جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Rasha_S با نام [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 11,690 بازدید, 205 پاسخ و 24 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نبض پناهگاه ظلمات (جلد دوم منطقه‌ی آشوب)] اثر «Rasha_S کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Rasha_S
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Rasha_S
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,566
14,515
مدال‌ها
4
مسیر رو دنبال کردم. چند کیلومتر جلوتر، یه ساختمون قدیمی روی نقشه علامت خورده بود؛ ساختمونی که مدت‌ها بود ازش استفاده نمی‌شد، اما چیزی که باعث شد مکث کنم، همون علامت کوچیک و آشنایی بود که کنار اسم ساختمان قرار داشت.
محل بعدی مشخص بود. اگه من از همین مسیر می‌رفتم، احتمال داشت قبل از رسیدن اون‌ها به ساختمون برسم. فاصله‌شون رو تخمین زدم. باید عجله می‌کردم.
بدون هیچ صدایی، مسیرم رو به سمت ساختمان تغییر دادم. برخلاف استرنجرها، نمی‌تونستم مستقیم حرکت کنم. از بین صخره‌ها رد شدم تا از دید موجوداتی که بالای سرم پرواز می‌کردن خارج بمونم.
چند دقیقه بعد، صدای بال زدن از پشت سرم بلند شد. سریع خودم رو پشت یه تخته‌سنگ انداختم. یکی از استرنجرها از بالای سرم رد شد. چند لحظه صبر کردم و بعد سرم رو بالا آوردم. اون پنج‌تا استرنجر هنوز پشت سرم بودن، اما فرمانده‌شون جلوتر حرکت می‌کرد و از بقیه جدا شده‌بود.
دوربین رو بالا آوردم. فرمانده کنار همون ساختمون قدیمی وایستاده‌بود. پنجه‌ش رو روی دیوار کشید و سرش رو پایین آورد. چند ثانیه بعد، یکی از استرنجرها بهش نزدیک شد.
- اینجاست؟
فرمانده جواب نداد. چند قدم جلو رفت و کنار قسمتی از دیوار وایستاد که تقریباً با خاک پوشیده شده‌بود. پنجه‌هاش رو داخل خاک فرو کرد. مردمک چشم‌هام از چیزی که فهمیدم گشاد شدن. جعبه داخل ساختمون نبود، بلکه زیر ساختمون بود.
آروم اسلحه‌م رو از غلاف بیرون کشیدم. قرار نبود بذارم به جعبه برسن. دستور شایان واضح بود: «نمی‌خوام پیداشون کنی. می‌خوام بفهمی دنبال چی هستن. این‌که قراره چیکار کنی، به خودت مربوطه.»
حالا فهمیده بودم، ولی برای کامل شدن مأموریت، هنوز باید می‌فهمیدم که چرا دنبال اون جعبه‌ها بودن و برای این کار، باید فرمانده‌شون رو زنده می‌گرفتم.
فاصله‌م با ساختمون زیاد نبود. پشت تخته‌سنگ موندم و مسیر اطراف رو بررسی کردم. چهار استرنجر دیگه هم کم‌کم خودشون رو به فرمانده‌شون رسونده‌بودن.
فرمانده هنوز کنار دیوار بود. پنجه‌هاش رو داخل خاک فرو برد و چند تکه سنگ رو کنار زد. یکی از استرنجرها جلو رفت و با نوک پنجه‌هاش خاک رو کنار زد. یکی از استرنجرها با دیدن چیزی، صدای غرش کوتاهی از خودش درآورد و جعبه‌ی چوبی‌ای رو بیرون کشید.
- پیداش کردیم.
فرمانده دستش رو روی در جعبه گذاشت، اما بازش نکرد.
- نه.
موجود کناریش سرش رو بالا آورد.
- چرا؟
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,566
14,515
مدال‌ها
4
فرمانده چند لحظه به جعبه نگاه کرد.
- این همون چیزیه که شایان نمی‌خواد ما ببینیم.
نگاهم تنگ شد. پس خودشون هم هنوز نمی‌دونستن داخلش چیه. فرمانده ادامه داد:
- اول باید بفهمیم که چرا این‌قدر برای اون مهمه.
یکی از استرنجرها سرش رو به سمت تپه‌ها چرخوند.
- وقت نداریم.
فرمانده برگشت.
- می‌دونم.
با صدای بلندتری دستور داد:
- سه نفر بمونن. بقیه مسیر رو بررسی کنن.
دو استرنجر از گروه جدا شدن و به اطراف رفتن. فرمانده دوباره کنار جعبه که حالا روی زمین بود، زانو زد. همون لحظه تصمیمم رو گرفتم؛ حتی اگه صبر می‌کردم، تعدادشون کمتر نمی‌شد.
اسلحه رو محکم گرفتم و از پشت صخره بیرون اومدم. صدای قدمم روی سنگ کافی بود.
سر هر سه‌تا استرنجر هم‌زمان به‌سمتم چرخید. فرمانده برای چند ثانیه بی‌حرکت موند. نگاهش مستقیم روی من ثابت شد. اسلحه رو بالا آوردم.
- از جعبه فاصله بگیر.
یکی از استرنجرها غرید و بال‌هاش رو باز کرد. فرمانده دستش رو بالا آورد و موجود متوقف شد. دوباره به من نگاه کرد و چشم‌هاش باریک شدن. با شک گفت:
- این صدا... !
مکث کرد.
- سانیار؟
دستم برای یه لحظه روی ماشه خشک شد. شنیدن اسمم عجیب نبود، اما شنیدن اون اسم از دهن کسی که سال‌ها قبل می‌شناختمش و توی تمام این مدت این شناخت رو حتی از خودم هم پنهون کرده‌بودم، فرق داشت. فرمانده یه قدم جلو اومد.
- خودتی؟
اسلحه رو پایین نیاوردم. صورتم زیر ماسک پنهون بود.
- جعبه رو ول کن.
چند ثانیه سکوت بینمون موند. نگاهش روی لباس مشکی، تجهیزاتم و اسلحه‌ای که توی دستم بود، چرخید. انگار تازه چیزی رو فهمیده باشه، لحنش عوض شد و با لحن خشک و سردی گفت:
- پس شایان کنترلت کرده.
هیچ جوابی ندادم. لبخند نزد؛ فقط آروم سرش رو تکون داد.
- فکر نمی‌کردم یه روز کسی که میاد دنبالمون، تو باشی. از شاهکارهات و کشتن همنوعانم شنیده‌بودم، ولی ترجیح می‌دادم باور نکنم.
انگشت‌هام دور اسلحه محکم‌تر شد.
- گفتم از جعبه فاصله بگیر.
فرمانده نگاه کوتاهی به جعبه انداخت.
-ولی هنوز هم همون‌طوری حرف می‌زنی.
و قبل از اینکه فرصت کنم واکنشی نشون بدم، بال‌های دوتا استرنجر پشت سرم باز شد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,566
14,515
مدال‌ها
4
قبل از اینکه برگردم، خودم رو به‌سمت چپ پرت کردم. یکی از استرنجرها از بالای سرم رد شد و با پنجه‌هاش جایی رو گرفت که یه لحظه قبل وایستاده‌بودم.
روی زمین غلت زدم و هم‌زمان اسلحه رو به‌طرفش چرخوندم، ولی شلیک نکردم. گلوله برای این فاصله زیادی پرهزینه بود و نمی‌خواستم صدای تیر، موجود دیگه‌ای رو از اطراف به اینجا بکشونه.
استرنجر دوباره بال زد و بالاتر رفت. دومی از سمت دیگه پایین اومد. اسلحه رو به سمتش گرفتم و با شونه به صخره پشت سرم فشار آوردم. وقتی نزدیک شد، خودم رو کنار کشیدم و ضربه‌ی پنجه‌ش به سنگ خورد.
فرمانده هنوز سر جاش بود. بدون این‌که فرار کنه یا به جعبه نزدیک‌تر بشه، من رو نگاه می‌کرد.
- قبل از شلیک فکر می‌کنی؟!
صدای سردش بین حرکت بال‌ها گم شد. جوابش رو ندادم.
یکی از استرنجرها دوباره از بالا پایین اومد. این بار منتظرش بودم. لحظه‌ای که سایه‌ش روی زمین افتاد، اسلحه رو پایین آوردم و با سرعت به‌سمت فرمانده دویدم.
فرمانده یه قدم عقب رفت. جعبه بینمون بود. دستم رو جلو بردم و مچ دست زبر و فلس‌دارش رو گرفتم. قبل از این‌که بتونم بکشمش کنار، پنجه‌ای از سمت راست به طرفم اومد. خودم رو خم کردم و پنجه از بالای سرم رد شد.
فرمانده همون لحظه ضربه‌ای به مچ دستم زد و خودش رو آزاد کرد. چند قدم عقب رفتم. لبخند خیلی کمرنگی روی صورتش نشست.
- آفرین؛ از گذشته هم سریع‌تر شدی!
اسلحه رو دوباره بالا آوردم.
- این تعریف نیست.
فرمانده: می‌دونم.
به جعبه اشاره کرد و ادامه داد:
- ولی تو نمی‌دونی که داری برای چی می‌جنگی.
نگاهم برای لحظه‌ای روی جعبه افتاد.
- مهم نیست.
فرمانده سرش رو کمی کج کرد.
- برای شایان؟
جواب ندادم.
- یا برای خودت؟
انگشت اشاره‌م روی ماشه نشست.
- برای آخرین بار می‌گم. از جعبه فاصله بگیر.
فرمانده چند ثانیه نگاهم کرد و آروم کنار رفت. فکر کردم تسلیم شده، اما درست همون لحظه، یکی از استرنجرهای پشت سرش بال‌هاش رو باز کرد و مستقیم به‌سمت من هجوم آورد. این دفعه شلیک کردم.
گلوله به زمین، درست جلوی پنجه‌هاش خورد و موجود برای لحظه‌ای مسیرش رو تغییر داد.
فرمانده از فرصت استفاده کرد. جعبه رو برداشت، ولی به‌سمت استرنجرها پرت نکرد؛ فقط هلش داد تا پشت چندتا تخته‌سنگ بیفته. با صدای بلند گفت:
- جعبه رو ول کنین! زنده بگیرینش!
چشم‌هام باریک شد. پس تصمیمش رو گرفته‌بود. اون‌ها دیگه نمی‌خواستن من رو بکشن، بلکه می‌خواستن من رو با خودشون ببرن؛ ولی قرار نبود بذارم این اتفاق بیوفته. نمی‌تونستم بذارم خبر زنده بودنم به گوش آزادها و آرین برسه.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,566
14,515
مدال‌ها
4
دستم از روی ماشه کنار رفت و اسلحه رو توی غلاف فرو کردم. یکی از استرنجرها بدون مکث بهم حمله کرد. خودم رو کنار کشیدم و پنجه‌هاش به صخره خورد. قبل از این‌که برگرده، خنجر رو توی پیشونیش فرو کردم و به‌سمت فرمانده دویدم.
چند قدمی رفته‌بودم که با صدای بال زدنی از بالای سرم بلند شد، سرم رو بالا آوردم.
دومی مستقیم به طرفم می‌اومد. اسلحه رو بیرون کشیدم و بدون مکث، شلیک کردم. گلوله به سی*ن*ه‌ش خورد.
موجود چند متر عقب رفت، ولی روی زمین نیفتاد. بال‌هاش رو باز کرد و دوباره خودش رو به‌طرفم پرت کرد. فاصله کم بود؛ اسلحه رو کنار کشیدم و پنجه‌ش از کنار صورتم رد شد. با دست آزاد، خنجرم رو بیرون کشیدم و ضربه‌ای به قسمت نرم زیر بازوش زدم. عقب رفت، اما فرصت دوباره حمله کردن پیدا نکرد. گلوله‌ی دوم رو شلیک کردم و بدنش سنگین روی زمین افتاد.
فرمانده به‌سمتم حمله کرد که جاخالی دادم. پنجه‌ش از کنار شونه‌م رد شد و من از پشت بهش رسیدم. بازوش رو گرفتم و کشیدم، اما با یه حرکت خودش رو چرخوند و من رو به زمین کوبید. قبل از این‌که بتونه ضربه‌ی بعدی رو بزنه، خودم رو کنار کشیدم.
پنجه‌ش زمین رو شکافت. بلند شدم و اسلحه رو به‌سمتش گرفتم.
- تمومش کن.
فرمانده جواب نداد. از پشت سرش صدای غرش اومد؛ استرنجر سوم به طرفم می‌اومد. شلیک کردم و گلوله به گردنش خورد. بال‌هاش برای ثانیه‌ای باز موندن و بعد بدن سنگینش روی زمین افتاد.
فرمانده به‌سمت جعبه برگشت. دویدم و قبل از این‌که بهش برسه، خودم رو بینشون انداختم. فرمانده با پنجه به سمتم حمله کرد. اسلحه رو پایین آوردم و کنار کشیدم. پنجه‌ش از کنارم رد شد.
دستم رو دور مچش قفل کردم و با تمام توان کشیدم. فرمانده غرید و من رو عقب زد. چند قدم پرت شدم و اسلحه از دستم افتاد. به طرفم اومد. از فرصت استفاده کردم و خنجر رو توی دستم محکم کردم.
حمله کرد. خودم رو به‌سمت داخل بدنش کشیدم و تیغه رو زیر بال بازش فرو کردم. فرمانده از درد غرید و عقب رفت. دستم رو به گردنش رسوندم و فشار دادم. همین چند ثانیه کافی بود. زانوم رو به پشت پاش زدم.
تعادلش به هم خورد و روی یه زانو افتاد.
دست‌بند رو بیرون کشیدم و مچش رو بستم. مچ دست دیگه‌ش رو گرفتم و اون یکی دست‌بند رو هم بستم. نفس‌نفس می‌زد. نگاهش کردم.
- تکون نخور.
سرش رو بالا آورد.
- اگه می‌خواستم تکون بخورم، الان اینجا نبودی.
اسلحه رو از روی زمین برداشتم و با بی‌حوصلگی جواب دادم:
- توی موقعیتی نیستی که بخوای قدرت‌نمایی کنی!
نگاهم از روی بدن سه استرنجر رد شد. دیگه حرکتی نمی‌کردن. جعبه چند قدم اون‌طرف‌تر افتاده‌بود. به‌طرفش رفتم و بعد از برداشتنش، برگشتم. فرمانده رو از زمین بلند کردم. بال‌هاش جمع شده‌بودن و دست‌هاش بسته‌بود.
این بار دیگه کسی بین ما نبود؛ فقط من بودم و فرمانده‌ای که قرار بود با خودم برگردونمش.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,566
14,515
مدال‌ها
4
چند قدم از محل درگیری فاصله گرفتیم. فرمانده بدون حرف کنارم راه می‌رفت. دست‌هاش بسته بود و بال‌هاش جمع شده‌بودن. جعبه رو هم با دست دیگه‌م نگه داشته‌بودم.
به مسیر روبه‌رو نگاه می‌کردم که صدای خش‌خش سنگ‌ریزه‌ها از پشت سرمون اومد. وایستادم و فرمانده هم وایستاد. برگشتم و به اطراف نگاه کردم. وقتی چیزی پیدا نکردم، دوباره راه افتادم.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته‌بودیم که فرمانده یهو تمام وزن بدنش رو به‌سمتم انداخت. تعادلم به هم خورد، جعبه از دستم افتاد و روی زمین غلت خورد. با شونه به من کوبید و هر دوتامون روی زمین افتادیم.
قبل از این‌که بتونم بلند بشم، با پا ضربه‌ای به پهلوم زد و خودش رو ازم فاصله داد.
دست‌هاش هنوز بسته بودن، اما همین هم جلوش رو نگرفته‌بود. بلند شدم و اسلحه رو بیرون کشیدم. اخطارگونه غریدم:
- تکون نخور!
فرمانده بال‌هاش رو باز کرد و صدای باز شدنشون توی محوطه پیچید.
- فکر کردی این دست‌بندها جلوم رو می‌گیرن؟
نگاهم روی بال‌هاش ثابت موند. یه قدم جلو رفتم.
- اگه بخوام، می‌تونم بال‌هات رو هم ببندم.
لبخند زد.
- امتحان کن.
بهم حمله کرد. شلیک نکردم، فقط کنار کشیدم و پنجه‌ش از کنارم رد شد. دستم رو به بازوش رسوندم، اما با چرخش بدنش من رو به‌سمت زمین کشید. دوباره تعادلم رو از دست دادم. فرمانده خواست از بال‌هاش استفاده کنه که همون لحظه خودم رو به‌سمتش کشیدم و با تمام وزنم به بدنش فشار آوردم.
هر دوتامون روی زمین افتادیم. دستش رو گرفتم و پشت بدنش بردم. تقلا کرد. قدرتش زیاد بود، اما ولش نکردم. دست‌بند رو دوباره محکم کردم. چند ثانیه بی‌حرکت موند، بعد نفس عمیقی کشید.
- این بار دیگه مطمئنی؟
بلندش کردم.
- آره.
نگاهش روی صورتم موند که ادامه دادم:
- پس راه بیفت.
جعبه رو از زمین برداشتم. فاصله‌م رو باهاش بیشتر کردم. راه افتادیم، اما دیگه حتی یه لحظه هم حواسم ازش پرت نشد.
جعبه رو با یه دست گرفتم و با دست دیگه بازوی فرمانده رو نگه داشته‌بودم. انگار تمام بدنش برای مقاومت ساخته شده‌بود. با هر قدمی که برمی‌داشت، می‌تونستم بفهمم که هنوز تمام توانش رو از دست نداده.
چند متر جلوتر، وایستادم. سرم رو برگردوندم و دوباره به محل درگیری نگاه کردم. سه‌تا استرنجر روی زمین افتاده‌بودن. هیچ حرکتی نمی‌کردن، اما یه چیزی توی ذهنم اجازه نمی‌داد که به همین راحتی از کنار این صحنه رد بشم.
 
موضوع نویسنده

Rasha_S

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Oct
3,566
14,515
مدال‌ها
4
اون‌ها برای یه جعبه اومده‌بودن، نه برای حمله به منطقه و نه حتی برای پیدا کردن غذا یا تجهیزات! سرم ناخودآگاه چرخید و نگاهم روی جعبه ثابت موند.
فرمانده متوجه شد.
- هنوز هم نمی‌فهمی که چرا شایان این‌قدر ازش می‌ترسه.
جواب ندادم، فقط دستم رو محکم‌تر دور بازوش فشار دادم.
- ساکت باش.
خنده‌ی کوتاهی کرد.
- این همون لحنه!
نگاهم رو بهش دوختم و اخم کردم.
- چی؟!
سرش رو کمی پایین آورد و مستقیم نگاهم کرد. لبخند موذی‌ای زد.
- هیچی.
چند لحظه سکوت کرد.
- فکر نمی‌کردم پسر خونده‌ی آرین، به شایان ملحق بشه!
انگشت‌هام کمی سفت شد.
- تو چیزی درباره‌ی من نمی‌دونی.
فرمانده چیزی نگفت و همین سکوتش بیشتر از جواب دادن عصبی‌کننده بود. راه افتادم.
مسیر برگشت طولانی بود و نمی‌خواستم بیشتر از این، اینجا بمونم. شایان باید هرچه زودتر می‌فهمید که استرنجرها فقط دنبال جعبه نبودن؛ اونا می‌دونستن این جعبه ارزش داره.
توی فکر فرو رفتم. فرمانده من رو از روی صدا شناخته بود و این یعنی برخلاف چیزی که فکر می‌کردم، گذشته‌ی من هنوز برای بعضی‌ها زنده بود.
چند ساعت بعد، وقتی به محدوده‌ی انتقال رسیدیم، خودرو آماده بود. نگهبان‌ها با دیدن فرمانده‌ی استرنجرها برای چند لحظه مکث کردن، اما هیچ‌ک.س سؤال نپرسید. بی‌نام‌ها سؤال نمی‌پرسیدن؛ حداقل نه وقتی مأموریتی تموم شده‌بود!
فرمانده رو داخل ماشین زرهی انتقال بردم و قبل از این‌که در بسته بشه، برای آخرین بار بهش نگاه کردم.
- امیدوارم ارزش این همه دردسر رو داشته باشی.
لبخند کمرنگی زد.
- امیدوارم وقتی حقیقت رو فهمیدی هم همین رو بگی.
کف دستکش ضخیمم رو روی ته‌ریشم کشیدم. احساس کردم شاید من دنبال جواب نمی‌گردم؛ شاید جواب از قبل داشت من رو پیدا می‌کرد!
***
(آریانا)
(سه سال قبل)
با بی‌حوصلگی به بحث بین کیان و پسر آزاد نگاه کردم. یکی از تفریحات مسخره‌ی کیان، آزار دادن آزادها بود. جلو رفتم و دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم:
- بی‌خیال کیان؛ این خنجر برای آزادهای بدبخت استفاده‌ای جز تلاش برای بقا نداره. بذار بره و وقتمون رو تلف نکنه!
 
بالا پایین