جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال تایپ [هانای من باش] اثر «فاطمه ثنا کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته بازنویسی رمان توسط Sanai_paiiz با نام [هانای من باش] اثر «فاطمه ثنا کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 14,517 بازدید, 232 پاسخ و 50 بار واکنش داشته است
نام دسته بازنویسی رمان
نام موضوع [هانای من باش] اثر «فاطمه ثنا کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Sanai_paiiz
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Sanai_paiiz
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,759
مدال‌ها
6
تانا پر حرص چشم در حدقه می‌چرخاند و زیر لب می‌گوید:
- وای چقدر رو اعصابمه!
آرام می‌گفت تا یک‌وقت بردیا نشنود و از هستی نابودش کند. هانا آرام می‌خندد و سپس رو به تانا می‌گوید:
- این پسره که روی استیج رقص وایستاده خیلی نگاه می‌کنه.
تانا نامحسوس برمی‌گردد و پسرک را تماشا می‌کند، سپس دوباره رویش را سمت هانا می‌کند و می‌پرسد:
- می‌خوای به بردیا بگم؟
هانا چشمانش را گرد می‌کند و می‌گوید:
- نه بابا! که بلند شه بره گردن پسره رو بشکنه؟
تانا لبخندی به لب‌هایش می‌نشاند و جواب می‌دهد:
- پس چیکار کنیم؟
هانا بی‌خیال زمزمه می‌کند:
- ولش کن، خسته میشه ول می‌کنه.
تانا هم دیگر هیچ نمی‌گوید. بردیا مشغول صحبت کردن درمورد پروژه جدید بود و هانا به‌شدت احساس بی‌قراری می‌کرد. جنین هنوز کوچک بود و چند وقت دیگر وارد سه‌ماهگی میشد اما هانا احساس می‌کرد بچه‌ هم مانند او بی‌قرار است. لیوانی که روی میز بود را برمی‌دارد و قبل از خوردن بو می‌کند تا مطمئن شود آب است. لیوان آب خودش را کمی آرام می‌کند ولی بچه را نه؛ نمی‌دانست گفتن این‌که حالش خوب نیست به بردیا درست است یا نه؟
تانا: خوبی؟ چرا رنگت پرید؟
هانا لبخند تصنعی می‌زند و دست‌پاچه می‌گوید:
- نمی‌دونم، یهو حس کردم حالم بده.
تانا کیفش را باز می‌کند و بيسکوئيت شکلاتی‌اش را طرف هانا می‌گیرد و همزمان می‌گوید:
- من موقعی باردار بودم همیشه ضعف می‌کردم با این‌که الان دخترم دو سالشه هنوزم وقتی میام بیرون با خودم شکلات دارم.
هانا اول می‌خواهد بگیرد اما با یادآوری جمله بردیا جواب می‌دهد:
- مرسی از لطفت تاناجون ولی من به شکلات حساسیت دارم.
دروغ که کنتور نمی‌نداخت! تانا بدون اینکه بار دیگر تعارف کند خودش بيسکوئيت را باز می‌کند و می‌خورد. هانا لبانش را تر می‌کند که صدای بلند و یهویی شخصی باعث می‌شود آب در گلویش می‌پرد و شروع به سرفه کردن می‌کند.
- اوه بردیاخان!
تانا آرام پشت کمرش می‌زند و بردیا زیر لب می‌گوید:
- زهرمارِ بردیا.
سپس نگاهش را به دخترک روبه‌رویش می‌دهد که حالا نفسش بالا آمده و مطمئن می‌شود که حالش خوب است. نیش‌خندی کنج لبش جای می‌گیرد و رو به شخص می‌گوید:
- فکر می‌کردم سطح مهمونی بالاتر از اونی باشه که تو هم حضور داشته باشی کوئن.
هیچ‌کدامشان اسمی که با عقل جور در بیاید نداشتند. کوئن که مردی قد کوتاه و تقریباً کچل با سیبل‌های مسخره بود؛ هانا را یاد تیمور در انیمیشن پهلوانان می‌نداخت.
کوئن: ما فقط به چشم شما کم میایم بردیاخان، وگرنه خیلیا رو ما حساب می‌کنن.
بردیا پوزخندی می‌زند و جواب می‌دهد:
- قطعاً همین‌طوره! منتهی کسایی که میگی از خودتم کمترن.
اولین اصل کم نیاوردن در هر بحثی پررو بودن بود؛ به همین دلیل کوئن بدون هیچ پاسخ پرخاشگرانه‌ای لبخندی می‌زند و به میز نزدیک‌تر می‌شود، رویش را سمت هانا می‌کند و می‌گوید:
- شنیدم شما از دست دادن به غریبه خوشتون نمیاد، وگرنه حتماً پیش‌قدم می‌شدم.
هانا که پشتش به بردیا گرم بود با قاطعیت جواب می‌دهد:
- درسته؛ من ترجیح میدم مشتم به کسی بخوره تا دستم.
کوئن نیش‌خندی می‌زند که حالت چهره‌اش را زشت‌تر نشان می‌دهد.
- ولی من فکر نمی‌کنم قدرت مشتی داشته باشی.
هانا می‌خندد و با انداختن یک از ابروهایش رو به بالا می‌گوید:
- می‌خوای عملی نشونت بدم؟
شلیک خنده‌ی بردیا و اطرافیانش خار می‌شود و در چشم کوئن فرو می‌رود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,759
مدال‌ها
6
اخم در هم می‌کند و بی‌توجه به حرف هانا به بردیا می‌گوید:
- بی‌خیال، نظرت با یه دست بازی چیه؟
بردیا کسل رویش را برمی‌گرداند و زیر لب فحش رکیکی نثار جد و آبادش می‌کند. سپس جدی در چشمان کوئن خیره می‌شود و می‌گوید:
- ببین پیرمرد، من نمی‌دونم برنامه‌ت چیه یا برای چی وارد مهمونی شدی که جز افراد ارشد کسی حق وارد شدن نداره اما سر به سر من نده!
دست مشت شده‌اش که رگ‌هایش را واضحاً به نمایش می‌گذاشتند نگاه هانا را جلب می‌کند، بردیا در همان حین ادامه می‌دهد:
- من یه روی روانی دارم که پیش همون رئیست تعلیم داده‌شده، بزنم به سیم آخر برای همه بد میشه! پس طرف من نیا.
کوئن دستانش را به صورت تسلیم بالا می‌آورد و می‌گوید:
- چرا جوش میاری؟ فقط می‌خوام یه دست بازی کنیم، دلیلی واسه مخالفت نمی‌بینم.
بردیا از خشم چشم می‌بندد و مشت دستانش سفت‌تر می‌شوند؛ نفس عمیقی می‌کشد و سعی می‌کند به یاد نیارد او هم در قتل والدینش نقش داشت؛ به یاد نیارد که چگونه او را با روشن کردن فندک می‌ترساند، مردک مریض! پوف ‌کلافه‌ای می‌کشد و جواب می‌‌دهد:
- کارت‌ها رو بیار.
اشتباه بود! بازی کردن با گرگ پیر خطای بزرگی بود. بردیایی که از ذات چرکین او خبر داشت نباید کارت بازی با او را قبول می‌کرد. هانا کنار بردیا می‌ایستد و دست روی دستش می‌گذارد؛ می‌پرسد:
- حالت خوبه؟
بردیا سر تکان می‌دهد و عمیق به تماشای چشمان هانا می‌نشیند، واقعاً می‌توانست دوری او را تحمل کند؟ می‌توانست روزهایش را بدون او بگذراند؟
- هانا حواست به همه‌چیز هست، مگه نه؟
دخترک می‌خواست بداند چه چیزی او را تا به این حد نگران کرده؟ چه چیزی ته دلش را به لرز در می‌آورد؟ هانا با اطمینان سر تکان می‌دهد و می‌گوید:
- آره، نگرانش نباش.
بردیا دستش را دور شانه‌ی هانا حلقه می‌کند و روی موهایش را می‌بوسد؛ آرام زیر لب زمزمه می‌کند:
- نیستم دخترم، نیستم.
چه تا به این حد این زوج را خسته و مضطرب کرده‌است؟ فضا به‌شدت دلهره‌انگیز بود، هیچ‌کَس حرفی نمیزد و خبری از موزیک و رقص هم نبود؛ همه سر جاهایشان ایستاده‌بودند و به معرکه‌ای که از قبل برنامه‌ریزی شده‌بود خیره بودند. سمت چپ میز کوئن و یکی از نوچه‌هایش و سمت راست میز بردیا و همسرش حضور داشتند، اوان و تانا کمی دورتر منتظر به پايان رسیدن جنگ بودند. کوئن دهان نحسش را باز می‌کند و می‌گوید:
- جایزه‌ی برنده چیه؟
بردیا دست چپش را قفل دست هانا می‌کند و جواب می‌دهد:
- بستگی داره دل گشنه‌ت چی بخواد؟
تک‌تک کلماتش تخریب شخصیتی بودند ولی کوئن می‌دانست عصبانی شدنش با باختنش مساوی است. با ابرو به هانا اشاره می‌کند و دهان باز می‌کند تا جمله‌ای بگوید ولی بردیا به میانه صحبت کردنش می‌افتد:
- اگه اسمشو بیاری و قسمتی از شرطت باشه یعنی رو اموال من چشم داری؛ نذار قبل از بازی دستم به خونت آلوده بشه!
کوئن لبخند کجی می‌زند و می‌گوید:
- آروم باش! فقط می‌خواستم یه دور رقص با پسرمو پیشنهاد کنم.
بردیا عصبی بود و هر لحظه امکان فوران کردنش همچو آتشفشانی وجود داشت.
- نمی‌خواد فداکاری کنی برای پسرت، اگه تو بردی دستور میدم دوتا از محموله‌هایی که دست پلیس داری آزاد بشن.
چشمان مرد برقی می‌زنند ولی امان از ذات بد و خرابش! کوئن می‌گوید:
- قبوله؛ چه تو ببری چه ببازی من یه سوپرایز برات دارم.
 
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,759
مدال‌ها
6
بردیا فقط می‌خواست این بند و بساط تمام شود و هانا را از اینجا ببرد. چشمان هانا همچو دوربین جستجوگر به دنبال پسر کوئن می‌گردد و در آخر روی همان پسری که چند دقیقه پیش او را هدف گرفته بود می‌نشیند؛ پسرش همان آدم هیز روی استیج بود. کوئن برگه‌ها را بُر می‌زند و تحویل بردیا می‌دهد؛ چهار برگ دست کوئن، چهار برگ دست بردیا و چهار برگ هم وسط میز؛ در طول بازی پس از هر بار تمام شدن چهارتا از باقی کارت‌ها برمی‌داشتند. هانا به شدت استرس داشت و حالا می‌فهمید چرا بردیا نمی‌خواست که او حضور داشته باشد. نیش‌خند کنج لبان کوئن و اخم‌های در هم بردیا گواه بد می‌داد! کارت‌های بازی کم‌کم تمام می‌شدند و ترس آغوش بزرگ‌تری برای دخترک باز می‌کرد. سالن کاملاً در سکوت بود و فقط صدای به هم خوردن کارت‌ها می‌آمد. بردیا دوتا کارت که عکس به اصطلاح بی‌بی را به نمایش گذاشته بودند برمی‌دارد و اخم‌هایش را باز می‌کند؛ این‌ بار سگرمه‌های کوئن است که در هم می‌رود. بردیا می‌گوید:
- نظرت چیه؟ باختو می‌پذیری یا چی؟
کوئن کارت‌هایش را رها می‌کند و جواب می‌دهد:
- شانس آوردی؛ حالا چی می‌خوای برای بُردنت؟
بردیا پوزخندی می‌زند و کلمه شانس را زیر لب تکرار می‌کند:
- حتی کمتر از اونی هستی که چیزی بهم بدی! می‌بخشمت.
بعد دست هانا را می‌گیرد و رو به جمعیتی که نصف خوشحال بودند و نصفی دیگر خنثی می‌گوید:
- شب‌بخیر همگی!
قبل از رفتنش صدای کوئن مانعش می‌شود:
- زود نیست واسه رفتن؟
بردیا اخم در هم می‌کند و می‌گوید:
- باید باهات هماهنگ کنم؟
سپس بدون توجه به او پشت به میز کنونی‌اش می‌ایستد و به اِوان می‌گوید:
- شنبه منتظرت باش... ‌.
قبل از کامل شدن جمله‌اش صدای شلیک گلوله همه را متحیر می‌کند. هانا که دردی احساس نمی‌کند به سمت بردیا برمی‌گردد و به اخم‌های در همش خیره می‌شود؛ قبل از این‌که از سالم بودنش مطمئن شود صدای شلیک دومی جان و دلش را می‌برد دست بردیا که از دستش شل می‌شود تازه نگاهش به پیراهن سفیدی که حالا واضحاً لکه‌ بزرگ خون داشت می‌افتد؛ دست چپ بردیا روی شکمش گرفته می‌شود و صدای گلوله سوم با افتادن بردیا و جیغ هانا مساوی می‌شود.
«رسیده بغض کشنده‌ی تو
گلوله خورده به خنده‌ی تو»
همراه با بردیا قلب هانا هم می‌افتد، فریاد میزد و گریه می‌کرد. هانا کنار جسم نیمه‌جان بردیا زانو می‌زند و دستانی که می‌لرزیدند را به سمت صورتش می‌برد.
- بردیا؟ تو‌روخدا چشماتو نبند!
«چی میشه حال منی که زندم
به عشق قلب تپنده تو»
سرش را روی پا می‌گیرد و سیلی آرام به صورت بردیا می‌زند. بدون او نمی‌توانست نفس بکشد، یعنی چه که حالا نفس‌های همه‌ی دنیایش می‌رفتند؟ تنش می‌لرزید، صدایش هم همین‌طور؛ او بدون بردیا خودش را هیچِ‌هیچ می‌دید.
- دورت بگردم نخواب، یکی زنگ بزنه آمبولانس.
فریاد و جیغ‌های از ته‌دلش، دیواره‌ها را به لرزه در می‌آورد. بچه‌ی به دنیا نیامده‌اش که پدر نداشت هیچ، خود در به درش همه‌‌چیزش را از دست می‌داد؛ کل دارایی‌اش روی زمین دراز کشیده بود و نفس‌هایش یکی در میان هم نمی‌شدند!
«چه بی‌صدا تو چه بی‌صدا من
بگو گناهِ تو بوده یا من»
دستش را که حالا به خون بردیا آغشته بود روی گردنش می‌گذارد و گریه‌کنان با شخصی صحبت می‌کند که حالا دیگر درکی از حرف‌هایش نداشت. پیشانی‌اش را به پیشانی بردیا می‌چسپاند و می‌گرید؛ نمی‌خواست به آن حسی که از درون می‌دانست دیگر او را ندارد باور داشته‌باشد.
«که رد خونت رسیده تا من
بیا و برگرد دوباره با من»
- بردیا قربونت برم چشماتو باز کن، قول دادی تنهام نمی‌ذاری.
«نفس بکش که من از این غریبه‌ها می‌ترسم
از این سکوت از این صدا از آدما می‌ترسم»
اشک‌هایش پایین می‌ریزند و دلش خنک نمی‌شود، بین این همه آدم ترسناک که هیچ‌کدامشان را به درستی نمی‌شناخت تنها بود و بردیا... بردیا را از دست می‌داد!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,759
مدال‌ها
6
حسش مانند کودکی بود که مادرش را در شلوغی گم کرده و کسی را برای پناه آوردن ندارد! دست روی گردن بردیا می‌کشد و با بغض می‌گوید:
- تو گفتی تنهام نمی‌ذاری، لطفاً!
«نفس بکش که من از این غریبه‌ها می‌ترسم
از این سکوت از این صدا از آدما می‌ترسم»
تمام اعضاء آن کثافت‌خانه ایستاده بودند و نمایش را تماشا می‌کردند؛ کوئن به ظاهر نگران بود و داشت با پزشک صحبت می‌کرد و پسر کوئن نبود!
هانا نمی‌دانست دستان اوست که سرد است یا بردیا روحش جای گرم‌تری سراغ دارد؟!
هانا برای آخرین بار در کنارش زمزمه می‌کند:
- اگه تو بری من هیچ‌کسی رو ندارم، خواهش می‌کنم!
دیوانه شده‌بود که با او فارسی حرف میزد؟ احتمالاً بله! صدای آژیر آمبولانس می‌آید اما چه دیر! اگر زلزله می‌آمد و همه‌جا را ویران می‌کرد باز هم توصیف مانند شده‌ای برای درون هانا نبود. کنار برانکارد بردیا می‌ایستد و تمام وجودش با جمله پرستاری که همراهشان آمده بود می‌لرزد:
- نبضش ضعیف می‌زنه!
به سرعت بردیا را وارد آمبولانس می‌کنند و قبل از اینکه هانا بخواهد همراهش برود دست اوان مانعش می‌شود.
- تو نمی‌خواد بری، همین‌جوری داری پس میوفتی.
دخترک با چشمان سرخ می‌خواهد مخالفت کند ولی تانا دستش را می‌گیرد و می‌گوید:
- بیا بریم؛ با ماشین ما پشت سرشون میام.
هانا دستان خونی‌اش را به دامن لباس می‌گیرد دستی به چشمانش می‌کشد. روی صندلی شاگرد در ماشین تانا می‌نشیند و لحظه‌ آخر چشمش به پوزخند گوشه‌ی لب کوئن می‌خورد.

***

چهار ساعت بعد...

لوکا بدو‌بدو از انتهای راه‌رو خودش را به هانا می‌رساند؛ دخترک انگار که کسی را برای پناه بردن پیدا گرده دستانش را باز می‌کند و سفت در آغوش برادرانه‌ی لوکا گره می‌زند. دست نوازش‌گونه لوکا روی موهایش کشیده می‌شود و می‌پرسد:
- خوبی؟ بردیا کجاست؟
هانا خودش را جدا می‌کند و دستی به زیر چشمانش می‌کشد. هق‌هق‌کنان می‌گوید:
- دکترا... بردنش... اتاق عمل!
لوکا شوکه می‌پرسد:
- چی؟! تانا به من گفت اوان تیر خورده!
تانا از پذیرش می‌رسد و با دیدن لوکا نفس راحت و عمیقی می‌کشد.
- بالاخره اومدی؟ برای بردیا خون می‌خوان، من بهش نخوردم.
لوکا ناباور به اتفاقات دور و برش خیره می‌شود و بعد از ثانیه‌های طولانی آستین پیراهن سفیدش را بالا می‌زند و می‌گوید:
- خون من می‌خوره، الان میام.
می‌دانست که الان وقت ناراحت بودن و نپذیرفتن نیست. هانا جلو می‌آید و می‌گوید:
- من می‌تونم خون بدم؟
لوکا نگاهی به سر تا پایش می‌اندازد و جواب می‌دهد:
- نه، بیا بریم اول دستاتو بشورم بعدشم میرم خون بدم.
هانا با یادآوری اینکه باردار است پافشاری برای اهدای خون نمی‌کند و می‌گوید:
- خودم دستامو می‌شورم تو سریع‌تر برو.
نزدیک‌ترین سرویس بهداشتی را پیدا می‌کند و مشغول شستن دست‌هایش می‌شود که صدایی آشنا او را متعجب می‌کند.
- ناراحتی؟
هانا به سمت چپش نگاه می‌کند، کمی دورتر در حد پنج شش قدم پسر کوئن ایستاده بود. هانا، متعجب دستی شیر آب را می‌بندد و می‌پرسد:
- تو؟ اینجا چیکار می‌کنی؟
پسرک بدون جواب دادن نگاهش می‌کند، در نگاهش تاسف بود! انگار که برای هانا تأسف می‌خورد.
- تو فکر نجات دادن بردیا نباش! زنده موندنش به نفعت نیست!
هانا دستش را به لباسش می‌کشد و چند قدمی جلو می‌رود، می‌پرسد:
- چی میگی؟
پسرک دستش را روی شانه‌ی هانا می‌گذارد و می‌گوید:
- فراموش نکن حرفامو! بی‌خیال نجات فرشته‌ی عذابت شو!
سپس با لبخندی کنج صورت کک و مکی‌اش دور می‌شود. هانا متعجب و سردرگم به دنبالش می‌رود اما در هیچ شعاعی از سالن بیمارستان پسری با موهای بور و پیراهن مشکی با شلوار سفید نمی‌بیند! دوباره به روشویی برمی‌گردد و خودش را در آینه‌ی بالای شیر نگاه می‌کند. در عمیق نگاهش سؤال‌ها بود؛ از شسته شدن دستانش که مطمئن می‌شود آبی به صورتش می‌زند و بیرون می‌آید.
 
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,759
مدال‌ها
6
آرام‌آرام قدم برمی‌‌دارد و در ذهنش روزهای تلخشان تداعی می‌شود، روزهای دعواها و بحث‌هایشان همچون فیلمی از مقابل چشمانش می‌گذارد. دست روی شکمش می‌گذارد و از خود می‌پرسد:
- چرا باید بچه‌ای که هنوز با باباش کنار نیومدم رو به دنیا بیارم؟
بلافاصله افکارش را پس می‌زند، اگر با شنیدن یک حرف اینگونه بردیا و بچه‌اش را پس می‌زد که سنگ روی سنگ بند نمی‌شد! قدم‌هایش را تندتر برمی‌دارد و به این فکر می‌کند که تا الان حتماً بردیا را بیرون آورده‌اند؛ استرس دوباره به دلش چنگ می‌زند و چقدر خودش را آدم احمقی می‌داند که چندی پیش چنین فکرهایی داشت.
نزدیک اتاق بردیا که می‌رسد از پرستار می‌پرسد:
- خانم ببخشید، بردیا کارول رو کجا انتقال دادن؟
پرستار فرم سرمه‌ای رنگش را با دست صاف می‌کند و نگاهی به دور و اطراف می‌اندازد، سپس می‌گوید:
- امم، فکر کنم انتهای سالن اولین در، بخش آی‌سی‌یو.
نفسش در سی*ن*ه حبس می‌شود؛ می‌دانست بیماری که بعد از عمل حالت عادی داشته باشد به بخش انتقال پیدا می‌کند نه آی‌سی‌یو! از اضطراب دستش را به دیوار می‌گیرد و آرام راه می‌رود. این چه مصیبتی بود که بر سرش آمده؟ کل خاطرات خوبش در اتاقی مبحوس شده و روحش کیلومترها با او فاصله دارد. نزدیک اتاقش می‌شود و به طرف در می‌رود اما لوکا جلوی رفتنش را می‌گیرد؛ متعجب به سمتش برمی‌گردد و می‌گوید:
- چیه؟
لوکا شانه‌هایش را می‌گیرد و از در فاصله‌اش می‌دهد؛ هانا با تعجب به قیافه سرگردان و مضطربانه اوان و تانا نگاه می‌کند و دوباره می‌پرسد:
- خب چیه؟ به منم بگین!
لوکا در جواب دادن تعلل می‌کند، با کمی مکث بالاخره عزمش را جذب می‌کند و کم‌کم می‌گوید:
- تو... تو نمی‌تونی بری... داخل!
هانا بدون اینکه منظور حرفش را بفهمد اخم در هم می‌کند و سؤالی نگاهش را بین هر سه‌شان می‌گرداند:
- چی می‌گین شما؟
لوکا مردد چشم‌هایش را روی هم می‌فشرد با مِن‌مِن کردن در آخر می‌گوید:
- ببین... این دکتری که داخل اتاق بردیاست خواهرش خبرنگاره، که اتفاقاً دنبال سوژه‌‌اس... ‌.
هانا شانه بالا می‌اندازد و می‌پرسد:
- خب که چی؟ این چه ربطی به من داره؟
پسر نوچی می‌کند و جواب می‌دهد:
- ما به همه گفتیم که شما رابطه خاصی با هم ندارین، حالا تو بشینی بالای سر بردیا زارزار گریه کنی لو میره همه چیز، نباید داخل بری.
هانا بدون اینکه چرندیات لوکا در کَتش بروند کنارش می‌زند و می‌گوید:
- چی چرت و پرت میگی؟ من این چیزا حالیم نیست، باید ببینمش!
لوکا دوباره سفت نگه‌ش می‌دارد و می‌گوید:
- هانا! وقت لج بازی نیست، بذار شب آخر به خوبی بگذره.
دخترک سردرگم از این همه ندانستن می‌پرسد:
- یعنی چی شب آخر؟
اوان بدون جواب دادن به هانا، دل‌خور به لوکا می‌گوید:
- قرار بود نگی!
هانا با صدای بلندتر و متعجب‌تر می‌گوید:
- با شمام، یعنی چی شب آخر؟
تانا برای ملوگیری از دادهای بیشتر لوکا جلوتر می‌آید و با آرامش جواب می‌دهد:
- ببین عزیزم، بردیا اینجا آسیب دیده احتمالش هست بازم بیان سراغش و ما حواسمون نباشه یا حتی خبرنگار بیاد، می‌خوایم بردیا رو ببریم انگلیس.
هانا که خیالش راحت شده‌بود، نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید:
- خب اینو از اول می‌گفتین، مشکلش چیه؟ می‌ریم و بعد از خوب شدنش برمی‌گردیم.
لوکا به نشانه مخالفت سر تکان می‌دهد:
- نه، تو می‌مونی فقط ما سه تا و بردیا می‌ریم.
دخترک دوباره پوکر می‌شود و می‌پرسد:
- یعنی چی این حرفا؟ من چرا نباید بیام؟
اوان پیش‌قدم می‌شود و جواب می‌دهد:
- چون تو باید مدیریت کارها رو اینجا به‌دست بگیری و اینکه... ‌.
ادامه نمی‌دهد و به لوکا می‌نگرد، لوکا که دیگر اب از سرش گذشته‌بود بدون مکث کردن حرفش را ادامه می‌دهد:
- اینکه ما فکر می‌کنیم بردیا به خاطر تو آسیب دید.
 
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,759
مدال‌ها
6
توصیف کردن اینکه به‌شدت تعجب کرده‌بود که نیازی نبود؛ همه جای خاطراتش را که چک می‌کرد مقصری خودش را متوجه نمی‌شد.
- چی برای خودت بلغور می‌کنی امشب لوکا؟ زده به سرت؟
لوکا با افسوس سری تکان می‌دهد و هیچ نمی‌گوید؛ درستش هم همین بود، سکوت کردن! هر چه که بیشتر صحبت می‌کرد بیشتر به روح و روان هانا گند می‌زد.
لوکا: هانا! لجبازی بسه، قبل از اینکه دکتر تو رو ببینه برو.
دخترک نوچی می‌کند و با کنار زدن لوکا قصد رفتن به اتاق بردیا را می‌کند؛ لوکا دوباره مانع رفتنش می‌شود و می‌گوید:
- ادا درنیار.
هانا کنارش می‌زند و زیر لب برو بابایی نثار ریختش می‌کند، قدم بعدی را که برمی‌دارد لوکا به‌سمتش می‌چرخد و سیلی‌اش کنتور برق را از سر هانا می‌پراند.
- صبرم یه حدی داره، ما فردا صبح می‌ریم و تو هم همه‌ی کارا رو درست می‌کنی؛ الانم از جلو چشمام گمشو.
بعد دست پشت کمر هانا می‌گذارد و تقریبا به سمت راه خروجی هُلش می‌دهد. بغضش همچو بغض قناری می‌گیرد، چیزی تا مرگش باقی نمانده. با کشیدن نفس عمیقی بدون برگشت و نگاه کردن به لوکایی که مانند قبل از رفتنش به ایران شده‌بود محیط داخلی بیمارستان را ترک می‌کند.
***
هانا:

با قدم‌های آرام پله‌های خروجی را پایین می‌آیم، هر چه که بیشتر می‌گذشت بیشتر به این نتیجه می‌رسم که نبود بردیا برای من یعنی رفتن به میدان جنگ بدون اسلحه. روی صندلی آهنی در حیاط بیمارستان می‌نشینم و رویم را به آسمان می‌گیرم:
- همین یه‌دونه رو هم نمی‌خواستی سهم‌ من باشه نه؟! می‌بینی چقدر تنهام و هر کسی که میاد طرفمو ازم‌ می‌گیری.
آرنج‌هایم را روی زانوهایم می‌گذارم و به سرامیک‌های کف خیره می‌شوم، مغزم درگیرتر از آن بود که بدانم چه رنگی هستند. اولین قطره اشکی که از گوشه چشمم می‌چکد مساوی می‌شود با ریختن و شدت گرفتن باران؛ صدای هق‌هق‌هایم در صدای افتادن قطره‌های آب در چاله‌های آب گم می‌شود. شانه‌هایم به‌خاطر گریه می‌لرزید و در دلم می‌پرسم: «بابا چرا هیچوقت نبودی؟» با به‌دنیا آمدن این جسم کوچک یک‌نفر دیگر را هم مانند خود بدبخت می‌کردم؛ کسی که نه خواهری و نه برادری و نه حتی فامیل پدری و مادری نداشت، بودن یا نبودن پدرش هم مثل افتادن عدد زوج در تاس بود. «یه بار بابا! یه بار کنار دخترت می‌موندی چی می‌شد؟» چشمانم به‌خاطر گریه زیاد درست نمی‌دید اما توانستم موبایلم را برداردم و اینستاگرامم را به‌قصد پیام دادن به مادرم باز کنم. به قسمت پیام‌هایم که وارد می‌شوم آیدی ناشناسی را می‌بینم که یک ویس برایم فرستاده‌است؛ محتوای ویس دل و جانم را از هم می‌کَند:«هانا بابا؟ حالت خوبه دخترم؟ خیلی دلم برات تنگ شده! من اشتباه کردم بابا، برگرد پیش خودم. من که جز هانا دیگه نور چشمی ندارم!»
پدرم بود! در ادامه، ویس دیگری بود که این‌بار صدای غریبه‌ای آشنا درون گوشم می‌پیچد: «هانا خانم؟ عموجون؟ داشتیم این‌طوری دخترم؟ آدم انقدر بی‌وفا؟» دیگر کنترل روان شدن اشک‌هایم با من نبود! چقدر دیر! چقدر دیر آمدند و چقدر قلب من بی‌چاره سردرگم است! تلفنم زنگ می‌خورد، از اینستا تماس گرفته‌بود همان مرد به اصطلاح پدر؛ دکمه سبز را می‌زنم و بدون گفتن هیچ جمله‌ای تلفن را در گوشم می‌گذارم:
- هانا دخترم؟ جواب دادی؟ آخ بابا اگه بدونی چقدر دل‌تنگتم، ما هممون اشتباه کردیم که قدر تو رو ندونستیم؛ بیا برگرد قول میدم همه‌چیزو درست کنم.
بی‌صدا گریه می‌کنم و او چه می‌داند در تهران چه به من گذشت که حالا با پشیمانی او هم دلم برگشت نمی‌خواست.
 
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,759
مدال‌ها
6
نمی‌دانم چه‌شد که دردهایم دهانم را باز کردند و گله‌هایم این‌گونه بیرون ریختند:
- من خیلی تنها بودم بابا! خیلی! تو هیچ‌وقت باورم نداشتی، بابا تو گفتی بمیرم ولی نه تو اتاق تو که مبادا بعداً یادم بیفتی!
حرف‌ها همچو خنجری قلبم را شکاف داده‌بودند که حالا بعد از دوسال هنوز هم جمله‌به‌جمله‌ی گفته‌هایش را به‌خاطر دارم. صدای گریه‌های مردانه‌‌اش به گوشم می‌رسند و من غصه‌دار از دنیا ادامه‌ می‌دهم:
- مگه من چند سالم بود؟ چیکار کرده‌بودم که مستحق این چیزا بودم؟ بابا من خیلی تنهام!
من به‌جای خدا و تمام آدم‌هایش دلم به‌حال خودم می‌سوخت؛ ابراز به‌تنهایی می‌کردم و این برایم خیلی سخت بود!
- بابا تو نبودی، هیچ‌‌وقت نبودی! هرکاری کردم بازم توی چشمت نبودم... بابا من از همه چی متنفرم!
فکر می‌کردم خواهرم را دارم ولیکن نه؛ لوکا را مانند رفیقی دارم ولیکن نه؛ مادرم را دارم اما... مادری که در این مدت زحمت یک تماس را به خودش نداد را هم ندارم؛ بردیا را هم که خدا و بنده‌هایش از من می‌گرفتند... من هیچ‌چیز ندارم!
بابا: دخترم، می‌دونم تو برگرد بابا، قول میدم همه‌ش جبران بشه.
دروغ می‌گفت؛ حتی اگر جملاتش راست بودند در ذهن من نمی‌گنجید... برای رضا در زندگی من دیگر جایی نبود! تلفن را قطع می‌کنم و دستانم را روی صورتم می‌گذارم، دیگر توانایی گریه نداشتم و خسته‌ام! بسیار! آنقدر که می‌توانم همه‌چیز را رها کنم و خودم را در نزدیک‌تر دریا غرق کنم.
گرمای پتو روی شانه‌هایم و حضور یکی باعث می‌شود حواسم پرت بودن او شود؛ تانا بدون توجه به این‌که صندلی دو نفره خیس است و باعث خیس شدن لباس‌هایش می‌شود، کنارم می‌نشیند. نه چتری داشت و نه پتویی؛ با همان لباس‌های مهمانی‌اش، در حالی که انگار مانند من غرق در خاطرات قدیمی‌ است دهانِ صحبت باز می‌کند:
- هیجده سالم بود که از پرورشگاه انداختنم بیرون، شب‌هام تا صبح توی پارک سپری می‌شد؛ نه خونه‌ای برای رفتن، نه غذایی برای خوردن.
پایش را مضطرب تکان بی‌دهد، بی‌توجه به خیسِ‌خیس بودنش ادامه‌ می‌دهد:
- با یه مدرک دیپلم هیچ‌جا قبولم نمی‌کردن، می‌خواستم خودکشی کنم؛ رفتم لب بزرگراه و اولین ماشینی که دیدم خودمو پرت کردم جلوش، ماشین بردیا بود.
می‌خندد، از همان خنده‌ها که همه‌ی ما حداقل یک‌بار وقتی به گذشته فکر می‌کردیم داشتیم.
- قبل از رسیدن بهم ترمز کرد، منو برد خونه‌ش بهم غذا داد و دستمو پانسمان کرد. ازم پرسید چه رشته‌‌ای خوندم و منم گفتم هنر، طراحی لباس.
مرا به روزهای اولی‌ که در خانه‌‌اش بودم پرت می‌کرد، یاد مهربانی‌های بردیا که می‌افتادیم، بغض گلوی هر دویمان را می‌خراشید.
- یه برگه گذاشت جلوم گفت ایده‌تو بکش، انگار دنیا رو بهم داده بودن! براش کشیدم و نشست کنارم، توضیح داد درست و غلط کارم چیه. بعدشم گفت که می‌تونم تو شرکتش مشغول کار بشم.
از کیفش جعبه سیگاری برمی‌دارد و یک نخش را روشن می‌کند؛ بین لبانش می‌گذارد و کام عمیقی می‌گیرد.
- بعد یه مدت تو شرکت با اوان آشنا شدم، ازدواج کردیم؛ دوماهه باردار بودم که فهمیدم کار اوان چیه، همه چیزو به هم ریختم؛ می‌دونی با چه جمله‌ای آروم گرفتم؟
نگاهش می‌کنم، بی‌هیچ حرفی و سخنی؛ شاید چون خودم هم به یک گوش شنوا احتیاج داشتم.
- بهم گفت بردیا هم تو همین کاره، نماد یه انسان برای من بردیا بود و هست.
دود سیگارش در هوا محو می‌شود و او چشم به چشمانم می‌دوزد:
- اینا رو گفتم تا بهت بگم به بودن بردیا امید داشته‌باشی! حتی اگه سال‌ها ندیدیش.
 
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,759
مدال‌ها
6
دست زیر چشمانم می‌کشم و خسته آهی از ته دلم می‌کشم. دست چپش را موظف نگه‌داشتن سیگارش می‌کند و دست راستش را روی شانه‌ی من می‌گذارد.
- نبینم کم آوردنتو هانا! بردیا واقعاً دوست داشت.
فعل گذشته را که به‌کار می‌برد دلم خالی می‌شود؛ بغضم را که می‌بیند سیگارش را پرت می‌کند و مرا محکم در آغوش می‌گیرد؛ از آن آغوش‌ها بود که بعداً حسابی دل‌تنگش می‌شدم.
- بردیا و لوکا با هم بزرگ شدن، طاقت دیدن ناراحتی همو ندارن؛ پس از دست لوکا ناراحت نشو.
ناراحت نشو، گریه نکن، قهر نکن، بغض نکن، جا نزن، بی‌خیال نشو، نگران نباش! منم یک آدمی هستم مانند تمام انسان‌های دیگر، من هم می‌رنجیدم و حرف‌های دیگران آزرده‌خاطرم می‌کرد.
پیامی روی گوشی‌اش می‌آید و با باز کردنش می‌گوید:
- این سوئیچ رو بگیر، من دیگه باید برم؛ مراقب خودتم باش.
بلند می‌شود و من هم به تبعیت پشت سرش بلند می‌شوم، چند قدمی که برمی‌دارم دوباره صدایم می‌کند:
- هانا!
به‌سمتش برمی‌گردم.
- از بابابزرگش دور بمون؛ خیلی دور!
سر تکان می‌دهم و دوباره به‌سمت خروجی بیمارستان می‌روم. کسی چه می‌دانست؟ شاید سرنوشت ما را مقابل هم قرار می‌داد؛ من و پدربزرگ پر رمز و راز بردیا را!
سوار ماشین لوکا می‌شوم و قبل از روشن کردن موتور خودرو، گوشی‌ام را از جیب خارج می‌کنم و شماره‌ی لوکا را بلاک می‌کنم. من هیچ دوستی ندارم! هیچ‌کَس رو! بردیا لوکا را داشت، هلن مامان را داشت، مهتاب رضا را، تانا اوان را و باز هم من همانند آن کودکی بودم که در اردو همه گروه‌های دو نفره شده‌بودند و او تنها بود! دست روی شکمم می‌گذارم و زیر لب، انگار که او واقعاً صدای مرا می‌شنید و متوجه می‌شد می‌گویم:
- اگه تو به‌دنیا بیای و بشی یکی مثل بابات من چه خاکی تو سرم بریزم؟
نوچی می‌کنم و خیابان را دور می‌زنم. با این وضعیت روحی که من داشتم، احتمال اینکه بچه در تیمارستان به‌دنیا بیاید هست. با یادآوری گذشته لبخندی بر لبانم می‌نشیند و با تأسف سر تکان می‌دهم، چه بچه‌ی خوشبختی بود که پدر و مادرش هر دو سابقه‌ی تیمارستان داشتند!
از جلوی بستنی‌فروشی رد می‌شوم و نیشخندی می‌زنم؛ چقدر من نازخر خوبی داشتم، حتی یک‌دانه از ویارهایم را کسی برایم تهیه نکرده‌بود؛ خودم هم با حال بد بردیا، دل و دماغ خرید کردن و خوردن چیزی را ندارم. پایم را روی گاز می‌گذارم تا هرچه سریع‌تر به‌خانه برسم ولی با احساس تشنگی شدید ترجیح می‌دهم اول بایستم تا بطری آبی بخرم، وارد فروشگاه که می‌شوم از میان تمام آن خوراکی‌های رنگارنگ می‌گذرم و فقط بطری آبی که دورش روکش مشکی رنگی بود را برمی‌دارم و با حساب کردنش بیرون می‌آیم؛ باران شدید شده‌بود، سرعتم را برای رسیدن به ماشین بیشتر می‌کنم و وقتی روی صندلی می‌نشینم نفس عمیقی می‌کشم. تقه‌ای به شیشه‌ی ماشین می‌خورد، با تعجب به‌صاحب فروشگاه نگاه می‌کنم و با دکمه شیشه‌ را پایین می‌کشم. مرد درحالی که دستش را گرفته‌بود جلوی صورتش تا بتواند خوب مرا ببیند کاغذی به‌سمتم می‌گیرد و می‌گوید:
- ببخشید خانم، این رو یه آقایی گفتن بدم به‌شما.
صدایش تقریبا در بین شر‌شر باران گم می‌شد؛ با اخم و متعجب نگاهش می‌کنم و برای اینکه بیشتر اذیت نشود برگه‌ را می‌گیرم و او سریعاً سر شغلش برمی‌گردد. شیشه را بالا می‌دهم و دو‌ به‌شک کاغذ را باز می‌کنم: «نجاتت دادم! قابلی نداشت.» تهش هم دوتا نقطه که کمانکی به نشانه‌ی لبخند زیرشان کشیده شده‌بود را کاغذ نشان می‌داد.
 
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,759
مدال‌ها
6
پیاده می‌شوم و بی‌توجه به باران، دور و اطرافم را وارسی می‌کنم، در آن طرف خیابان ماشینی همانند بی‌ام‌و بردیا ایستاده‌بود. به طرف ماشین می‌روم و در دو قدمی‌اش که می‌رسم، به سرعت دنده عقب می‌‌گیرد و دور می‌شود.
می‌ایستم و به رفتنش نگاه می‌کنم؛ ماشینش آشنا بود! آنقدر که فکر می‌کنم هرروز و هرشب مشغول دیدنش بودم. آب باران از سر و رویم پایین می‌ریخت اما راز بزرگی که اطرافم را احاطه کرده‌بود مانع از اهمیت دادنم به غیره می‌شد. او که بود؟ کجا قرار بود ببینمش؟ چرا دنبال من است؟ صدای پیامک گوشی‌ام حواسم را جلب خود می‌کند؛ به این امید که تاناست و خبری از بردیا دارد سریعاً بازش می‌کنم اما... ‌.
«عجله نکن خانم کوچولو، خودم میام سراغت!»
شماره‌اش ناشناس بود اما به‌شدت آشنا؛ آنقدر که سریعاً پشت فرمان می‌نشینم و سمت خانه می‌روم. ماشین را در حیاط خانه پارک می‌کنم و تمام بادیگاردها را مرخص می‌کنم؛ تیم حفاظتی، تیم ذخیره، همه و همه و همه را مرخص می‌کنم؛ علی‌رغم اینکه سرنگهبان سعی می‌کرد منصرفم کند، من تصمیمم را گرفته‌‌بودم. لامپ‌های طبقه اول را روشن نمی‌کنم و به‌سرعت سمت طبقه دوم می‌روم، لپ‌تاپ خودم و بردیا را کنار هم‌ می‌گذارم و با نوشتن اعلامیه‌ای به منشی می‌گویم تا به دلیل باران شدید هر سه شرکت را تعطیل کند. هیچ‌کَس صبح قرار نبود شرکت باشد، هیچ‌کَس جز من!
لباس‌هایم را با یک دست پیرهن و شلوار عوض می‌کنم. به سمت اتاق بردیا می‌روم و در اولین قدم روکش بالشتش را با چاقو پاره می‌کنم هیچی نبود جز یک اسلحه! انگار او هم انتظار اینکه روزی بالای سرش بیایند را داشت؛ اسلحه را با پوشیدن دستکش برمی‌دارم و روی میز می‌گذارم، پرهای سفید داخل بالشت همه‌جا را مخصوصاً لباس‌هایم را پر کرده‌بود. رو تختی را چنگ می‌زنم و انگار که عجله داشته باشم به سرعت تشک تخت را هم از وسط پاره می‌کنم؛ نمی‌دانم از کجا وحی می‌شود یا چه کسی این تصمیم را در ذهنم می‌اندازد اما تمام اتاق را می‌گردم. در تشک فقط یک قرارداد بود، یک قرارداد به زبان عبری که در دو خط و دو امضاء خلاصه می‌شد؛ با اطمینان که به دردم خواهد خورد آن را هم روی میز می‌گذارم و به سراغ بقیه جاها می‌روم، همه‌جا را می‌گردم و هر اطلاعات یا برگه‌ای که به‌دردم می‌خورد را برمی‌دارم. فقط می‌ماند یک جای دیگر، گاوصندوق! به سمت کمدش می‌روم و فرش اتاق را کنار می‌زنم، دوتا موزاییک اول را برمی‌دارم و دریچه گاوصندوق نمایان می‌شود. دستکشم را دستم می‌کنم و با قفلی که شامل چندتا دستگیره که مانند شیرفلکه بودند وقت می‌گذرانم. نمی‌دانم چند دقیقه یا چند ساعت که درگیرم اما بالاخره باز می‌شود.
 
موضوع نویسنده

Sanai_paiiz

سطح
4
 
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
بازرس انجمن
ویراستار انجمن
ناظر کتاب
ناظر تایید
مولف تیم روزنامه
فعال انجمن
Jul
1,657
10,759
مدال‌ها
6
خوشحال بازش می‌کنم و همانند فیلم‌ها منتظر شمش‌های طلا بودم که با دیدن کاغذ بادم می‌خوابد. زیر لب می‌گویم:
- این چه زندگی چرتیه که برای خودت ساختی پسر؟!
یک و دو و سه و... هشت تا برگه بودند؛ یک فایل ویدیویی و یک مشت عکس که حتی هدف از گرفتنشان را هم نمی‌دانستم. به هر حال همه‌شان را جمع کردم و کناری می‌گذارم؛ اتاق را که می‌توانستم همین‌طوری رها کنم؟ بله؛ چون دوست دارم همینطوری باشد. در گاوصندوق را می‌بندم و در اتاق را قفل می‌کنم. تک‌تکشان را پشیمان می‌کردم، از کارهایشان، دروغ‌هایشان، گذشته‌شان و وجود احتمالی آینده‌شان!
به اتاق خودم می‌روم و کلید‌ها را در جیب مخفی درون شلوارم می‌گذارم؛ خسته روی تخت دراز می‌کشم و با گذاشتن کف دست‌هایم زیر سرم به سقف خیره می‌شوم. چه کنم؟ چگونه همه‌چیز را به‌ دست بگیرم درحالی که در خانه‌ی پدرم اختیار یک کارت اعتباری هم با من نبود؟ هیچ صدایی نمی‌آمد؛ خانه غرق در سکوت بود، حکمرانی‌اش را فقط صدای باران و بادی که از پنجره می‌آمد و پرده را تکان می‌داد، به اضافه‌ی فریادهای درون مغز من به هم می‌زد. به گوشه‌ی گچ‌بری شده‌ی دیوار خیره می‌شوم و انگار که در آن نقطه می‌توانستم بهتر با خدای خویش سخن بگویم زیر لب زمزمه می‌کنم:
- حکمتت چیه قربونت برم؟ فلکت می‌خواد چرخ و فلک بسازه ازمون؟ پس چرا انقدر عذابم میدی؟
پوفی می‌کشم و سرم را سمت پنجره‌ای که شاهد بی‌تابی آسمان بود می‌چرخانم؛ هوای آسمانش رو به روشنی‌ای خیلی کم می‌زد، گویی او هم معتقد بود که بدون بردیا نمی‌تواند! تلفنم را برمی‌دارم و به تانا پیام می‌دهم:«سلام، خبری نشد؟» نمی‌توانستم بدون فکر کردن و بیخیال بنشینم. می‌گفت که خیلی خوشحال است که من هستم و وقتی از سرکار می‌آید منتظرش نشستم، پس چرا نمی‌آید؟ پاسخ تانا را باز می‌کنم:«خبر جدیدی که نیست اما تلگرامتو چک می‌کنی؟» با کنجکاوی آره‌ای می‌نویسم و تلگرام را باز می‌کنم؛ خدایا شکرت! تلگرامم هم تمامش شده‌بود برگه. تانا عکس برگه‌ای را فرستاده‌بود، شروع به ترجمه و خواندنش می‌کنم:
- اگر کسی از نفرات ارشد، به هر دلیلی سر پست خود حاضر نباشد و برای خودش جایگزینی انتخاب نکرده باشد نه تنها موجب عزل او بلکه چه شهروند عادی و چه شهروند مافیا می‌تواند به جرم حاضر نبودن سر پست و به خطر انداختن تعادل دست به کشتن او بزند.
پایینش نامی از تعداد نفرات ارشد نوشته‌بود که تشخیص نام بردیا از میانشان کار سختی به شمار نمی‌آمد! همه‌چیز برنامه‌ریزی شده‌بود!
 
بالا پایین