جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال بازنویسی [يه گوشه امن] اثر «فاطمه اميني کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته بازنویسی رمان توسط Fati-Ai با نام [يه گوشه امن] اثر «فاطمه اميني کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 16,956 بازدید, 333 پاسخ و 41 بار واکنش داشته است
نام دسته بازنویسی رمان
نام موضوع [يه گوشه امن] اثر «فاطمه اميني کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
674
12,182
مدال‌ها
4
اخم کردم و بهش توپیدم:
- زبونتو گاز بگیر!
نفس راحتی کشید.
- آخیش! فکر کردم از دست رفتی!
پشت چشمی براش نازک کردم.
- داشتم از غذام لذت می‌بردم، اگه می‌خواستم مثل تو پر حرفی کنم که چیزی از غذام نمی‌فهمیدم!
موبایلش رو از روی میز برداشت و با لحن مسخره‌ای گفت:
- بذار سرچ کنم ببینم تأثیر خواستگاری بر زیاد شدن اشتها چجوریاست؟!
با خنده ضربه‌ای به پشتش زدم. دستم رو به دامن لباسم کشیدم و زمزمه کردم:
- باورم نمیشه بیدارم هنگامه.
سرش رو جلو آورد.
- من تضمین می‌کنم که بیداری!
با دم عمیقی هوا رو به داخل ریه‌هام فرستادم.
- مثل قصه‌ها شد!
دستش رو زیر چونه‌ش زد و با لذت نگاهم کرد.
- یه قصه‌ی عاشقونه‌ی قشنگ!
با دست‌هام خودم رو بغل گرفتم و با خنده گفتم:
- یه‌جوری ضعف کرده بودم که همه‌ی بدنم می‌لرزید!
چشم‌هاش رو با ناز در حدقه چرخوند.
- آخ‌آخ! از دست تیرداد عاشقِ قصه.
دستم رو بالا گرفتم و نگاهم رو به حلقه ظریف نقره‌ای، با تک نگین بنفش وسطش، انداختم. دستبندی که روز تولدم بهم داده بود هم به دستم بود و حالا با انگشترم ست شده بود. وای! مرد خوش‌سلیقه‌‌ی من! نگاهم رو در سالن چرخوندم. دور میز شش نفره‌، تیرداد و سیروان و هومن و چند نفر از دوستانشون نشسته بودند و مشغول بگو بخند بودند. تیرداد باهوش من! عجیب حال دلم رو به بازی گرفت.
سانس دوم رقص بعد از شام شروع شد و این‌دفعه من هم بین بچه‌ها بودم و هر طور که بلد بودم همراهیشون می‌کردم. این حجم شادی رو که نمی‌تونستم درون خودم نگه دارم و کاری نکنم! به قول هنگامه به این تخلیه انرژی عجیب نیاز داشتم. این‌بار بی‌دغدغه با تیرداد می‌رقصیدم، با هزار جور مسخره بازی، دست هم رو می‌گرفتیم و قدم به عقب و جلو می‌ذاشتیم. راحت‌تر از همیشه می‌خندیدم، می‌خندیدم و میون آغوشش می‌چرخیدم. هیچ سکانسی از زندگی دراماتیک من، به این زیبایی رقم نخورده بود، خصوصاً وقتی من رو تنگ در آغوش گرفت و زیر گوشم زمزمه کرد:
- وجود این فرشته رو، همیشه توی خواب می‌دیدم! اما حالا توی بغلمه و داره همه خواب‌های من واقعی میشه‌... به زندگیم خوش اومدی مژده‌ی من... .

***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
674
12,182
مدال‌ها
4
«سه ماه بعد»

ضربان قلبم در بالاترین حد ممکن بود جوری که نبض رو در همه جای وجودم حس می‌کردم. دستم رو روی قفسه سی*ن*ه‌م گذاشتم و به دنبال ذره‌ای اکسیژن نفس‌های عمیق کشیدم. با دیدن تابلوی بزرگی که چند دقیقه‌ای هست به دنبالشم، لحظه‌ای چشم‌هام رو بستم و ته دلم خدا رو شکر کردم. از محوطه گذشتم و پنج پله‌ی مقابلم رو با پاهایی که دویدن و استرس زیاد توان درست راه رفتن رو ازشون گرفته بود، به‌سختی بالا رفتم. قبل از اینکه در بزرگ مقابلم رو که روکش چرمی مشکی رنگ داشت، باز کنم، دستم رو داخل کیفم فرو بردم و آینه‌م رو بیرون کشیدم. نگاهی به صورتم انداختم و با دستمال‌کاغذی سیاهی زیر چشم‌هام رو محو کردم. جلوی موهام که کج روی پیشونیم ریخته بود رو هم مرتب کردم و آینه رو به داخل کیف برگردوندم. به مسبب این پریشون حالی، یعنی راننده آژانسی که من رو اشتباهی یک کوچه جلوتر پیاده کرده بود، لعنت فرستادم! مجدد نگاهی به موبایلم انداختم و آخرین پیامی که برام ارسال شده بود رو خوندم:«ردیف یازده، سه صندلی آخر.»
با وسواس دستی به شالِ پاییزه‌ی شیری رنگم کشیدم و زیپ بارونی یاسی رنگم رو تا آخر بالا دادم. به آرومی در رو باز کردم. همه مهمون‌ها در سالن همایش نشسته بودند و خانمی روی سکو و پشت میکروفون ایستاده بود و سخنرانی می‌کرد. سرم رو کج کردم تا شماره‌ی ردیف‌هایی که روی دیوار نصب شده بود رو بخونم و چشمم روی عدد یازده متوقف شد. با قدم‌های آروم از پله‌های کوتاه بین صندلی‌ها پایین رفتم تا به ردیف مورد نظرم برسم. زیر لب ببخشید گفتم و از جلوی کسایی که روی صندلی نشسته بودند رد شدم، با نهایت احتیاط، تا پام به کفششون برخورد نکنه! سومین صندلی از آخر خالی بود و قطعاً جای من بود! بی‌معطلی نشستم و به دو نفری که سمت چپم نشسته بودند نگاه کردم. دستم رو به سمت بابا پیمان دراز کردم و آروم سلام کردم. لبخندِ پدرانه‌ش رو به روم پاشید.
- سلام بابا جان خسته نباشی.
تشکر کردم و خودم رو عقب کشیدم. گوشه‌ی شالم رو مقابل صورت گر گرفته‌م تکون دادم و در همون حالت به شخص کنارم که با اخم غلیظ روی صورتش بهم خیره شده بود نگاه کردم. لب‌هام به پایین خم شد و آروم گفتم:
- مگه خیلی دیر رسیدم؟
سرش رو کمی جلو کشید و زیر لب گفت:
- نخیر! ولی من نمی‌فهمم، چرا نذاشتی بیام دنبالت؟!
یک تای ابروم رو بالا انداختم، شالم رو رها کردم و خیره به چشم‌های دلخورش زمزمه کردم:
- برای این از دستم ناراحتی؟ چون کار من مشخص نیست! تو باید زود به این مراسم می‌رسیدی، حضور تو از من مهم‌تر بود... خداروشکر تونستم خودمو برسونم، هرچند با یک ساعت تأخیر!
با خستگی نفسم رو بیرون فرستادم و سرم رو به شونه‌ش تکیه دادم.
- لحظه‌ی تعویض شیفت یه مورد احیا داشتیم، نمی‌تونستم از بیمارستان بیرون بیام و باید سر سی‌پی‌آر می‌بودم.
پشت دستم رو نوازش کرد و گفت:
- مریض زنده شد خانم دکتر؟
- آره اما رفت بخش مراقبت‌های ویژه.
سرم رو بلند کردم و سعی کردم به ردیف‌های جلو نگاه کنم، با دیدن تینا لبخندم عمیق‌تر شد. دوباره به صندلی تکیه دادم و خطاب به تیرداد گفتم:
- عزیزدلم، چقدر براش خوشحالم... واقعاً مدیر مدرسه باید زودتر از اینا ازشون تقدیر و تشکر می‌کرد!
- لابد اونا هم درگیر جهازبرون و عروسی و پاگشای حسام و روناک بودن! گفتن بذار یکم بگذره تا به موقع لذتشو ببریم!
توی صندلی فرو رفتم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا صدای خنده‌م بلند نشه، همون‌طور که نیشگونی از بازوش می‌گرفتم با خنده گفتم:
- خیلی بدجنسی تیرداد!
چشم‌غره‌ای بهم رفت که باز هم خندیدم، از هر فرصتی برای تیکه انداختن به من استفاده می‌کرد! با دیدن نگاه چپ‌چپ مرد سمت راستم که احتمالاً از والدین بچه‌ها بود، لبم رو به دندون گرفتم و بیشتر به تیرداد نزدیک شدم و گوش به حرف‌های خانم مدیر سپردم.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
674
12,182
مدال‌ها
4
- خب، قراره دعوت کنیم از دانش‌آموز نمونه‌ی مدرسه، دختر پر تلاشمون، کسی که باعث افتخار همه‌ی ماست... سرکار خانم تینا رستگار که با رتبه ده در رشته‌ی دندان‌پزشکی در بهترین دانشگاه مشغول به تحصیل هستند، به افتخارشون.
با ذوق و خنده براش دست زدیم. وای الهی قربون تینای نازم برم! با متانت از پله‌های کنار سکو بالا رفت، با مدیرشون دست داد و پشت میکروفون ایستاد. تیرداد دستی براش تکون داد که لبخند قشنگی روی لب‌هاش نشست. تینای عزیزم بالاخره به هدفی که می‌خواست و براش تلاش کرده بود، رسیده بود.
- سلام عرض می‌کنم خدمت همه‌ی شما عزیزان، مدیر محترم سرکار خانم عظیمی، معلم‌های عزیزم و خانواده‌های محترم، از لطف همگی خیلی سپاس‌گزارم خوشحالم که اینجام و می‌تونم با افتخار سرمو بالا نگه دارم... قطعاً اول لطف خدا، بعد دعای خیر مادر مرحومم و پدر عزیزم و پشتیبانی زیاد برادرم و خانمشون رو داشتم که تونستم به هدفی که می‌خواستم برسم.
سرم رو به تیرداد نزدیک کردم و زیر لب گفتم:
- ببین چقدر حالش خوبه... خیلی خوشحالم.
- منم خیلی خوشحالم.
با سر انگشتم، اشک گوشه‌ی چشمم رو گرفتم و به تیرداد نگاه کردم، بغض داشت و این کاملاً برام قابل فهم بود. سرم رو کمی خم کردم، بابا پیمان جدی و متفکرانه به تینا نگاه می‌کرد. عمیقاً و از ته دل خدا رو شکر کردم و خوشحال بودم که در شادی این خانواده‌ی دوست‌داشتنی شریکم. دوباره نگاهم به سمت دختر قشنگم چرخید. پالتوی قرمز و کوتاهی که سلیقه‌ی مشترک من و تیرداد بود و قبلاً براش خریده بودیم رو به تن داشت. موهای فرفری و قشنگش از مقنعه بیرون زده بود و صورتش که حالا تپلی‌تر از قبل بود، باعث شده بود زیباتر از همیشه باشه. خیلی حالش خوب بود و همین که با اعتماد به نفس مقابل این جمعیت صحبت می‌کرد، برای من اوج افتخار بود. از نحوه‌ی درس خوندن و تلاش‌هاش گفت و از خستگی‌هایی که مانع پیشرفتش نشدند از مژده جونش گفت و تشکر کرد و من هیچ‌وقت به این اندازه اشک شوق نریخته بودم. در نهایت برای همه آرزوی موفقیت کرد و از سکو پایین اومد.
مراسم که به اتمام رسید، با دسته گل بزرگی که پر از گل‌های سفید و صورتی بود به سمتش رفتیم. محکم بغلش کردم و با عشق صورتش رو بوسیدم. من منتظر همچین روزی بودم!
با شوخی و خنده‌های بابا پیمان و تیرداد از سالن خارج شدیم و مقابل ماشین بابا پیمان که کمی عقب‌تر از سالن پارک شده بود ایستادیم. رو به بابا و تینا گفتم:
- برین استراحت کنین که شام قراره بیاین خونه‌ی مامانم اینا.
تینا که پشت دسته‌گلش مخفی شده بود، گردنش رو بالا کشید و تندتند گفت:
- نه ما زحمت نمی‌دیم.
من و تیرداد به هم نگاه کردیم، همزمان بلند و کشیده گفتیم:
- او... چه چیزا!
تیرداد دستش رو دور گردن تینا انداخت.
- تینا خانم چه لفظ قلم حرف میزنن!
تینا پشت چشمی نازک کرد و من گفتم:
- مامانم منتظره! امشب جشن داریم ها خانم دکتر.
مثل تمام این مدت، بعد «خانم دکتر» خطاب شدن، چشم‌های قشنگش برق زد.
- وای کی بشه شیرینی تخصص شما رو بخوریم! روزی که رزیدنت قلب بشی من دیگه هیچ غمی ندارم مژده جون.
به حرف دو پهلوي تينا خندیدیم و بعد از گفتن «هنوز خیلی تا اون روز مونده» ازشون قول گرفتم که شب زود بیان و بعد با تیرداد به طرف ماشینش رفتیم. امشب مامان مهمونی گرفته بود و همه به خونه‌ی ما دعوت بودند، دلیلش هم فقط تینا بود و بس! هنوز ساعت شش عصر بود و تا شب وقت داشتیم تیرداد هم از این زمان استفاده کرد و به سمت پاتوق همیشگی رفت... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
674
12,182
مدال‌ها
4
دستم رو به کمربندم گرفتم و با خنده گفتم:
- از دست تو تیرداد!
تیرداد هم خندید و درحالی که از ماشین پیاده میشد گفت:
- حیف هوای دو نفره‌ی امروز نیست؟!
حق با تیرداد بود، امروز هوا خیلی خنک و خوب بود و نم بارون، حسابی دل‌انگیزترش کرده بود. از ماشین پیاده شدم، چشم‌هام رو بستم، دست‌هام رو به دو طرف باز کردم و اکسیژن خالص رو نفس کشیدم، حس کردم خستگیم داره ذره‌ذره از وجودم خارج میشه.
- آخیش.
- چیکار می‌کنی؟
چشم‌هام رو باز کردم که با صورت خندونش مواجه شدم. کت اسپرت نسکافه‌ای رنگش عجیب بهش می‌اومد. قدم به سمت تیرداد برداشتم. از این منظره شهر زیر پاهات بود و حالا که آسمون نارنجی شده بود و به غروب نزدیک میشد، همه‌چیز رؤیایی‌تر بود. اینجا همون جایی بود که روز برفی تولدش اومده بودیم؛ همون جایی که قلبم جور دیگه‌ای تپید. حالا دیگه تنها نمی‌اومد، با هم می‌اومدیم. اینجا دیگه پاتوق روزهای تلخ نبود، حالا خاطره‌های ناب و شیرینمون رو اینجا به یادگار می‌ذاشتیم، مثل شب عقدمون که یک ماه ازش گذشته بود؛ اون شب آسمونِ اینجا جور دیگه‌ای ستاره بارون بود.
- بفرمایین عزیزدلم.
به خودم اومدم و چشم از منظره‌ی روبه‌روم برداشتم. لیوان قهوه‌ای دست خودش بود و یکی هم به سمت من گرفته بود. اونقدر وجودم درگیرِ احساسات خوبی که از این‌ محیط دریافت می‌کردم، شده بود که متوجه رفتن و برگشتنش نشده بودم. لیوان رو به دست گرفتم و به کاپوت ماشین تکیه دادم. دستش رو دور کمرم انداخت و من رو به خودش نزدیک‌تر کرد.
- از دور دیدم می‌خندی، به چی فکر می‌کردی؟
عطر خوش قهوه‌ رو نفس کشیدم و گفتم:
- به شب عقدمون.
شیطنت میون صدای خوش‌آهنگش پیچید.
- به لحظه‌های رمانتیکمون؟!
خندیدم و از ته دل گفتم:
- همه‌ی لحظه‌های کنار تو نابه!
- می‌دونی هر وقت میایم اینجا به چی فکر می‌کنم؟ به نصیحت‌ها و حرفات! یادته می‌گفتی باید پناهی برای تنهایی‌هام داشته باشم؟
سرم رو تکون دادم که ادامه داد:
- گفتی باید دنبال نقطه امنم باشم و اون خودِ تو بودی مژده.
لیوان کاغذی قهوه که حالا خالی شده بود رو در مشتم فشردم، سرم رو به شونه‌ش تکیه دادم و زمزمه کردم:
- اگه می‌دونستم خودمم، زودتر برات مرهم می‌شدم.
انگشت‌هاش روی موهایی که به وسیله‌ی باد در هوا می‌چرخید قرار گرفت و درحالی که اون‌ها رو به پشت‌ گوشم هدایت می‌کرد، گفت:
- جدی؟ من که بعید می‌دونم خانم خجالتیِ من!
خندیدم که ادامه داد:
- اما من تازگیا جسارتتو حس می‌کنم... وقتی کنارمی جسورتری!
سرم رو عقب بردم و به صورتش نگاه کردم. به چهره‌ای که دلم می‌خواست تا آخر عمر، در همه‌ی لحظه‌‌های زندگی، ببینمش تا غرق سیاهی تیله‌های شفافش بشم.
- می‌دونی چرا؟
لب‌هاش به دو طرف کشیده شدند و لبخند زیبایی تحویلم داد و با عشق در جوابم گفت:
- چرا جونِ دلم؟
- چون تو هم نقطه‌ی امن منی!
گردنم رو صاف کردم، دست‌هاش دورم حلقه شد و من تکیه به محکم‌ترین تکیه‌گاه دنیا، دستم رو روی دستش گذاشتم و زمزمه کردم:
- اینجا، برای من دنیاست... برای من این گوشه‌ی امنِ آغوشت، خودِ زندگیه.
بو*سه‌ای به روی موهام نشوند و زمزمه کرد:
- برای من وجودت زندگیه... تو مژده‌ی منی! این گوشه اگه امنه، برای تو امنه، تا همیشه... .
می‌پرسی کدامین احساس در عشق شگفت‌انگیز است؟ می‌گویم:«امنیت»
اینکه حس کنی کسی قلبت را تنگ در آغوش می‌گیرد نه دستانت را... .
(أدهم_شرقاوی).

پایان.
 
بالا پایین