جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال تایپ [هانای من باش] اثر «فاطمه ثنا کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته بازنویسی رمان توسط Sanai_paiiz با نام [هانای من باش] اثر «فاطمه ثنا کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 14,548 بازدید, 232 پاسخ و 50 بار واکنش داشته است
نام دسته بازنویسی رمان
نام موضوع [هانای من باش] اثر «فاطمه ثنا کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Sanai_paiiz
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Sanai_paiiz
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,760
مدال‌ها
6
1000012353.png

عنوان:[هانای من باش!]

اثر: (فاطمه ثنا "F.S.Ka" کاربر رمان بوک)

ژانر:عاشقانه.تراژدی.مافیایی

ناظر:عضو گپ نظارت: S.O.W 8

خلاصه:

غصه‌ی عشق نافرجامش را می‌خورد یا طرد شدنش؟
هانای همه بود و هانایی نداشت... ‌.
میان گریه‌هایش؛ میان خداخدا کردن‌هایش، ناگهان مردی از راه رسید! مردی از جنس قدرت و خطر، که کبریت این عشق آتشین را می‌کشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

_ نفس _

سطح
4
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Jan
2,237
3,447
مدال‌ها
5
negar_۲۰۲۲۰۸۲۷_۲۲۰۴۳۴_ogx.png




"باسمه تعالی"


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.


قوانین تایپ رمان

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.

پرسش و پاسخ تایپ رمان

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.
مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.


درخواست جلد

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.


درخواست نقد شورا

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.

درخواست تگ

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.

اعلام پایان رمان



با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,760
مدال‌ها
6
مقدمه:
شب بیداری و گریه کردن‌هایش را ندیده بودند که این‌گونه او را عذاب می‌دادند. اما خدا که دیده بود!
دیده بود زخمی هایی را که چون خواهر ماهان بود به او زده بودند.
دنیا هم به پاس تمام سختی‌هایش عشقی را به قلبش انداخت... عشقی که میانه او چیزی جز درد نبود!


پالتویش را بیشتر به خود می‌فشارد. امروز از آن روزهای سرد پاییزی بود، از آن روزها که سرمایش تا مغز استخوانت را می‌سوزاند، اما او باز هم پیاده آمده بود! این‌گونه بود سرمای هوا برایش اهمیتی نداشت او کمی فکر می‌خواست کمی امید؛ اما کجا بود این امید که سال‌هاست هانا به چشمش نمی‌بیند؟
کجاست آن امیدی که همه از او حرف می‌زنند اما نیست؟
به خودش که می‌آید جلوی در خانه است، خانه‌ای با در مشکی همانند قلب صاحبانش! خانه‌ای که او هیچ سهمی از مهر و محبتش نداشت! به دلیلی که خودش هم نمی‌دانست.
کلید را درون قفل می‌چرخاند و وارد می‌شود. مثل هر‌ روز از مدرسه تا خانه پیاده می‌آید. وارد خانه می‌شود، بی‌سر و صدا به سمت اتاقش می‌رود و در کتاب‌ها را باز می‌کند.
می‌گذاشت بقیه ناهارشان را بخورند، بعد او برود و در خلوت غذا میل کند. از دور هم بودن خوشش نمی‌آمد.
با خود گفت:《اگر الان پایین بروم دوباره سؤال هر روز مدرسه چطور بود را می‌پرسند. بگذار غذایشان را بخورند بعد من می‌روم.》 چند ساعتی صبر می‌کند خودش را با وسایلش سرگرم کرده بود. اما با صدای گریه مادرش اخم‌هایش در هم رفت! او دختر جسوری بود اما باید چه می‌کرد وقتی از تمام آدم‌‌ها بی‌زار بود؟ در اتاقش را باز می‌کند و به سمت مهمان خانه رفت صدای گریه مادرش بیشتر و بیشتر می‌شد به مادرش که می‌رسد کنارش زانو می‌زند و می‌گوید:
- چی شده مامان اتفاقی افتاده؟
مادرش درحالی که صورتش از گریه‌های شادی، با دلیلی مسخره خیس بود می‌گوید:
- مگه اتفاق بهتر از این هم داریم؟رامین برگشته.
رامین برگشته. این جمله‌ بارها و بارها در مغز هانا اکو می‌شود. او برگشته بود، برگشته بود تا جان هانا را بگیرد و دوباره برود.
مادرش برای برگشتن یک احمق و یک ستمگر این‌گونه اشک شوق می‌ریخت؟ کسی که روح و روان هانا را به بازی گرفته بود؟ خاطرات هانا به یک‌باره به سرش هجوم می‌آوردند و این باعث می‌شود دَستانش را روی گوش‌هایش بگذارد و با جمله 《اسمش رو نیار》به سمت اتاقش بدود.
او، رامین سه سال او را تحت شعاع قرار داده بود. رامینی که جز ظلم از خودش چیزی به هانا نداده‌ بود.
چه کسی دلیل این همه بی‌رحمی را می‌دانست؟ خودش را روی تخت می‌اندازد و بغضش را می‌شکاند او خسته بود، یا خودش بود یا تهدیدهایش.
دخترک بعد از ‌این‌که حسابی گریه می‌کند به طرف کمدش می‌رود. دستش به آرام بخش می‌خورد که... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,760
مدال‌ها
6
مادرش وارد اتاق شد و با اخمی که حاصل از دیدن هانا درحال قرص خوردن بود می‌گوید:
- هانای احمق، به جای قرص خوردن و خوابیدن بپوش همه خونه عموت جمع شدن برای دیدن رامین.
و بدون آن‌که فرصت حرف زدن بدهد بیرون می‌رود.
همیشه همین‌طور بود. حرف‌هایش را میزد و بعد که مطمئن میشد غرور هانا کاملاً خرد شده، می‌رفت.
هانا چشمانش را روی هم می‌گذارد و آرام با خود تکرار می‌کند:《هانا احمق نیست، هانا احمق نیست.》
چه چیزی باعث شده بود مادرش رامین را این‌گونه دوست بدارد؟ رفتارهایش با هانا یا توهین‌هایش؟
لباس‌هایش را اتو می‌کند و می‌پوشد. به حیاط می‌رود و وقتی همه حاضر شدند و آمدند هانا می‌گوید:
- میشه من خودم بیام؟
مادرش اخم‌هایش را در هم کشید و جواب داد:
- معلومه که نه! می‌خوای جلوی همه آبرومون رو ببری؟ رضا دخترت رو نگاه کن.
رضا اخطاری اسمش را صدا می‌زند و هانا با خود فکر می‌کند:《چرا همیشه می‌گوید دختر تو مگر من دختر او دیگر نیستم؟》
به خانه عمو می‌رسند. خانه‌ای بزرگ با نمای سفید که از نظر هانا برای آدم بی‌لیاقتی مانند رامین زیادی بود.
جز عمو و زن عمو همه از هانا بی‌زار بودند. در به واسطه‌ی دکمه آیفون باز شد.
وارد خانه شدند، هانا عقب‌تر از همه ایستاد. می‌گذارد همه احوال پرسی‌هایشان را بکنند، بعد او برود. وقتی نوبت به او رسید، لبخندی می‌زند و با اندک چاشنی دوست داشتن، سرش را بالا می‌گیرد و سلامی به عمویش می‌کند. عمو دستی روی سرش می‌کشد و با مهربانی و عشقی که در چشمانش موج میزند می‌گوید:
- سلام به روی ماهت هانای عمو، بی‌معرفت حتماً باید مناسبتی باشه تا ما چهره‌ی قشنگت رو ببینیم؟
هانا دوست داشت بگوید آمدن پسر بی‌ریخت شما همچین مناسبت خاصی نیست، اما زن عمو پیش دستی می‌کند و می‌گوید:
- اذیت نکن بیژن دخترم رو، بس که درس می‌خونه قربونش برم وقت نداره.
همه قیافه‌هایشان را از این‌طور صحبت کردن بیژن و زنش با هانا جمع کرده بودن خدا می‌داند که چه‌قدر از این دختر متنفر و خشمگین بودند.
هانا روی مبل می‌نشیند. کیفش را باز می‌کند و کتابی که به زبان انگلیسی اصلی نوشته شده بود را می‌خواند آن‌قدر غرق در آن کتاب بود، که متوجه حسادت دختر عمه‌هایش نمی‌شود.
هانا یک عمو و دو عمه داشت که کاش همان دو عمه را هم نداشت.
عمه‌هایش دوقلو بودند و هر دو یک دختر و دو پسر داشتند.
هانا غرق خواندن بود که با صدای رامین قلبش تیری کشید. رامین مشغول احوال پرسی با جمع بود، صداها و آواهای قدیمی‌اش در ذهن هانا اکو می‌شوند. رامین بالای سر هانا می‌رسد، پوزخندی می‌زند و می‌گوید:
- سلام بهت یاد ندادن هانا خانم؟
هانا جسورانه سرش را بالا می‌گیرد و می‌گوید:
- سلام به آدم‌ها رو چرا اما... .
باقی حرفش را نمی‌گوید و به جایش پوزخندی می‌زند.
دستان رامین مشت می‌شوند اما ظاهرش را حفظ می‌کند و به این فکر می‌کند که خودش بعداً زبان هانا را کوتاه خواهد کرد. با این فکر با لبخند به آشپزخانه پیش مادرش می‌رود.
وقتی هانا سرش را دوباره در کتاب می‌کند، مادرش سلقمه‌ای به او می‌زند و با اخمی که به دلیل حرف زدن قاطعانه هانا با رامین بود می‌گوید:
- خجالت بکش، باید با بزرگترت این‌طور رفتار کنی؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,760
مدال‌ها
6
هانا دهانش را پر می‌کند تا بگوید:《حالم هم از تو هم از بزرگترم بهم می‌خورد!》اما چیزی نمی‌گوید.
به ادامه کتاب خواندنش می‌رسد و متوجه نگاه های نفرت انگیز رامین نمی‌شود.
خدا می‌داند که به اندازه‌ی تمام زندگی‌اش از هانا متنفر بود. به گناهی که هانا هیچوقت مرتکب نشده بود.
به خاطر عشقی اشتباه که پایان تلخی داشت!
پایان تلخی که به هانا مربوط نمی‌شد اما متهمش کرده بودند.
با جیغی که زن عمو کشید هانا بلافاصله پا می‌شود و به سمت آشپزخانه می‌رود.
بادیدن زن عمو که روی زمین نشسته بود و دستش را با دست دیگر محکم فشار می‌داد و از درد گریه می‌کرد نگران کنارش روی زمین می‌نشیند و می‌گوید:
- زن عمو؟چی شد؟
نگین <زن عمو> آهسته درحالی که اشک می‌ریخت شصتش که غرق در خون بود را به هانا نشان می‌دهد، بقیه از صدای نگین به آشپزخونه آمده بودند.
رامین نگران بقیه را کنار زده و پیش مادرش رفت، انگشت نگین غرق در خون بود و این هانا را نگران می‌کرد. آرام می‌گوید:
- زن عمو می‌تونی پاشی؟ الان به عمو میگم که بیاد ببرتتون بیمارستان.
هانا نگران بود، زن عمو به شدت از خون می‌ترسید. نگین آهسته و با کمک هانا می‌ایستد؛ اما تا هانا دستش را رها می‌کند نگین سرش گیج می‌رود دوباره می‌خواهد که زمین بخورد، رامین مادرش را در آغوش می‌گیرد.
بیژن به نگین که از حال رفته بود نگاه کرد‌. یک دست زیر کمر و دست دیگر را زیر زانوی نگین زد. او را بلند کرد و به طرف ماشین رفت. کم‌کم بقیه هم سرجایشان نشستند.
هانا که متوجه نصفه ماندن شام زن عمویش می‌شود با ترحم دست به کار شده و بقیه کارها را خودش به پایان می‌رساند.
هرچند زن عمو غذایی را درست کرده بود که هانا تا مجبور نمی‌شد لب نمی‌زد اما هانا که نمی‌توانست اعتراض کند، باقی کارها را انجام می‌دهد. شام قیمه بود و چون هانا از بچگی خاطره خوبی از قیمه نداشت کمتر وقتی گیر می‌آمد که قیمه بخورد، شاید هانا همه چیز را فراموش می‌کرد اما خاطره تلخی که از قیمه داشت را هرگز از خاطر نمی‌برد!
در آخر سیب زمینی هارا درون ماهیتابه می‌ریزد و به سمت سالن می‌رود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,760
مدال‌ها
6
به سالن می‌رود. گوشی‌اش را برمی‌دارد، شماره عمو را می‌گیرد و به آشپزخانه باز می‌گردد.
با چند بوق عمویش جواب می‌دهد:
- جانم پناهم؟
عمویش این‌گونه بود، گاهی وقت‌ها معنی اسم او را صدا میزد!
هانا لبخندی می‌زند و با اعتماد به نفسی که از حرف عمو می‌گیرد، می‌گوید:
- سلام عمو، زن عمو خوبه؟ کجاست؟
عمو نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید:
- خوبه، دستش رو بخیه زدن الان هم سرم وصل کردن، تموم شد میایم.
باشه‌ای می‌گوید و از عمویش خداحافظی می‌کند.
وقتی به سالن برمی‌گردد، با دیدن اخم پدرش و پوزخند دختر عمه‌هایش می‌فهمد که باز هم چرندیات پشت سرش گفته شده.
پدرش با اخم و طلبکارانه می‌پرسد:
- با کی حرف می‌زدی؟
هانا خیلی عادی جواب می‌دهد:
- عمو.
رضا آمد حرفی بزند اما عمه زری با پوزخندی زیر لب می‌گوید:
- بی‌چاره داداشم شده بهانه کی.
هانا با خود می‌گوید:《 آیا این زن عقده دارد؟》پدرش با خشونت گوشی را از دستش می‌کشد و شماره‌ای که به نام بهترینم سیو شده بود و آخرین تماس با او بود را نگاه می‌کند. این شماره را فقط هانا داشت و این باعث می‌شود رضا شک کند.

***
هانا:
این شماره را فقط من از عمو داشتم و بابا با دیدن شماره غریبه دستش را بالا می‌برد و محکم روی گونه‌ام می‌نشاند.
کاش جای دستش می‌سوخت؛ اما قلبم سوخت.
صدای پوزخند مامان بدجور قلبم را سوزاند، بی‌اعتمادی بابا بدجور قلبم را سوزاند. بیشتر از آن چه‌طور غرور تک دخترش را جلوی انبوهی از آدم می‌توانست خرد کند؟ بابا شماره را گرفت، فکر کنم او می‌خواست عمو را فحش باران کند وگرنه کَس دیگری جواب نمی‌داد.
چند بوق می‌خورد و در آخر عمو و صدایش در خانه‌ای که سکوت حکم رانش بود می‌پیچد:
- جانم نفس؟
جمله عمو نفس مرا از غم می‌برد، بی‌صدا به آشپزخانه برمی‌گردم و سیب‌هاا را درون ظرف شیشه‌ای می‌ریزم.
ظرف‌های شام را آماده می‌کنم و دنبال سفره می‌گردم که حضور کسی را بالای سرم حس می‌کنم. سربلند می‌کنم و با دیدن رامین بی‌توجه به کارم ادامه می‌دهم تا او دنبال بهانه نباشد.
رامین پوزخند می‌زند و با نفرت می‌گوید:
- دقت کردی چقد نحسی؟
چشمانم از تعجب گرد می‌شوند. او می‌دانست که چه می‌گوید؟ با حیرت می‌گویم:
- منظورت چیه؟
با پوزخند مسخره‌اش و با نفرتی تمام نشدنی می‌گوید:
- به خاطر تو مامانم توی بیمارستانه.
می‌ایستم و مبهوت می‌پرسم:
- چی داری میگی رامین؟ زن عمو حواسش نبود دستش رو با چاقو برید.
رامین سرش را به تأیید تکان می‌دهد و می‌گوید:
- دقیقاً و به خاطر وجود نحس توئه.
پوفی می‌کشم و چشمانم را روی هم می‌گذارم، برای پایان داد به بحث می‌گویم:
- ول کن، تو کلاً از بیخ عربی.
خواستم به کارم مشغول شوم که متوجه نشدم چه شد؛ اما دستش با شدت به طرف چپ صورتم می‌نشیند و باعث می‌شود پوست صورتم به لبه‌ی کابینت کشیده شود.
دردم می‌گیرد؛ اما چیزی نمی‌گویم و در عوض دستم را بلند می‌کنم و سیلی محکمی نثار صورتش می‌کنم. صدای نفس‌های عصبانی‌اش به گوش می‌رسد، دستش بلند می‌شود تا دوباره روی صورتم بشیند؛ ولی با صدای عمو دستش رو هوا می‌ماند
- داری په غلطی می‌کنی؟
به سمت رامین می‌آید و کنارش می‌زند، به من که خط بزرگی روی صورتم نشسته بود نگاه می‌کند و رو به رامین می‌گوید:
- کار توئه؟
با سکوت رامین بلند‌تر داد می‌زند:
- باتوئم! کار توئه؟
رامین《بابا》یی زمزمه می‌کند، عمو حرفش را قطع می‌کند و می‌گوید:
- بابا و زهرمار احمق، تو به کی رفتی، هان؟
جلوی عمو مانند موش ساکت می‌شود، در ادامه عمو نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید:
- سریع عذر خواهی کن، سریع باش!
رامین آرام و با حرص آرام می‌گوید:
- معذرت می‌خوام.
عمو داد می‌کشد:
- نشنیدم!
رامین این دفعه بلندتر و با حرص‌تر می‌گوید:
- معذرت می‌خوام.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,760
مدال‌ها
6
پارت پنج

مهمانی تمام شده بود.
با هانایی که از درون کشته میشد به خانه برگشتیم.
راه اتاقم را بی‌حرف پیش گرفتم، اما با صدای بابا متوقف شدم.
بابا: وایسا هانا!
به طرف او برگشتم که اشاره کرد روی مبل بنشینم.
روبرویش روی مبل نشستم که گفت:
- واسه اون قضیه خونه بیژن...
چشمانم را ریز کردم و قبل از اینکه ادامه جمله‌اش را بگوید گفتم:
- کجارو میگی؟ همون‌جا که به خاطر داشتن شماره‌ی عمو زدی تو گوشم؟ یا اونجا که سرم داد کشیدی و مامان خندید؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- تو عاشقانه سیوش کردی هانا!
خندیدم واقعا خنده دار بود.
او از برادرش حرف می‌زد!
وسط خنده جدی گفتم:
- محض رضای خدا بابا تو داری از برادرت حرف می‌زنی!
بابا: ربطی به اون موضوع نداره، خودتم خوب می‌فهمی چی میگم چون عاشقانه سیوش کردی گیج شدم.
چشمانم را بستم و گفتم:
- چندبار با دوست پسرم منو گرفتی که شک کردی؟ چند بار دیدی با یه پسر جز رامین حرف بزنم؟
آمد چیزی بگوید که جمله‌اش را قطع کردم و گفتم:
- بی‌خیال من خوابم میاد شب بخیر.
به اتاقم رفتم؛ مردک دیوانه حتی عذرخواهی‌ام بلد نیست!

***

چشمانم را باز می‌کنم و با دیدن ماهان در دوسانتی متری صورتم، جیغ می‌کشیدم و به عقب هلش دادم که کتفش به صندلی برخورد کرد.
دستم را روی قلبم گذاشتم و چند نفس عمیق کشیدم.
بلند شده و نشستم، رو به ماهان گفتم:
- الحق که پسر باباتی، دوتا دیوانه مثل هم.
ماهان که حالا بلند شده بود و روی صندلی نشسته بود گفت:
- علیک سلام ابجی کوچیکه.
درحالی که می‌ایستادم چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
- جا واسه سلامم گذاشتی؟
به طرف میز رفتم کمی ایستادم تا ویندوزم بالا بیاید سپس برس را برداشتم و درحالی که موهایم را شانه می‌زدم می‌گویم:
- چه خبرا؟ چی‌شده اومدی اینجا، راه گم کردی؟
ماهان با بی‌چارگی می‌گوید:
- بیخیال خودت که میدونی درگیرم!
ماهان در شرف ازدواج بود و فعلا کارهای عقد و عروسی‌اش کمرش را شکسته بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,760
مدال‌ها
6
پارت شش

کم‌کم و با تردید گفت:
- شنیدم که... که دیشب چه اتفاقی افتاده، هانا زیادی بزرگش کردی.
اها پس دلیل اینجا بودن ماهان آن هم روز پنجشنبه همین بود، از اتاق فرمان اشاره شد تا بیاید و کارشان را ماس‌مالی کند.
اما ماهان که نمی‌دانست، نصیحت اصلی را آن ها نیاز داشتند.
روبه‌رویش نشستم و گفتم:
- چقدر میدونی؟
سوالی سرش را تکان می‌دهد که می‌گویم:
-از ماجرای دیشب چقد میدونی؟
با اطمینان گفت:
- این‌که بابا بهت گفته چرا همش سرت تو گوشیِ و تو ناراحت شدی!
پوزخندی زدم و رو به ماهان گفتم:
- پس مثل اینکه خانواده هخامنش خوب دروغ گفتن بلدن.
ماهان یک تای ابرویش را بالا می‌اندازد و می‌گوید:
- منظورت چیه؟
کل داستان را برایش تعریف می‌کنم و بعد موهایم را که تا الان روی صورتم افتاده بود کنار می‌زنم و جای دست بابا و رامین را نشانش می‌دهم.
چقدر مرور این‌ها برایم زجر آور بود!
- نگاه کن ماهان، این دقیقا اتفاقی بود که بعد از این‌که بابا شخصیت دختر بزرگش خرد کرد اتفاق افتاد.
ماهان دستانش را مشت می‌کند و آرام اما با خشونت زمزمه می‌کند:
- رامین عوضی.
بعد سریع سرش را بلند کرد و گفت:
-هانا تو که این کارشو بی جواب نذاشتی؟
پوزخندی زدم، رامین در حدی نبود که به من توهین کند و من بی‌جواب بگذارمَش.
ماهان پس از اندکی از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد صدای محکم بهم خوردن در آمد. کتاب هایم را باز کردم قبلا ها همچین آدم درس خوانی نبودم اما از آن روزی که شاهد مکالمه رضا خان با مامان بودم مسیر زندگی ام را تغییر دادم.

***
(فلش بک به شش سال قبل)

از کلاس بیرون می‌دوم و روی شانه مینو و منیژه می‌پرم. همزمان می‌گویم:
- چه خبرا حالتون چطوره؟
منیژه با قیافه زاری می‌گوید:
-عالیم باید کارنامه درخشانم‌ و نشون ننه بابام بدم.
مینو می‌گوید:
-مصرف ممد هی بالاتر میره و خرجشم زیادتر، این ماهی کلی کار کردیم پول دربیاریم نشد درس بخونیم.
برای اینکه از این حس و حال درشان بیاورم گفتم:
-ای بابا بی‌خیال، ماه بعد جبران می‌کنیم.
منیژه: اینا برای تو آسونِ هانا! مامان بابات پشتتن، ما چی؟ ممد معتاد که اون ور افتاده، مامانمم همش پی خوشگذورنی هاشِ کی به ما اهمیت میده که بتونیم ماه بعد جبران کنیم!
به دختر‌ها دلداری می‌دهم و بعد به سمت خانه حرکت می‌کنم امروز بابا خانه بود و وقت خوبی برای ترساندن مامان و بابا بود.
به سمت اتاق کار بابا می‌روم دستم را روی دستگیره می‌گذارم اما دستم با صدای بابا که داشت با مامان حرف میزد متوقف می‌شود‌.
بابا: دیگه نمی‌دونم باید با این و احمق بازی‌هاش چیکار کنم، تا کی باید پول بدم که این احمق بره پایه بالاتر؟
مامان می‌پرسد:
- بازم امتحاناشو خراب کرده؟
از احمق منظورشان من بودم؟
بابا در جواب مامان می‌گوید:
- بله، مدیر مدرسه زنگ زده شکایتش و می‌کنه علاوه بر این‌که درس نمی‌خونه بازی گوشی هم می‌کنه. البته حق داره پیش خودش میگه یه رضای احمق هست که خرجم و میده‌.
مامان می‌گوید:
- دخترک مفت خور.
بقیه مکالمه را گوش نمی‌دهم و به سمت بیرون می‌دوم.
روی نیمکت توی بوستان نزدیک خانه می‌نشینم.
زانو هایم را بغل می‌کنم و به اشک هایم اجازه روان شدن می‌دهم.
من مفت‌خور بودم، من احمق بودم؟یعنی آن ها خرج من را کردن وظیفه خود نمی‌دانستند؟ توی بوستان می‌نشینم و تصمیمم را می‌گیرم به سمت کتابخانه می‌روم دو کتاب درسی و یک کتاب تیزهوشانی می‌خرم من از این جهنم دره خودم را نجات می‌دادم‌.
به خانه که برمی‌گردم بی‌سر و صدا به اتاقم می‌روم، در کتاب هارا باز می‌کنم و شروع به محکم خواندن می‌کنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,760
مدال‌ها
6
پارت هفت

{زمان حال}
هانا:
یادم می‌آید که چند ساعت بعد، وقتی مامان در اتاقم را باز کرد و مرا مشغول خواندن درس دید چقدر تعجب کرد.
هرچند اصرار هایش را وقتی بابا نبود برای درس نخواندم مرا متعجب می‌ساخت اما باید می‌سوختم و می‌ساختم تا از همین ناهار و شام مفت بهره می‌بردم.

***
دو روز بعد...

وارد حیاط دبیرستان می‌شوم. دوست خاصی نداشتم چون می‌دانستم جو مدرسه فرزانگان رقابتی است.
سعی می‌کردم سرم را در لاک خودم نگه دارم.
خانم محمدی دبیر زیست اشاره می‌کند تا به طرفش بروم بعد از سلام و صبح بخیر می‌گوید:
- خب هانا خانم آماده‌ای؟
زهرا که یکسال از من کوچکتر بود برای خود شیرینی می‌گوید:
-هانا همیشه آماده‌اس که سطحش پایین نیاد.
بی‌توجه؛ به خانم محمدی دبیر زیست می‌گویم که کاملا آماده‌ام و هیچ استرسی درون من نیست‌.
خانوم محمدی چهار نفر دیگر را که مثل من باید امتحان می‌دادند صدا می‌کند و بعد سوار ماشینش می‌شویم.
نیم ساعت بعد روبه‌روی مدرسه فرهنگیان می‌ایستد؛ سیلی از دانش آموزان را مشاهده می‌کردم اما ذره‌ای از اعتماد به نفسم کم نمی‌شود. با بسم ا... رحمان رحیم وارد می‌شوم و بعد از ساعتی از سالن خارج می‌شوم، به طرف خانم محمدی می‌روم.
خانم محمدی:
- خب هانا جون از سوالات راضی بودی؟
- سوالات بیش از اندازه پیش پا افتاده بودن خانم محمدی!
- یعنی به قبولیت امید داشته باشم؟
صد در صدی می‌گویم و به چهره‌ی دانش آموزانی که لب‌هایشان از بغض می‌لرزید یا چشمانشان از اشک پر بود چشم می‌دوزم.
تعداد کمی گیر می‌آمد که لبخند بر لب داشته باشند که اولین آن ها خودم بودم.

***
به دلیل طولانی بودن زمان المپیاد و سمج بودن معلم شیمی که گفت «مبحثی که نبودید حتماً باید بمانید تا تدرسیش کنم» دیرتر از بقیه روزها به خانه رفتم.
ساعت حدودا چهار نزدیک به پنج بود.
در خانه را بی حوصله باز می‌کنم راه اتاقم را پیش می‌گیرم که وسط راه صدای مامان متوقفم می‌کند.
مامان: علیک سلام
به طرفش برمی‌گردم و می‌گویم:
- ببخشید متوجه نشدم اینجایید، سلام.
بدون در نظر گرفتن حرفم می‌گوید:
- تا این ساعت کجا بودی؟
خواستم جوابی بدهم که صدای بابا مانع شد.
بابا: معلومه پی یللی تللی، ۱۰۰ تومن از کارتت چی خریدی؟
چشمانم را می‌چرخانم و می‌گویم:
- خسته بودم ناهار نخوردم واسه خودم غذا گرفتم.
مامان ابرویش را بالا می‌اندازد و همزمان طلبکارانه می‌گوید:
- چیکار می‌کردی که خسته بودی تا جایی که من می‌دونم تا ساعت دو امروز کلاس داشتی، بقیش رو چی‌کار می‌کردی؟
چشمانم را می‌بندم تا از درد سرم کم شود ولی هم‌زمان جواب مامان را می‌دهم:
- امروز المپیاد داشتیم بعد المپیاد دبیر نذاشت بیایم گفت باید درس امروز رو یاد بگیرید بعد برید.
بابا با کنجکاوی می‌گوید:
- المپیاد! حالا چیکار کردی؟ چطور بود؟!
خمیازه‌ای می‌کشم و با گفتن خوب بود به سمت بالا می‌روم و به صدا زدن‌های مامان توجهی نمی‌کنم.
به سمت اتاق می‌روم.
لباس‌هایم را عوض می‌کنم، آبی به دست و صورتم می‌زنم و به سمت گوشی می‌روم تا کوکش کنم اما با صدای عجیب مامان سر جایم قفل می‌ایستم.
- هانا جان دخترم (دو تقه به در می‌زند سپس وارد می‌شود) هانا عزیزم بیداری خوشگل مامان؟
پرهای ریخته شده‌ام را جمع می‌کنم و با گفتن کلمه‌ی بله به مامان نگاه می‌کنم.
- خوبه که بیداری هانا جون! مدیرت زنگ زده کارت داره.
اهان پس دلیل خوب صحبت کردنش این بود که مدیر صدایش را می‌شنید.
گوشی را از مامان می‌گیرم و همزمان که به سمت تخت می‌روم سلامی می‌گویم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,760
مدال‌ها
6
پارت هشت

یک ماه بعد...
جلوی صف ایستاده‌ام و به مقاله های انگیزشی مشاور مدرسه گوش می‌دهم، متوجه بقیه بچه ها می‌شوم.
همه از دور زنی را که بی‌شباهت به خانم مدیر نبود نشان می‌دهند!
خانم مدیر بدوبدو خود را جلوی میکروفون می‌آورد و با صدایی که به دلیل دوییدن خس‌خس می‌کرد می‌گوید:
- اول از همه تولد هانا هخامنش عزیزم رو تبریک میگم انشاا... هر روز زندگیت رو سر بلند باشی و موجب خوشنودی من و خانواده‌ت بشی دختر گلم!
بقیه به نشانه تبریک شروع به دست زدن می‌کنند و آهنگ تولد مبارک را یک صدا می‌خوانند.
خانم مدیر ادامه میدهد:
- خب خبر دوم اینکه نتایج المپیاد اومده و من نگاه نکردم تا بیام پیش شما با هم نگاه کنیم.
به یک‌باره دلهره به بدنم تزریق می‌شود و قلبم محکم به سی*ن*ه می‌کوبد.
خانم مدیر همه را به نماز خانه دعوت می‌کند و به معاون اجرایی می‌گوید تا با لپ‌تاپ وارد سایت شده و صفحه لپ‌تاپ را روی پروژکتور نشان دهد.
در دلم صلواتی می‌فرستم و با خدا عهد می‌بندم که اگر رتبه برتر باشم برای بچه های کاری که در خیابان جلوی مدرسه و خانه می‌بینم، دستکش و کلاه و غذا بخرم.
صفحه لپ تاپ که روی دیوار سفید می‌افتد مرا از فکر و خیال بیرون می‌کشد.
مدیر آن هایی را که المپیاد داده‌اند از جمله مرا صدا می‌کند و از هر کدام کدملی‌اش را می‌پرسد.
رو به خانم مدیر می‌کنم و با صدای متوسطی درخواست می‌کنم:
- خانم مدیر میشه من نفر آخر باشم؟
خانم مدیر با گفتن مشکلی نداره دخترم بحث را می‌بندد.
دینا جلو می‌رود، با گفتن کد ملی‌اش و تایپ آن رتبه‌اش مشخص می‌شود.
چند نفر دیگر می‌روند و حالا نوبت من است...
کد ملی‌ام را می‌گویم و به بقیه که با چشم پر اشک به پروژکتور در جستجو چشم دوخته‌اند می‌اندازم.
اسم و فامیلم بالا می‌آید! من با حالت شوک به صفحه نگاه می‌کنم. آیا این یک رویاست؟ کسی نیست که مرا بیدار کند و بگوید خواب دیده‌ای؟
خانم محمدی دبیر زیست جیغ آرامی می‌کشد و مرا به آغوشش دعوت می‌کند.
هانا هخامنش، رتبه یک المپیاد زیست این‌جا ایستاده‌ است. تمام دبیر ها تک‌تک مرا به آغوش می‌کشند و دانش آموزان مصنوعی ابراز خوشحالی می‌کنند.
تمام سعیم را کردم تا از این شادی ها لذت ببرم، زیرا می‌دانستم اگرچه رتبه یک باشم رضا خان و مهتاب خانم قرار است بازم ایرادهای بنی‌اسرائیلی بگیرند و موفقیت مرا پای خودشان حساب کنند.

***
دانای کل:

خانم کیامهر بعد از اینکه همه دانش آموزان را به کلاس هایشان می‌فرستد به سمت دفتر می‌رود و با پدر هانا تماس می‌گیرد.
پدر هانا که شماره‌ی مدرسه را نداشت جواب می‌دهد:
- بله بفرمایید؟
خانم مدیر:
- سلام آقای هخامنش خوب هستین؟
پدر هانا:
- تشکر؛ شما؟
- کیامهر هستم آقای هخامنش، مدیر مدرسه‌ی هانا.
ابروهای رضا بالا می‌پرد و می‌گوید:
- آها خوب هستین خانوم کیامهر؟ اتفاقی افتاده؟
- زنگ زدم بگم احسنت به دخترتون! رو سفیدم کرد جلوی اداره؛ احسنت به اصالت و هوشش!
- ممنون از شما، مگه چی‌شده که رو سفیدتون کرده هانا جان؟
- نتیجه المپیادها اومد رتبه یک شده قربونش برم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا پایین