Sanai_paiiz
سطح
4
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
- Jul
- 1,657
- 10,759
- مدالها
- 6
حرفهایش مثل تبلیغات میان فیلم هیجانانگیز بودند. دست روی دستهی مبل میگذارم و میگویم:
- من گوشم از این چرت و پرتا پره الکس، یه دلیل درست بیار جز اینکه بخوای بردیا رو آدم بدِ جلوه بدی.
هرچقدر بیشتر میگذشت، قیافه الکس برایم مسخرهتر میشد؛ انگار صحبت کردنش با نفرتانگیز شدنش رابطه مستقیم داشت.
- تو متوجه نیستی هانا، من با آسیب زدن به بردیا تو رو نجات دادم!
چشمانم به طرز عجیبی میدرخشند و در احساسات ندانستهام جمع میشوم.
- آهان! لابد مادر بردیا رو هم کشتی چون بردیا میخواست بهش آسیب بزنه.
تمسخرم را که میبیند سکوت میکند و من سر جایم میایستم. بازی را عوض کردهبودم؛ مقتول به سراغ قاتل میرفت!
- زیاد فرصت نداری الکس! بهم بگو.
تهدیدوار صحبت میکردم و ترس را با یک لیوان آب خوردهبودم.
- اگه نگم میخوای چیکار کنی؟
دست پشت کمرم میبرم و کلت را میکشم:
- همون کاری که تو میخواستی با من کنی!
دهان باز میکند تا چیزی بگوید اما به میانه حرفش میپرم:
- نگو که میخوای مثل زنا جیغ بزنی بیان کمکت!
دندانهایش از ندانم کاریهایم چفت هم میشوند.
- شما زنا همتون مثل هم احمقین... .
کلت را با صدای تقی آماده میکنم و همزمان با تمسخر جواب میدهم:
- فقط یه زن احمق روی زمین بود، اونم مادر تو بود که زاییدت.
صورت در هم شدهاش تفاوتی در من نمیکند، فقط برای شنیدن مشتاقتر میشوم.
- میگی یا... .
قبل از تمام شدن جملهام دهان باز میکند و حرفهای حقیقت بارش را میگوید:
- من و بردیا یه قرار داشتیم، که باعث شد پای تو هم به این وسط کشیده بشه.
هنوز هم کلتی که پیشانیاش را نشانه گرفتهبود در دست داشتم و کنجکاوانه به ادامه حرفهایش گوش میسپارم:
- من همیشه همهجا بودم، نه خودم ولی چشمام بود؛ دکتر هم یکی از همون چشمهای من بود که تو بردیا بهش اعتماد داشتین.
ای دهانت مورد عنایت باد بردیا که هیچ انسان نرمالی اطرافت نیست!
- تیمارستان اومدن بردیا تا اومدن تو به خونهش نقشه بود؛ شوهرت از پنجاه درصدش باخبره.
بارها از بردیا پرسیدهبودم که مرا برای چه آوردهاست؟ و او هربار پیچانده بود... !
- اون روز که دنبال خونه بودی و با صاحب خونه دیدت، اون روز که به خاطر حرف بیجا زدن جلوی هفت_هشت نفر زدت، به خاطر غیرتش نبود!
به طرز خطرناک و ترسناکی همهی حرفهایش جور در میآمدند!
- به این خاطر بود که تو نباید کسی رو داشته باشی! باید تنها میبودی و تنها پناهت بردیا باشه، که اگه رهات کنه منتظر اومدن کسی نباشی!
صدای شکستن ظرف قلبم را میشنوم؛ احساس میکنم در یک جزیره خالی از سکنه گیر افتادم و هیچکَس برای کمک به من نخواهد آمد! وقتی دستم را در دست میگرفت و میگفت که در عشق من غرق است و من مراقب خودم باشم، همه به خاطر یک قرارداد بود؟!
- از رفتنت به ایران ناراحت بود چون امکان برگشتنت کم بود! پس به مامانت پول داد تا برگردی و اونا هم پشت سرت بیان.
چشمانم سیاهی میرود! مامان؟! چرا هیچوقت نبودی مامان؟! چرا بودنت هم اینقدر دردناکه مامان؟!
- تو بازیچه بودی! نه فقط بازیچه دست بردیا، بازیچهی همه!
- من گوشم از این چرت و پرتا پره الکس، یه دلیل درست بیار جز اینکه بخوای بردیا رو آدم بدِ جلوه بدی.
هرچقدر بیشتر میگذشت، قیافه الکس برایم مسخرهتر میشد؛ انگار صحبت کردنش با نفرتانگیز شدنش رابطه مستقیم داشت.
- تو متوجه نیستی هانا، من با آسیب زدن به بردیا تو رو نجات دادم!
چشمانم به طرز عجیبی میدرخشند و در احساسات ندانستهام جمع میشوم.
- آهان! لابد مادر بردیا رو هم کشتی چون بردیا میخواست بهش آسیب بزنه.
تمسخرم را که میبیند سکوت میکند و من سر جایم میایستم. بازی را عوض کردهبودم؛ مقتول به سراغ قاتل میرفت!
- زیاد فرصت نداری الکس! بهم بگو.
تهدیدوار صحبت میکردم و ترس را با یک لیوان آب خوردهبودم.
- اگه نگم میخوای چیکار کنی؟
دست پشت کمرم میبرم و کلت را میکشم:
- همون کاری که تو میخواستی با من کنی!
دهان باز میکند تا چیزی بگوید اما به میانه حرفش میپرم:
- نگو که میخوای مثل زنا جیغ بزنی بیان کمکت!
دندانهایش از ندانم کاریهایم چفت هم میشوند.
- شما زنا همتون مثل هم احمقین... .
کلت را با صدای تقی آماده میکنم و همزمان با تمسخر جواب میدهم:
- فقط یه زن احمق روی زمین بود، اونم مادر تو بود که زاییدت.
صورت در هم شدهاش تفاوتی در من نمیکند، فقط برای شنیدن مشتاقتر میشوم.
- میگی یا... .
قبل از تمام شدن جملهام دهان باز میکند و حرفهای حقیقت بارش را میگوید:
- من و بردیا یه قرار داشتیم، که باعث شد پای تو هم به این وسط کشیده بشه.
هنوز هم کلتی که پیشانیاش را نشانه گرفتهبود در دست داشتم و کنجکاوانه به ادامه حرفهایش گوش میسپارم:
- من همیشه همهجا بودم، نه خودم ولی چشمام بود؛ دکتر هم یکی از همون چشمهای من بود که تو بردیا بهش اعتماد داشتین.
ای دهانت مورد عنایت باد بردیا که هیچ انسان نرمالی اطرافت نیست!
- تیمارستان اومدن بردیا تا اومدن تو به خونهش نقشه بود؛ شوهرت از پنجاه درصدش باخبره.
بارها از بردیا پرسیدهبودم که مرا برای چه آوردهاست؟ و او هربار پیچانده بود... !
- اون روز که دنبال خونه بودی و با صاحب خونه دیدت، اون روز که به خاطر حرف بیجا زدن جلوی هفت_هشت نفر زدت، به خاطر غیرتش نبود!
به طرز خطرناک و ترسناکی همهی حرفهایش جور در میآمدند!
- به این خاطر بود که تو نباید کسی رو داشته باشی! باید تنها میبودی و تنها پناهت بردیا باشه، که اگه رهات کنه منتظر اومدن کسی نباشی!
صدای شکستن ظرف قلبم را میشنوم؛ احساس میکنم در یک جزیره خالی از سکنه گیر افتادم و هیچکَس برای کمک به من نخواهد آمد! وقتی دستم را در دست میگرفت و میگفت که در عشق من غرق است و من مراقب خودم باشم، همه به خاطر یک قرارداد بود؟!
- از رفتنت به ایران ناراحت بود چون امکان برگشتنت کم بود! پس به مامانت پول داد تا برگردی و اونا هم پشت سرت بیان.
چشمانم سیاهی میرود! مامان؟! چرا هیچوقت نبودی مامان؟! چرا بودنت هم اینقدر دردناکه مامان؟!
- تو بازیچه بودی! نه فقط بازیچه دست بردیا، بازیچهی همه!
آخرین ویرایش: