- Dec
- 674
- 12,182
- مدالها
- 4
اخم کردم و بهش توپیدم:
- زبونتو گاز بگیر!
نفس راحتی کشید.
- آخیش! فکر کردم از دست رفتی!
پشت چشمی براش نازک کردم.
- داشتم از غذام لذت میبردم، اگه میخواستم مثل تو پر حرفی کنم که چیزی از غذام نمیفهمیدم!
موبایلش رو از روی میز برداشت و با لحن مسخرهای گفت:
- بذار سرچ کنم ببینم تأثیر خواستگاری بر زیاد شدن اشتها چجوریاست؟!
با خنده ضربهای به پشتش زدم. دستم رو به دامن لباسم کشیدم و زمزمه کردم:
- باورم نمیشه بیدارم هنگامه.
سرش رو جلو آورد.
- من تضمین میکنم که بیداری!
با دم عمیقی هوا رو به داخل ریههام فرستادم.
- مثل قصهها شد!
دستش رو زیر چونهش زد و با لذت نگاهم کرد.
- یه قصهی عاشقونهی قشنگ!
با دستهام خودم رو بغل گرفتم و با خنده گفتم:
- یهجوری ضعف کرده بودم که همهی بدنم میلرزید!
چشمهاش رو با ناز در حدقه چرخوند.
- آخآخ! از دست تیرداد عاشقِ قصه.
دستم رو بالا گرفتم و نگاهم رو به حلقه ظریف نقرهای، با تک نگین بنفش وسطش، انداختم. دستبندی که روز تولدم بهم داده بود هم به دستم بود و حالا با انگشترم ست شده بود. وای! مرد خوشسلیقهی من! نگاهم رو در سالن چرخوندم. دور میز شش نفره، تیرداد و سیروان و هومن و چند نفر از دوستانشون نشسته بودند و مشغول بگو بخند بودند. تیرداد باهوش من! عجیب حال دلم رو به بازی گرفت.
سانس دوم رقص بعد از شام شروع شد و ایندفعه من هم بین بچهها بودم و هر طور که بلد بودم همراهیشون میکردم. این حجم شادی رو که نمیتونستم درون خودم نگه دارم و کاری نکنم! به قول هنگامه به این تخلیه انرژی عجیب نیاز داشتم. اینبار بیدغدغه با تیرداد میرقصیدم، با هزار جور مسخره بازی، دست هم رو میگرفتیم و قدم به عقب و جلو میذاشتیم. راحتتر از همیشه میخندیدم، میخندیدم و میون آغوشش میچرخیدم. هیچ سکانسی از زندگی دراماتیک من، به این زیبایی رقم نخورده بود، خصوصاً وقتی من رو تنگ در آغوش گرفت و زیر گوشم زمزمه کرد:
- وجود این فرشته رو، همیشه توی خواب میدیدم! اما حالا توی بغلمه و داره همه خوابهای من واقعی میشه... به زندگیم خوش اومدی مژدهی من... .
***
- زبونتو گاز بگیر!
نفس راحتی کشید.
- آخیش! فکر کردم از دست رفتی!
پشت چشمی براش نازک کردم.
- داشتم از غذام لذت میبردم، اگه میخواستم مثل تو پر حرفی کنم که چیزی از غذام نمیفهمیدم!
موبایلش رو از روی میز برداشت و با لحن مسخرهای گفت:
- بذار سرچ کنم ببینم تأثیر خواستگاری بر زیاد شدن اشتها چجوریاست؟!
با خنده ضربهای به پشتش زدم. دستم رو به دامن لباسم کشیدم و زمزمه کردم:
- باورم نمیشه بیدارم هنگامه.
سرش رو جلو آورد.
- من تضمین میکنم که بیداری!
با دم عمیقی هوا رو به داخل ریههام فرستادم.
- مثل قصهها شد!
دستش رو زیر چونهش زد و با لذت نگاهم کرد.
- یه قصهی عاشقونهی قشنگ!
با دستهام خودم رو بغل گرفتم و با خنده گفتم:
- یهجوری ضعف کرده بودم که همهی بدنم میلرزید!
چشمهاش رو با ناز در حدقه چرخوند.
- آخآخ! از دست تیرداد عاشقِ قصه.
دستم رو بالا گرفتم و نگاهم رو به حلقه ظریف نقرهای، با تک نگین بنفش وسطش، انداختم. دستبندی که روز تولدم بهم داده بود هم به دستم بود و حالا با انگشترم ست شده بود. وای! مرد خوشسلیقهی من! نگاهم رو در سالن چرخوندم. دور میز شش نفره، تیرداد و سیروان و هومن و چند نفر از دوستانشون نشسته بودند و مشغول بگو بخند بودند. تیرداد باهوش من! عجیب حال دلم رو به بازی گرفت.
سانس دوم رقص بعد از شام شروع شد و ایندفعه من هم بین بچهها بودم و هر طور که بلد بودم همراهیشون میکردم. این حجم شادی رو که نمیتونستم درون خودم نگه دارم و کاری نکنم! به قول هنگامه به این تخلیه انرژی عجیب نیاز داشتم. اینبار بیدغدغه با تیرداد میرقصیدم، با هزار جور مسخره بازی، دست هم رو میگرفتیم و قدم به عقب و جلو میذاشتیم. راحتتر از همیشه میخندیدم، میخندیدم و میون آغوشش میچرخیدم. هیچ سکانسی از زندگی دراماتیک من، به این زیبایی رقم نخورده بود، خصوصاً وقتی من رو تنگ در آغوش گرفت و زیر گوشم زمزمه کرد:
- وجود این فرشته رو، همیشه توی خواب میدیدم! اما حالا توی بغلمه و داره همه خوابهای من واقعی میشه... به زندگیم خوش اومدی مژدهی من... .
***
آخرین ویرایش: