- Sep
- 1,442
- 4,046
- مدالها
- 2
صد جلوه کنی هر دم و دیدن نگذارندصدف ز دوری گوهر، چمن ز رفتن گل
چنان به خاک برابر نشد که من بیتو
گل گل شکفد زان رخ و چیدن نگذارند
در باغ جمالت گل و ریحان فراوان
یک مردم چشمی به چریدن نگذارند
با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشتهباشید.
اکنون ثبتنام کنید!صد جلوه کنی هر دم و دیدن نگذارندصدف ز دوری گوهر، چمن ز رفتن گل
چنان به خاک برابر نشد که من بیتو
صنما چگونه گویم که تو نور جان ماییصمنا با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شب گیر کنم
صنما تا بزیم بندهٔ دیدار توامصنما چگونه گویم که تو نور جان مایی
که چه طاقت است جان را چو تو نور خود نمایی
تو چنان همایی ای جان که به زیر سایه تو
به کف آورند زاغان همه خلعت همایی
صبح روشن شد، بده ساقی می چون آفتابصیاد ز پیش آید و گرگ اجل از پی
آن صید ضعیفم که رهی پیش و پسم نیست
ما که پول نداشتیم دماغامان را عمل کنیم و گونه بکاریم، ما که خط لب نداشتیم و مژه مصنوعی نداشتیم، ما که موی بلوند و قد بلند نداشتیم، ما که چشمهایمان رنگی نبود؛ رفتیم و کتاب خواندیم! و با هر کتابی که خواندیم، دیدیم که زیباتر شدیم، آنقدر که هربار که رفتیم در آینه نگاه کردیم، گفتیم: خوب شد خدا ما را آفرید وگرنه جهان چیزی از زیبایی کم داشت. میدانی آن جراح که هرروز ما را زیباتر میکند، اسمش چیست؟ اسمش "کتاب" است! چاقویش درد ندارد، امّا همهاش درمان است. هزینهاش هرقدر هم که باشد به این زیبایی میارزد. من نشانی مطب این پزشک را به همه ی شما می دهم: رمان بوک! بی وقت قبلی داخل شوید! این طبیب مشفق، اینجا نشسته است، منتظر شماست!
*ثبت نام*
سلام مهمان عزیز
برای حمایت از نویسندگان محبوب خود و یا نشر آثارتان به خانواده رمان بوک بپیوندید:
کلیک برای: عضویت در انجمن رمان بوک