جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ {منشور قدرت:سرزمین تاریان}اثر [ف.زینلی کاربر انجمن رمان‌بوک]

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط پرینز اوپال با نام {منشور قدرت:سرزمین تاریان}اثر [ف.زینلی کاربر انجمن رمان‌بوک] ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 232 بازدید, 17 پاسخ و 7 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع {منشور قدرت:سرزمین تاریان}اثر [ف.زینلی کاربر انجمن رمان‌بوک]
نویسنده موضوع پرینز اوپال
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط پرینز اوپال
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Sep
167
370
مدال‌ها
2
بعد از اینکه داستانِ ماجراجویی‌مون در مصر رو با کلی هیجان و خنده تعریف کردم، احساس کردم اکسیژنِ سالن برای تنفسِ من کم‌شده. انگار سنگینیِ حضورِ مادیس و اون حسِ عجیبِ امنیتش، داشت با اون غریزه‌ی همیشگیِ من که می‌خواست بدونه “پشتِ پرده چه خبره” درگیر میشد.
با یه لحنِ معمولی گفتم:
- می‌خوام یه کم توی باغ قدم بزنم، هوای تازه می‌خوام.
هر سه‌نفرشون، بدونِ ذره‌ای تردید، با لبخند گفتن:
- برو مرلین، راحت باش.
اما همون لحظه، یه لرزشِ خفیف در ستون فقراتم حس کردم. یه حسی، مثلِ صدایِ ناهنجارِ یه رادیویِ خراب، توی گوشم زمزمه می‌کرد:
- این موافقتِ خیلی راحت، یه جای کار می‌لنگه.
اما خب، من همون‌طور که خودم می‌دونم، آدمِ متواضعی نیستم؛ اگه کسی بخواد به من بگه کنجکاو، من بهش می‌گم فضول! و در واقعیت، فضولیِ من چیزی فراتر از یه کنجکاویِ ساده بود؛ من دنبالِ حقیقتی می‌گشتم که زیرِ پوستِ این آرامشِ ظاهری قایم شده‌بود.
به سمتِ همون چهار تا قبر رفتم. چیدمانشون خیلی عجیب و دنج بود؛ انگار که با دقت طراحی شده باشن. اونا دورِ هم بودند و با هم، شکلِ یه قلبِ بزرگ رو توی زمین ایجاد کرده‌بودن. دو تا قبر در دو طرف ایستاده بودن و یه قبرِ سوم با سنگِ سفیدِ درخشان، درست در مرکزِ اون قلب قرار داشت. دو قبرِ دیگه هم در پایینِ اونا بودند، طوری که انگار مثلِ دو تا نگهبانِ ابدی، از اون سنگِ سفیدِ مرکزی محافظت می‌کردن.
وقتی به سنگِ سفید رسیدم، ایستادم. سایه‌ی خودم روی نوشته‌هایِ روی سنگ افتاد. با دقت نگاه کردم و ناگهان، انگار یه قطعه‌ی یخ توی سی*ن*ه‌م نشست.روی سنگ حک شده بود:
«مادیس هرمس | ۱۸۸۴ - ۱۴۴۲»
چشم‌هام رو مالیدم. با خودم گفتم: «دیوونه نشدی مرلین؟» این امکان نداره! مادیس همین الان توی خونه بود، داشت با مامانم می‌خندید! پس این سنگِ قدیمی و کهنه چی می‌گفت؟ چطور ممکنه نامِ کسی که الان زنده و رو‌به‌روم هست، روی یه سنگِ گور باشه؟ این ریاضیاتِ تاریخ با منطقِ من نمی‌خوند.
با دست‌هایِ لرزان، دستم رو روی سنگ گذاشتم تا شاید بفهمم این فقط یه شوخیِ سنگین یا یه خطایِ دیدِ احمقانه است. اما به محضِ اینکه لمسش کردم، زمینِ زیرِ پایم مثلِ یه تله، ناگهان خالی شد. انگار سنگ، یه حفره‌ی سیاه و بی‌انتها رو زیرِ پام باز کرد. جیغی کشیدم، اما صدام توی اعماقِ زمین گم شد. سقوط کردم… سقوطی که انگار ساعت‌ها طول می‌کشید. تاریکی، بو، و فشارِ هوا، تنها چیزهایی بودند که حس می‌کردم.تا اینکه ایستادم.
با گیجی بلند شدم و دوروبرم رو نگاه کردم. توی یه غارِ عظیم و باشکوه بودم. اما این یه غارِ معمولی نبود؛ دیواره‌ها با کریستال‌هایِ درخشان و رنگارنگ پوشیده شده بودن که نوریِ مرموز و غیرطبیعی رو از خودشون ساطع می‌کردن. انگار نور از خودِ سنگ‌ها می‌آمد، نه از آسمان.
با ترس و لرز، با تمامِ توانم صدا زدم:
- مادیس، مامان، بابا
اما فقط اکویِ صدایِ خودم بود که از دیواره‌هایِ صیقلی برمی‌گشت. سعی کردم راه خروجی پیدا کنم، اما هر مسیری که می‌رفتم، انگار به یه حلقه‌ی بی‌پایان می‌رسیدم. غارِ من رو توی چرخه‌ی خودش گیر انداخته‌بود. خسته، کلافه و زخمی شدم. صورت و دستام از برخورد با دیواره‌ها خراش برداشته بود و شلوارم هم در اثرِ سقوط پاره شده بود.
روی زمینِ خیس نشستم و با درماندگی به زانوهایِ زخمیم نگاه کردم. زیر لب با خشم و پشیمانی گفتم:
- آفرین به تو مرلین…اگه فضولی نمی‌کردی، الان با خانواده‌ت بودی. الان فقط یه فضولِ زخمی توی یه غارِ متروکه هستی.
اما وقتی سرم رو بالا آوردم، زیباییِ غار تمامِ خستگیم رو برای یه لحظه از یاد برد. اونجا، درست روبرویِ من، یه کریستالِ قرمزِ درخشان روی دیوار می‌درخشید. رنگش…رنگش اونقدر فریبنده و عمیق بود که مثلِ یه آهنربا من رو به سمت خودش کشوند.
با تمامِ توانِ باقی‌مونده، بلند شدم و به سمتش رفتم. خاک‌ها و کنده شدن‌هایِ اطرافش رو با دست کنار زدم تا ببینم این جواهری که اونجا قایم‌شده، چیه. و بعد، نفس توی سی*ن*ه‌م حبس شد. اون کریستال، فقط یه سنگِ قیمتی نبود؛ اون نگینِ یه انگشتر بود، یه انگشترِ نقره ای و قدیمی که یه یاقوتِ سرخِ بی‌نظیر در مرکز داشت و دو طرفش با ظرافتی عجیب، به شکلِ دو لوزیِ کنده کاری شده بود.
انگار مغزم کار نمی‌کرد. فقط می‌خواستم اون رو داشته باشم. با یه بی‌احتیاطیِ مرگبار، انگشتر رو از جاش برداشتم و به انگشتم کردم.
به محضِ اینکه حلقه‌ی انگشتر دورِ انگشتم سفت شد، یه نیرویِ الکتریکی و وحشی از درونِ انگشتر به بدنم هجوم آورد. تمامِ وجودم لرزید. ناگهان، لرزشی عظیم، مثلِ زلزله‌ای در اعماقِ غار پیچید و نوری خیره‌کننده از دوردست‌ها به سمتِ ما دوید.ترس، تمامِ وجودم رو تسخیر کرد. این دیگه چه جور جادویی بود؟
نوری چنان شدید و بی‌رحم از اطرافم بلند شد که حتی با بستنِ پلک‌ها هم نمی‌تونستم جلوی دیدنم رو بگیرم. انگار جهانِ من داشت فرو می‌پاشید، وقتی دوباره چشمام رو باز کردم، دیگه توی غار نبودم.
هوا خنک و معطر بود. روی چمن‌هایِ نرم و سبزِ یه باغِ بی‌نهایت زیبا نشسته بودم. درخت‌هایِ سر به فلک کشیده و گل‌هایی با رنگ‌هایِ مدهوش‌کننده، اطرافم رو گرفته‌بودن. همه چیز اونقدر بی‌نقص و واقعی بود که باورم نمیشد. اما بدنم سنگین بود، انگار که تمامِ انرژی‌هایِ جهان رو در اون لحظه‌ی سقوط از دست داده‌بودم.
فقط یه چیز می‌دونستم من باید بخوابم. و در حالی که بویِ گل‌هایِ ناشناخته رو استشمام می‌کردم، خواب، مهربانانه و بی‌رحمانه، مرا از هوش برد.
 
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Sep
167
370
مدال‌ها
2
***​
مادیس:
وقتی لرزشِ اون خونه رو حس کردم، فهمیدم قضیه جدی شده. اون پرنسِ کنجکاو بالاخره تونسته‌بود انگشتر رو پیداکنه. سریع رو به جان و رزآلین کردم و با یه لحنِ جدی گفتم:
- آماده باشید، قرار نیست زیاد اینجا بمونیم. الان منتقل میشیم.
رزآلین که معلوم بود ترسیده، با نگرانی پرسید:
-پس پرنس چی؟ اون چه بلایی سرش میاد؟
نگاهش کردم تا خیالت راحت‌بشه. می‌دونستم دارم چیکار می‌کنم.
- نگرانش نباش. محافظتِ دورِ اون کاملِ. الان فقط روی تمرکز خودتون کار کنید.
همه روی زمین نشستیم. دست‌ها رو درهم گره کردیم و تمام تمرکزم رو روی تاریان گذاشتم. یهو حس کردم انگار یه موجِ تند از باد به صورتم خورد. وقتی چشمام رو باز کردم، دیگه توی اون خونه‌ی لرزان نبودم؛ خودم رو توی باغِ قصر دیدم.
از جام بلند شدم و دیدم شاهزاده کمی اون‌طرف‌تر روی زمین افتاده و خوابه. به ژنرال ساشا که داشت نزدیک می شد، لبخندی زدم و گفتم:
- جناب ساشا.
ساشا رو دیدم؛ با همون هیکلِ قوی و ابهتِ همیشگی‌اش کنارم ایستاده بود. یه لبخندِ کج به من زد و گفت:
- خوش اومدید جناب مادیس. می‌بینم که دستِ پر برگشتید.
لبخند زدم، اما ذهنم جای دیگه بود.
-ممنون. حالا بگید، ملکه کجا هستن؟ باید برسم خدمتشون.
ساشا جواب داد:
-الان وسطِ میدانِ مبارزه‌ن.
قلبم کمی تندتر زد.
- باشه. لطفاً به خدمتکارِ مخصوصِ پرنس بگید؛ باید او رو به اتاقش منتقل کنه.
ساشا سری تکان داد و گفت:
-حتماً. اما قبل از اینکه برید پیش ملکه، بهتره لباس‌هایتان را عوض کنید.
نگاهی به خودم انداختم. هنوز همون لباس‌های ساده و معمولیِ اون لحظه رو تنم بود. نمی‌تونستم همین‌طوری برم جلو. سریع یه وردِ تغییرِ لباس خوندم؛ حالا مثل همیشه، با لباس‌هایِ رسمی و باشکوهِ خودم بودم. رو به جان و رزآلین کردم و گفتم:
- با من بیایید. باید بریم دیدار ملکه.
جان و رزآلین با تعجب نگاهم کردن و زیر لب گفتن:
- با این لباس‌ها؟
- بحثِ لباس نیست، زود باشید!
نمی‌دونستم این عجله از سرِ بی‌قراریِ خودم بود یا قدرتِ خودِ تاریان که انگار می‌خواست من رو سریع به اینجا بکشونه. می‌دونستم دارم ریسک می‌کنم؛ چون کسی که سال‌ها در دنیایی دیگه زندگی‌کرده، نمی‌تونه یک‌شبه با این همه اتفاق و این سرزمینِ جدید کنار بیاد. اما این سرزمین، به حضورِ او نیاز داشت. اگه این ریسک لازم نبود، هرگز آن را به جان نمی‌خریدم.
صدای برخوردِ سنگینِ شمشیرها، رشته‌ی افکارم را پاره کرد. به سمتِ صدا دویدم و ملکه را دیدم که در میانه‌ی یک مبارزه بود. او با سه جنگجو درگیر بود، اما حتی با وجودِ آن سه نفر، ملکه همچنان تسلط داشت. البته به آن‌ها حق می‌دادم که بخواهند هر چه زودتر به این مبارزه پایان دهند!
با صدای بلند گفتم:
- درود بر شما، ملکه سارا! حالتان چطور است؟
ملکه با دیدنِ ما، از روی زمین به هوا بلند شد. نگاهش خیلی تند و تیز بود. با لحنی محکم فقط اسمم را صدا زد:
- مادیس.
می‌دانستم این یعنی از کوره در رفته است. او با شمشیر به سمت من یورش آورد. تنها کارِ من این بود که شمشیرِ جادویی‌ام را که با ورد ظاهر کرده بودم، جلوی خودم بگیرم. با یک لبخندِ آرام گفت:
- خب، نتیجه‌ی سفرت چطور بود؟
ضربه‌ی او را با تمامِ توانم مهار کردم و گفتم:
- پرنس در تاریان است. او الان در اتاق خودش است. و با اطمینان می‌توانم بگویم، دقیقاً مثل پدرش است؛ همان جسارت، همان غرور و همان مهربانی را در حرکاتش حس می‌کنم.
به محضِ شنیدنِ این حرف، انگار جادویِ شمشیرِ ملکه از کار افتاد. شمشیر از دستش سر خورد و با صدایِ بدی روی زمین افتاد. او با صدایی که حالا خالی از هیجان و کمی لرزان بود، پرسید:
- مادیس… مطمئنی؟
صاف ایستادم و مستقیم به چشم‌هایش نگاه کردم:
- بله ملکه، کاملاً مطمئنم. جان و رزآلین تمام این بیست سال را صرفِ تربیت او کردند. او دقیقاً همان‌گونه که شما می‌خواستید، رشدکرده و بزرگ شده‌است.
در این لحظه، نگاهِ ملکه به جان و رزآلین افتاد. آن‌ها که تا آن لحظه با احترام ایستاده بودند، تعظیم کردند و هم‌صدا گفتند:
- درود بر شما، ملکه سارا.
ملکه، نفسی عمیق کشید، ایستاد و شمشیر را از زمین برداشت. نگاهش حالا نرم‌تر شده بود.
- درود بر شما، محافظان. می‌دانم که کلماتِ من برای جبرانِ زحماتِ بیست ساله‌ی شما کافی نیست، اما واقعاً از شما ممنونم.
جان، با همان وقارِ همیشگی، سرش را پایین آورد:
- نیازی به تشکر نیست، ملکه. این تنها وظیفه‌ی ما بود؛ اینکه از جانِ پرنس محافظت کنیم.
ملکه با اشاره‌ای به یکی از سربازها، دستور داد شمشیرش را بگیرند. سپس رو به ما سه نفر، با نگاهی که حالا آمیخته‌ای از امید و خستگی بود، گفت:
- بروید و استراحت کنید. روزهای بسیار سختی را پشت سر گذاشته‌اید.
ما هم با یک تعظیمِ کوتاه، پاسخ دادیم:
- اطاعت می‌شود، ملکه.
 
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Sep
167
370
مدال‌ها
2
ملکه، بدون اینکه حرف اضافه‌ای بزند، با چنان سرعت و چالاکی‌ای که فقط یک جنگجوی تمام‌عیار می‌تواند داشته باشد، از میدان مبارزه بیرون رفت. من وقتی دیدم چقدر سریع از صحنه خارج شد، ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست؛ از دیدنِ این قدرت و سرعت، واقعاً لذت برده‌بودم.
جان که انگار از این لبخند من تعجب کرده‌بود، با نگاهی پرسشگر بهم زل زد و گفت:
- مادیس، چرا لبخند می‌زنی؟ ما الان توی شرایطِ عجیبی هستیم!
برگشتم سمتش و با همون لحنِ جدی ولی آرامی که همیشه برای کنترلِ اوضاع به کار می‌برم، گفتم:
- بعداً می‌فهمی… الان فقط بهتره‌برید و کمی استراحت کنید.
جان و رزآلین چیزی نگفتند، اما نگاهشان نشان می‌داد که هنوز خیلی سوال‌ها توی سرشان است. هر سه، با قدم‌هایی سنگین اما منظم، از آن میدان خارج شدیم تا برای شروعِ کارهای سختِ فردا، کمی توانِ خودمان را جمع کنیم.
***​
ملکه سارا:
با تمامِ سرعتی که در توان داشتم، به سمتِ اتاقم دویدم. تمامِ وجودم پر از اضطراب بود؛ انگار قلبم داشت از جای خود کنده‌میشد. وقتی وارد شدم، ندیمه‌ی مخصوصم با دیدنِ چهره‌ی مضطرب من، سریع تعظیم کرد و گفت:
- بانوی من.
او جلو آمد و با مهربانی کمک کرد تا آن لباسِ سنگین و رسمی را از تنم در بیاورم. در حالی که به سمتِ حمام می‌رفتم، با صدایی که سعی می‌کردم کنترلش کنم، گفتم:
- آماندا! سریع یه لباس ساده برام آماده کن.
- چشم، بانوی من.
واردِ حمام شدم و زیرِ آب‌های گرم، سعی کردم کمی از این آشوبِ ذهنی‌ام کم کنم. با استفاده از یک وردِ سریع، موهایم را خشک کردم و بیرون آمدم. آماندا دقیقاً همان کاری را کرده بود که گفته‌بودم؛ یک لباس مخملِ مشکیِ دکلته که با گل‌های رزِ قرمزِ گلدوزی‌شده، جلوه‌ی خیره‌کننده‌ای داشت. سریع لباس را پوشیدم و کفش‌های پاشنه‌بلند مشکیم را که با یک گلِ رزِ قرمز تزیین شده بود، به پا کردم. باید زودتر می‌رفتم.
با عجله از اتاق بیرون زدم و آماندا هم سایه‌به‌سایه‌ی من می‌آمد. رو به او کردم و با لحنی که نشان می‌داد وقتِ شوخی نیست، پرسیدم:
- سریع بگو پرنس رو کجا بردن
آماندا سری تکان داد، چشمانش را بست تا با جادو موقعیت را پیدا کند و بعد گفت:
- ملکه، ایشون در طبقه سوم هستند.
او دستم را گرفت و با یک حرکتِ جادویی، هر دو در طبقه سوم ظاهر شدیم. مستقیم به سمتِ تنها اتاقی که مخصوصِ آن‌ها بود رفتم. در را باز کردم و با دیدنِ آرژان، که کنارِ تختِ مرلین نشسته بود و کتاب می‌خواند، کمی آرام‌تر شدم. آرژان با دیدنِ من از جایش بلند شد و با وقار تعظیم کرد:
- درود بر شما، ملکه سارا.
لبخند کمرنگی زدم، اما چشم‌هایم به تخت بود.
- درود بر تو آرژان. حالِ پرنس چطوره؟
او کتاب را بست و با لحنی آرام گفت:
- خوبه ملکه من، اما به خاطرِ اون مهر و مومی که روی وجودشون انجام شده، بدنشون طاقتِ این سفر رو نداشت. برای همین، دو روزی رو باید در خواب بمانند.
جا خوردم. با تعجب به او نگاه کردم:
- یعنی واقعاً این‌قدر مشکل‌سازشده؟
- بله بانوی من.
ذهنم شروع کرد به چرخیدن. اگر زودتر این کار را می‌کردم…
- اگه من اون مهر و موم رو همین الان بردارم، ممکنه زودتر بیدار بشه؟
آرژان با نگاهی که نشان می‌داد می‌دانست چه می‌گویم، گفت:
- نه بانوی من، الان این کار رو نکنید. بذارید تاریان کار خودش رو بکنه.
از شنیدنِ حرفش، نفسی از سرِ آسودگی کشیدم و لبخندی زدم که آرژان هم با لبخندی تاییدآمیز پاسخ داد. گفتم:
- می‌خوام کمی باهاش تنها باشم.
آرژان بدونِ حرف اضافه، کتاب و کیفش را برداشت، تعظیم کرد و از اتاق بیرون رفت. بالاخره تنها شدم.
و تازه در آن سکوت بود که تازه متوجه شدم چقدر تغییر کرده است. وقتی داشت از اتاق می‌رفت، نگاهی به او انداختم و قلبم لرزید. او دیگر آن پسرکِ کوچولو نبود که چشمانِ دریایی و پر از سوال داشت. حالا یک مرد در مقابل من ایستاده بود. موهایی که همیشه شلخته بود، حالا مرتب و بلند شده‌بود و صورتش… صورتش ترکیبیِ بی‌نقص از صورتِ من و پدرش، آیهان، بود.
دستم را جلو بردم و دستش را گرفتم. دست‌های من در دست‌های او گم می‌شد. او آن‌قدر بزرگ شده بود که وقتی به قامتِ بلندش نگاه می‌کردم، می‌دانستم تاریان می‌تواند به سروش تکیه کند و با اطمینان تصمیم بگیرد.
آرام، طوری که انگار می‌ترسم با صدای بلند بیدارش کنم، زمزمه کردم:
- سلام پسرم… من مامان سارام. همون مامان سارایی که توی آغوشش گم می‌شدی و دوست داشتی باهاش بازی کنی. نگران نباش پسرم، من همیشه پشتتم. اگه پدرت آیهان بود، حتی اگه تمامِ دنیا هم روی تو شمشیر بکشن، من روبروی همه‌شون قد علم می‌کنم. پسرم، زودتر بلند شو تاریان به تو نیاز داره، همون‌طور که تو به اون نیاز داری.
 
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Sep
167
370
مدال‌ها
2
دستش را روی تخت گذاشتم، بلند شدم و پیشانی‌اش را بوسیدم.
- دوست دارم پسرم… تا ابد.
با قلبی که هنوز سنگینی می‌کرد، از اتاق بیرون آمدم. تیلور جلوی در بود. سریع تعظیم کرد:
- درود بر ملکه.
لبخند کوتاهی به او زدم:
- درود بر تو. حواست به پرنس باشه، هر اتفاقی افتاد فوراً منو خبر کن.
تیلور که با نگرانی به پشتِ سرِ من نگاه می‌کرد، گفت:
- فکر کنم الان داره می‌افته!
نگاهم را به پشت سرم چرخاندم و با دیدنِ نورِ شدیدی که از زیرِ درِ اتاق بیرون می‌زد، وحشت کردم. دویدم و در را باز کردم. چشم‌هایم از دیدنِ صحنه گرد شد؛ مرلین، او روی هوا شناور بود و نوری خیره‌کننده از تمامِ بدنش می‌تابید!
با فریاد رو به تیلور گفتم:
- سریع آرژان رو خبر کن! زود باش!
تیلور با سرعت دوید. چند لحظه نگذشته بود که او و آرژان رسیدند. آرژان با دیدنِ وضعیتِ مرلین، سعی کرد آرامم کند:
- آروم باشید ملکه من.
اما من دیگر نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم. با فریاد گفتم:
- چطوری آروم باشم؟! بگو چرا این اتفاق داره می‌افته؟
آرژان دست‌هایش را به حالتِ تسلیم پایین آورد تا نشان دهد خطری نیست:
- ملکه من، بدنِ ایشون داره نیرویِ تاریان رو جذب می‌کنه. برای همین بدنشون شبیه یک خورشید شده.
در همین لحظه، مادیس هم که تازه رسیده بود، با دیدنِ آن نورِ خیره‌کننده و وضعیتِ عجیب، با تعجب پرسید:
- اینجا چه خبرشده؟ چه اتفاقی افتاده؟
آرژان رو به او کرد و گفت:
- نگران نباشید، بدنِ پرنس داره نیرویِ تاریان رو دریافت می‌کنه، برای همین این‌قدر درخشان‌شده.
اصلاً نمی‌توانستم آرام باشم. شاید کسی تا به حال آن جنونِ پنهانِ مرا ندیده‌باشد، اما یک چیز را همه می‌دانستند: من با بچه‌هایم شوخی ندارم. اگر کسی بخواهد به آرامشِ آن‌ها تعرض کند، با تمامِ هستی‌ام می‌جنگم.
مدتی گذشت؛ نمی‌دانم دقیقاً چقدر زمان از آن آشوب گذشت، اما کم‌کم آن نورِ خیره‌کننده و هراس‌آور، فروکش کرد. مرلین، که تا لحظاتی پیش مثل یک خورشید می‌درخشید، آرام و بی‌جان، دوباره روی تخت قرار گرفت.
با قدم‌هایی لرزان به سمتش رفتم. اما با دیدنِ او، در جای خود خشکم زد. لباس‌های معمولی‌اش ناپدید شده بودند و حالا، لباسی بلند و نقره‌ای‌رنگ، تنش را در بر گرفته بود. موهای کوتاهش هم تغییر کرده بودند؛ حالا بلند شده و مانند ابریشمی طلایی، دورِ صورتش پخش شده بودند. با تعجب و حیرت به آرژان نگاه کردم؛ دیدم او هم مثل من، غرق در شگفتی است.
ناگهان، صدای خنده‌ی مادیس سکوتِ سنگینِ اتاق را شکست. هر دو به سمت او برگشتیم. مادیس در حالی که میان خنده‌هایش می‌گفت:
- ای بنازم به سلیقه‌ی تاریان! واقعاً که عالی‌شده…
لحنم را بلافاصله محکم و جدی کردم تا فضای اتاق را دوباره به نظمِ سلطنتی برگردانم:
- دلیلش را می‌دانی، مادیس؟
خنده روی لبان مادیس محو شد. او با نگاهی که ترکیبی از احترام و دانایی بود، گفت:
- بله ملکه من. چون شاهزاده از وجودِ تاریان است، پس به نیروی آن نیاز مبرم دارد. او سال‌ها از این منبع قدرت دور بوده؛ حالا مثل باتری‌ای است که به منبع تغذیه‌اش وصل شده‌باشد و چون این نیرو، روحی دارد، خودش به سراغ شاهزاده آمده تا او را بازسازی کند.
با تردید پرسیدم:
- مگه این نیرو… روح دارد؟
- بله بانوی من. و طبق نیازِ هر کسی، به او نیرو می‌بخشد.
- و تو از کجا این‌ها را می‌دانی؟
مادیس با نگاهی که به معنایِ حفظِ حریم بود، پاسخ داد:
- این یک راز است بانو؛ فعلاً وقتِ فاش شدنش نیست.
در حالی که آن‌ها مشغول گفتگو بودند، ناگهان صدایی ضعیف و لرزان، گوش‌هایم را تیز کرد. مرلین داشت زمزمه می‌کرد. با دقت و بی‌صدایی به او نزدیک شدم. قلبم فروریخت؛ او داشت همان شعری را می‌خواند که سال‌ها پیش، وقتی هنوز در آغوشم بود و آرام می‌گرفت، برایش می‌خواندم:
در دلِ تاریکی…
ستاره می‌درخشد…
حتی اگر دیده نشود، ولی ستاره همیشه هست…
امید، مثل ستاره است…
در تاریکی دیده نمی‌شود، ولی همیشه هست…
امید هست…
در تاریکی و در میانِ خیلِ دشمنان…
همیشه رو به پیروزی…
پر امید برو.
گریه‌ای بی‌صدا در گلویم حبس شد. نمی‌دانستم چطور این شعر را به یادآورده، اما فهمیدم که نیروی تاریان، نه تنها بدنش، بلکه خاطراتِ قدیمی و شیرینِ او را هم بیدار کرده‌است. در آن لحظه، چاره‌ای جز صبر کردن نداشتم؛ باید صبر می‌کردم تا مرلینِ من، دوباره آماده‌ی مواجهه با دنیا شود.
رو به آرژان کردم و با لحنی که دستور بود، نه خواهش:
- مواظب پرنس باشید. هر اتفاقی افتاد، فوراً مرا در جریان بگذارید.
آرژان دستش را روی سی*ن*ه گذاشت و با وقار گفت:
- بله، بانوی من.
پشت به آن‌ها کردم و به سمت اتاقِ خود راه افتادم. در حالی که قدم‌هایم در راهرو می‌پیچید، یک حقیقتِ تلخ و شیرین را در قلبم حس می‌کردم مهرِ مادری، دوباره مرا به همان زنِ همیشگی بازگردانده بود؛ زنی که هر آنچه را برای محافظت از فرزندش لازم باشد، انجام خواهد داد.
 
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Sep
167
370
مدال‌ها
2
مرلین:
سکوت… فقط سکوت.
تنها چیزی که حس می‌کردم، صدای آرام و ممتدِ برخوردِ موج‌ها به ساحل بود. چشمانم بسته بود و در میانِ آن آرامشِ بی‌انتها، غرق در صدای دریا بودم؛ انگار تمامِ جهان در یک موج خلاصه شده‌بود. ناگهان، صدایی از میانِ آن سکوت، تمرکزم را جابه‌جا کرد:
- صدای خوبی است، مگر نه، مرلین؟
چشمانم را باز کردم. گیج بودم، انگار هنوز در مرز میانِ خواب و بیداری ایستاده بودم. نگاه من به مردی افتاد که درست در کنارم ایستاده‌بود. او به نظر نمی‌رسید خیلی از من بزرگ‌تر باشد، اما حضوری چنان پرابهت داشت که گویی سال‌هاست در این سکوت زندگی می‌کند. موهای بلند و بلوندش، مثل تارهای نور، روی شانه‌هایش رها شده‌بود و چشمانش… چشمانش چیزی فراتر از رنگ بودند؛ گویی آبیِ دریا و سبزِ جنگل را در هم آمیخته و در نگاهش حبس کرده‌بودند. خطوط چهره‌اش، از بینی قلمی گرفته تا لب‌هایی که به رنگِ سرخِ خون می‌درخشید، او را به مردی خیره‌کننده و فراتر از حدِ تصور تبدیل کرده‌بود.
با بهت و حیرت به او خیره‌ماندم. حتی لباس‌هایش هم در این فضای رؤیاگونه، عجیب و متمایز بودند؛ پیراهنی طلایی و شلواری نقره‌ای که با ظرافتی بی‌نظیر، جلوه‌ای از شکوهِ باستانی داشت. اما آنچه بیش از همه توجه مرا جلب کرد، عصای در دستش بود؛ عصایی از چوبِ قهوه‌ایِ سوخته که در انتهای آن، سرِ یک اژدهای باهیبت خودنمایی می‌کرد، انگار نگهبانِ این سکوت باشد.
او قدمی به جلو برداشت و دستم را گرفت. گرمای دستش، با تمامِ آن فضای سردِ رؤیا، مرا تکان داد. با صدایی که از حیرت می‌لرزید، پرسیدم:
- شما… شما کی هستید؟
لبخندی بر لبانش نشست؛ لبخندی که حاملِ قرن‌ها تجربه بود.
- شاید مرا به یاد نیاوری، اما تاریان تو را در قلب خود جای داده‌است. من بخشی از هستیِ او هستم. من جدِ تو هستم، مرلین، نام من رومن اکسترا است.
قلبم به تپش افتاد. با ناباوری پرسیدم:
- شما جدِ من هستید؟ یعنی… شما یک انسان هستید؟
خنده‌ی کوتاهی کرد، اما نگاهش سنگین و عمیق شد.
- تو یک انسان نیستی، مرلین. شاید ظاهر تو، مثل دیگران، نقابِ انسانی بر چهره داشته‌باشد؛ اما باطن تو، حقیقت را فریاد می‌زند. تو قدرت‌هایی در درون داری که در هیچ انسانی یافت نمی‌شود. پدرت، آیهان، برای آنکه این قدرت‌ها از کنترل خارج نشوند، آن‌ها را به بند کشید… اما من اینجا هستم تا آن‌ها را آزاد کنم.
گیج شده‌بودم. دنیا دور سرم می‌چرخید. با لکنت پرسیدم:
- چه قدرتی؟ درباره‌ی چه چیزی حرف می‌زنید؟
او جلوتر آمد، آن‌قدر نزدیک که می‌توانستم حضورِ قدرتمندش را حس کنم. دست‌هایش را بالا آورد و دست‌های لرزانِ مرا در میان دست‌های خودش گره‌زد و با صدایی آرام گفت:
- خودت را به جریان بسپار، مرلین، بگذار این جریان تو را به ساحلِ امن برساند، اگر خودِ واقعی‌ات را پیدا نکنی، تاریان از هم خواهد پاشید. باید جواهرِ وجودت را کشف کنی.
در آن لحظه، دیگر هیچ منطقی در کار نبود. جریانِ گرم و قدرتمندی که از دستان او به سمتِ بدنم سرازیر شد، تمامِ وجودم را تسخیر کرد. انگار جادویی در کار بود که اراده‌ی مرا از من گرفت. من دیگر نمی‌خواستم بدانم کجا هستم یا چه اتفاقی می‌افتد. فقط کافی بود، تسلیم باشم. چشم‌هایم را بستم و خود را به دستِ آن جریانِ بی‌کران سپردم.
***​
ملکه سارا:
آرامشِ باغ با بویِ تلخِ اضطراب گره خورده‌بود.نشسته بودم در آلاچیق، در میانِ گل‌های نارنجی که با شکوهی خیره‌کننده، گوشه‌های باغ را زینت داده‌بودند. سکوتِ میانِ شکوفه‌ها را فقط صدایِ آرامِ نسیم می‌شکست؛ تا اینکه ناگهان، صدایِ دویدنِ شتاب‌زده‌ای سکوت را درهم شکست. از جام بلند شدم، قلبی که به تپش افتاده بود، خبر از چیزی نامعلوم می‌داد.
مادیس بود؛ با چهره‌ای پریده و نفس‌هایی که به شماره افتاده‌بود. بی‌درنگ جلو آمد و با صدایی لرزان گفت:
- بانوی من! پرنس مرلین… خواهش می‌کنم، سریع‌تر بیایید!
بدونِ درنگ، از طریقِ جادویِ تلپورت، فضایِ باغ را پشتِ سرم رها کردم و خود را به اتاقِ مرلین پرتاب کردم. اما آنچه با آنجا روبرو شدم، فراتر از تصوراتِ من بود.
مرلین، او دوباره در هوا شناور بود. اما این بار، او تنها یک پسرکِ بی‌جان نبود. هاله‌ای عظیم و درخشان، همچون دیواری از نورِ خالص، دورِ او کشیده شده‌بود؛ هاله‌ای چنان قدرتمند که حتی اجازه نمی‌داد دستِ ما به پیکرِ او برسد. انگار طبیعت، خودش را سپرِ او کرده بود.
نگاهی به آرژان انداختم. او برخلافِ من، نه در وحشت، که در مبهوتی عجیب غرق شده بود؛ لبخندی کمرنگ بر لبانش بود، انگار داشت شاهدِ معجزه‌ای باستانی می‌شد. با صدایی که سعی می‌کرد اقتدارش را حفظ کند، پرسیدم:
- آرژان! چه اتفاقی افتاده؟ چرا نمی‌توانیم به او نزدیک شویم؟
آرژان، بدون اینکه چشم از آن نورِ شناور بردارد، با صدایی که از هیبتِ آنچه می‌دید می‌لرزید، گفت:
- ملکه من… اثرِ طلسمِ شاه در حالِ فروپاشی است. اگر حقیقت را به شما بگویم، از تعجب در خود فرو خواهید رفت.
با بهت و ناباوری پرسیدم:
- یعنی؟ حقیقت چیست؟
او با اطمینانی که از جنسِ جادو بود، ادامه داد:
- رومن اکسترا… او دارد قدرت‌های واقعیِ پرنس را آزاد می‌کند. این هاله، دفاعِ خودِ اوست؛ دفاعی که از درونِ او جوشیده تا از او محافظت کند.
قلبم فرو ریخت. با صدایی که حالا از ترس می‌لرزید، گفتم:
- غیرممکن است! جنابِ اکسترا که پانزده قرن پیش از دنیا رفته‌است… چطور یک روحِ مرده می‌تواند چنین کاری انجام دهد؟
آرژان به من خیره شد، نگاهش عمیق و نافذ بود:
- درست است که جسمِ او با خاک یکسان‌شده، اما روحِ او… روحِ او هنوز با قدرتِ ستاره‌ها در جریان است. روح‌ها مرده‌نیستند، ملکه؛ آن‌ها فقط از مرزهایِ ماده عبور می‌کنند. و این، یکی از کارهایِ بزرگِ اوست.
در آن لحظه، همه‌ی ما، گویی مسحور شده بودیم. چشمانمان به هاله خیره مانده‌بود که در میانه‌ی آن شکوه، شروع به تغییر کرد. هاله ابتدا به رنگِ سرخِ آتشین درآمد، سپس به آبیِ اقیانوس، سپس به سبزِ کهربایی، و پس از آن طلاییِ درخشان اما داستان تمام نشد. هاله به سیاهیِ مطلقِ شب رفت و بلافاصله با سفیدیِ بی‌کرانِ نور فرو افتاد، تا اینکه در نهایت، به رنگِ نقره‌ایِ خیره‌کننده‌ای درآمد که تمامِ اتاق را در بر گرفت.
با هر تغییرِ رنگ، حس می‌کردم بخشی از هستیِ من هم تغییر می‌کند. و ناگهان، همان‌طور که شروع شده بود، هاله فروکش کرد. سکوت، سنگین‌تر از قبل بازگشت. مرلین، ضعیف و بی‌جان، دوباره روی تخت افتاده‌بود.
 
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Sep
167
370
مدال‌ها
2
با عجله و هراسی که از یک مادر بود، به سمتش دویدم. وقتی به او رسیدم، نفس در سی*ن*ه‌ام حبس شد. رگ‌های روی گردن و دست‌هایش، حالا با نوریِ درخشان و جادویی، مثل مسیرهایِ جریانِ انرژی می‌درخشیدند. لب‌هایش، لب‌های او به رنگِ سرخِ خون شده بودند، گویی جادویی در رگ‌هایش در حالِ جوشیدن است. من می‌توانستم آن را حس کنم؛ می‌توانستم سنگینی و گرمای آن جادویی را که در وجودش رخنه کرده‌بود، در هوا استشمام کنم.
در میانه‌ی آن وحشت، لبخندی ناخودآگاه بر لبانم نشست؛ لبخندی از سرِ غرور و امید.
مادیس، که مرا زیر نظر داشت، با تردید پرسید:
- چی شده، ملکه من؟ چیزی می‌بینید؟
برگشتم، نگاهی به او انداختم که نشان می‌داد دریاهایِ آرامِ من، اکنون در حالِ طوفان شدن هستند. پرسیدم:
- مادیس… تو چه چیزی حس می‌کنی؟
مادیس چشمانش را بست، انگار می‌خواست با روحش با آن انرژیِ جدید ارتباط بگیرد. مکثی کرد و با صدایی که از عمقِ ترس و احترام می‌آمد، گفت:
- من یک اژدهای خفته را حس می‌کنم، اژدهایی که اگر روزی بیدار شود، کلِ دشمنانش را با آتشِ خود به مهمانی خواهد برد.
لبخندم عمیق‌تر شد، اما لبخندی سرد و پیروزمندانه.
- خوب است، به زودی این اژدها بیدار می‌شود؛ و من مطمئنم که حتی صدایِ غرِشِ او، وسپرا را هم از پای درخواهد آورد.
***​
مرلین:
همه چیز با یه آرامشِ عجیب شروع شد، انگار دنیا داشت برام ساکت می‌شد.فقط صدای ریزش آب بود که توی گوشم می‌پیچید و یه صدای غریب… انگار یه پرنده‌ای از تهِ جنگل داشت آواز می‌خوند. با چشم‌های سنگین، چشم‌هام رو باز کردم. اولین چیزی که از خودم پرسیدم این بود من کجام؟
اطرافم رو نگاه کردم. اتاقِ خیلی عجیبی بود؛ دیوارهایی با کاغذِ دیواریِ مشکی که گل‌های رزِ طلایی روشون خودنمایی می‌کرد. همه چیز از طلا بود؛ تخت، کمد، میز… انگار وسط یه داستانِ افسانه‌ای گیر کرده بودم. اون گوشه‌ی اتاق هم یه آبشارِ کوچیک بود که خیلی آروم آب رو پایین می‌ریخت و یه پرنده‌ی خوشگل هم روی لبه‌اش نشسته بود و داشت برام آواز می‌خوند.
بلند شدم و روی پاهام ایستادم. یه حسی داشتم که نمی‌تونستم توضیح بدم؛ انگار این‌جا رو می‌شناختم، اما در عین حال، هر قدم که برمی‌داشتم، انگار توی یه دنیای کاملاً ناشناخته بودم. بینِ اینکه آشنا باشه یا غریبه باشه، گیر کرده‌بودم.
رفتم سمتِ آینه‌ی قدیِ اتاق. می‌خواستم ببینم بعد از اون خوابِ سنگین، چه شکلی شدم. اما تا خودم رو توی آینه دیدم، نفسم بند اومد.
من… من دیگه اون آدمِ سابق نبودم، لب‌هام به رنگِ خونِ تازه بود، موهام بلند شده‌بود و تا روی سی*ن*ه‌ام ریخته‌بود. یه لباسِ بلند و نقره‌ای پوشیده بودم که با هر حرکتم، نور رو به اطراف پخش می‌کرد. اما چیزی که واقعاً شوکه‌ام کرد، چشم‌هام بود. اصلاً نمی‌تونستم رنگشون رو تعریف کنم؛ انگار همه‌ی رنگ‌های دنیا با هم قاطی شده‌بودن و توی چشم‌هام می‌چرخیدن.
همین‌طور که زل زده بودم به تصویرِ خودم، یه صدایی سکوتِ اتاق رو پاره کرد:
- پسرم… چقدر جذاب شدی.
با بهت چرخیدم سمتِ صدا. یه زنی بود با چشم‌های سبزِ درخشان و موهای بلوند-قهوه‌ای. نگاهش خیلی آروم بود، اما یه چیزی تهِ دلم می‌گفت: «مراقب باش». ولی اون سریع‌تر اومد و من رو توی آغوش گرفت. توی اون لحظه، تمامِ اون گیجی و ترس، یهو پرید. فقط تونستم زمزمه کنم:
- مامان.
نمی‌دونم چطور بود، اما توی آغوشش، انگار دوباره سرِ جا اومدم. یه حسی، یه قدرتی که نمی‌شناختم، من رو مجبور می‌کرد بهش اعتماد کنم. بعد اون رو دیدم که من رو به سمتِ باغ برد؛ باغی که وقتی واردش شدم، دهنم باز موند.
درخت‌های سرو مثل سربازهایی که منتظر دستور باشن، اون دو طرفِ راه ایستاده‌بودن. درخت‌هایی با برگ‌های سبزِ تیره و میوه‌هایی به رنگِ قرمزِ تند… میوه‌هایی که وقتی بهشون نگاه می‌کردی، یادِ خون می‌افتادی. مسیرِ باغ هم با گل‌های آبی، بنفش و نقره‌ای که توی تاریکی می‌درخشیدن، فرش شده‌بود، نگاهم روی اون میوه‌های سرخ‌رنگ موند. انگار داشتند من رو وسوسه می‌کردند. مامان انگار فکرم رو خونده بود، گفت:
- به این‌ها می‌گن پرتغالِ خونی، توی همه‌یِ تاریان‌ وجود داره و می‌تونه برای مدتی، نیازِ ما رو به خون برطرف کنه.
با تعجب پرسیدم:
- چی گفتی؟
مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد، جوری که انگار می‌خواست تمامِ حقیقت رو بهم بگه:
- مرلین، دلت می‌خواد بهت دروغ بگم؟
سرم رو تکون دادم:
- نه، نمی‌خوام.
- پس گوش کن؛ تو از یه نژادِ خیلی قدیمی هستی. نژادی که با بال‌هاش آسمون رو می‌شکافه، نژادِ تو، ومپایرسه؛ یعنی یه خون‌آشامِ بال‌دار.
یه لحظه فقط نگاهم کرد. خون‌آشام؟ من؟ با خودم فکر کردم «شوخی می‌کنه دیگه، من که آدمم» و ناخودآگاه خنده‌ام گرفت. اما مامان اصلاً جدی بود و حتی نمی‌خندید. وقتی خنده‌ام تموم شد، پرسید:
- می‌خوای برات ثابت کنم؟
با یه جورایی که انگار می‌خواستم نشون بدم برام مهم نیست، گفتم:
- باشه، ببینیم چیه.
گفت:
- چشم‌هات رو ببند و فقط تصور کن که دو تا بالِ بزرگ داری.
چشم‌هام رو بستم. با خودم گفتم:
«بی‌خیال بابا، من که بال ندارم» اما درست همون لحظه، یه چیزی عوض شد. یه حسِ خیلی شدید و گزنده، درست زیرِ پوستِ شونه‌هام شروع شد. انگار یه موجودِ زنده، لایِ گوشت و استخون‌های من بود که می‌خواست با تمامِ قدرت بیرون بیاد. یه موجِ وحشی از قدرت توی وجودم پیچید و بدجوری زمین خوردم.
دردی که توی بدنم پیچید، جوری بود که انگار استخونام دارن از هم جدا می‌شن. از شدتِ درد، دستام رو روی زمین کشیدم؛ خاک و چمن زیر انگشتام جمع شد و چنگ زدم به زمین تا فقط درد کم بشه. اما درد هی بیشتر می‌شد، تا اینکه دیگه طاقت نیاوردم و با یه فریادِ بلند، تمامِ اون فشار رو توی صدام رها کردم:
- آخ.
یه چند لحظه‌ای گذشت و کم‌کم حس کردم درد داره فروکش می‌کنه. سعی کردم بلند شم و روی پاهام وایسم، اما یهو یه حسی بهم گفت که یه چیزی پشتِ سرم داره تکون می‌خوره. نمی‌تونستم ببینمش، ولی می‌دونستم اونجا هست؛ یه چیزی که با تمامِ وجودم حسش می‌کردم.
مامان یه بشکن زد و یه آینه‌ی بزرگ جلوی چشمم ظاهر شد. وقتی خودم رو توی آینه دیدم، خشکم زد. پشتِ سرم، دو تا بالِ عظیم، درست مثل بال‌های یه عقابِ باشکوه، تکون می‌خوردن. اول از شوک فقط نگاهشون می‌کردم، اما بعد، کنجکاو شدم که ببینم واقعاً چه شکلی هستن. دستم رو دراز کردم و بالِ سمت راست رو گرفتم. برخلافِ انتظارم، خیلی نرم و لطیف بود.
 
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Sep
167
370
مدال‌ها
2
رنگ‌های بال‌ها اصلاً باورکردنی نبود. انگار یه رنگین‌کمانِ زنده بود که توی بال‌هام حبس شده‌بود. از سرِ بال‌ها شروع می‌شد به سفید، بعد یه تیکه قرمز، بعد آبی، سبز، نقره‌ای، طلایی و در نهایت به مشکیِ عمیق ختم می‌شد. وقتی بال‌ها رو کاملاً باز کردم، درست مثل یه عقابِ بزرگ و باهیبت شدم. یه حسی از غرور، یه جورِ خاصی توی وجودم بالا اومد؛ اما در عینِ حال، انگار داشتم تمامِ انرژی و توانم رو از دست می‌دادم.
مامان انگار حسم رو فهمید. سریع رفت سمت اون درخت و یکی از اون پرتغال‌های خونی رو چید و اومد پیشم. با همون لحنِ آرومش گفت:
- از این بخور، حالت رو جا میاره.
وقتی سرِ پرتغال رو با انگشتاش کند و یهو چشمم به یه جامِ پر از خون افتاد که توی دستاش بود، بدنم یه لحظه منقبض شد، با لکنت گفتم:
-من… من نمی‌تونم، اصلاً هم نمی‌خوام.
اما اون کوتاه نیومد. جلو اومد و با یه جورِ خاصی من رو مجبور کرد که همه‌اش رو بخورم. با اینکه می‌گفتم نمی‌خوام، اما همون‌طور که داشتم می‌خوردم، یه چیزِ عجیب توی وجودم بود؛ انگار یه اشتیاقِ بی دلیل، یه عطشی که نمی‌تونستم جلوش رو بگیرم. همون لحظه یه فکری از سرم گذشت، انگار من فقط یه مترسکِ پوچ بودم و حالا، مرلینِ واقعی داشت از توی این کالبد بیرون می‌زد.
بعد از خوردنِ پرتغال، ناخودآگاه لب‌هام رو لیسیدم. طعمش، طعمش فراتر از هر چیزی بود که تا حالا چشیده بودم. زیر لب گفتم:
- ناب‌ترین چیزی بود که تا حالا چشیده‌بودم.
مامان یه میوه‌ی دیگه رو برام انداخت و با یه لبخندِ شیطنت‌آمیز گفت:
- اینم بخور پرنیز نوچی باید برای وقتی که جلوی بقیه هستی، تمامِ توانِت رو جمع کنی.
لبخند زدم و با یه اعتمادبه‌نفسِ تازه، گفتم:
- دشمن‌هام باید از همین الان برن دنبالِ قبر.
مامان اومد کنارم و گفت:
- از این ایده‌ات خوشم اومد. امیدوارم تا آخرش هم همین‌قدر سرِ حرفت بمونی.
به برقِ توی چشم‌هاش نگاه کردم؛ چشم‌هایی که حالا مثل یاقوت می‌درخشیدن. با اطمینان بهش خیره شدم و گفتم:
- تا آخرش هستم.
هنوز تصویرِ اون پرتقالِ خونی جلوی چشمم بود. نمی‌تونستم از فکرش بیایم بیرون. چرا وقتی خوردمش، انگار یه موتورِ قدرتمند توی بدنم روشن شد؟ انگار تمامِ اون انرژیِ وحشی، همون «منِ واقعی» بود که تا حالا پشتِ یه نقاب پنهان شده‌بود. اما راستش رو بخواید… ازش می‌ترسیدم. می‌ترسیدم اگه دوباره از اون بخورم، اون پوسته‌ی انسانیِ معمولی که می‌شناختم، برای همیشه از بین بره. با خودم فکر می‌کردم:«خدایا، کاش الان یکی اینجا بود، یکی که بتونم ازش بپرسم من واقعاً کی هستم؟»
اما انگار مادر، که انگار به ذهنِ من هم دسترسی داشت، شنید چی دارم با خودم می‌گم. اون نگاهِ عمیقش رو بهم دوخت و با یه لحنِ مرموز گفت:
- اگه واقعاً می‌خوای بدونی کی هستی، بیا… من می‌برمت به جایی که تمامِ جواب‌های زندگی‌ات اونجا منتظرته.
قبل از اینکه بتونم اعتراض کنم یا حتی سوالی بپرسیم، دستم رو گرفت. یه چشمِ به‌هم‌زدن گذشت و انگار دنیا دور سرم چرخید؛ از اون باغِ عجیب، یهو خودمون رو وسطِ قصر دیدیم. هنوز گیج بودم که چطور این‌قدر سریع جابه‌جا شدیم، که یهو نگاهم افتاد به لباسم.
وای... واقعاً چه ترکیبِ مسخره و زاقارتی‌ بود. یه پیراهنِ بلند و نقره‌ایِ خیلی رسمی، با یه جفت صندلِ لاانگشتیِ ساده. انگار برای رفتن به یه مهمونیِ ساحلی لباس پوشیده بودم، نه برای ایستادن توی یه قصرِ سلطنتی.
با صدای درمانده‌ای گفتم:
- مامان، من با این لباسا اصلاً نمی‌تونم بیام اینجا
مادر نگاهی به تنم انداخت، انگار خودش هم متوجهِ این فاجعه شده‌بود. با یه لبخندِ کنایه‌آمیز گفت:
- آره… واقعاً هم نمی‌تونی.
بعد، انگار که منتظر کسی بود، صدایش زد:
- تیلور.
یه لحظه بعد، مردی با هیبت وارد شد. چشم‌های آبیِ براقش توی اون فضایِ مجلل می‌درخشید و لباس‌های کاملاً مشکی و شیکی تنش بود. جلوی مادر ایستاد و با احترامِ تمام تعظیم کرد:
- بله سرورم.
مادر به من اشاره کرد و دستور داد:
- برای شاهزاده، یه لباسِ درخور و مناسب بیار تا بپوشه.
مرد یه تعظیمِ کوتاه دیگه کرد:
- حتماً، سرورم.
و رفت. من همون‌طور که با گیجی نگاهش می‌کردم، چند دقیقه بعد دیدم که اون برگشته؛ اما تنها نیست، یه درِ چوبیِ بزرگ که تقریباً هم‌قدِ خودش بود رو با خودش آورده و به دیوارِ راهرو تکیه داده‌بود. در رو باز کرد و با احترام گفت:
- بفرمایید قربان.
وقتی از اون در رد شدم، انگار وارد یه دنیای دیگه شده بودم. یه اتاقِ لباسِ فوق‌العاده مجلل، رگال‌های بلند که پر از لباس‌های فاخر و سلطنتی بود و خیلی منظم چیده شده بودن. یه گوشه، یه آینه‌ی قدیِ بزرگ بود و یه میز آرایش که وسایلِ آرایشی و یه جفت قیچیِ براق روش بود. هنوز توی اون فضا م**س.ت کننده‌بودم که صدای تیلور رو شنیدم:
- قربان، دوست دارید لباس چه رنگی بپوشید؟
یه لحظه مکث کردم. انگار درست نشنیده‌بودم. پرسیدم:
- جان؟ یعنی چی؟
تیلور لبخندی زد که نشون می‌داد چقدر از کارش مطمئنه:
- سرورم، خیاطِ قصر برای شما چندین رنگِ مختلف آماده کرده؛ از سفید و طلایی گرفته تا سبز، قرمز، آبی، مشکی، کرم، بنفش و لاجوردی. البته اگر رنگِ خاصی توی ذهن‌تون باشه، خیاط می‌تونه همون رو هم براتون آماده کنه. حالا بفرمایید، کدوم رو ترجیح می‌دید؟
توی اون لحظه، تمامِ رنگ‌ها از جلوی چشمم رد شدن، اما فقط یه رنگ بود که مثل یه آهن‌ربا ذهنم رو به خودش جذب می‌کرد. یه رنگِ عمیق و باابهت.
فقط همون رو گفتم:
— لاجوردی
تیلور بدون معطلی، لباس لاجوردی رو از بینِ اون همه رنگ و لعابِ رگال بیرون کشید. انگار که می‌دونست دقیقاً دنبال چی می‌گردم. اول، یه پیراهنِ ابریشمیِ سفید و لطیف بهم داد که وقتی تنم کردم، حس کردم مثلِ یه ابریِ نرم روی پوستم نشسته. بعد، شلوارِ لاجوردی رو پوشیدم؛ رنگش اون‌قدر عمیق و غنی بود که انگار یه تیکه از آسمونِ شب رو بریده بودن و دوخته بودن به پارچه.
 
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Sep
167
370
مدال‌ها
2
اما وقتی نوبت به چکمه‌ها رسید، واقعاً زدم زیرِ خنده. یه جفت چکمه‌ی سرمه‌ایِ فوق‌العاده شیک بود که روی لبه‌هاش، یه اژدهای نقره‌ای با جزئیاتِ خیره‌کننده کار شده‌بود و سه ردیف زنجیرِ ظریف ازش آویزون بود که با هر قدمم، صدای ملایمی می‌دادن. تیلور با دقت و مهارت، کمکم کرد تا همه چیز رو درست و بی‌نقص بپوشم.
در آخر، اون کتِ باابهت رو آورد. یه کت با پشتِ بلند و خیره‌کننده که دور تا دورش با نخ‌های طلایی و مهره‌های درخشان گلدوزی شده بود. وقتی پوشیدمش، یه لحظه خشکم زد. با خودم گفتم: «این چیه؟» چون با وجودِ تمامِ اون شکوه، فوق‌العاده سبک بود؛ انگار اصلاً روی شونه‌هام نیست، انگار فقط یه رویاست که تنم رو پوشونده.
تیلور بعد یه شنلِ کوتاه هم آورد؛ یه شنل که رویه‌ی نقره‌ای‌ش با خزهای سفیدِ نرم تزیین شده‌بود و زیرش، رنگِ قرمزِ پررنگی خودنمایی می‌کرد. با یه حرکتِ حرفه‌ای، شنل رو روی شونه‌ی چپم انداخت، بندی که داشت رو از زیرِ دستِ راستم رد کرد و با یه سنجاق‌سی*ن*ه‌ی درخشان به شکلِ اژدها، روی سی*ن*ه‌ام محکم و مرتب بست.
با تعجب و یه کم کنجکاوی پرسیدم:
- چرا شنل رو این‌جوری می‌بندی؟ یه جورِ خاصی نیست؟
تیلور دوباره همون لبخندِ آروم و مرموزش رو زد و گفت:
- این یه رسمه، قربان. شما شاهزاده‌ی تاریان هستید و در این سرزمین، شاهزاده‌ها باید از رسوم پیروی کنن. این مدل بستنِ شنل، نشونه‌ی جایگاهِ شماست.
بعد از اون، رفت سراغِ موهام. با یه شونه، موهام رو مرتب کرد و پشت سرم با یه روبانِ محکم بست. یه تیکه از موهام رو هم با ظرافت به سمتِ شونه‌ی چپم فرستاد و حالت داد. زیر لب یه چیزی زمزمه کرد که متوجه نشدم.
- ببخشید؟ چی گفتی؟
نگاهش رو بهم دوخت و گفت:
- از یه ذره جادو استفاده کردم تا موهاتون دقیقاً همین‌طوری بمونه و بهم نریزه. اگه هم به هر دلیلی بهم ریخت، دوباره خودبه‌خود به همین حالت برمی‌گرده.
با تعجب گفتم:
- چه جالب! یعنی حتی برای ساده‌ترین کارها هم از جادو استفاده می‌کنید؟
تیلور با یه نگاهِ پر از معنا جواب داد:
- اینجا سرزمینِ جادوئه، قربان. جادو توی خون و وجودِ همه‌ی ما هست؛ فقط باید یاد بگیریم چطور ازش استفاده کنیم. حالا خودتون رو توی آینه نگاه کنید.
وقتی چشمم به آینه افتاد، انگار یه نفر دیگه رو دیدم. من دیگه اون مرلینِ قدیمی نبودم. اون کسی که توی آینه ایستاده‌بود، شاهزاده تاریان بود؛ با لباسی که از شکوه و عظمت سرریز می‌شد. یه سوالِ سیاه و لعنتی مدام توی سرم می‌چرخید «تو واقعاً کی هستی، مرلین؟»
شاید مامان راست می‌گفت، شاید باید این همه سوال رو یکی‌یکی جواب می‌دادم تا اون نسخه‌ی واقعی و اصلیِ خودم، بالاخره از زیرِ این همه پوشش بیرون بیاد.
با تیلور از اتاق بیرون رفتیم و به مامان رسیدیم. مامان تا من رو دید، چشماش از خوشحالی برق زد و گفت:
- آفرین حالا شد! حالا دیگه می‌تونیم بریم.
از اون درِ دو لنگه‌ی بزرگ گذشتیم و وارد یه جایی شدیم که کلمات اصلاً برای توصیفش کم می‌اومدن. یه کتاب‌خونه‌ی عظیم و دو طبقه که انگار کلِ جهان رو توی کتاب‌هاش خلاصه کرده بود. قفسه‌ها از کف تا سقف دیوارها رو گرفته بودن و پر از کتاب‌های قدیمی و جادویی بودن. اما وسطِ اون همه کتاب، یه چیزِ عجیب و خیره‌کننده وجود داشت، یه درختِ بزرگ که انگار تنش، یه زن رو در خودش جا داده بود.
در قلبِ اون درختِ عظیم، صحنه‌ای بود که نفسم رو بند آورد. انگار درخت و زن، یکی شده بودن؛ تنه و شاخه‌های درشت، با ظرافتی عجیب بدنِ اون زن رو در بر گرفته بودن، طوری که انگار از همون ریشه‌ها بیرون اومده بود. نزدیک‌تر که رفتم، دیدم موهاش بافته شده و روی شونه‌هاش ریخته؛ لباسی به رنگِ سبزِ مایل به زرد تنش بود که با رنگِ درخت همخوانی داشت. اما عجیب‌ترین چیز، چشم‌هاش بود. چشماش بسته بود، در حالی که چنان آرام و عمیق خوابیده‌بود که انگار اگه یه نفر هم کنارش فریاد می‌کشید، اون مایل نبود از اون خوابِ ابدی بیدار بشه.
با صدایی که از ترس کمی می‌لرزید، پرسیدم:
- این زن… واقعاً کیه؟
مادر، که انگار از قبل می‌دونست این سوال رو می‌پرسم، لبخندِ کنایه‌آمیز و مرموزش رو زد و گفت:
- برات تعریف می‌کنم، ولی فعلاً یه دقیقه صبر کن.
بعد، رو به درخت کرد و با لحنی که دستور بود، صدا زد:
- کامیلا برای شاهزاده میز و صندلی بیار، به همراه کتابِ تاریخِ تاریان.
همون لحظه، اتفاقِ عجیبی افتاد. انگار درختِ زنده بود، سه تا از شاخه‌های بلندِ اون، مثل بازوهای عظیم حرکت کردن. دو تای اولشون، میز و صندلی رو از جایی نامعلوم آوردن و درست جلوی من چیدند. شاخه‌ی سوم هم، یه کتابِ قطور و قدیمی رو با وقار به سمت من آورد. تا دستم رو روی جلدِ کتاب گذاشتم، شاخه‌ها با یه حرکتِ نرم، به حالتِ اول خودشون برگشتن، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
با بهت و حیرت، به مادر و اون درخت نگاه کردم:
- دقیقاً الان چه اتفاقی افتاد؟ جادوگری یا چی؟
مادر نفسی کشید، نگاهش رو به کتاب دوخت و با لحنی که انگار داره از یه گذشته‌ی تلخ حرف می‌زنه، گفت:
- اسمش کامیلاست. یه خون‌آشام که علمش توی تمامِ تاریان زبان زد بود، اون‌قدر به خودش مطمئن بود که اشتباهش، باعث شد سه تا از بهترین نجیب‌زاده‌ها و قدرتمندترین‌ها رو از دست بدیم. برای همین، با جدّتِ تمام، اونو به این قصر آورد و در قلبِ این درخت زندانیش کرد. حالا فقط می‌تونیم از دانشِ اون استفاده کنیم، بدون اینکه خودشِ اون باشه.
حس کردم یه چیزی توی دلم فشرده‌شد. گفتم:
- واقعاً سرنوشتِ تلخی داشت… اما به نظرم، اون‌قدرها هم حقش نبود که این‌طوری مجازات بشه.
مادر بلافاصله رو به من ایستاد. نگاهش دیگه اون لبخندِ آروم رو نداشت؛ حالا نگاهش جدی و سنگین بودو با لحنی محکم ادامه داد:
- مرلین، ما سه تا از بزرگ‌ترین قدرت‌های تاریان رو از دست دادیم. مردم این‌قدر از این اتفاق عصبانی بودن که خواستارِ مرگِ کامیلا شدن. اما جنابِ اکسترا با یه خبر، جلوی اون خونریزی رو گرفت.
 
بالا پایین