جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال تایپ [محنت تعشق] اثر «کیانا طاهری کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط .AikA. با نام [محنت تعشق] اثر «کیانا طاهری کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,898 بازدید, 35 پاسخ و 45 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [محنت تعشق] اثر «کیانا طاهری کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع .AikA.
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط .AikA.
موضوع نویسنده

.AikA.

سطح
0
 
مدیر تالار بیوگرافی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار بیوگرافی
مدیر تالار زبان
ناظر تایید
Jun
2,442
10,066
مدال‌ها
2
چادر رو عقب دادم که روی شونه‌هام افتاد.
نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم.
باید چیکار می‌کردم؟ دوست داشتن دامون از روی بچگی بود یا واقعی بود؟ ولی من هنوز دوستش داشتم، شاید مثل قبل به دامون توجه نمی‌کردم و بهش اهمیت نمی‌دادم شاید به خودم و بقیه می‌گفتم دوستش ندارم ولی من هنوز دوستش دارم و حتی بیشتر از قبل دوستش دارم. ولی اگه اون من رو دوست نداشته باشه چی؟ اگه دختر دیگه‌ای رو دوست داشته باشه چی؟ اگه من فقط یه اجبار باشم چی؟
بغض گلوم رو گرفته بود و هرلحظه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و نفس‌هام کند شده بود.
چشم‌هام رو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم.
به جلو خیره شدم که متوجه شدم ماشین کنار خیابون پارک شده.
ابروهام بالا پریدن و به طرف دامون برگشتم.
با اخم بهم زل زده بود و دست چپش رو روی فرمون گذاشته بود.
چندثانیه نگذشت که سریع به جلو برگشتم و سرم رو پایین انداختم.
دیدم که دستش رو به طرفم آورد، ولی دستش رو آروم عقب برد و روی پاش مشتش کرد.
ضربان قلبم تند شده بود مثل هربار که می‌دیدمش و کنارش بودم.
چند دقیقه‌ای توی سکوت گذشت که صدای آرومش توی فضای ماشین پیچید.
دامون: بگو چی تو سرت می‌گذره، بگو چی آزارت میده، حرف بزن شهرزاد. بهم بگو چیشده که حالت اینه؟
با اتمام حرف‌هاش قطره اشکی از چشمم روی گونه‌ام افتاد.
سرم رو بالا آوردم و به چهره‌ای که بر اثر اشک‌های جمع شده توی چشم‌هام تار دیده میشد خیره شدم.
با دوم و سومین قطره اشکی که روی گونه‌ام سرازیر شد، چهره پریشون و کلافه‌اش واضح جلوی چشم‌هام نقش بست.
دامون رد اشکم رو تا روی چونه‌ام دنبال کرد و دوباره به چشم‌هام خیره شد.
چند ثانیه مکث کرد و بعد دستی توی موهاش کشید و ناگهان به طرفم خم شد.
دست‌های دامون که دور تنم مثل پیچک پیچیده شد، سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم و چشم‌هام رو بستم که اشک‌های بیشتری با سرعت روی گونه‌ام سرازیر شد.
دامون: شهرزاد؟
با زمزمه آروم دامون کنار گوشم، صدای گریه‌ام بلند شد.
کمی جابه‌جا شدم و بیشتر به‌طرفش خم شدم و دست‌هام رو آروم بالا آوردم و دور کمرش پیچوندم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

.AikA.

سطح
0
 
مدیر تالار بیوگرافی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار بیوگرافی
مدیر تالار زبان
ناظر تایید
Jun
2,442
10,066
مدال‌ها
2
با صدای گرفته و خش‌دار زمزمه کردم:
- جبران نمیشه! اون روزایی که نبودی حال بدم رو خوب کنی. از خودم از تو از همه بدم میاد. نمی‌خوام ادامه داشته باشه. می‌خوام رها کنم و برم، آزاد زندگی کنم، بدون تو و بدون هیچ‌ آدم دیگه‌ای. تمومش کن دامون فقط تو میتونی تمومش کنی.
کمی جابه‌جا شدم و از دامون فاصله گرفتم و بهش خیره شدم که دستی به صورتش کشید بدون نگاه کردن بهم به حالت اولش برگشت و به روبه‌رو خیره شد.
با سر آستین لباسم آروم صورت خیس از اشک‌هام رو پاک کردم.
- نادیده گرفتی من رو، وقتی هیچ‌ک.س نبود کنارت و تنهایی تلاش می‌کردی من بودم دامون، ولی تو نبودی وقتی من داشتم تلاش می‌کردم که موفق بشم و به خواسته‌هام برسم.
نفسی گرفتم و دوباره ادامه دادم:
- شرکتت رو تأسیس کردی خبرش رو یه نفر دیگه بهم داد، نمایشگاه نقاشیت رو تأسیس کردی بازم خبرش رو یه نفر دیگه داد. سال اول که از شیراز رفتی خوب بودی ولی بعدش تغییر کردی. به هیچ‌ک.س نگفتم که دامون باهام سرد شد و دیگه ماه به ماه بهم زنگ نمیزنه و حالم رو نمی‌پرسه.گفتم درگیره و موفقیتش مهمتره، گذشت و گذشت دیدم که رفتارت عوض شد. با خودم گفتم درگیره و حتما مشکلی داره ولی نه دیدم که سردتر شدی و فاصله گرفتی از من، از منی فاصله گرفتی که از بچگی نزدیک‌ترین بهت بودم.
چند ثانیه سکوت کردم و بعد سرم رو چرخوندم و مثل خودش به روبه‌رو خیره شدم و ادامه دادم:
- دیگه نمی‌خوام آدمی رو که سه سال ازم فاصله گرفت و هروقت نزدیکم میشد از روی تظاهر بود. سخت بود ولی گذشت.
- چندساله که کلمه نمی‌خوام رو تمرین میکنم و حالا دارم به تو و به بقیه میگم که نمی‌خوام.
قطره‌ی اشکی روی گونه‌ام چکید و چقدر سخت بود که با هر قطره اشکی که از چشم‌هام می‌افتاد، دامون هم از چشم‌هام می‌افتاد.
لبخند محوی زدم و آروم گفتم:
- چرا وقتی سرد باهام برخورد می‌کردی و می‌دیدی که من دارم فاصله می‌گیرم هیچ‌ کاری انجام ندادی؟ یعنی مهم نبود؟ یعنی بود و نبودم برات مهم نبود؟ چرا آخه؟ دامون تو به چه آدمی تبدیل شدی؟ هرچقدر فکر کردم به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم.
صورت خیس و چشم‌هام رو با لبه آستینم پاک کردم و به سمتش برگشتم و گفتم:
- چه جوابی داری؟ معلومه هیچی. پس تمومه دامون. به همه بگو تموم شده.
اخم‌هاش هر لحظه بیشتر هم‌دیگه رو در آغوش می‌گرفتن و چشم‌های به رنگ شبش ریزتر می‌شدند. پوزخندی زدم و ازش رو برگردوندم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

.AikA.

سطح
0
 
مدیر تالار بیوگرافی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار بیوگرافی
مدیر تالار زبان
ناظر تایید
Jun
2,442
10,066
مدال‌ها
2
دامون دستی به موهاش کشید و به طرفم برگشت.
لب‌هاش ازهم فاصله گرفت برای زدن حرفی که سریع گفتم:
- من نمیتونم ادامه بدم دامون. به دوست داشتنت خیلی وقته پایان بخشیدم. دیگه دلم نمی‌لرزه وقتی میبینمت، سخت بود ولی تونستم که ازت دل بکنم و برم.
نفس عمیقی کشیدم و دوباره از چهره تقریباً خسته و ناامیدش رو برگردوندم.
قلبم درد گرفته‌بود؛ مثل همه‌ی اون شب‌هایی که دلم برای یک لحظه حرف زدن باهاش پر می‌کشید ولی نادیده‌ام گرفت. قلبم درد گرفته‌بود مثل همون وقت‌هایی که توی ویلای آقاجون از دور و با نگاه و قلب لرزون نگاهش می‌کردم، مثل همون موقع‌ها که هر زمان می‌دیدمش تمام جونم از دلتنگی چشم می‌شد و خیره‌اش می‌شد و اون نمی‌دید.
نیشخندی زدم و دستم رو روی چپ سی*ن*ه‌ام گذاشتم و آروم زمزمه کردم:
- نادیده گرفتی منی رو که روزی بهش می‌گفتی تا ته دنیا باهاتم.
صداش با لحن آرومی به گوشم رسید:
- شهرزاد. من قصدم این نبود که... .
قبل از اینکه جمله‌اش کامل بشه وسط حرفش پریدم و گفتم:
- ولی من رو از خودت دور کردی و از اینکه تورو دوست داشتم پشیمون کردی. قصدت هرچی بود دیگه مهم نیست. زمانی که داشتی تلاش می‌کردی که به خواسته‌هات برسی من کنارت بودم زمین خوردنات رو دیدم و کمکت کردم بلند بشی و بیشتر تلاش کنی تا موفق بشی و توی ناراحتیات من بودم ولی وقتی به خواسته‌هات رسیدی و موفق شدی من رو یادت رفت.
نفس عمیقی کشیدم و با صدای لرزون ادامه دادم:
- خیلی وقته تموم شده داستان من و تو. بریم خونه لطفاً.
با گرم شدن دستم که مشت کرده‌بودم به طرفش برگشتم که دوباره با همون صدای آروم گفت:
- به حرف‌های من هم گوش بده.
پوزخندی زدم و دستش رو پس زدم.
- دیره برای حرف زدن و پشیمونی.
- آره دیره برای حرف زدن و پشیمونی ولی شهرزاد... .
اخمی کردم و تند به طرفش برگشتم و به چهره‌اش که دوباره بر اثر اشک‌های جمع شده توی چشم‌هام تار می‌دیدم، نگاه کردم و گفتم:
- جبران نمیشه، تا ته همون دنیای که می‌گفتی باهاتم، جبران نمیشه زخم‌هایی که زدی و زخم زبون‌هایی که شنیدم و به هیچ‌ک.س نگفتم و با سن کمم تنهایی همه‌اش رو تحمل کردم و هیچی نگفتم و گفتم درست میشه. خسته‌ام! از ادامه دادن با تو و با این خانواده، دیگه خسته‌ام! فقط بذارید آزاد باشم و رها کنم و برم. دل کندم از تو و از دوست داشتنت هم دست کشیدم. اگه تمومش نکنی دیر یا زود من تمومش می‌کنم دامون.
با دستم اشک‌هام رو پس زدم و ادامه دادم:
- اگه تو بخوای اجبارم می‌کنن که ادامه بدم با تو، برو بگو که تمومه. چند ساله که تحمل کردم، دیگه بسه هرچقدر درد کشیدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

.AikA.

سطح
0
 
مدیر تالار بیوگرافی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار بیوگرافی
مدیر تالار زبان
ناظر تایید
Jun
2,442
10,066
مدال‌ها
2
دامون خسته نگاهم کرد.
قطره‌ اشکی روی گونه‌ام چکید که تا روی چونه‌ام دنبالش کرد و دوباره به چشم‌هام نگاه کرد.
- بریم خونه.
با نگاهی ناامید سری تکون داد و ماشین رو روشن کرد.
چشم‌هام رو بستم و به صندلی تکیه دادم.
بعد از تقریباً چهل‌ دقیقه ماشین توی کوچه کنار خونه ایستاد.
کوله‌ام رو توی دستم گرفتم و بدون معطلی پیاده شدم و در رو محکم بهم کوبیدم.
به طرف درِ خونه رفتم و زنگ در رو فشردم. چادر رو از روی سرم در آوردم و توی دستم نگه داشتم.
بعداز چند ثانیه در با صدای تیکی باز شد. وارد حیاط شدم و در رو بستم، با گام‌های بلند و سریع به طرف در ورودی خونه راه افتادم. با صدای جیغ لاستیک‌های ماشین دامون روی آسفالت نیش‌خندی زدم و به مامان که نگران و کلافه کنار در ایستاده بود خیره شدم.
چقدر همه غریبه به‌نظر می‌رسیدن.
کی انقدر غریبه شده بودن که بتونم دردی رو تحمل کنم و باهاشون حرفی درباره‌اش نزنم؟ منی که بزرگ‌ترین رازهام رو به مامانم و کانی می‌گفتم کی این‌ همه غریبه شده بودن که از حال دلم و درد‌هام خبر نداشتن؟ با خودم چی‌کار کردم؟ دوست داشتن دامون ارزش این حال بدم رو داشت؟
جوشش اشک توی چشم‌هام و بغض چسبیده به گلوم خبر از این می‌داد که امشب دوباره مثل شب‌هایی که به سختی سپری کردم باید گریه کنم و اشک بریزم تا آروم بشم.
دستم رو آروم روی قسمت چپ سی*ن*ه‌ام فشردم، دوباره درد قلبم شروع شده بود.
از این دردی که توی قفسه سی*ن*ه‌ام پیچیده بود بیزار بودم، از همه و از خودم بیزار بودم.
با فرو رفتنم توی آغوش گرمی به خودم اومدم. چند دقیقه‌ای بود که ایستاده بودم و از دور مامان رو تماشا می‌کردم و حالا توی آغوشش بودم.
با افتادن چادر و کوله‌ام، دست‌هام رو دور تن مامان پیچیدم و صدای بلند گریه‌ام توی فضای روشن، ساکت و آروم حیاط بزرگ و پر از دار و درخت خونه پیچید.
به سختی با صدایی لرزون و آروم زمزمه کردم:
- مامان... .
مامان دستی به سرم کشید و با صدایی آروم که میشد فهمید بغض کرده زمزمه کرد:
- جونِ مامان؟
با صدای مامان دوباره صدای گریه‌ی بلندم توی فضا پیچید.
چند دقیقه‌ای گذشت و هم‌چنان درحال گریه کردن بودم.
با فاصله گرفتن مامان ازش جدا شدم و دست لرزنم رو بالا آوردم و صورت خیس از اشکم رو پاک کردم.
به مامان نگاه کردم. با چشم‌های تر، صورت خیس، چهره‌ی پر از بغض و چونه لرزون بهم خیره بود.
موهاش رو پشت گوش انداخت و خم شد چادر و کوله‌ام رو برداشت و مچ دستم رو گرفت. دستم رو کشید که همراهش آروم به‌طرف ورودی خونه راه افتادم.
 
موضوع نویسنده

.AikA.

سطح
0
 
مدیر تالار بیوگرافی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار بیوگرافی
مدیر تالار زبان
ناظر تایید
Jun
2,442
10,066
مدال‌ها
2
نرسیده به در روی دو پله‌ی جلوی در نشستم. با نشستن من مامان توقف کرد و با چشم‌هایی که بر اثر گریه قرمز شده بودن خیره نگاهم کرد و قبل از اینکه سوالی بپرسه با صدای آروم و گرفته لب زدم:
- می‌خوام اینجا بشینم.
مامان دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و نوازش‌گونه حرکت داد و با صدایی که با بغض آمیخته شده بود زمزمه کرد:
- هوا سرده مامان.
سرم رو بالا آوردم و به آسمون تیره نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم و به بخاری که بر اثر سردی هوا از دهنم خارج می‌شد نگاه کردم و گفتم:
- هوا خوبه.
به سمت مامان برگشتم که سری تکون داد و موهای خوش رنگش توی صورتش ریخت. مامان چند قدم باقی مونده رو طی و در رو باز کرد و وارد خونه شد و در رو بست.
نگاهم رو از درِ بسته گرفتم و دوباره به آسمون تیره و ابری نگاه کردم.
خیلی وقت بود که دل کنده بودم. چرا برگشته بود؟ چرا هیچ حس پشیمونی توی نگاهش نبود؟ چرا طوری رفتار می‌کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود؟ چرا حالا که دیگه بهش فکر نمی‌کردم و داشتم فراموش می‌کردم برگشت؟
چرا حالا که انقدر حالم خوب بود و یاد گرفته بودم بدون نیاز به کسی حال خودم رو خوب کنم و خوش بگذرونم و موفق بشم برگشته بود؟
خنده‌ی آرومی کردم و زیر لب زمزمه کردم:
- دیگه باورت نمی‌کنم دامون، دیگه گول حرف‌های قشنگت رو نمی‌خورم. دیگه برام مهم نیستی و از دوست داشتنت دست کشیدم. الان حسم بهت فقط تنفره دامون.
سکوت کردم و به کفش‌هام خیره شدم.
با قطره اشکی که روی گونه‌ی سردم فرود اومد از فکر بیرون اومدم و دست راستم که از پوست صورتم سردتر بود بالا آوردم و رد اشکم رو پاک کردم و بلند شدم.
هم‌زمان با بلند شدنم مامان از خونه بیرون اومد و در رو بهم کوبید.
سرم رو برگردوندم و به مامان نگاه کردم، با دیدن پتوی نازک توی دستش لبخند محوی زدم و همون یدونه پله رو پایین رفتم و به طرفش برگشتم.
مامان چند قدم باقی مونده رو طی کرد و روبه‌روم ایستاد و پتوی خوش رنگ و نازک رو روی شونه‌هام انداخت و دو طرفش رو بهم نزدیک کرد. لبه‌های پتو رو گرفتم و به مامان خیره شدم.
مامان لبخند آرامش‌بخش و غمگینی زد که چند چین ریز و کوچیک کنار چشم‌های به رنگ قهوه‌ای روشنش افتاد. درخشش اشک توی چشم‌هاش درد قلبم رو بیشتر می‌کرد. آروم زمزمه کردم:
- خسته‌ای مامان برو بخواب، منم چند دقیقه دیگه میام.
سرش رو به چپ و راست تکون داد و لب‌های قلوه‌ای و بدون رژش رو روی هم گذاشت و بعد از چند ثانیه لب‌هاش از هم فاصله گرفت و گفت:
- باشه عزیزم، چند دقیقه بیشتر توی حیاط نمون سرما میخوری.
«باشه»ی آرومی گفتم.
با همون لبخند مهربونش دستش رو بالا آورد و آروم و نوازش‌وار روی گونه‌ام حرکت داد.
دو طرف پتو رو با یک دستم گرفتم و دست دیگه‌ام رو بالا آوردم روی دست مامان که روی گونه‌ام بود، گذاشتم.
 
موضوع نویسنده

.AikA.

سطح
0
 
مدیر تالار بیوگرافی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار بیوگرافی
مدیر تالار زبان
ناظر تایید
Jun
2,442
10,066
مدال‌ها
2
بعد از چند ثانیه مامان دستش رو از روی گونه‌ام برداشت و به داخل خونه رفت.
با بسته شدن در و صدای کوبیده‌ شدنش، اشک توی چشم‌هام حلقه زد و یک ثانیه نشده قطره‌ی اشکی روی گونه‌ام چکید.
سیل اشک‌های زلالم شدت گرفته و یکی پس از دیگری روی گونه‌ام می‌چکیدن، صورت سرد و یخ‌ زده‌ام بر اثر اشک‌هام خیس شده بود.
دوباره روی پله نشستم و سرم رو بالا گرفتم، در سکوت به آسمون خیره شدم و اشک‌هام از گوشه‌ی چشمم می‌باریدن.
فکرهای تکراری دوباره به مغزم هجوم آورده بودن.
فکر اینکه چرا دامون عوض شد؟
عاشق دختر دیگه‌ای شده بود یا کلاً از همون اولش من رو دوست نداشت و منتظر این بود که از جلوی چشم‌ها دور بشه تا از من فاصله بگیره و دیگه مجبور به نقش بازی کردن نباشه؟
فکرهای توی سرم سوال‌هایی بودن که چندین سال بی‌جواب مونده بودن و هنوز جوابی براشون پیدا نکرده بودم، به عبارت ساده‌تر دنبال جوابشون نرفتم که جوابی پیدا کنم؛ این سوال‌ها هم‌چون موریانه درحال خوردن مغزم بودن.
صدایی بلند وتوی سرم پر تکرار می‌گفت سکوت نکن و حقیقت رو بگو، بگو که چرا راضی نیستی.
و صدای دیگه‌ای از دور دست‌ها زمزمه می‌کرد که دامون دیگه مهم نیست، مهم نیست که چرا عوض شد. تو فقط برو دنبال هدف‌ها و آرزوهات و از این جماعت دور شو و آرامش رو با آغوش باز به دور از این جماعت بپذیر و توی خلوت و تنهایی در جایی دور، از زندگی لذت ببر.
یا شاید به نوای ضعیف قلبم گوش می‌دادم که با عجز و ناتوانی می‌گفت من اون رو دوست دارم و دیگه تحمل این سختی و فاصله رو ندارم؟
نمیدونم! نمیدونم به کدوم یکی از این صدا گوش کنم.
جمله‌ای پر رنگ در ذهن و قلبم پدیدار میشه و صدایی بلندتر از همه این صداها اون جمله رو تکرار میکنه.
جمله‌ی:«دوست داشتنت رو نادیده بگیر و فاصله بگیر و دور شو.» جمله‌ای که دلم می‌خواد بهش عمل کنم و آینده‌ای نامعلوم ولی از نظر خودم خوب و خوش رو رقم بزنم.
احتیاج به هیچ‌ک.س نیست.
خیلی وقته این جاده رو دارم تنهایی پیاده میرم و باید همینجور ادامه بدم.
آروم به پشت خم میشم و روی سرامیک سرد و سخت دراز می‌کشم و حالا بدون گرفتن سرم رو به بالا، به آسمون نگاه می‌کنم.
دستم رو به زیر پتوی نازک می‌برم و روی چپ سی*ن*ه‌ام می‌ذارم و در سکوت به ضربان پرتلاطم قلبم گوش می‌سپارم.
خیسی گوش، گردن و ریشه‌ی موهام نشون از بند نیومدن اشک‌هام می‌داد.
اشک‌های زلال و گرمم هنوز درحال بارش بودن و از گوشه‌ی چشمم می‌چکیدن و قابل حدس زدن بود که سفیدی چشم‌هام قرمز شده و عسلی‌هام از همیشه تیره‌تر شده بود.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین