مقدمه:
شب بیداری و گریه کردنهایش را ندیده بودند که اینگونه او را عذاب میدادند. اما خدا که دیده بود!
دیده بود زخمی هایی را که چون خواهر ماهان بود به او زده بودند.
دنیا هم به پاس تمام سختیهایش عشقی را به قلبش انداخت... عشقی که میانه او چیزی جز درد نبود!
پالتویش را بیشتر به خود میفشارد. امروز از آن روزهای سرد پاییزی بود، از آن روزها که سرمایش تا مغز استخوانت را میسوزاند، اما او باز هم پیاده آمده بود! اینگونه بود سرمای هوا برایش اهمیتی نداشت او کمی فکر میخواست کمی امید؛ اما کجا بود این امید که سالهاست هانا به چشمش نمیبیند؟
کجاست آن امیدی که همه از او حرف میزنند اما نیست؟
به خودش که میآید جلوی در خانه است، خانهای با در مشکی همانند قلب صاحبانش! خانهای که او هیچ سهمی از مهر و محبتش نداشت! به دلیلی که خودش هم نمیدانست.
کلید را درون قفل میچرخاند و وارد میشود. مثل هر روز از مدرسه تا خانه پیاده میآید. وارد خانه میشود، بیسر و صدا به سمت اتاقش میرود و در کتابها را باز میکند.
میگذاشت بقیه ناهارشان را بخورند، بعد او برود و در خلوت غذا میل کند. از دور هم بودن خوشش نمیآمد.
با خود گفت:《اگر الان پایین بروم دوباره سؤال هر روز مدرسه چطور بود را میپرسند. بگذار غذایشان را بخورند بعد من میروم.》 چند ساعتی صبر میکند خودش را با وسایلش سرگرم کرده بود. اما با صدای گریه مادرش اخمهایش در هم رفت! او دختر جسوری بود اما باید چه میکرد وقتی از تمام آدمها بیزار بود؟ در اتاقش را باز میکند و به سمت مهمان خانه رفت صدای گریه مادرش بیشتر و بیشتر میشد به مادرش که میرسد کنارش زانو میزند و میگوید:
- چی شده مامان اتفاقی افتاده؟
مادرش درحالی که صورتش از گریههای شادی، با دلیلی مسخره خیس بود میگوید:
- مگه اتفاق بهتر از این هم داریم؟رامین برگشته.
رامین برگشته. این جمله بارها و بارها در مغز هانا اکو میشود. او برگشته بود، برگشته بود تا جان هانا را بگیرد و دوباره برود.
مادرش برای برگشتن یک احمق و یک ستمگر اینگونه اشک شوق میریخت؟ کسی که روح و روان هانا را به بازی گرفته بود؟ خاطرات هانا به یکباره به سرش هجوم میآوردند و این باعث میشود دَستانش را روی گوشهایش بگذارد و با جمله 《اسمش رو نیار》به سمت اتاقش بدود.
او، رامین سه سال او را تحت شعاع قرار داده بود. رامینی که جز ظلم از خودش چیزی به هانا نداده بود.
چه کسی دلیل این همه بیرحمی را میدانست؟ خودش را روی تخت میاندازد و بغضش را میشکاند او خسته بود، یا خودش بود یا تهدیدهایش.
دخترک بعد از اینکه حسابی گریه میکند به طرف کمدش میرود. دستش به آرام بخش میخورد که... .