم قرار می‌دهد و مرا به سوار شدن تشویق می‌کند. شعله‌ی شرم جانم را به آتش می‌کشد و نفسم حبس می‌شود. دستش تماسی با کمرم ندارد اما این حجم از نزدیکی به یک مرد، برایم غریب است. انگار حرارت دست‌هایش از همان فاصله، پوست کمرم را می‌سوزاند. قلبم که تکان سختی می‌خورد، دستانم دو طرف مانتویم را چنگ می‌زنند. بزاقی که در برهوت دهانم تفتیده را به‌زحمت قورت می‌دهم و لحظه‌ای پلک‌هایم را می‌بندم. اگر بیتا بود، بی‌شک مرا ندیدپدید می‌خواند اما پناه خجالتی درونم دو حس متفاوت را تجربه می‌کند. بخشی با خوش‌خیالی کودکانه و قندهایی که در دلش از این حرکت مردانه و جذاب آب می‌شود، خود را منطقی جلوه می‌دهد و فریاد برمی‌آورد که اتفاق خاصی نیفتاده و بهتر است خودم را جمع‌وجور کنم، اما بعد لبخند عمیقی چاشنی چشمک پرشیطنتش می‌کند. بخش دیگر در این گرمای مردادماهی، از خجالت در حال آب شدن است و دست از شماتتم برنمی‌دارد.
پناه بی‌پناه درونم آواره و پریشان، بین این دو شخصیت درونی‌ام وامانده‌است، اما پیروزی از آنِ بخشی‌ست که با لبخندی شیطنت‌آمیز پاهایم را به حرکت وامی‌دارد، آن هم در حالی‌که قلبم پرتپش می‌نوازد و گویی قصد رهایی از قفس تنم را دارد. رنگ سپید ماشینش زیر نور شدید آفتاب می‌درخشد. در فکرم این می‌گذرد که ماشینش هم درست مثل خودش است؛ متمایز، آرام و به نوعی جذاب. شبیه یکی از همان‌ مدل‌هایی‌ست که محمدرضا عکسشان را روی دیوار بالای تختش چسبانده‌است و هر‌بار راهی برای خرید آن در آینده‌ی دور برای خود می‌چیند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tara Motlagh

سطح
6
 
مخاطب رمان برتر
مخاطب رمان برتر
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Dec
7,836
48,063
مدال‌ها
7
خودش پشت فرمان می‌نشیند و من نیز در صندلی کنارش جای می‌گیرم. در را که می‌بندم خنکای دلپذیری به حرارت تنم یورش می‌آورد و بوی خوش عطر آشنایش مشامم را پر می‌کند. عطری که یک‌بار دیگر، وقتی در آن حال و روز وحشت‌زده، از کتی که روی تن لرزانم کشیده‌بود و آرامش و امنیت را به من هدیه داده‌بود، شامه‌ام را نوازش کرده‌بود. یادآوری آن روز لبخند ملایمی روی لب‌هایم می‌نشاند، اما صدای ضربه‌ی آرامی که بر روی فرمان می‌کوبد، نگاهم را به سمت او جلب می‌کند. انگار مسئله‌ای او را رنج می‌دهد که این‌طور کلافه است. سر می‌چرخاند و نگاهم می‌کند. لحظه‌ای از ذهنم می‌گذرد که همیشه فکر می‌کردم نگاهش حال و هوای زمستان را دارد؛ سرد است و نافذ اما حالا، قهوه‌ای‌چشمانش حال‌و‌هوای خزان را به خود گرفته‌است؛ غم‌باره است و نمناک و مرا از آنچه قرار است بشنوم، نگران می‌کند. نگاهش را می‌گیرد و صدای آرام اما گرفته‌اش در ماشین می‌پیچد.
- راستش اومده‌بودم که هم با شما و هم با آقای پیرایه درباره‌ی پسربچه‌ای که دیروز آوردنش بیمارستان صحبت کنم، که انگار زمان مناسبی رو انتخاب نکردم. از دیروز ذهنم درگیر این بچه‌ست و مدام یاد شما و مؤسسه بودم.
قلبم سخت تکان می‌خورد. می‌دانم داستان این پسربچه بی‌شک داستان جذاب و خوشایندی نخواهدبود. سی*ن*ه‌ام می‌سوزد و انگشتانم دور دسته‌‌ی کیفی که روی پاهایم گذاشته‌ام، چنگ می‌شوند. در این لحظه، زمان، درد عمیق و کشنده‌ای‌ست که مدام کش می‌آید. چهره‌اش از خشم و درد به کبودی می‌زند؛ انگار دارد با هر کلمه‌ای جان‌کندن را تجربه می‌کند.
- یک پسربچه‌ی چهار_پنج‌ساله که همسایه‌ی روبه‌روییشون، توی وضعیت خیلی بدی به بیمارستان رسونده‌بودش!
سی*ن*ه‌اش از حجم نفسی که به سختی بیرون می‌دهد، بالا و پایین می‌شود و انگشتانی که بر روی فرمان چرم‌پوش و مشکی‌رنگ می‌فشارد، سپید شده‌اند. سکوتش وهم‌انگیز است و ترس همچون غده‌ای چرکین، سر باز می‌کند و آرام‌آرام تنم را چون شهری بی‌دفاع به تصرف خود درمی‌آورد‌. از درد آن‌چه که قرار است بشنوم، زبانم را به دندان می‌گیرم و در دل دعا می‌کنم آن‌ مصیبتی که در فکر و ذهن من جاری‌ست، نباشد.
- تشریح وضعیتش آسون نیست، چون جای سالم توی بدن این بچه نبود. دست راستش شکسته‌بود، نصف صورت و بدنش کبود بود و... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tara Motlagh

سطح
6
 
مخاطب رمان برتر
مخاطب رمان برتر
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Dec
7,836
48,063
مدال‌ها
7
و وای از آن «و»ای که ادامه نمی‌یابد و مرا از آن‌چه که جانم در انتظار شنیدنش هر لحظه مردن و زنده شدن را تجربه می‌کند، به وحشت می‌اندازد. چه بر سر فرشته‌ی کوچکی که بی‌شک لطف خدا به مخلوقی‌ست که خودخواهی و توحشش دین و دنیایش را به لجن کشیده، آمده که او این چنین با خود در جنگ است و در چهره‌اش، آتش خشم زبانه می‌کشد؟! کف دست لرزانش را بر روی شقیقه‌ی خیس از عرقش می‌لغزاند، نفسی عمیق می‌کشد و بازدمی لرزان بیرون می‌دهد. سرعت ماشین که کم می‌شود و می‌ایستد، نور قرمز چراغ راهنمایی سر چهارراه، مثل زخمی باز روی شیشه منعکس می‌شود.
دستم بی‌اختیار روی کیفم فشرده‌تر می‌شود. سکوت بین ما سنگین‌تر از قبل است. زبانم چوب شده، اما حسی درونم مرا به گفتن وامی‌دارد:
- و...؟ و چی آقای دکتر؟
انگشت روی پلک‌هایش می‌کشد و بعد نگاهش را به من می‌دوزد. اشتباه نمی‌کنم؛ سپیدی چشمانش خون افتاده‌ و نم اشک در چشمانش نشسته‌است. احساس می‌کنم قلبم در گلویم می‌زند و راه نفسم را بند آورده‌است. لحظه‌ای لب پایینش را زیر دندان‌هایش به اسارت می‌کشد و سرش را به پشتی صندلی‌اش می‌کوبد. جان‌کندن همین‌طور است دیگر، که جانت بالا آمده‌باشد، اما نتوانی لب به سخن باز کنی؛ که اگر باز شود به گفتن، حریقی از حقارت آدمی را در چشم دلت خاموش می‌کند!
- و... ناپدریش... بهش تعرض کرده. اون... اونقدر وحشیانه که... که... روده‌ی بچه پاره شده.
دست بر گلوی متورمم می‌کشم. نفسی نیست و اگر هست بالا نمی‌آید؛ در عوض اشک می‌شود و از چشمانی که دارند از حدقه بیرون می‌زنند، می‌بارند. چشمان سرخ او نیز می‌بارند. اشک کم‌ترین است، جایی که غم و خشم طوری عجین می‌شوند که دنیا و انسان‌هایش، پیش چشمت پست‌ترین و پلشت‌ترین هیولای آفرینش می‌شوند! آیا مرگ خواستن، آرزوی غریبی‌ست وقتی دیو شناعت به صدر جدول پلیدی صعود می‌کند؟
صدای بوق کشیده و بلند ماشین‌های پشت سر، خبر از سبز شدن چراغ راهنمایی می‌دهند و ای کاش سبز شدنِ کودکیِ نابود‌شده‌ی آن پسربچه هم، همچون روشن شدن چراغی بود. تنها صدای روشن شدن موتور ماشین است که حجم سکوت جریان‌یافته‌ی بینمان را می‌شکند و این سکوت تا ایستادن روبه‌روی در آموزشگاه ادامه می‌یابد. سکوت غمگینی که پر حرف‌تر از هر کلامی است، اما زبان، توان گفتن ندارد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tara Motlagh

سطح
6
 
مخاطب رمان برتر
مخاطب رمان برتر
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Dec
7,836
48,063
مدال‌ها
7
- ببخشین که هم وقتتون رو گرفتم و هم ناراحتتون کردم، اما این بچه برای روند درمانش نیاز به یک حامی داره. کسی که بتونه خرج بیمارستان و اعمال مختلف جراحی رو بپردازه.
سکوت می‌کند و لحظه‌ای بعد، دستش به همراه دستمال‌کاغذی تا شده‌ای جلوی چشمانم قرار می‌گیرد.
- اشک‌هاتون رو پاک کنین. درست نیست که این‌طوری وارد کلاس بشین.
نگاه تارم، می‌چرخد و بر روی چهره‌ی درهمش که سپیدی چشمانش را سرخی خون پر کرده و شکاف میان دو ابرویش، عمیق‌تر از پیش است، می‌نشیند. دستمال را می‌گیرم و زیر چشمانم می‌کشم و در همان حال سعی می‌کنم، لیستی از خیرینی که می‌دانم حاضرند با جان و دل هزینه‌های درمان کودک را به عهده بگیرند، به یاد آورم، اما در چنین لحظه‌ای و در چنین حال پریشانی این کار غیرممکن است.
- پزشک‌های متخصص بیمارستان تصمیم گرفتن بدون دست‌مزد، جراحی‌ها و ویزیت بچه رو انجام بدن، اما با شرایطی که این بچه داره، روند درمان خیلی طولانیه و ممکنه بارها تصمیم به بستری شدنش گرفته بشه، که این هزینه زیادی داره و بهزیستی از پسش برنمیاد.
نگاهم را از او می‌گیرم و به در ورودی آموزشگاه می‌دوزم. چشمانم خیره به پله‌های ورودی آنجاست اما فکرم پیش پسرک کوچکی که می‌دانم هیچ‌گاه این روزهای تلخ را فراموش نخواهد کرد. روزگار بی‌رحم، شیرینی کودکی‌اش را به بدترین شکل ممکن، به پای آدم‌ بی‌شرف و بی‌وجدانی قربانی کرده‌است. همان که با من کرد و من هیچ‌گاه فراموشم نخواهد شد. می‌دانم که حال و روز هیچ‌کداممان شبیه هم نیست. شاید هر دو، قربانی افکار بیمار و شیطانی کسی شده‌‌ باشیم، اما من نوزده‌ساله کجا و اوی خردسال کجا؟! جسم از هم دریده‌‌شده‌ی او کجا و منی که ذهنم یارای به خاطر آوردن آن اتفاق را ندارد، کجا؟! دلم در عزای جسم و روح دریده شده آن کودک خون می‌گرید، اما این گریه‌ها دردی از او دوا نخواهد کرد.
- پناه‌خانم! حالتون خوبه؟
صدایش مرا از افکار پریشانم دور می‌کند. بار دیگر نگاهش می‌کنم و سری تکان می‌دهم. زیر لب و با صدای گرفته‌ای، «خوبم» آرام و بی‌صدایی زمزمه می‌کنم که بعید می‌دانم باور کرده‌ باشد. نگرانی و تردید را می‌توانم از عمیق شدن خط میان دو ابرویش بخوانم. ناگهان به سویم خم می‌شود و من خود را به پشتی صندلی می‌کوبم و پلک‌هایم را می‌بندم. شوک حرکت ناگهانی‌اش و نزدیکی تنش به تنم، قلبم را از بلندای سی*ن*ه‌ام به جایی در زیر پایم پرتاب می‌کند. لشکر حرارت از گوش‌هایم راه می‌گیرد و به سمت صورتم حمله‌ور می‌شود. مشامم از رایحه‌ی سرد و خوش‌بوی عطرش پر می‌شود و شاید همین، دلیل کوبش‌های بی‌نظم و متوالی قلبم باشد. دستم را از زیر مقنعه بر روی قلب رم‌کرده‌ام می‌گذارم تا شاید کمی آرام گیرد.
- یکم آب بخورین تا حالتون بهتر بشه. با این حال و روز آشفته و رنگ و روی پریده درست نیست سر کلاس برین.
نمی‌دانم چه زمانی از من دور شده‌است اما به‌سرعت چشم می‌گشایم و نگاهم بر روی بطری آبی‌رنگ آب‌معدنی میان انگشتان کشیده‌اش می‌نشیند. بار دیگر نگاهش می‌کنم، سری تکان می‌دهد و با لبخند کم‌رنگی که بر لب نشانده، مرا به نوشیدن جرعه‌ای از آب بطری تشویق می‌کند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tara Motlagh

سطح
6
 
مخاطب رمان برتر
مخاطب رمان برتر
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Dec
7,836
48,063
مدال‌ها
7
دستم را از روی قلبی که همچنان بی‌ملاحظه می‌زند برمی‌دارم، بطری را می‌گیرم و تمام سعیم این‌ است که برخوردی میان انگشتانمان صورت نگیرد. زیر لب تشکر می‌کنم اما تلاش‌هایم برای باز کردن در بطری بی‌نتیجه می‌ماند. کلافه، در بطری را چند بار می‌چرخانم اما انگار با انگشتان کرخت و البته آبرویم، سر لج افتاده‌است. همچنان به تقلای بیهوده‌ام مشغولم که بطری از دستم کشیده می‌شود و لهیب آتشی از برخورد گذرای انگشتانش به پشت دستم، تا قلب و گونه‌هایم بالا می‌رود. زیر خنکای باد کولر ماشین می‌سوزم و قلبی که هنوز به آرامش نرسیده، دوباره به تپشی دیوانه‌وار دچار می‌شود. نمی‌دانم چه اتفاقی در حال وقوع است اما اگر بیتا بود، بی‌شک چشمان درشتش را در نگاهم می‌دراند و خاک عالم را مناسب کوفتن بر سرم می‌دانست. دلم می‌خواهد پنجه بر گردن این قلب بی‌ظرفیت بیندازم و صدای تپش‌های پر قدرتش را خفه کنم تا شاید به گوش دکتر‌ایرانی نرسد و مرا از این‌که هستم بیشتر رسوا نکند، اما چه سود که قدرت این کار را ندارم.
هنوز انگشتان مشت شده‌ام را پایین نیاورده‌ام که بطری بار دیگر جلویم گرفته می‌شود. به خود بی‌جنبه‌ام متذکر می‌شوم که باید این پریشانی جسم و روحم را جمع کنم و به خود بیایم. این بی‌قراری‌ام را خودم هم خوب می‌شناسم اما او نباید بفهمد. بطری را می‌گیرم و با تشکری زمزمه‌وار، آن را به لب‌هایم می‌چسبانم. جرعه‌ای آب گلویم را خنک می‌کند اما آتشی که در درونم شعله‌ور است خاموش نمی‌شود. دلم می‌خواهد فقط سکوت کنم و به هیچ‌چیز فکر نکنم، اما صدای او دوباره ذهنم را به اجبار به سوی واقعیت تلخی که لحظاتی پیش از آن مطلع شدم، می‌کشاند.
- پناه‌خانم! می‌تونین کسی رو پیدا کنین که این بچه رو حمایت کنه؟ واقعیتش فکرم خیلی درگیر این بچه‌س، می‌خوام خیالم از بابتش راحت بشه.
وای از این پناه بی‌جنبه که این‌طور بی‌خود و بی‌جهت خود را گم می‌کند؛ آنقدر که یادش می‌رود هنوز پاسخِ دکتر‌ایرانی را نداده‌است. حالا وقتِ من نیست؛ وقتِ آن کودک است. زمان آن‌که به او اطمینان بدهم که حتماً کسی را با شرایط مناسب پیدا خواهم کرد. نهایت کاری که باید انجام دهم، تنها چند تماس است. بزاقم را همراه با هوایی که به سختی به سی*ن*ه می‌کشم، قورت می‌دهم اما لرزش صدایم چیزی نیست که بتوانم مخفی‌اش کنم.
- چند نفر از خیرینی رو سراغ دارم که کافیه بفهمن یک بچه نیاز به حمایتشون داره. مطمئن باشین حتماً تا شب کسی رو پیدا می‌کنم. خیالتون راحت باشه. فقط... .
- فقط چی؟
دلم نیاز به اطمینان دارد. به این‌که این کودک رنج‌دیده با این حجم از آسیب بهبود می‌یابد یا نه؟ در دل آرزویم بهبودی کامل اوست اما می‌دانم که هیچ‌گاه این اتفاق نخواهد افتاد. همانطور که خودم هیچ‌وقت فراموش نخواهم‌کرد چه بر من گذشته‌است.
- فقط این‌که حالش خوب میشه؟ منظورم حال جسمیشه، چقدر امکان بهبودش هست؟ می‌تونه... می‌تونه در آینده یه جسم سالم داشته باشه؟
نمی‌دانم آنچه در نگاهش می‌بینم درست است یا خیالات من است؛ انگار ستاره‌ی چشمانش در لحظه سویش را از دست می‌دهد و خاموش می‌شود. انگار روشنایی رفته و سایه‌‌ی غم بر اجزای صورتش نشسته‌است. قهوه‌ای‌های نگاهش کدر شده و کلافگی از انگشتانی که میان موهایش می‌خرامد، پیداست. دلم آشوب می‌شود؛ نکند راهی برای بهبود کودک نباشد؟!
- امکان بهبود... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tara Motlagh

سطح
6
 
مخاطب رمان برتر
مخاطب رمان برتر
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Dec
7,836
48,063
مدال‌ها
7
جمله‌‌ام را به‌سرعت قطع می‌کند.
- حالش خوب میشه. یکم طول می‌کشه ولی ما به خوب شدنش امید زیادی داریم. این‌که در آینده چقدر می‌تونه از لحاظ روحی فرد سالمی باشه رو باید به زمان و نتیجه‌ی روان‌درمانی‌ بسپریم. هیچ‌کَس از فردای خودش خبر نداره.
حرفش را قبول دارم؛ کسی از فردای خودش هم خبر ندارد، چه برسد به آن کودک که این‌طور روزگار برایش ساز مخالف کوک کرده‌است، اما می‌دانم که از این پس، روح آن کودک چینی بندزده‌ای‌ست که به هر تلنگری از هم می‌پاشد.
- پس من تا شب بهتون خبر میدم.
بند بلند کیف را روی شانه‌ام می‌گذارم و بطری آبی که هنوز در دستانم قرار دارد را به سمتش می‌گیرم. لبخندی که روی لب‌هایش پدیدار می‌شود، اخم‌های روی پیشانی‌اش را باز می‌کند. در آبی‌ِرنگ بطری را از میان مشتش بر روی دهانه‌ی آن قرار می‌دهد و می‌پیچاند.
- ببرینش، خنک نیست اما همراهتون باشه بهتره.
بعد با انگشت به گونه‌هایش اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد:
- صورتتون هم یکم سرخ شده که... بعید می‌دونم از گرما باشه!
نمی‌دانم تغییر رنگ نگاهش، برقی که در چشمانش نشسته و لبخندی که بر گوشه‌ی لبش جا خوش‌کرده را به شیطنتی آگاهانه برای به رخ کشیدن خجالت عیانم تعبیر کنم، یا تغییر حال و هوایم پیش از ورود به کلاس؟! و شاید هم هر دو؟! آرامش غم‌زده‌‌ی نگاهش را می‌فهمم اما دلم نمی‌خواهد آن برق شیطنت چسبیده به قهوه‌ای چشمانش را معنا کنم!
نفس‌هایم کوتاه شده‌است، انگار هوای ماشین یک‌باره کم شده‌ باشد. دلم می‌خواهد با این خجالتی که دارد جانم را آتش می‌زند، نگاه از آن چشمان آشنا که با تمام غمی که درشان جاری‌ست، مملو از آرامشند بگیرم، اما دلم راه خودسری را در پیش گرفته‌است. انگار بخشی از وجودم بخواهد در این آرامش پناه بگیرد و بخشی دیگر فریاد می‌زند که: «نه، این حق تو نیست». من سال‌هاست که با قلبم سنگ‌هایمان را واکنده‌‌ایم. عشق ممنوع است و این را بر سردرِ مهروموم‌شده‌اش زنجیر کرده‌ایم.
کیفم را چنگ می‌زنم، دست بر دست‌گیره‌ی در می‌فشارم و بی‌آن‌که بار دیگر نگاه افسار‌گسیخته‌ام را به او بدوزم، با تشکری ساده از ماشین پیاده می‌شوم.
پایم را که در پیاده‌رو می‌گذارم، نفس حبس‌شده‌ام را بیرون می‌دهم و برای حفظ ادب هم که شده برمی‌گردم، دستی تکان می‌دهم و او با بوقی کوتاه می‌رود. چشم می‌بندم و خود را بابت افکار خودخواهانه‌ای که این‌طور ناخواسته ذهنم را درگیر کرده، ملامت می‌کنم. دکتر‌ایرانی مرد کاملی‌ست. چیزی کم ندارد، جایگاه شغلی و اجتماعی‌اش عالی‌ست. اگرچه از خانواده‌اش چیزی نمی‌دانم اما مرا چه به فکر کردن به او. منی که کامل نیستم، که سال‌هاست دخترانه‌هایم را به اشتباهی نادانسته از دست داده‌ام و خانواده‌ام هم مرا از خود نمی‌دانند. انگشت اشاره‌ی منطقم بالا می‌آید و با نه‌ی محکمی بر سر دل زبان‌نفهمم می‌کوبد و درِ دهانش را می‌بندد. دل که سر تعظیم فرود می‌آورد، آنچه باقی می‌ماند بغضی‌ست که بر تار و پود گلویم می‌نشیند.
چشمانم را باز می‌کنم و هوای گرم و آلوده‌ی دم ظهر را به مشام می‌کشم. دستان مشت‌شده‌ام را در جیب‌های مانتوام فرو می‌کنم و شانه‌های افتاده‌ام را بالا می‌کشم. زندگی همین است. بلند شدن و دویدن برای ادامه؛ فقط همین، نه چیزی بیشتر و نه کمتر.
نیرویم را جمع می‌کنم تا به سر کلاس بروم اما آن‌سوی خیابان، جایی که پیش‌ترها که پندار نمی‌خواست خود را به من نشان دهد و هربار در داخل ماشینش به انتظارم می‌نشست و در سکوت تماشایم می‌کرد، پژوی نقره‌ای‌رنگی ایستاده‌است. آن‌قدر به چشمانم آشناست که ناگهان قبیله‌ای از پروانه‌های رنگی از قلبم بیرون می‌زنند؛ به دورم چرخ می‌زنند و اکسیر امید بر من می‌بارند. اما نه، بی‌شک اشتباه می‌کنم. چیزی که زیاد است پژوی نقره‌ای‌رنگ، اما بی‌شک پدرم، هیچ‌گاه برای دیدن من تا اینجا نخواهد آمد. این تصور برای امیدواری‌ام، بیش از حد زیباست اما رویایی بیش نیست.
***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Tara Motlagh

سطح
6
 
مخاطب رمان برتر
مخاطب رمان برتر
نویسنده ادبی انجمن
نویسنده انجمن
Dec
7,836
48,063
مدال‌ها
7
●فصل دهم
لرزش کوتاه و ناگهانی گوشی در داخل جیبم، که نوید رسیدن پیام دیگری را می‌دهد، حواسم را برای چندمین بار پرت و رشته‌ی صحبت‌هایم را قطع می‌کند. آنقدر که ریحانه‌ی ابهری، بازیگوش‌ترین، شوخ‌ترین و البته یکی از دلنشین‌ترین دانش‌آموزان کلاسم، از مِن‌مِن کردن و حواس‌پرتی‌ که دچارش می‌شوم، استفاده می‌کند و جزوه‌ی پیش رویش را سریع می‌بندد و «خسته نباشین استاد» بلندی بر زبان می‌آورد؛ در همان حال چشمان کشیده و زیبای سبز‌رنگش را با پررویی به چشمانم می‌دوزد و لبخندی بر روی لب‌های برجسته‌اش نشانده که با آن رژ آجری خوش‌رنگ، جذاب‌تر شده‌است. اخمی که می‌کنم با لبخندی که بر لب دارم، او را مطمئن می‌کند که طبق معمول با شیطنتش راه آمده‌ام. نمی‌دانم چرا، اما لبخندها و شیطنت‌هایش رنگ‌و‌بوی زندگی دارند؛ همان چیزی که سال‌هاست در من مرده‌است. لبخندش می‌شکفد و از همان ردیف آخر، بوسه‌ای برایم می‌فرستد که همان اخم مصلحتی‌ام هم از بین می‌رود.
گوشی را از داخل جیبم بیرون می‌آورم و به ساعت نگاه می‌کنم. چیزی تا پایان کلاس نمانده‌است. بی‌توجه به پیام جدید، گوشی را کنار کیف و بر روی میز می‌گذارم و عینکم را از روی چشمانم برمی‌دارم و به نگاه‌های منتظر بقیه‌ی دانش‌آموزانم لبخند می‌زنم.
- می‌خواستم هرطور‌شده این مبحث رو امروز جمعش کنیم، اما دیگه زمان نداریم. بقیه‌ش برای جلسه‌ی بعد بمونه. می‌تونین برین بچه‌ها، روزتون خوش.
صدای «خسته نباشین» و «خداحافظ» گفتن‌هایشان که بلند می‌شود، من نیز وسایلم را داخل کیفم می‌گذارم و گوشی‌ام را برمی‌دارم. می‌دانم پیام رسیده، مانند پیام‌های دیگری که در این نیم‌ساعت دریافت کرده‌ام، از بیتای سمجی‌ست که تا روانم را زیر رگبار پیام‌هایش خردو‌خاکشیر نکند، دست‌بردار نخواهدبود. پیام را باز می‌کنم و از یک‌دندگی‌ بی‌حدش کلافه می‌شوم. اخلاقش همین است؛ تا آنچه می‌خواهد نشود، دست‌بردار نیست. با این‌که می‌دانست تا ساعت هفده عصر، کلاسم ادامه دارد، اما نیم‌ساعت زودتر رسیده و هر چند دقیقه پیامی فرستاده‌است. هر پیامش هم پر است از غرغر و سرزنش من، تا هر چه زودتر کلاس را تمام کنم و خود را به او برسانم.
از پنجره، نگاهی به خیابان می‌اندازم؛ آفتاب نزدیک غروب، هنوز نیمی از خیابان را در پناه خود گرفته‌است. ماشین بیتا، کمی بالاتر از آموزشگاه، نزدیک دکه‌ی روزنامه‌فروشی پارک شده‌است. خودش هم در حالی‌که سرش در گوشی‌ست، به صندوق عقب ماشینش تکیه زده‌است. هنوز در فکر جوابی هستم که دلم می‌خواهد با این حجم از کلافگی و اعصاب‌خردی که برایم ساخته، بدهم که نامش بر روی صفحه گوشی نمایان می‌شود و صدای ویبره، در کلاس تقریباً خالی می‌پیچد. هنوز در حال تصمیم‌گیری بابت جواب دادن هستم که بار دیگر صدای ریحانه را می‌شنوم:
- بردارین خانم دیگه! بنده‌ی خدا نیم‌ساعته داره خودش رو می‌کشه تا شاید جوابش رو بدین. گناه داره آخه!
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین