Sanai_paiiz
سطح
4
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
- Jul
- 1,657
- 10,759
- مدالها
- 6
تانا پر حرص چشم در حدقه میچرخاند و زیر لب میگوید:
- وای چقدر رو اعصابمه!
آرام میگفت تا یکوقت بردیا نشنود و از هستی نابودش کند. هانا آرام میخندد و سپس رو به تانا میگوید:
- این پسره که روی استیج رقص وایستاده خیلی نگاه میکنه.
تانا نامحسوس برمیگردد و پسرک را تماشا میکند، سپس دوباره رویش را سمت هانا میکند و میپرسد:
- میخوای به بردیا بگم؟
هانا چشمانش را گرد میکند و میگوید:
- نه بابا! که بلند شه بره گردن پسره رو بشکنه؟
تانا لبخندی به لبهایش مینشاند و جواب میدهد:
- پس چیکار کنیم؟
هانا بیخیال زمزمه میکند:
- ولش کن، خسته میشه ول میکنه.
تانا هم دیگر هیچ نمیگوید. بردیا مشغول صحبت کردن درمورد پروژه جدید بود و هانا بهشدت احساس بیقراری میکرد. جنین هنوز کوچک بود و چند وقت دیگر وارد سهماهگی میشد اما هانا احساس میکرد بچه هم مانند او بیقرار است. لیوانی که روی میز بود را برمیدارد و قبل از خوردن بو میکند تا مطمئن شود آب است. لیوان آب خودش را کمی آرام میکند ولی بچه را نه؛ نمیدانست گفتن اینکه حالش خوب نیست به بردیا درست است یا نه؟
تانا: خوبی؟ چرا رنگت پرید؟
هانا لبخند تصنعی میزند و دستپاچه میگوید:
- نمیدونم، یهو حس کردم حالم بده.
تانا کیفش را باز میکند و بيسکوئيت شکلاتیاش را طرف هانا میگیرد و همزمان میگوید:
- من موقعی باردار بودم همیشه ضعف میکردم با اینکه الان دخترم دو سالشه هنوزم وقتی میام بیرون با خودم شکلات دارم.
هانا اول میخواهد بگیرد اما با یادآوری جمله بردیا جواب میدهد:
- مرسی از لطفت تاناجون ولی من به شکلات حساسیت دارم.
دروغ که کنتور نمینداخت! تانا بدون اینکه بار دیگر تعارف کند خودش بيسکوئيت را باز میکند و میخورد. هانا لبانش را تر میکند که صدای بلند و یهویی شخصی باعث میشود آب در گلویش میپرد و شروع به سرفه کردن میکند.
- اوه بردیاخان!
تانا آرام پشت کمرش میزند و بردیا زیر لب میگوید:
- زهرمارِ بردیا.
سپس نگاهش را به دخترک روبهرویش میدهد که حالا نفسش بالا آمده و مطمئن میشود که حالش خوب است. نیشخندی کنج لبش جای میگیرد و رو به شخص میگوید:
- فکر میکردم سطح مهمونی بالاتر از اونی باشه که تو هم حضور داشته باشی کوئن.
هیچکدامشان اسمی که با عقل جور در بیاید نداشتند. کوئن که مردی قد کوتاه و تقریباً کچل با سیبلهای مسخره بود؛ هانا را یاد تیمور در انیمیشن پهلوانان مینداخت.
کوئن: ما فقط به چشم شما کم میایم بردیاخان، وگرنه خیلیا رو ما حساب میکنن.
بردیا پوزخندی میزند و جواب میدهد:
- قطعاً همینطوره! منتهی کسایی که میگی از خودتم کمترن.
اولین اصل کم نیاوردن در هر بحثی پررو بودن بود؛ به همین دلیل کوئن بدون هیچ پاسخ پرخاشگرانهای لبخندی میزند و به میز نزدیکتر میشود، رویش را سمت هانا میکند و میگوید:
- شنیدم شما از دست دادن به غریبه خوشتون نمیاد، وگرنه حتماً پیشقدم میشدم.
هانا که پشتش به بردیا گرم بود با قاطعیت جواب میدهد:
- درسته؛ من ترجیح میدم مشتم به کسی بخوره تا دستم.
کوئن نیشخندی میزند که حالت چهرهاش را زشتتر نشان میدهد.
- ولی من فکر نمیکنم قدرت مشتی داشته باشی.
هانا میخندد و با انداختن یک از ابروهایش رو به بالا میگوید:
- میخوای عملی نشونت بدم؟
شلیک خندهی بردیا و اطرافیانش خار میشود و در چشم کوئن فرو میرود.
- وای چقدر رو اعصابمه!
آرام میگفت تا یکوقت بردیا نشنود و از هستی نابودش کند. هانا آرام میخندد و سپس رو به تانا میگوید:
- این پسره که روی استیج رقص وایستاده خیلی نگاه میکنه.
تانا نامحسوس برمیگردد و پسرک را تماشا میکند، سپس دوباره رویش را سمت هانا میکند و میپرسد:
- میخوای به بردیا بگم؟
هانا چشمانش را گرد میکند و میگوید:
- نه بابا! که بلند شه بره گردن پسره رو بشکنه؟
تانا لبخندی به لبهایش مینشاند و جواب میدهد:
- پس چیکار کنیم؟
هانا بیخیال زمزمه میکند:
- ولش کن، خسته میشه ول میکنه.
تانا هم دیگر هیچ نمیگوید. بردیا مشغول صحبت کردن درمورد پروژه جدید بود و هانا بهشدت احساس بیقراری میکرد. جنین هنوز کوچک بود و چند وقت دیگر وارد سهماهگی میشد اما هانا احساس میکرد بچه هم مانند او بیقرار است. لیوانی که روی میز بود را برمیدارد و قبل از خوردن بو میکند تا مطمئن شود آب است. لیوان آب خودش را کمی آرام میکند ولی بچه را نه؛ نمیدانست گفتن اینکه حالش خوب نیست به بردیا درست است یا نه؟
تانا: خوبی؟ چرا رنگت پرید؟
هانا لبخند تصنعی میزند و دستپاچه میگوید:
- نمیدونم، یهو حس کردم حالم بده.
تانا کیفش را باز میکند و بيسکوئيت شکلاتیاش را طرف هانا میگیرد و همزمان میگوید:
- من موقعی باردار بودم همیشه ضعف میکردم با اینکه الان دخترم دو سالشه هنوزم وقتی میام بیرون با خودم شکلات دارم.
هانا اول میخواهد بگیرد اما با یادآوری جمله بردیا جواب میدهد:
- مرسی از لطفت تاناجون ولی من به شکلات حساسیت دارم.
دروغ که کنتور نمینداخت! تانا بدون اینکه بار دیگر تعارف کند خودش بيسکوئيت را باز میکند و میخورد. هانا لبانش را تر میکند که صدای بلند و یهویی شخصی باعث میشود آب در گلویش میپرد و شروع به سرفه کردن میکند.
- اوه بردیاخان!
تانا آرام پشت کمرش میزند و بردیا زیر لب میگوید:
- زهرمارِ بردیا.
سپس نگاهش را به دخترک روبهرویش میدهد که حالا نفسش بالا آمده و مطمئن میشود که حالش خوب است. نیشخندی کنج لبش جای میگیرد و رو به شخص میگوید:
- فکر میکردم سطح مهمونی بالاتر از اونی باشه که تو هم حضور داشته باشی کوئن.
هیچکدامشان اسمی که با عقل جور در بیاید نداشتند. کوئن که مردی قد کوتاه و تقریباً کچل با سیبلهای مسخره بود؛ هانا را یاد تیمور در انیمیشن پهلوانان مینداخت.
کوئن: ما فقط به چشم شما کم میایم بردیاخان، وگرنه خیلیا رو ما حساب میکنن.
بردیا پوزخندی میزند و جواب میدهد:
- قطعاً همینطوره! منتهی کسایی که میگی از خودتم کمترن.
اولین اصل کم نیاوردن در هر بحثی پررو بودن بود؛ به همین دلیل کوئن بدون هیچ پاسخ پرخاشگرانهای لبخندی میزند و به میز نزدیکتر میشود، رویش را سمت هانا میکند و میگوید:
- شنیدم شما از دست دادن به غریبه خوشتون نمیاد، وگرنه حتماً پیشقدم میشدم.
هانا که پشتش به بردیا گرم بود با قاطعیت جواب میدهد:
- درسته؛ من ترجیح میدم مشتم به کسی بخوره تا دستم.
کوئن نیشخندی میزند که حالت چهرهاش را زشتتر نشان میدهد.
- ولی من فکر نمیکنم قدرت مشتی داشته باشی.
هانا میخندد و با انداختن یک از ابروهایش رو به بالا میگوید:
- میخوای عملی نشونت بدم؟
شلیک خندهی بردیا و اطرافیانش خار میشود و در چشم کوئن فرو میرود.
آخرین ویرایش: