جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 6,629 بازدید, 136 پاسخ و 23 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,497
14,077
مدال‌ها
4
بهزاد بدون اینکه چیزی بگه، سرش رو تکون داد. دستش رو زیر جعبه برد و خیلی آروم اون رو به‌سمتم هل داد. صدای کشیده شدن چوب روی میز، سکوت اتاق رو شکست.
- از اینجا به بعد، این جعبه دیگه مال من نیست.
نگاهم بین دست‌های مرد مسن و جعبه جابه‌جا شد.
- مطمئنی؟
لبخند خسته‌ای زد.
- بیست‌وچهار سال منتظر همین روز بودم. بعضی‌ها میومدن دنبالش، ولی از بین همه‌ی اون‌ها که شدیداً سعی داشتن خودشون رو دوستانه جلوه بدن، تو تنها کسی بودی که بالأخره برای من قابل قبول و آشنا به نظر رسیدی. پس شاید تو باید صاحب جدیدش باشی.
نگاهش رو پایین برد و به جعبه‌ی چوبی خیره شد:
- اگه امروز نتونم رهاش کنم، پس تمام این سال‌ها بیهوده گذشته؛ مخصوصاً وقتی حتی از محتویاتش خبر ندارم و تمام این مدت فقط حملش می‌کردم!
چیزی نگفتم ولی توی ذهنم پوزخند زدم. ظاهراً اون‌ها هرکی که بودن، یه سری آماتور بودن که چیزی از جاسوس بودن و ماسک زدن جلوی یه حرفه‌ای مثل بهزاد نمی‌دونستن. دستم رو جلو بردم و جعبه رو برداشتم. برخلاف تصورم، اون‌قدر سبک بود که باور این‌که این همه آدم، این همه سال زندگیش رو برای همچین چیزی گذاشته باشه، سخت می‌کرد. صدای بهزاد من رو از افکارم بیرون کشید:
- یه خواهش دارم.
نگاهم رو از جعبه برداشتم. حالا دیگه گاردش رو پایین آورده‌بود؛ شاید اون‌قدر که فکر می‌کردم، باهوش نبود!
- اگه یه جایی مجبور شدی بین جعبه و جون خودت یکی رو انتخاب کنی، جونت رو انتخاب کن؛ تو حتی نمی‌دونی این جعبه چی هست!
چشم‌هاش مستقیم توی چشم‌هام قفل شد. نگاهش کردم و خیلی آروم یادآوری کردم:
- اون تصمیم رو وقتی می‌گیرم که مجبور بشم.
جعبه رو داخل کیف چرمی گذاشتم و در کیف رو بستم. صدای قفل، کوتاه و خشک توی اتاق پیچید. از جام بلند شدم. پالتوم رو مرتب کردم و بند کیف رو روی شونه انداختم. لیلا تا اون لحظه ساکت بود. وقتی به طرف در رفتم، کنجکاو پرسید:
- از در اصلی میری؟
وایستادم و بدون اینکه برگردم، پرسیدم:
- راه بهتری هست؟
لیلا: پشت حیاط، یه در قدیمیه که کمتر کسی ازش خبر داره.
چند ثانیه فکر کردم؛ بعد لبخند خیلی کمرنگی زدم که مطمئن بودم از پشت سرم نمی‌تونن ببینن.
- دقیقاً به همین دلیل... !
سرم رو از روی شونه به‌سمتش برگردوندم و با لحنی مطمئن و مرموز ادامه دادم:
- از در اصلی میرم.
بهزاد که پشت سر همسرش وایستاده‌بود، اخم کرد:
- بیرون منتظرن!
- می‌دونم.
بهزاد: پس چرا... ؟
حرفش رو کامل نکرد. روی پاشنه‌ی کفش چرخیدم و دستم روی دستگیره نشست.
- چون اگه از راهی جز خروجی اصلی برم، اون‌وقت فکر می‌کنین اون راه از قبل شناسایی نشده؟ اون هم توی تمام این سال‌ها؟! اما اگه از همون دری خارج بشم که همه انتظارش رو دارن، اون‌وقت همه فکر می‌کنن دارم همون اشتباهی رو می‌کنم که منتظرشن.
لبخند محوی روی صورتم نشست.
- و وقتی همه مطمئن باشن که حرکت بعدیت رو می‌دونن، بیشتر از هر زمان دیگه‌ای، کور میشن.
در رو به‌طرف خودم کشیدم، قدمی عقب رفتم و با باز شدن کامل در، هوای خنک عصر یهویی وارد خونه شد. کیف چرمی روی شونه‌م بود. دستم رو توی هوا به نشونه‌ی خداحافظی با افراد پشت سرم تکون دادم و بدون عجله از پله‌ها پایین رفتم. صدای بسته‌شدن در پشت سرم اومد. حالا تنها صدایی که سکوت این ساختمون قدیمی رو می‌شکست، صدای برخورد کفش‌هام با سرامیک‌های ترک‌خورده‌ی پله‌ها بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,497
14,077
مدال‌ها
4
جلوی در ورودی ساختمون وایستادم و یه‌بار دیگه تمام نقشه و مسیرها رو توی سرم مرور کردم. در رو باز کردم و اولین قدم رو روی موزائیک‌های تیره‌ی توی پیاده‌رو گذاشتم. در ساختمون پشت سرم بسته شد و صداش توی کوچه پیچید.
قدم اول رو با همون سرعتی که یه کارمند خسته بعد از یه روز کاری راه می‌رفت، برداشتم. کیف چرمی روی شونه‌م تاب آرومی می‌خورد. به ویترین مغازه‌ی روبه‌رو نگاه نکردم. انعکاس اطراف توی شیشه‌ی پنجره‌ی طبقه‌ی همکف، برای دیدن نصف خیابون کافی بود.
همون پیرمردی که نیم ساعت پیش روزنامه می‌خوند، هنوز روی نیمکت نشسته‌بود و هنوز به همون صفحه‌ای که قبل از ورودم به خونه می‌خوند، زل زده‌بود. وارد خیابون شدم و از کنارش رد شدم.
بیست متر جلوتر، زن جوونی کالسکه‌ی بچه‌ای رو هل می‌داد. چرخ سمت راست کالسکه گیر داشت، اما زن به جای خم شدن برای درست کردنش، فقط هر چند قدم یه‌بار پشت سرش رو نگاه می‌کرد. نیشخندی زدم و
از چهارراه رد شدم.
سمت چپم، همون کارگر قبلی بود؛ ولی این‌بار بیل روی دوشش نبود. سمت راستم دکه‌ی سیگار فروشی بود. فروشنده‌ی میانسالی که وقتی اومده‌بودم، ریش سه‌روزه داشت، الان با جوونی که صورتش اصلاح شده‌بود، عوض شده‌بود. گوشه‌ی لبم خیلی نامحسوس بالا رفت؛ پس لیلا راست می‌گفت! شیفت عوض شده‌بود، اما بازی نه!
به اولین تقاطع رسیدم. بدون اینکه مکث کنم، مستقیم رد شدم و صدای قدم‌های پشت سرم رو شمردم. یکی پشت سرم راه افتاد؛ نه نزدیکم بود و نه دور! طوری که اگه برمی‌گشتم، فقط یه رهگذر معمولی به نظر می‌رسید.
چند متر جلوتر، صدای قدم دوم هم اضافه شد و چند ثانیه بعد، نفر سوم هم بهشون پیوست.
قلبم از هیجان می‌زد. خوب! دیگه لازم نبود دنبال شکارچی بگردم؛ شکارچی‌ها خودشون داشتن دنبالم می‌اومدن. کیف رو کمی روی شونه‌م جابه‌جا کردم و همین حرکت باعث شد وزن سبک جعبه رو دوباره حس کنم.
ذهنم بی‌اختیار روی یه سؤال قفل شد؛ آیا واقعاً همه‌ی این آدم‌ها برای همین جعبه جمع شده‌بودن؟ یا برای کسی که اون رو حمل می‌کرد؟
بدون اینکه سرم رو برگردونم، وارد پیاده‌روی شلوغ خیابون اصلی شدم. جمعیت، بهترین پوشش بود؛ اما برای من، بهترین میدون آزمایش هم بود. اگه فقط یه گروه دنبالم بود، می‌شد گمشون کرد؛ اما اگه چند گروه هم‌زمان مراقبم بودن، کافی بود فقط یه حرکت اشتباه انجام بدم تا قبل از غروب تمام شهر بفهمه شکار ۲۴ ساله، بالأخره شروع شده.
جمعیت، سرعت قدم‌هام رو تعیین می‌کرد. نه عجله داشتم و نه اجازه داشتم کندتر راه برم.
از کنار یه فروشگاه لباس رد شدم؛ شیشه‌ی بزرگ ویترین، مثل آینه تمام خیابون پشت سرم رو نشون می‌داد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,497
14,077
مدال‌ها
4
وایستادم و وانمود کردم که به کت‌وشلوار قهوه‌ای رنگ پشت ویترین خیره شدم.
چشم‌هام رو ریز کردم؛ سه نفر بودن، اما فاصله‌شون تغییر کرده‌بود. پیرمرد روزنامه رو تا کرده‌بود و حالا عصا به‌دست راه می‌رفت.
کارگر از اون طرف خیابون رد شده‌بود.
و مرد سومی، تازه وارد بازی شده‌بود و انگار عضو جدید بود. با کت مشکی‌ای که پوشیده‌بود و کیف مشکی‌ای که توی دستش داشت، ظاهرش شبیه کارمندهای معمولی اداره بود؛ اما یه اشتباه کوچیک داشت. وقتی از کنار هر رهگذری رد می‌شد، ناخودآگاه شونه‌هاش رو جمع می‌کرد تا برخورد نکنه. آدم‌های عادی شاید این کار رو از روی عادت انجام می‌دادن، اما اون با چشم‌ها و بدنش فاصله‌ها رو اندازه می‌گرفت.
نگاهم رو از شیشه و مانکن گرفتم و به راهم ادامه دادم. با رسیدن به اولین دکه‌ی روزنامه‌فروشی، بدون مکث وایستادم. یکی از روزنامه‌‌ها رو از روی پیشخوان برداشتم و پولش رو گذاشتم. فروشنده حتی نگاهم هم نکرد و بدون توجه به من، به خوندن کتاب قطوری که توی دستش بود، ادامه داد.
روزنامه رو باز کردم و جوری نگه داشتم که کیف چرمی برای چند ثانیه از دید آدم‌های پشت سرم خارج شد. توی سرم تا پنج شمردم و بعد دوباره روزنامه رو بستم.
کیف هنوز روی شونه‌م بود، اما چیزی تغییر کرده‌بود. مرد کت‌مشکی، سرعت قدم‌هاش رو بیشتر کرده‌بود. پیرمرد هم وایستاده‌بود.
انگار همون پنج ثانیه، براشون زیادی طولانی گذشته‌بود.
لبخند خیلی محوی گوشه‌ی لبم نشست. همیشه از این‌جور بازی‌ها لذت می‌بردم. این‌که دیگران رو از نظر ذهنی تحت فشار بذاری، موضوعی سرگرم‌کننده برای من محسوب می‌شد.
لبخندم رو از روی صورتم شستم و تحلیل کردم؛ پس برخلاف حدسی که بهزاد زده‌بود، براشون مهم نبود من کجام! این افراد کیف رو زیر نظر داشتن. این دقیقاً همون چیزی بود که می‌خواستم بفهمم و حالا که فهمیده‌بودم، باید به راهم ادامه می‌دادم.
این بار مسیرم رو عوض کردم و به‌جای ادامه‌ی خیابون اصلی، وارد بازار سرپوشیده شدم. سقف فلزی بازار، صدای قدم‌ها رو چند برابر می‌کرد. بوی ادویه، پارچه و چوب خیس، فضای راهروها رو پر کرده‌بود. اینجا
جایی بود که تعقیب کردن، شاید سخت‌تر می‌شد، اما همچنان غیرممکن نبود.
هنوز بیشتر از پنجاه متر نرفته‌بودم که انعکاس یه نفر رو توی شیشه‌ی مغازه‌ی سمت راستم دیدم. همون مرد کت‌مشکی بود، ولی این‌دفعه تنها نبود؛ دو نفر دیگه هم وارد بازار شده‌بودن. حالا سه نفر بودن و از سه مسیر مختلف، بدون اینکه به هم‌دیگه نگاه کنن یا حتی نزدیک هم‌دیگه راه برن، تعقیقم می‌کردن.
شاید هیچ ارتباطی با هم نداشتن، اما دقیقاً هم‌زمان وارد شده‌بودن. دیگه مطمئن شدم که این افراد یه گروه نبودن. حداقل سه گروه مختلف، هم‌زمان من رو زیر نظر داشتن و بدترین یا شاید هم هیجان‌انگیزترین قسمت ماجرا این بود که هنوز هیچ‌کدومشون برای گرفتن جعبه اقدام نکرده‌بودن. انگار همه منتظر بودن که یه نفر دیگه، اولین اشتباه رو مرتکب بشه.
پوزخند زدم. این گروه‌ها از هم‌دیگه می‌ترسیدن؛ از واکنش‌ها و پیامدهایی که ممکن بود براشون پیش بیاد، می‌ترسیدن.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,497
14,077
مدال‌ها
4
سرعت قدم‌هام رو به آرومی قبل ادامه دادم. بازار شلوغ‌تر از چیزی بود که از بیرون به نظر می‌رسید؛ صدای فروشنده‌ها، برخورد چرخ دستی‌ها و همهمه‌ی مردم، هر صدای اضافه‌ای رو می‌بلعید و همین برای من کافی بود.
بدون این‌که سرم رو برگردونم، وارد راهروی باریک‌تری شدم. این راهرو فقط یه خروجی داشت و اگه کسی هنوز دنبالم می‌اومد، یا خیلی به توانایی‌هاش مطمئن بود و یا خیلی احمق! به اولین مغازه رسیدم. پیرمردی پشت پیشخوان، مشغول تعمیر ساعت بود.
بدون این‌که نگاهم کنه، گفت:
- تعمیر داری؟
بدون این‌که کیف رو روی پیشخوان بذارم، فقط ساعت جیبی ازکارافتاده‌م رو از توی جیبم بیرون آوردم. این همون ساعتی بود که کارفرما چند ساعت پیش تحویلم داده‌بود. آروم روی میز گذاشتمش.
- فکر نمی‌کنم درست بشه.
پیرمرد ساعت رو برداشت و نگاهی به عقربه‌های ثابتش انداخت. بدون این‌که چیزی بپرسه، پیچ‌گوشتی کوچیکی برداشت و در پشت ساعت رو باز کرد.
بدون این‌که به پیرمرد و وسایل توی دست‌های چروک اما دقیقش نگاه کنم، سرم رو کمی پایین گرفته‌بودم و از گوشه‌ی چشم به بیرون مغازه نگاه می‌کردم.
مرد کت‌مشکی، از کنار مغازه رد شد، اما وارد نشد. سه ثانیه بعد، کارگر از اون طرف راهرو ظاهر شد. اون هم به فاصله‌ی چند ثانیه‌ای از نفر سوم، رد شد. هر سه نفر بدون نزدیک شدن، منتظر مونده‌بودن.
پیرمرد در ساعت رو بست و خیلی آروم گفت:
- خراب نبود؛ فقط باطریش تموم شده.
بدون این‌که بهش نگاه کنم، پرسیدم:
- راه می‌افته؟
- اگه باطری بذاری، آره. میخوای باطری بندازم؟
دستم رو دراز کردم و ساعت رو گرفتم. زمزمه کردم:
- لازم نیست، ممنون.
ذهنم جای دیگه‌ای بود. هیچ‌کدوم حاضر نبودن اولین حرکت رو انجام بدن. کیف رو دوباره روی شونه انداختم، دستمزد رو روی میز گذاشتم و از مغازه بیرون اومدم. هنوز قدم دوم رو برنداشته‌بودم که صدای جیغ کوتاهی از انتهای بازار بلند شد.
همه‌ی سرها ناخودآگاه به اون سمت چرخید. به‌جای این‌که از بقیه تبعیت کنم، فقط به انعکاس شیشه نگاه کردم و دقیقاً همون چیزی رو دیدم که منتظرش بودم. از بین سه نفری که تعقیبم می‌کردن، فقط یه به‌سمت صدای جیغ نرفت؛ دو نفر دیگه، ناخودآگاه واکنش نشون داده‌بودن.
مرد کت‌مشکی حتی پلک هم نزد و نگاهش روی کیف چرمی من ثابت موند. لبخند خیلی محوی روی لبم نشست. انگار بالأخره یکی از مهره‌های اصلی، اولین اشتباهش رو مرتکب شده‌بود؛ حالا می‌دونستم کدومشون می‌تونه حریف قابل‌توجهی برای من باشه.
لبخندم قبل از این‌که کامل شکل بگیره، محو شد؛ هنوز برای نتیجه گرفتن زود بود. مرد کت‌مشکی حرفه‌ای‌تر از اون بود که با یه نگاه، خودشو لو بده. از جلوی مغازه رد شدم. این بار مسیرم رو مستقیم ادامه ندادم. بدون عجله وارد راهرویی شدم که دوتا خروجی داشت.
چند قدم بیشتر نرفته بودم که جلوی یه بساط کتاب‌های دست‌دوم وایستادم.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,497
14,077
مدال‌ها
4
خم شدم و یکی از کتاب‌های قطور و فلسفی رو برداشتم. دستی روی جلد زرد رنگش کشیدم، به آرومی ورق زدم و وانمود کردم که کتاب رو می‌خونم. کارگر از کنارم رد شد؛ حتی سرش رو هم به سمتم نچرخوند.
پیرمرد هنوز اون طرف بازار بود، اما مرد کت‌مشکی وایستاده‌بود؛ نه به من نزدیک می‌شد و نه سعی می‌کرد از کنارم رد بشه و ازم دور بشه. با نگاهی منتظر، کیف رو زیرنظر گرفته‌بود.
همین انتظار، از همه‌چیز عجیب‌تر بود. اگه مأمور گرفتن کیف بود، الان بهترین فرصت رو داشت؛ اگه مأمور کشتن من بود، باز هم الان بهترین فرصت رو داشت. هیچ کاری نمی‌کرد. احتمالات رو توی سرم بالاو‌پایین کردم؛ بی‌حرکت وایستادنش و هیچ کاری انجام ندادنش، یعنی دستور نداشت.
بدون این‌که تلاشی برای پنهون کردن حرکت لب‌هام کنم، پوزخند زدم. کتاب رو بستم و بعد از این‌که سرجاش گذاشتم، دوباره راه افتادم.
هنوز ده قدم برنداشته بودم که صدای برخورد چیزی با زمین، از پشت سرم بلند شد.
صدای شکستن شیشه و بعد فریاد اون زن قبلی، دوباره بلند شد. جمعیت باز هم مثل موج به هم ریخت.
مردم ناخودآگاه به‌سمت صدا دویدن. یه قدم کنار کشیدم و سرم رو به‌سمت صدا چرخوندم. زن با همون مردی که وانمود می‌کرد کارگره، وارد بحث شده‌بود. فریاد می‌زد و به مرد فحش می‌داد. ابروم رو بالا انداختم؛ پس این نمایش عمدی بود، ولی برای چی؟!
یه مرد با عجله از بین جمعیت بیرون زد و مستقیم به شونه‌م خورد. از فکر بیرون اومدم؛ برخوردش بیش از حد محکم بود، ولی بدون اینکه عذرخواهی کنه، رد شد.
ضربان قلبم بالا رفت؛ دستم روی روی کیف فشار دادم و به رفتنش خیره شدم. وزنش تغییر نکرده‌بود؛ پس قصد دزدیدن کیف رو نداشت.
بدون توجه به نمایش توی بازار و فریادهایی که گوشم رو پر کرده‌بودن، به قدم‌هام سرعت بخشیدم و به‌سمت خروجی بازار رفتم که از گوشه‌ی چشمم چیزی رو دیدم.
همون مردی که چند لحظه پیش از کنارم رد شده‌بود، کنار دیوار وایستاده‌بود. دست راستش رو خیلی نامحسوس کنار گوشش برد، انگار داشت موهاش رو مرتب می‌کرد.
چشم‌هام رو ریز کردم و با دقت بهش نگاه کردم؛ داشت علامت می‌داد. کمتر از دو ثانیه بعد مرد کت‌مشکی برای اولین بار حرکت کرد. قدم‌هاش تندتر شد و به‌سمتم اومد. ابروم رو بالا انداختم و با کشیدن مچم به پارچه‌ی آستین پالتوم، خنجر رو لمس کردم.
چند قدم مونده‌بود تا فاصله‌ی بینمون رو تموم کنه که از اون طرف بازار، سه مرد دیگه وارد راهرو شدن. هیچ‌کدوم شبیه هم نبودن. یکی لباس رفتگر تنش بود، یکی کت رسمی پوشیده‌بود و یکی هم کیسه‌ی خرید دستش گرفته‌بود؛ اما یه چیز مشترک داشتن. همشون به جای نگاه کردن به من، به کیف نگاه می‌کردن.
مرد مشکی بود هم متوجه حضورشون شد؛ همزمان با چرخوندن سرش و دیدن اون افراد، از سرعت قدم‌هاش کم شد. دلیلش رو نمی‌دونستم، اما انگار با دیدن اون افراد مردد شده‌بود. نفسم رو آروم بیرون دادم. بالأخره دستشون رو رو کرده‌بودن و حالا دیگه مطمئن بودم که بازی فقط بین من و تعقیب‌کننده‌های قبلی نیست.
شاید یکی از گروه‌ها تصمیم گرفته‌بود من رو از بین جمعیت برای بقیه علامت گذاری کنه تا بتونه قبل از بقیه، جعبه رو تصاحب کنه.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,497
14,077
مدال‌ها
4
توی یه تصمیم یهویی و پر از ریسک، بدون فکر همون‌جا، وسط راهرو وایستادم. چند رهگذر با تعجب از کنارم رد شدن؛ اعتماد به واکنش‌های بدن و ناخودآگاه ذهن، جزو اولین چیزهایی بود که بهم یاد داده‌بودن.
مرد کت‌مشکی سرعتش رو کم کرد و بدون مکث، سه نفر دیگه هم همین کار رو کردن. خوبه! هنوز هیچ‌کدوم حاضر نبودن اولین نفر باشن. کیف رو از روی شونه‌م پایین آوردم. چند نفر ناخودآگاه به‌سمتم خیز برداشتن.
زیپ کیف رو باز کردم. مرد کت‌مشکی اولین کسی بود که واکنش نشون داد و بدون این‌که خودش بفهمه، یه قدم جلو اومد. دستم داخل کیف فرو رفت. همه منتظر بودن جعبه رو بیرون بیارم تا حمله بدون توجه به مردم بی‌گناه شروع بشه، اما فقط روزنامه‌ای رو که چند دقیقه قبل خریده‌بودم، بیرون کشیدم.
بازش کردم. انگار دنبال خبر خاصی می‌گشتم. از گوشه‌ی چشم، صورت چند نفر رو دیدم. ناامیدی، عجله و مهم‌تر از همه، بی‌حوصلگی صورتشون رو پر کرده‌بود. منتظر بودن، اما من بازی رو کش می‌دادم. روزنامه رو دوباره تا کردم و داخل کیف گذاشتم. زیپ رو بستم و راه افتادم.
شاید حرکاتم غیرضروری بودن، ولی در کنار لذتی که از این بازی روانی می‌بردم، به‌طور غیرمستقیم باعث می‌شدم که خسته بشن و آدمی که خسته و کلافه باشه، تصمیم‌هاش خطای بیشتری دارن. همون‌طور که انتظار داشتم، این بار هیچ‌ک.س دیگه سعی نکرد طبیعی رفتار کنه. فاصله‌ها کمتر شده‌بودن.
از بازار بیرون زدم و نور عصر، مستقیم توی صورتم خورد. به اطراف نگاه کردم. خیابون شلوغ‌تر از قبل شده‌بود. اتوبوسی کنار ایستگاه توقف کرد و درها با صدای پیس آرومی باز شدن. مسافرها باعجله سوار و پیاده می‌شدن. همون لحظه یه فکر از ذهنم گذشت. اگر جعبه رو دنبال می‌کنن، پس مهم نیست من کجا باشم؛ مهم اینه که فکر کنن جعبه کجاست.
بی‌اختیار لبخند زدم. جهت قدم‌هام رو عوض کردم و مستقیم به‌سمت اتوبوس رفتم. از پله‌ی اول بالا رفتم، کارت شناسایی کیان رادمنش رو به راننده نشون دادم و وارد شدم. چند نفر از تعقیب‌کننده‌ها هم به‌سمت اتوبوس حرکت کردن، اما بقیه‌شون سرجاشون وایستادن. دستی به صورت گندمی و در ظاهر خسته‌م کشیدم؛ این دقیقاً همون چیزی بود که می‌خواستم.
درهای اتوبوس بسته شدن و موتور الکتریکی با صدای آرومی روشن شد. از پشت شیشه نگاه کردم. مرد کت‌مشکی جا مونده‌بود، اما دو نفر دیگه خودشون رو به اتوبوس رسونده‌بودن. لب‌هام به‌سمت چپ کش اومدن؛ پس حداقل یکی از گروه‌ها تصمیم گرفته‌بود داخل اتوبوس دنبالم بیاد و این یعنی بقیه هنوز بیرون بودن.
خوب. حالا بالأخره شاید می‌تونستم به اون اطمینانی که می‌خوام، برسم و بفهمم که کدوم گروه حاضر بود برای رسیدن به جعبه، زودتر از بقیه دستش رو رو کنه.
با تکون آرومی از ایستگاه تزئین شده با درخت‌های سبزرنگ، فاصله گرفت. جلو رفتم رو روی صندلی آبی و پلاستیکی نشستم. کیف چرمی رو بین پام گذاشتم. نور آفتاب کم شده‌بود و صورت همون دو نفری که همراهم سوار شده‌بودن و حالا از هم فاصله گرفتن رو نارنجی‌رنگ می‌کرد.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,497
14,077
مدال‌ها
4
یکی نزدیک در عقب وایستاد و اون یکی خودش رو سرگرم خوندن نقشه‌ی خطوط اتوبوس که کنار در جلو چسبیده‌بود، نشون می‌داد. هیچ‌کدوم مستقیم نگاهم نمی‌کردن.
اتوبوس هنوز به ایستگاه بعدی نرسیده‌بود که صدای خش‌خش بی‌سیم راننده بلند شد. راننده دستی به سر بدون موش کشید و اخمی کرد. دستش رو پایین برد و روی دستگاه ارتباطی گذاشت. صدا کم بود و فقط خودش می‌تونست حرف‌های کسی که اون‌طرف خط بود رو بشنوه. چند ثانیه فقط گوش داد و بعد بدون این‌که چیزی بگه، آروم سرعتش رو کم کرد.
ابروهام توی هم رفتن. ما هنوز به ایستگاه بعدی نرسیده‌بودیم؛ پس چرا ترمز گرفت؟! از شیشه‌ی جلو، بخشی از خیابون دیده می‌شد.
چندتا مأمور پلیس سیاسی، وسط تقاطع وایستاده‌بودن و مسیر رو بسته بودن.
مردم عادی بدون اعتراض، از پیاده‌رو رد می‌شدن. اتوبوس جلوتر نرفت و کنار خیابون وایستاد. صدای راننده توی بلندگوی داخل اتوبوس پیچید:
- به دستور مرکز حمل‌ونقل، چند دقیقه تأخیر خواهیم داشت.
همهمه‌ی کوتاهی بین مسافرها افتاد. یکی غر زد و یکی ساعتش رو نگاه کرد، اما من نگاهم رو از روی سربازها به مسافرا می‌کشیدم. مردی که کنار در عقب وایستاده‌بود، برای اولین بار اخم کرد؛ مرد دوم هم آروم از پنجره بیرون رو برانداز کرد.
دستی روی کیف قدیمی کشیدم. واکنش این دو نفر طبیعی نبود. اگه مأمورهای بیرون همدستشون بودن، نباید غافلگیر می‌شدن. به مرد جلویی خیره شدم. این توقف، برای اون‌ها هم غیرمنتظره بود.
نتیجه‌ای که ذهنم گرفته‌بود رو برای خودم تکرار کردم: «پلیس سیاسی منطقه‌ی سوم هم وارد بازی شده‌بود؛ اما نه برای کمک به اون دو نفر و نه برای کمک به من.»
احتمالاً فقط دستور گرفته‌بودن که مسیر رو ببندن و حالا بدون این‌که بدونن، وسط این بازی قرار گرفته‌بودن. همون لحظه، مرد کنار در عقب خیلی آروم دستش رو داخل آستینش برد و یه تیکه کاغذ تاخورده‌ی کوچیک بیرون کشید. کاغذ رو کف دستش پنهون کرد. منتظر موند و وقتی یه مسافر از کنارش رد شد، کاغذ بدون حتی یه کلمه یا نگاه، بین انگشت‌هاشون جابه‌جا شد.
به دختر مو نارنجی نگاه کردم. این مسافر جدید بود و از بازار دنبالم نیومده‌بود؛ این یعنی بازیکن جدید ما، از قبل داخل اتوبوس منتظر نشسته‌بود.
انگشت‌های باریک دختر هنوز بدون عجله روی کاغذ مونده‌بودن. کاغذ رو کامل از بین انگشت‌هاش بیرون نکشیده‌بود؛ فقط به اندازه‌ای بیرون بود که گوشه‌ش از بین انگشت‌هاش دیده می‌شد.
همون لحظه، یکی از مأمورهای بیرون با مشت به بدنه‌ی اتوبوس کوبید و دختر جاخورده، روی پاهاش جابه‌جا شد. راننده شیشه‌ی کنارش رو پایین کشید.
سرباز: دستور بازرسیه؛ همه داخل بمونن.
صدای غر زدن چندتا از مسافرها بلند شد.
پیرمردی از ردیف جلو زیر لب چیزی گفت که باعث خنده‌ی چند نفر شد. گوش‌هام حرفش رو نشیده‌بودن، اما بدون تلاشی برای تکرار حرفش، اون رو گوشه‌ای از ذهنم نگه داشتم.
 
بالا پایین