جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال تایپ [هانای من باش] اثر «فاطمه ثنا کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته بازنویسی رمان توسط Sanai_paiiz با نام [هانای من باش] اثر «فاطمه ثنا کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 14,517 بازدید, 232 پاسخ و 50 بار واکنش داشته است
نام دسته بازنویسی رمان
نام موضوع [هانای من باش] اثر «فاطمه ثنا کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Sanai_paiiz
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Sanai_paiiz
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,759
مدال‌ها
6
حرف‌هایش مثل تبلیغات میان فیلم هیجان‌انگیز بودند. دست روی دسته‌ی مبل می‌‌گذارم و می‌گویم:
- من گوشم از این چرت و پرتا پره الکس، یه دلیل درست بیار جز اینکه بخوای بردیا رو آدم بدِ جلوه بدی.
هرچقدر بیشتر می‌گذشت، قیافه الکس برایم مسخره‌تر می‌شد؛ انگار صحبت کردنش با نفرت‌انگیز شدنش رابطه مستقیم داشت.
- تو متوجه نیستی هانا، من با آسیب زدن به بردیا تو رو نجات دادم!
چشمانم به طرز عجیبی می‌درخشند و در احساسات ندانسته‌ام جمع می‌شوم.
- آهان! لابد مادر بردیا رو هم کشتی چون بردیا می‌خواست بهش آسیب بزنه.
تمسخرم را که می‌بیند سکوت می‌کند و من سر جایم می‌ایستم. بازی را عوض کرده‌بودم؛ مقتول به سراغ قاتل می‌رفت!
- زیاد فرصت نداری الکس! بهم بگو.
تهدیدوار صحبت می‌کردم و ترس را با یک لیوان آب خورده‌بودم.
- اگه نگم می‌خوای چیکار کنی؟
دست پشت کمرم می‌برم و کلت را می‌کشم:
- همون کاری که تو می‌خواستی با من کنی!
دهان باز می‌کند تا چیزی بگوید اما به میانه حرفش می‌پرم:
- نگو که می‌خوای مثل زنا جیغ بزنی بیان کمکت!
دندان‌هایش از ندانم کاری‌هایم چفت هم می‌شوند.
- شما زنا همتون مثل هم احمقین... ‌.
کلت را با صدای تقی آماده می‌کنم و همزمان با تمسخر جواب می‌دهم:
- فقط یه زن احمق روی زمین بود، اونم مادر تو بود که زاییدت.
صورت در هم شده‌‌اش تفاوتی در من نمی‌کند، فقط برای شنیدن مشتاق‌تر می‌شوم.
- میگی یا... ‌.
قبل از تمام شدن جمله‌ام دهان باز می‌کند و حرف‌های حقیقت بارش را می‌گوید:
- من و بردیا یه قرار داشتیم، که باعث شد پای تو هم به این وسط کشیده بشه.
هنوز هم کلتی که پیشانی‌اش را نشانه گرفته‌بود در دست داشتم و کنجکاوانه به ادامه حرف‌هایش گوش می‌سپارم:
- من همیشه همه‌جا بودم، نه خودم ولی چشمام بود؛ دکتر هم یکی از همون چشم‌های من بود که تو بردیا بهش اعتماد داشتین.
ای دهانت مورد عنایت باد بردیا که هیچ انسان نرمالی اطرافت نیست!
- تیمارستان اومدن بردیا تا اومدن تو به خونه‌ش نقشه بود؛ شوهرت از پنجاه درصدش باخبره.
بارها از بردیا پرسیده‌بودم که مرا برای چه آورده‌است؟ و او هربار پیچانده بود... !
- اون روز که دنبال خونه بودی و با صاحب خونه دیدت، اون روز که به خاطر حرف بی‌جا زدن جلوی هفت_هشت نفر زدت، به خاطر غیرتش نبود!
به طرز خطرناک و ترسناکی همه‌ی حرف‌هایش جور در می‌آمدند!
- به این خاطر بود که تو نباید کسی رو داشته باشی! باید تنها می‌بودی و تنها پناهت بردیا باشه، که اگه رهات کنه منتظر اومدن کسی نباشی!
صدای شکستن ظرف قلبم را می‌شنوم؛ احساس می‌کنم در یک جزیره خالی از سکنه گیر افتادم و هیچ‌کَس برای کمک به من نخواهد آمد! وقتی دستم را در دست می‌گرفت و می‌گفت که در عشق من غرق است و من مراقب خودم باشم، همه به خاطر یک قرارداد بود؟!
- از رفتنت به ایران ناراحت بود چون امکان برگشتنت کم بود! پس به مامانت پول داد تا برگردی و اونا هم پشت سرت بیان.
چشمانم سیاهی می‌رود! مامان؟! چرا هیچ‌وقت نبودی مامان؟! چرا بودنت هم این‌قدر دردناکه مامان؟!
- تو بازیچه بودی! نه فقط بازیچه دست بردیا، بازیچه‌ی همه!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,759
مدال‌ها
6
ضربان قلبم را احساس نمی‌کنم؛ گویی گوشه‌ای خودش را جمع کرده‌است و می‌خواهد در کنج خودش بگرید. دم عمیقی می‌گیرم و ریه‌ام را از اکسیژنِ نفرت پر می‌کنم، شاید بهتر است به جای کم نیاوردن به خانه برگردم. با اولین جوابی که به ذهنم می‌رسد، می‌گویم:
- حالا چه حسی داره مردن به دست من؟ هنوزم اندازه قبل شادی؟
دست خودم نیست که صدایم از نفرت می‌لرزد. الکس شانه‌ای بالا می‌اندازد و هشداروار می‌گوید:
- می‌تونی منو بکشی، ولی یادت نره هانا! اونی که تو رو عاشقت کرده و خیال ول کردنتو داره من نیستم!
دستم را کمی، به اندازه‌ای که تیر رها نکند روی ماشه می‌فشرم و با رها کردن نفسم می‌گویم:
- نوبت اونم میرسه.
می‌خندد، با صدای بلند! و خنده‌اش ترسی بر تن من نمی‌اندازد. منم کمی خنده می‌خواستم. الکس با دست چپ روی موهایش می‌کشد و می‌گوید:
- تو اینکارو نمی‌کنی هانا، نه با من، نه با بردیا؛ چون آدمش نیستی! هرچقدرم بخوای دلشو نداری!
همین حرف با تمسخرش مرا به مرز جنون می‌برد و بوم! اولین گلوله به شکمش! خون که بیرون می‌زند، دهانش باز و چشمانش ناباور می‌شوند. دندان قروچه‌ای می‌کنم.
- این به خاطر مادر بردیا.
هفت تیر را بار دیگر آماده می‌کنم و گلوله بعدی را با نفرت بیشتری به قفسه سی*ن*ه‌اش می‌زنم.
- این به خاطر خودم.
صدای پای بادیگاردها را می‌شنوم، که از دور و با عجله می‌آیند. الکس از درد در خود جمع شده و تکان نمی‌خورد. دو گلوله بعدی را سریع‌تر می‌زنم و با تندی ادامه می‌دهم:
- اینم به خاطر تک‌تک کسایی که زندگیشونو سوزوندی.
و قدم‌های بلندم را به سمت پرده‌ی انتهای سالن می‌برم و پشتش قایم می‌شوم. حالا بالاخره آن احمق‌ها از راه می‌رسند و پرسش‌های متعجبشان از هم به راه می‌افتد:
- کجا رفت؟ چطور انقدر سریع؟
- الان صدای تیر اومد، احتمالاً از خروجی دوم رفت.
مردی که آخرین حرف را زد، زیر بغل الکس را می‌گیرد و همانطور که سعی می‌کرد تنش به‌ خواب ابدی رفته‌اش را بلند کند، رو به بقیه می‌گوید:
- همتون برید دنبالش، اجازه ندید در بره.
همچنان از دور نگاهشان می‌کنم و هیچکدام مرا پشت پرده مشکی نمی‌بینند. ثانیه‌ها برایم مانند سال‌ها می‌گذرد و پس از اینکه همه‌اشان می‌روند، پسرک قد بلند زیر بازوی جسد الکس را رها می‌کند که با ضرب روی زمین می‌افتد، لگدی به تنش می‌زند و زیر لب می‌گوید:
- احمق به دردنخور!
سپس دست به سی*ن*ه بالای سرش می‌ایستد و پوف کلافه‌ای می‌کشد. چشمانم گرد می‌شوند و مبهوت می‌مانم که او از چه قضایی اینگونه با بالا دستی‌اش رفتار می‌کرد.
- هاناخانم، بفرمایید بیرون.
حالا سوی نگاهش دقیق به جایی بود که من ایستاده‌ام.
 
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,759
مدال‌ها
6
آب دهانم را با صدا پایین می‌فرستم و او بدون بی‌خیال شدن دست به سی*ن*ه همان‌جا می‌ایستد. تیک‌تاک عقربه‌های ساعت و سکوت برپاشده در سالن، پس‌زمینه تصاویر عواقب کارم بودند. نمی‌دانم زمان دیر گذشت یا چه؟ اما بعد از چند دقیقه پا برون گذاشتم و رودررو با فردی مرموز شدم.
- خوش اومدی!
ضربان قلبم بالای بالا بود، قدم‌های آرامی در سکوت به‌ سمتش برمی‌دارم. باید خودم را جمع کنم، به خاطر بردیا!
- کی هستی؟
شانه بالا می‌اندازد و جواب می‌دهد:
- یکی که می‌خواست انتقامشو از این خانواده بگیره، می‌ترسید، تو کارش رو راحت کردی.
ته‌چهره‌اش عجیب برایم آشنا بود، اما یادم نمی‌آمد کیست؟
- نگهبانا الان برمی‌گردن چون تقریباً کل محل رو زیرورو کردن، وقتشه که بریم!
بریم؟ من و او؟ وقت برای فکر کردن نیست، عصبانیت زودهنگامم مرا مجاب می‌کند به کسی که نمی‌شناسم و از صحت حرف‌های مطمئن نیستم، اعتماد کنم. کلت پر خودش را به سمتم پرتاب می‌کند و من در هوا می‌گیرمش.
- اسلحه‌ت رو جا نذاری، اینجا سگای مشام قوی عالی‌ای هست!
نمی‌خواهم فکر کنم مقصود حرفش چیست؟ فقط می‌خواهم از این معرکه فاصله بگیرم تا بتوانم کمی فکر کنم. حیاطی که موقع آمدنم پر از آدم بود، حالا پرنده هم در آن پر نمی‌زد. از حیاطی که جز درختان خشکیده و یک اتاقک کوچک داشت رد می‌شویم و سواری ماشینی می‌شویم که عطر الکس را هنوز داشت. الکسی که هرگز قرار نبود دوباره با این ماشین‌ها به جایی سفر کند.
پسرک ناشناخته، بدون پرسیدن آدرس مقابل خانه می‌ایستد و بوق می‌زند تا نگهبان در را باز کند.
- کسی نیست، باید از روی دیوار بری در رو باز کنی.
نیم‌نگاه متعجبی می‌اندازد و می‌پرسد:
- خودت چطوری میری تو خونه؟
لبان خشک‌شده‌ام را با زبان تر می‌کنم.
- کلید می‌بردم با خودم، فراموش کردم.
نمی‌گویم نبود بردیا در این خانه‌ آنقدر وجودم را آزرده و قلبم را فشرده که زمان آمدن به هیچ‌چیز فکر نکردم! پیاده می‌شود و با آن پرستیژ بادیگاردی، پس از چندین دقیق تلاش، آن‌ور دیوار می‌رود و در را باز می‌کند. دوباره پشت رول می‌نشیند‌ و اتومبیل را در حیاط پارک می‌کند. ذهنم فریادهای بلندی می‌زد و دریغ از کمی خالی‌شدن. اشتباه کردم! باید قبل از این داستان‌ها، ناامید می‌شدم و کنار می‌رفتم؛ نه حالا که تا گردن در این لجن‌زار فرو رفته‌ام. در خانه کاملاً باز بود زودتر از او وارد می‌شوم و لامپ‌ها را یکی‌یکی روشن می‌کنم.
- توی این تنهایی افسرده نمیشی؟
دوست داشتم بگویم من از این خیلی وقت قبل افسرده‌ام، بودن و خاطرات او مرا زنده نگه‌ داشته‌است.
 
بالا پایین