جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال بازنویسی [يه گوشه امن] اثر «فاطمه اميني کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته بازنویسی رمان توسط Fati-Ai با نام [يه گوشه امن] اثر «فاطمه اميني کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 16,956 بازدید, 333 پاسخ و 41 بار واکنش داشته است
نام دسته بازنویسی رمان
نام موضوع [يه گوشه امن] اثر «فاطمه اميني کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع Fati-Ai
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Fati-Ai
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
674
12,182
مدال‌ها
4
روناک با صدای جیغ‌جیغوش خطاب به یاسی گفت:
- درست بشین مبلم خراب میشه!
یاسی سریع بلند شد و ملافه‌ی روی مبل رو مرتب کرد تا یک وقت ذره‌ای غبار روی مبل‌های روناک خانم تا روز مجلس ننشینه.
حسام سری تکون داد و گفت:
- همتون پیاز داغشو زیاد کردین! من برم چای بریزم همه آروم بشن.
نگاهم به رفتن حسام بود که تیرداد از اتاق بیرون اومد و بدون اینکه نگاهی به ما بندازه به سمت آشپزخونه رفت، لیوانی برداشت و پر آب کرد و بعد یک نفس سر کشید. گوشه لبم رو گاز گرفتم تا نخندم، سه لیوان آب خورد! دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا خنده‌ی محوی که غیر قابل کنترل بود، دیده نشه. باز داشتم شیطنت‌ می‌کردم، کاری که از مژده بعید بود!
تیرداد و حسام با سینی و لیوان‌های چای درونش برگشتند و همه دور هم، روی فرش، دایره‌وار نشستیم.
لیوان رو مقابل صورتم گرفتم، بخار چای داغ حالم رو خوب می‌کرد.
تیرداد لیوان به دست خودش رو کنارم جا داد. لبخند شیطنت‌آمیزم رو قورت دادم و بی‌توجه به تیرداد حواسم رو به هومن دادم که مشغول غرغر بود.
- خسته شدیم دیگه! شما دوتا قراره تو این خونه زندگی کنین چرا ما باید هلاک بشیم و مرتبش کنیم؟!
روناک ابرویی بالا انداخت و با لحن حق به جانبی خطاب به هومن گفت:
- او! یعنی می‌خواستی لذت چیدن خونه‌ی حسام و روناک رو از دست بدی؟
یاسی روسری زرشکی رنگ رو از دور سرش باز کرد و گفت:
- بی‌لیاقته، ولش کن!
نگاهم به بچه‌ها بود که دست تیرداد دور شونه‌م افتاد، تکونی به شونه‌م دادم که دستش رو بندازه اما محل نداد. هومن ابرو درهم کشید و بعد از اینکه جرعه‌ای از چای خورد با حرص گفت:
- چه لذتی داره‌؟ همه بدن دردیم! با این وجود روز عروسی نمی‌تونیم برقصیم که!
خندیدم و درحالی که خودم رو از زیر دست تیرداد کنار می‌کشیدم گفتم:
- خب خداروشکر من که مشکلی ندارم! روز مجلس فقط استراحت می‌کنم و از خودم پذیرایی می‌کنم!
همشون بی‌حرف، نگاه چپ‌چپشون رو حواله‌ی من کردند. لب‌هام به پایین خم شد و با ناراحتی گفتم:
- خب چیه؟ بلد نیستم!
روناک لیوان خالی رو داخل سینی گذاشت و گفت:
- مژده خانم من واستون نقشه‌ها دارم! مگه نگفته بودم؟! همتون از صبح باید با من بیاین آتلیه برای فیلم‌برداری و رقص و قر و فر، پس اگه بلد نیستی هم تا اون روز تمرین کن!
یاسمن که این روزها بدجور نگران روناکِ استرسی بود، دست دور گردنش انداخت و گفت:
- نگران نباش خوشگل، همه‌چی عالی میشه، ما هم همه هستیم.
روناک محکم صورت یاسی رو بوسید و باز لبخند من جون گرفت. از وقتی که به تهران برگشته بودم انگار جور دیگه‌ای گرمیِ محبت افراد این خانواده رو حس می‌کردم و این خیلی برام دلنشین بود.‌
- کارهای خونه هم آخرشه، می‌تونیم یک هفته‌ای خوب استراحت کنیم تا بعدش حسابی بزنیم و برقصیم.
به دنبال حرف حسام، بچه‌ها با هیجان دست و جیغ و سوت زدند و من جرعه‌ای از چای که حالا کمی خنک شده بود رو خوردم؛ کی بزنه و برقصه؟ من؟!

***
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
674
12,182
مدال‌ها
4
قفل طلایی کیف مشکی رنگِ کوچیکم رو چرخوندم و آینه رو از داخل کیفم بیرون آوردم. مقابل خودم گرفتم و با دقت به اجزای آرایش شده‌ی صورتم چشم دوختم. بعد از اون همه فعالیت و خنده، آرایشم ذره‌ای تکون نخورده بود! خب خدا رو شکر.
- مژده؟
آینه رو جلوتر آوردم تا قرینه بودن خط چشم دنباله‌داری که کشیدنش رو ریسک می‌دونستم، بررسی کنم، در همون حالت جواب هنگامه رو دادم که گفت:
- دیشب نتیجه‌ی حرفات با خاله چی‌شد؟!
انگشتم رو به گوشه‌ی پلک راستم کشیدم.
- هیچی! دو ساعت براش مقدمه‌چینی کردم، از احساس گفتم، از عشق گفتم، از داشته و نداشته‌های زندگیم گفتم... همین که خواستم به خودم و تیرداد برسم، روناک مامانو صدا کرد تا بره موهاشو براشینگ کنه!
با صدای بلند هنگامه تکونی خوردم و چشم از آینه گرفتم.
- ای بابا! دو ساعته به چی نگاه می‌کنی؟ به جون خودم اون خط چشم قرینه‌ست!
چشم‌غره‌ای نثارش کردم و آینه رو به داخل کیفم برگردوندم. به‌سختی روی صندلی جابه‌جا شدم و دامن لباسم رو روی صندلی ماشین پخش کردم تا آسیبی نبینه. هنگامه که روی صندلی جلو نشسته بود، بیشتر به طرفم چرخید و منتظر نگاهم کرد. یقه‌ی انگلیسی کتم رو به هم نزدیک‌تر کردم و گفتم:
- تا جایی که صحبت کردم مامان با حرفام مخالفتی نداشت، خیلی هم استرسی شده بودم و واقعاً ناراحتم که حرفامون به نتیجه نرسید!
هنگامه انگشتش رو به موی کرلی شده‌ی کنار صورتش بند کرد و گفت:
- حالا چه اصراری داشتی دیشب همه‌چی رو به خاله بگی؟!
نفسم رو بیرون فرستادم.
- چون حدس می‌زدم امروز توی فیلم‌برداریِ قبل مراسم، تیرداد همش کنار من باشه! خب آخر مجلس این فیلم پخش میشه، مامان نمیگه چرا ما دوتا ور دل همیم؟!
هنگامه نگاه چپی بهم انداخت، انگار گردنش از کج نشستن و چرخیدن به سمت من، درد گرفته بود که حالا صاف نشست و نگاهش رو به خیابون روبه‌رو دوخت.
- نمی‌فهمم چرا یه وقتایی انقدر خنگ میشی! از تو و اون آی‌کیوت بعیده! خانم دکتر مامانت در جریانه! من مطمئنم فریده خانم همه‌چی رو بهش گفته، منتهی تو چون آدم عجیبی هستی، خاله می‌ترسه به روت بیاره تو باز عکس‌العمل بدی نشون بدی!
ناراحت و استرسی با گوشه‌ی ناخن‌های مانیکور شده‌م ور رفتم. سیروان که تا الان ساکت بود، نیم نگاهی از آینه‌ی جلو بهم انداخت و گفت:
- اتفاق بدی نمیفته مژده بیخودی شلوغش نکن.
هنگامه دستش رو روی شونه‌ی سیروان گذاشت و با ذوق گفت:
- آفرین نامزد خوشتیپم!
لبخندی به زوج عاشق و جذاب مقابلم زدم.
- چی‌ بگم سیروان، من فقط نمی‌خوام مامان ناراحت بشه... حالا ولش کنین، خب‌خب از خودتون بگین، از نامزدیتون!
به نیم‌رخ هنگامه نگاه کردم که مژه‌های بلند و کاشته شده‌ش رو تندتند تکون می‌داد و با کلی فخر فروختن، نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- بله عزیزم، ده روز پیش نامزد کردیم و حالا با خانواده‌ی نامزدم برای سفر و آشنایی بیشتر به تهران اومدیم و امشب با نامزد و برادر نامزدم قراره توی عروسی روناک شرکت کنیم... خیلی جالب نیست؟ از ما روشن‌فکرتر کجا دیدی؟ حالا تو دست اون تیرداد بدبختو گذاشتی تو حنا تا دل مامانتو به دست بیاری، واقعاً خجالت‌آوره!
چشم‌هام رو درشت کردم که سرش رو به سمتم چرخوند و با پررویی و لحن لوسی ادامه داد:
- حالا خوب از تمامی مراحلت لذت ببر!
ادای من رو درمیاورد! با جیغ در جوابش گفتم:
- می‌کشمت هنگامه!
هنگامه و سیروان با صدای بلند می‌خندیدند. شال حریر و نازکم رو روی سرم مرتب کردم و پشت چشمی براشون نازک کردم، اما یک‌دفعه حرفی که هنگامه زد در ذهنم روشن شد و سریع گفتم:
- بچه‌ها؟ این درسته که واسه سروش و یاسی نقشه کشیدین تا بهم نزدیکشون کنین؟!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
674
12,182
مدال‌ها
4
سیروان دستی به پشت گردنش کشید و در جوابم گفت:
- من شرایط یاسمن رو به داداشم گفتم، مشکلی نداشت، الان هم قراره صرفاً با هم آشنا بشن و اتفاق خاصی نمیفته.
با استرس خودم رو جلو کشیدم و گفتم:
- مثلاً اتفاقی با هم آشنا میشن دیگه؟ یاسی روحیه‌ش حساسه نمی‌خوام اذیت بشه و بدونه ما هماهنگ کردیم.
هنگامه چشم‌هاش رو درشت کرد.
- آره مژده! ای خدا این دختر چرا انقدر نسبت به روابط حساسیت نشون میده؟!
- شما ببخش! به‌خاطر تجربه‌های خیلی خوبمه!
هنگامه که دید ناراحت شدم، برام بوس فرستاد. به صندلی تکیه دادم و تا رسیدن به تالار دیگه غرغر نکردم!
دست هنگامه رو گرفتم و لبخندی به روش زدم. آرایش ملیحی که روی صورتش بود بیشتر از همیشه نازش کرده بود. خواهرم نوعروس محسوب میشد و عجیب براش خوشحال بودم. از پله‌های ورودی تالار بالا رفتیم و وارد سالن پر زرق و برق شدیم. خاله فتانه و عمو بهرام رو بغل کردم، مثل همیشه از اومدنشون به تهران بی‌نهایت خوشحال بودم. کنار مامان ایستادم، نگاهش رو به صورتم دوخت و آرایشم رو بررسی کرد و مثل اینکه مورد تأییدش بود.
- سایه‌ی تیره خیلی بهت میاد عزیزم.
لبخند به لب، تشکر کردم‌. موهای بلوند مامان بالای سرش شنیون شده بود و با لباس نباتی رنگی که به تن داشت، حسابی جذاب بود اما کمی خسته به نظر می‌رسید.
دستم روی‌ کمر مامان و پارچه‌ی سنگ‌دوزی شده‌ی لباسش گذاشتم و گفتم:
- چیه مامانی؟ خسته‌ای‌؟
آروم پلک زد.
-‌ آره، روناک خیلی سخت‌گیر بود! من و فتانه و زهرا خیلی با وسواس این دختر رو آماده کردیم اما بازم ایراد می‌گرفت!
خندیدم، از دست روناک وسواسی!
- دیگه آخرای ناز کردنشه، از فردا کسی نازشو نمی‌خره اونم نمی‌تونه حساسیت نشون بده!
مامان هم خندید و گفت:
- ولی قربونش برم خیلی خوشگل شد.
در جواب مامان « محشر شد» گفتم و کتم رو از تنم درآوردم و روی پشتی صندلی‌هایی که روکش ساتن طلایی داشت، قرار دادم.‌ شنیون موهام، در پایین‌ترین جای ممکن انجام شده بود، برای همین با وسواس دستم رو به پشت سرم بردم تا از سفت و محکم بودن سنجاق‌های سرم مطمئن بشم.
تالار در هیاهو بود و مهمون‌ها یکی‌یکی وارد می‌شدند. برای عرض ادب، به طرف آقا پیمان و تینا رفتم. مثل همیشه با استقبال‌های گرمشون خجالت‌زده شدم. اینکه من هم در آینده عضوی از این خانواده می‌شدم برام نهایت حس خوشبختی بود! آقا پیمان میشد پدرم و تینا هم مثل خواهرم، چی از این بهتر؟!
- فیلم‌برداری خوش گذشت؟
لبخندی به روی تینا زدم و سرم رو به نشونه‌ی مثبت تکون دادم.
- آره عزیزم جات خالی، عالی بود.
عجیب خوش گذشت! هیجان داشتم هرچه زودتر فیلمش رو ببینم، اما امیدوارم خراب‌کاری نکرده باشم؛ خصوصاً با اون مدل رقصیدنم که به نظر خودم خیلی آروم و مضحک بود! تینا دستی به دامن پیراهن کوتاهِ سرخابی رنگش کشید و پرسید:
- تیرداد اونجا موند؟!
اینکه جلوی باباش من باید آمار تیرداد رو می‌دادم، باعث شد در لحظه گر بگیرم. گوشه لبم رو به دندون گرفتم و سعی کردم طبیعی رفتار کنم.
- آره، حسام گفت پیشش بمونه... البته یاسمن هم پیش روناک موند، با هم میان.
تینا خندید و رو به آقا پیمان که پشت میز، روبه‌روی ما نشسته بود گفت:
- این حسام از بچگی برای همه کارهاش تیردادو کنار خودش می‌خواست!
آقا پیمان کروات نسکافه‌ای رنگش رو مرتب کرد و در جواب تینا گفت:
- داداششه دیگه بابا جان، باید کنارش باشه.
با خنده در ادامه‌ی حرف آقا پیمان گفتم:
- درسته، آدم هر چقدر هم بزرگ میشه، برای یه لحظه‌های خاصی از زندگیش، دلش می‌خواد آدمایی که دوستشون داره کنارش باشن.
تینا لبخندش عمیق‌تر شد و موهای بلند و کرلی شده‌ش رو روی شونه‌ی چپش رها کرد و گفت:
- مثل من که دوست دارم شما همیشه کنار من باشین.
خندیدم و بعد از گفتن « چی از این بهتر؟» بوسه‌ای روی گونه‌ش کاشتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
674
12,182
مدال‌ها
4
طبق برنامه‌ریزی‌های روناک، دو طرف سالن ایستادیم؛ آقایون سمت راست و خانم‌‌ها سمت چپ. کنار هنگامه ایستاده بودم و به پچ‌پچ‌های تموم نشدنی این دختر گوش می‌دادم، محتوای حرف‌هاش اکثراً غیبت بود! با دیدن یاسمن، دستی براش تکون دادم تا به پیش ما بیاد. دامن پیراهن بلند و لاجوردی رنگش رو به دست گرفته بود و با قدم‌های آروم به سمت ما می‌اومد. موهاش به صورت باز شنیون شده بود و عجیب دلبر و زیبا بود؛ خصوصاً با وجود سایه‌های شاین و خوشرنگی که با لباسش هماهنگ بود و حسابی به چشم می‌اومد. دست به کمر بین من و هنگامه ایستاد و با حرص گفت:
- این دختره کشت منو! حیف که عاشقشم وگرنه می‌زدم لهش می‌کردم!
من خندیدم و هنگامه گفت:
- طفلی روناک! همه می‌خوان لهش کنن!
سرم رو جلو بردم و آروم پرسیدم:
- تیرداد نیومد؟
یاسی سرش رو به نشونه مثبت تکون داد.
- بیرون ایستاده، با حسامه، میاد.
و مشغول تعریف ریز‌به‌ریز جزئیات شد که با خاموش شدن برق‌ها، بی‌خیال ادامه‌ی حرف‌هاش شد. موزیک ملایمی در سالن پخش شد و همه منتظر چشم به در بزرگ و سفید و طلایی ورودی سالن دوختیم. با ضربه‌ای که هنگامه به پهلوم زد به خودم اومدم، نفهمیدم کی جاش رو با یاسی عوض کرد.
- تیردادت رو دیدی؟
سریع مردمک چشم‌هام روی ردیف مرد‌ها چرخید و در همون حالت گفتم:
-‌ نه، کجا... آهان دیدمش.
و محو دیدن مرد خوشتیپم شدم که بین سیروان و هومن ایستاده بود و مشغول صحبت بود.
- چشمای تو داد می‌زنه که عاشق تیردادی!
چشم‌هام رو باریک کردم و با شک نگاهش کردم.
-‌ منظورت چیه؟!
چشم‌های قشنگش برق میزد.
- هیچی! فقط خواستم قربون نگاه‌های عاشقونه‌ت برم.
لب‌هام رو غنچه کردم و بوسه‌ای به سمتش فرستادم.
- فدات شم، شما هم‌ کمتر دستتو تکون بده چون برق حلقه‌ت چشممو می‌زنه!
و همین کافی بود تا باز پز بده. دستش رو بالا گرفت و با کلی ادا و اطوار گفت:
- آره عزیزم سلیقه‌ی سیروان جانمه!
لبخند پر ذوقی زدم و خیره به حلقه‌ی تک نگین و درخشانش گفتم:
- خیلی به دستت میاد... به‌زودی عروسی تو میشه؟
کمی سرش رو به سمتم کج کرد و آروم‌ گفت:
- والا فعلاً بخت همه داره باز میشه،‌ من خواستم پیشنهاد بدم تا امشب خطبه‌ی عقد رو دسته‌جمعی بخونن اما گفتم شاید درست نباشه.
غش‌غش خندیدم و کف دستم رو به بازوی برهنه‌ش کوبیدم. صدای موزیک بلندتر شد و در از دو طرف باز شد. حسام و روناک دست در دست هم وارد شدند. حسام با کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید حسابی جذاب به نظر می‌رسید و روناک عزیزم با لباس عروس پف‌دار و سفیدش و تاج پر‌ نگینی که روی سرش بود، قطعاً فرقی با یک ملکه‌ی زیبا نداشت. آه! باز داشتم احساساتی می‌شدم؛ برای هزارمین بار در این مدت! با استقبال پر هیاهوی ما عروس و داماد به جایگاه خودشون، در انتهای سالن رفتند، موزیک پر انرژی و شادی پخش شد و همه پراکنده شدند. تقریباً داشتم دور خودم می‌چرخیدم که دستی روی شونه‌م نشست. به عقب برگشتم و با دیدن تیرداد، لبخند عمیقی روی لب‌هام نشست.
- اینجایی دورت بگردم؟ می‌دونی چقدر دنبالت گشتم؟ یهویی گمت کردم!
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
674
12,182
مدال‌ها
4
طبق عادت دستم رو دور بازوش حلقه کردم و پشت چشمی براش نازک کردم.
- اصلاً حواست به من نیست ها!
- حواسم پیش شماست، فقط سعی می‌کنم با یه چشمم به حسام نگاه کنم چون مدام صدام می‌زنه.
خندیدم و خیره به چشم‌های تیره و براقش گفتم:
- باز که دیر کردی! مثل عقدشون!
خندید و نیم نگاهی به روبه‌رو انداخت و گفت:
- باید پیشش می‌بودم.
بازوش رو فشردم و زمزمه کردم:
- تنها کسی که غر نزد تو بودی مهربون من.
یک تای ابروش رو بالا انداخت.
- حسام هم خط قرمزمه ها!
و دوتایی خندیدیم. کمی سرش رو جلو آورد و صدای بَم و جذابش، لاله‌ی گوشم رو نوازش کرد.
- چرا از ظهر تا الان خوشگل‌تر شدی؟ هی داری به چشمم میای، هی به چشمم میای!
کمی سرم رو عقب کشیدم و با خنده «دیوونه شدی‌؟» گفتم اما هنوز حرفم کامل از دهنم بیرون نیومده بود که با دیدن لباس پر از سنگ‌دوزی و نباتی رنگ شخصی که پشتش بهمون بود و چند قدمی بیشتر با ما فاصله نداشت، سریع از تیرداد جدا شدم و دست چپم رو روی دست راستم کوبیدم.
- مامانمه! حواسم کجاست؟ من از تو می‌ترسیدم حالا خودم چسبیدم بهت! وای خدایا!
ابروهاش درهم رفت و معترضانه گفت:
-‌ مژده! امشبو بی‌خیال شو! وسط این شلوغی کی به کیه آخه؟!
بی‌توجه به اعتراض تیرداد، همون‌طور که عقب‌عقب می‌رفتم گفتم:
- عزیزم ما با هم صحبت کرده بودیم! می‌بینمت.
چشمکی بهش زدم و نگاه از چهره‌ی برافروخته‌ش گرفتم و به سمت هنگامه و سیروان رفتم. مجلس فوق‌العاده‌ای بود، مثل همیشه، مهمون‌ها نهایت انرژی‌ و هنرشون رو در میدون رقص نمایش می‌دادند و من هم گوشه‌ای ایستاده بودم و به سروش نگاه می‌کردم که سعی داشت با یاسمن صحبت رو شروع کنه. سروش همون برادر سیروان بود که وکیل بود و تهران زندگی می‌کرد. آشنا شدن یاسی و سروش پیشنهاد هنگامه بود، معتقد بود خیلی به هم میان؛ با روناک هم درمیون گذاشت و در نهایت برای امشب دعوتش کردیم. پسر خوب و محترمی به نظر می‌رسید، نسبت به سیروان جدی‌تر بود. نمی‌دونستم کار درستی هست یا نه اما به قول سیروان یک آشنایی مختصره و اگه دوست داشته باشند ادامه‌دار میشه، اگه نخوان هم نه. نگران یاسی جانم بودم، دوست نداشتم باز هم ضربه‌ی بدی بخوره، امیدوار بودم که سروش براش راه درستی باشه تا به آرامش و خوشبختی برسه.
- نگران سروش و یاسی نباش، درست میشه! فعلاً لحظه‌ها رو دریاب خانم دکتر.
نگاهم به طرف سیروان چرخید که حالا کنارم ایستاده بود. جوابی نداشتم، حق با اون بود و من زیادی نگران بودم. به‌جاش لبخندی به روش زدم و صادقانه گفتم:
- چه خوب که اومدی توی زندگی هنگامه، تو خیلی خوبی... امیدوارم روزهای خوبی رو در کنار هم بگذرونین.
دستش رو روی سی*ن*ه‌ش گذاشت و ذره‌ای سرش رو خم کرد.
- فدای شما خواهر خانم، باعث افتخاره که این حرفا رو از زبون شما می‌شنوم.
با مهربونی نگاهش کردم و حرفی که مدت‌ها در دلم مونده بود رو به زبون آوردم.
- سیروان من خیلی توی رامسر با دیوونه‌بازی‌هام اذیتت کردم، میشه منو ببخشی؟
این‌بار اخم روی پیشونیش نشست. انگار حرفم به مذاقش خوش نیومد که لحنش جدی‌تر از همیشه شد.
- مژده! هر کسی که برای هنگامه عزیز باشه برای من هم عزیزه! اگه خواهر هنگامه هستی پس خواهر منم هستی و من هم برای خواهرم همه کار می‌کنم... لطفاً از این حرفا نزن و تا ابد روی من به عنوان برادر حساب کن.
سرش رو جلو آورد و با کمی شیطنت ادامه داد:
- حتی اگه یه زمانی شاگرد نابلدی بودم، تو بازم روی من حساب کن.
خوب بود و خوب بودن رو خوب بلد بود! لب‌هام رو روی هم فشردم، با وجود این همه آدم درجه یک، من خوشبخت‌ترین مژده‌ی دنیا نبودم؟ سیروان من رو به طرف جمع رقصنده‌ها راهنمایی کرد و خواستم همراهمش به سمت هنگامه برم که با دیدن نگین و رضا «ببخشید» گفتم و مسیرم رو عوض کردم.
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
674
12,182
مدال‌ها
4
نگین، مثل همیشه، با روی خوش، آغوشش رو به روم باز کرد و محکم بغلم کرد.
- سلام دختر خوشگل شهر قصه‌ها، چقدر دلبر شدی!
خندیدم، خجالت‌زده شدم.
- سلام نگین جون، قربونت برم خیلی خوشحالم که می‌بینمت.
و قدمی عقب رفتم و با همسرش رضا هم سلام و احوال‌پرسی کردم. محال بود نگین و رضا رو ببینم و یاد شب خود‌کشیم نیفتم؛ دنیا عجیب کوچیک بود! نگین دستم رو به دست گرفت، موهای بلوندش تا روی شونه کوتاه شده بود و لَخت و شلاقی دور صورتش ریخته بود. سنجاق پر نگین و طلایی رنگی در گوشه‌ی سمت چپ، زینت‌بخش موهای ابریشمی و براقش بود‌. کت و شلوار بادمجونی و ساده‌ای به تن داشت که خیلی بهش می‌اومد.
- چخبر عزیزم؟ همه‌چی خوبه؟
آروم پلک زدم، بعد از سال‌ها، همه‌چیز خیلی خوب بود.
- همه‌چی خوبه خداروشکر.
- خیلی زیبا شدی، صورتت تپلی شده، به حال اومدی!
به لحن بامزه‌ی نگین خندیدم، درستش هم همین بود. خیلی از برگشتنم نگذشته بود اما سرحال شدنم خیلی واضح به چشم می‌اومد. از نگین تشکر کردم، انگار امروز روز شرمنده شدن من و فکر کردن به گذشته‌ها بود که خطاب به نگین گفتم:
- نگین جون، هر وقت شما رو می‌بینم یاد روزی میفتم که کمکم کردین، خیلی ممنونم، زیاد زحمت کشیدی و من هیچ‌وقت جبرانش نکردم.
اخم ریزی بین ابروهای کمونی و روشنش نقش بست. فشاری به دستم وارد کرد.
- نگو مژده، چه اون روز چه الان، مدام از وجودت انرژی مثبت می‌گیرم، خوشحالم که تونستم ذره‌ای کمکت کنم و مطمئن باش نیاز به جبران و این حرفا نیست، ناسلامتی تو... .
- به‌به می‌بینم که جمعتون جمعه!
با اومدن تیرداد، حرف نگین ناتموم موند. تیرداد کنارم ایستاد و نگین با خنده مشتی حواله‌ی بازوی تیرداد کرد و گفت:
- از دست تو که انقدر حلال‌زاده‌ای!
تیرداد ابرویی بالا انداخت، نگاهش بین من و نگین چرخید و گفت:
- پس داشتین غیبت منو می‌کردین؟!
نگین چشمکی بهم زد و در جواب تیرداد گفت:
- آره، داشتم می‌گفتم زندگی با تیرداد خیلی هم آسون نیست، مژده حواسش رو جمع کنه!
تیرداد بی‌حرف نگاهش کرد که خندیدم و گفتم:
- من داشتم بابت اولین دیدارمون از نگین جان تشکر می‌کردم.
نگین با شیطنت دستش رو جلوی صورتش نگه داشت و خندید. تیرداد گفت:
- آهان! که این‌طور... میگم نگین کاش همون شب مژده رو می‌دزدیدم، دیگه نیاز نبود واسه رسیدن بهش این همه سختی بکشم!
- تیرداد!
با تشر من، دوباره به خنده افتادند و تیرداد مشغول گفتن از رابطه‌ی خوبش‌ با نگین و رضا شد. می‌گفت نگین و رضا مامان و بابای دومش هستند چون خیلی هواش رو دارند و همیشه مراقبشن. چند دقیقه‌ای میون همون هیاهو با نگین و رضا گپ زدیم، در نهایت برای من و تیرداد آرزوی خوشبختی کردند و ازمون دور شدند. با شنیدن صدای دی‌جی و دعوت زوج‌های جوان به پیست رقص، تیرداد دستش رو به سمتم دراز کرد، اما من روی صندلی که نزدیکم قرار داشت نشستم و به چهره‌ی درهمش نگاه کردم.
- نگو که می‌خوای بشینی!
- نگو که باید برقصیم!
- مژده؟!
انگشت‌هام رو درهم گره زدم، همه می‌دونستند من اهل رقص نیستم و باز هم بی‌خیال من نمی‌شدند، خصوصاً تیرداد که از اول مراسم منتظر فرصت بود تا با من برقصه و حالا هم رقص دو نفره!
- عزیزم آخه خیلی شلوغه، میون این جمعیت که نمی‌تونیم دو نفره برقصیم!
مثل همیشه از رعایت کردن من ناراحت شد. دستش رو پشت صندلیم گذاشت و کمی خودش رو به سمتم خم کرد، با لحن پر حرصی گفت:
- یعنی چی؟ چرا نتونیم؟ وقتی پیش منی خجالت می‌کشی؟!
لحظه‌ای پلک‌هام رو روی هم گذاشتم و با ناراحتی صداش زدم، چرا متوجه حرفم نمی‌شد؟
 
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
674
12,182
مدال‌ها
4
گره بین ابروهاش محکم‌تر شد و با غیظ گفت:
- برم از مامانت اجازه بگیرم تا تو راحت بشی و دست از فکر و خیال برداری؟!
نفسم رو حبس کردم و چیزی‌ نگفتم.
- هر‌ زوجی که اون وسط می‌بینی زن و شوهر نیستن ها! هر کسی می‌تونه با پارتنرش بیاد وسط!
ناراحت شده بود و اصلاً دلم نمی‌خواست سر وسواس فکری خودم تیردادِ مهربونم رو ناراحت کنم. نگاهم رو بین چشم‌های دلخورش چرخوندم و مقابلش ایستادم. آروم و مظلوم گفتم:
- آخه من بلد نیستم و خیلی زشت می‌رقصم!
با شنیدن صدای موزیک، نگاهی به سالن انداخت و بدون معطلی دستم رو کشید. وسط سالنی که نورش خیلی کمتر از قبل شده بود، میون زوج‌های دیگه ایستادیم. جرأت نداشتم نگاهم رو به جایی غیر از یقه‌ی پیراهن سفید رنگش بدوزم.
- تو فقط کنارم باش، آروم با هم می‌رقصیم، خودتو بسپار به من... من می‌خوام امشب عاشقونه با مژده‌م برقصم.
صدای تپش قلبم رو از جایی نزدیک‌تر از قفسه سی*ن*ه‌م می‌شنیدم. چطور می‌تونستم مقاومت کنم در مقابل این حرف‌های قشنگ؟ حتی اگه جمله‌ی خاصی هم به زبون نیاره، اونقدر با احساس کلماتش رو بیان می‌کرد که از درون فرو می‌ریختم. دستم رو دور گردنش انداختم و نگاهم رو به صورتش دوختم که حالا لبخند شیرینی روی لب‌هاش نشسته بود؛ لبخندی که جذابیتش رو برای چشم‌های عاشق من بیشتر و بیشتر می‌کرد. کمرم اسیر دست‌های محکم و گرمش شد. همچنان خجالت می‌کشیدم، به علاوه‌ی استرس لعنتی که ولم نمی‌کرد. نگاهم به زوج‌های اطرافمون بود و سعی داشتم ببینم چه حرکتی انجام میدن تا من هم اون رو تقلید کنم. انگشت تیرداد زیر چونه‌م قرار گرفت و صورتم رو به طرف خودش چرخوند و زمزمه کرد:
- فقط به من نگاه کن، لطفاً.
چشم‌هاش عاشقونه‌ترین تصویر زندگی من بود. نگاهش برق داشت، رنگ داشت، حس داشت! شاید هم استرس نبود و هیجان بود، این همه بی‌قراریِ من.
یه‌جوری بنده من دلم به تو
که هر چیم الان بگم به تو
یه گوشه از تموم حسمو
نمیشه توی حرف بدم به تو
چجوری از دلم بگم به تو
بگم می‌تونه چی شه بعد تو
بگم چقدر دلم شکسته، خسته میشه بعد تو
قلب منی
آروم من رو چرخوند و دوباره در آغوشش قرار گرفتم. با صدای دلنوازش کنار گوشم زمزمه کرد:
تموم زندگیم برای تو
تموم قلب من فدای تو
هوام شدی، دوام شدی... من... چی بشم... برای تو
ماه بشم تو شبای تو
راه برم تو هوای تو
شاه توی قصه بشم، برای تویی که قلب منی
همه هم و غم منی
شونه‌ی تو، خونه‌مه تنها نقطه‌ی امن منی
قلب منی، یعنی می‌میرم... تو که بام، قهری یعنی
جونمو میدم تو باهام، حرف بزنی... حرف بزنی
دوباره چرخیدم و این‌دفعه دست راستم در دست چپش قفل شد و دست چپم روی شونه‌ی راستش قرار گرفت. لبخندم محو نمی‌شد! گوش‌های من، قشنگ‌ترین زمزمه‌های عمرش رو می‌شنید.
یه جوری بند من دلم به تو
که هر چیم الان بگم به تو
یه گوشه از تموم حسمو
نمیشه توی حرف بدم به تو
چجوری از دلم بگم به تو
بگم می‌تونه چی شه بعد تو
بگم چقدر دلم شکسته، خسته میشه بعد تو
قلب منی
دلم برای این همه حس ناب ضعف می‌رفت! ناخواسته سرم خم شد روی شونه‌های پهنش، حلقه‌ی دست‌هاش دورم تنگ‌تر شد. نمی‌دونستم انقدر به این رقص دو نفره نیاز دارم؛ حال خوبم رو خوب‌تر کرد.
دلیل زنده بودنم شدی
رفیق خنده و غمم شدی
هوام شدی دوام شدی من
چی شدم برای تو
ماه شدم تو شبای تو
راه رفتم تو هوای تو
شاه توی قصه شدم برای تویی که قلب منی
همه هم و غم منی
شونه‌ی تو خونه‌مه تنها نقطه‌ی امن منی
قلب منی، یعنی می‌میرم... تو که بام، قهری یعنی
جونمو میدم تو باهام، حرف بزنی... حرف بزنی، حرف بزنی.
نقطه‌ی امن من بود و بس! محل آرامش من بود و بس! تیرداد... تیرداد همه‌چیز من شده بود... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
674
12,182
مدال‌ها
4
این‌بار صداش کنار گوشم می‌لرزید.
- مژده؟
سرم رو از روی شونه‌ش برداشتم، دستم رو دور گردنش حلقه کردم و با صدایی که گرفته‌تر از همیشه بود جوابش رو دادم:
- جانم؟
- خیلی دوستت دارم.
به‌سختی هوای بینمون رو نفس کشیدم؛ بوی عطرش عجیب به دلم می‌نشست.
- منم دوستت دارم تیرداد، خیلی زیاد.
هنوز هم مردمک چشم‌هاش می‌لرزید. حتی لرزش دست‌هاش رو روی کمرم حس می‌کردم. گوشه‌ی لب‌هاش به بالا کشیده شد.
- می‌خوام کلیشه‌ای‌ترین حرکت دنیا رو برات انجام بدم، امیدوارم دوستش داشته باشی.
ابروهام بالا پرید و آروم پرسیدم:
- چی؟
لبخندِ استرسیش عمیق‌تر شد، صدای نفس‌های بلند و هیجانیش به گوشم می‌رسید، حتی ضربان قلبش رو حس می‌کردم. آهنگ تموم شده بود و آهنگ بعدی شروع شده بود.‌ چند قدم ازم فاصله گرفت. اونقدر گیج و بهت‌زده بودم که دست‌هام بین هوا و زمین معلق مونده بود. دستش رو توی جیب کت خوش‌دوختش برد و جعبه‌ای بیرون کشید. جلو‌ی پام زانو زد و جعبه رو باز کرد و من، به معنای واقعی خشکم زده بود.
- مژده‌ی عزیزِ من... با من ازدواج می‌کنی؟
در یک لحظه همه‌ی هیاهوی دنیا برای من متوقف شد و چشم‌های بی‌قرارم فقط تیردادی رو می‌دید که عشق از وجودش به سمتم فوران می‌کرد.
- با من ازدواج کن تا زیباترین رؤیاهایی که با هم ساختیم رو واقعی کنیم.
سنگین و سخت نفس می‌کشیدم، اکسیژن کم بود، خیلی کم.
- مژده‌ی من... .
اشک از گوشه‌ی چشم راستم جاری شد. با سروصدای پر شور، به خودم اومدم و نگاهم به اطراف چرخید. همه دور ما حلقه زده بودند، صدای جیغ و فریاد ناشی از خوشحالی اطرافیانم رو تازه داشتم می‌شنیدم. روناک با اون لباس عروس، هیجان‌زده بالا و پایین می‌پرید و جیغ میزد:
- قبول کن! قبول کن!
تازه خون به مغزم رسید. تندتند پلک زدم و بی‌طاقت به طرف تیرداد رفتم، دستش رو گرفتم و بلندش کردم. لرزون صداش زدم. دستش رو به زیر چشم‌های مرطوبم کشید.
- با من ازدواج می‌کنی قربونت برم؟
چونه‌م لرزید، سرعت ریختن اشک‌هام بیشتر شد. نمی‌تونستم حرف بزنم، فقط تندتند سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم. دست چپم رو به دست گرفت و به آرومی انگشتر ظریف و دلربا رو به انگشتم انداخت. خودم رو میون آغوشش پنهون کردم، واقعی نبود! این واقعی نبود، آخه این خودِ رؤیا بود، حتی از رؤیا هم زیباتر. صدای همخونی بقیه با خواننده می‌اومد اما من دلم نمی‌خواست جایی غیر از آغوش تیرداد باشم، دوست داشتم هنوز بمونم و گریه کنم.
- عزیزدلم، دورت بگردم گریه نکن.
کمی خودش رو ازم دور کرد، تا حدی که صورتم رو ببینه. با انگشتش اشک‌های تموم نشدنیم رو پاک کرد.
- چیکار کردی تیرداد؟ من خوابم مگه نه؟!
تیله‌های سیاه و قشنگش برق میزد.‌ رد اشک زیر چشمش دیده میشد.
- بیداریم مژده، همه‌چی واقعیه.
مثل یک دختر بچه با ناله گفتم:
- نه! من قلبم گنجایششو نداره.
پشت دستش رو به گونه‌م کشید، آروم و با نوازش.
- این شروعش بود، شروع روزهای خوب زندگی دو نفره‌مون.
دستم رو روی صورتش گذاشتم و انگشت شستم رو به آرومی روی گونه‌ش حرکت دادم و خیره به چهره‌‌ای تا الان به این اندازه پر شوق ندیده بودمش، زمزمه کردم:
- عاشقتم، دیگه هیچ لحظه‌ای رو بدون تو نمی‌خوام.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
674
12,182
مدال‌ها
4
چشم‌هاش رو بست، نفس عمیقی کشید. آروم‌ پلک‌هاش از هم دور شد، سرش رو جلو آورد و بو*سه‌ای روی پیشونیم زد. غرق حس خوب بو*سه‌ی تیرداد بودم که دستی روی شونه‌م نشست و من رو به عقب چرخوند. روناک بود، محکم بغلم کرد؛ با ذوق و هیجان و با فریاد، میون سروصدای تموم نشدنیِ‌ موزیک گفت:
- مبارکه عزیزدلم مبارکه... خیلی خوشحالم.
خودمو ازش جدا کردم و با چشم‌های باریک شده، مشکوک نگاهش کردم.
- همتون می‌دونستین؟!
خندید. دستش رو به تور سفیدش گرفت و با ناز و عشوه گفت:
- بله که می‌دونستیم! همه‌ی اینا رو مدیون مراسم من و حسام جانم هستین ها! من بودم که اجازه دادم تیرداد نقشه‌شو اجرا کنه... الهی قربون ریختت برم.
میون گریه‌هام خندیدم و صورت مثل ماهش رو بوسیدم. همه به سمتم می‌اومدند، بغلم می‌کردند و تبریک می‌گفتند. کم‌کم اشک‌هام تبدیل به خنده شد به‌خاطر وجود این همه آدمی که من رو دوست داشتند و بهم محبت می‌کردند. دیگه چی می‌خواستم؟ هیچی! با دیدن مامان که به سمتم می‌اومد، دامنم رو کمی بالا گرفتم و با قدم‌های تند خودم رو بهش رسوندم و محکم در آغوشش گرفتم؛ بی‌معطلی حرف‌های ذهنِ آشوبم رو به زبون آوردم:
- مامانی ببخشید، من تا امروز همش منتظر فرصت بودم تا بهت بگم ولی نشد! ببخش مامان که قبل گفتن به تو... .
با ضربه‌ای که به پشتم زد، حرفم قطع شد؛ بغل گوشم، با خنده گفت:
- مژده؟! چی میگی دختر من؟ مبارک باشه عزیز مادر، نمی‌دونی چقدر خوشحالم که دارم همچین روزی رو می‌بینم، خوشحالم مامان جان.
صورتش رو بوسیدم و نگاه پر خجالتم رو به چشم‌های کشیده و زیباش دوختم که ادامه داد:
-‌ فریده خانم ده روزی هست بهم گفته، آقا پیمان هم اول مراسم ازم اجازه گرفت، به تو نگفتن چون برنامه‌ی سوپرایز کردنت رو داشتن... نگران نباش مامان، خوشبختی تو برای من از همه‌چیز مهم‌تره و چه خوب که تو عاشق تیردادی چون اون خیلی دوستت داره.
دست‌هاش رو میون دست‌هام گرفتم؛ دست‌هایی که‌ می‌دونستم تا الان چقدر برای بزرگ کردن من زحمت کشیدند.
- مامان؟ خوشبخت میشم؟
صورتم رو با انگشتش نوازش کرد.
- آره عزیزم، خیلی بهم میاین... تیرداد برای تو بهترین انتخابه، پس کنارش باش، عاشق باشین و همیشه بخندین تا من کیف کنم.
لب و لوچه‌م آویزون شد و با تمام احساسم اسطوره‌ی عشق و مهربونی رو بغل کردم.
- قربونت برم مامانی، عاشقتم.
- ببخشید اجازه هست؟
با صدای تیرداد، از مامان جدا شدم. آقا پیمان و تینا و تیرداد کنارمون ایستاده بودند. بقیه‌ی مهمون‌ها هم که غرق بزن و برقص و شادی بودند.
- مژده جان خیلی خوشحالم که افتخار دادی عروس خانواده‌ی ما بشی بابا جان.
لبخند خجولی روی لب‌هام نشست و به آقا پیمان مهربون نگاه کردم، می‌دونستم‌ که اندازه‌ی یک پدر می‌تونم روش حساب کنم.
تینا دستش رو دور بازوم انداخت و رو به مامان گفت:
- زیبا خانم این مژده جون از اولشم مال ما بود، باور نمی‌کنین؟ از دعاهای من بود که تیرداد عاشق مژده جون شد... اصلاً‌ من دیگه چی می‌خوام جز داشتن همچین زن‌داداش خفن و جذابی؟ الهی قربونت برم.
و صورتم رو بوسید که متقابلاً بوسه‌ای روی گونه‌ی سرخش گذاشتم.
- پس وِرد و جادوی تو بوده تینا جان؟ ان‌شاءالله عاقبت بخیر باشن.
آقا پیمان با صدای بلندی «ان‌شاءالله» گفت. تیرداد کنار مامان ایستاد و با احترام و البته پررویی که ازش بعید نبود، دست دور شونه‌های مامان انداخت و گفت:
- من مخلص شما هم هستیم، افتخار بدین و منو مثل پسر خودتون بدونین.
مامان لبخندی به روش زد. چشم‌هاش غرق خوشی بود و من از خوشحالی مامان، ذوق‌مرگ بودم!
- چی از این بهتر داماد خوشتیپم؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Fati-Ai

سطح
1
 
کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
Dec
674
12,182
مدال‌ها
4
همه به لحن شیطون مامان خندیدیم، خوب بود! در مقابل دامادش کم نمی‌آورد! با خنده به تیرداد نگاه کردم که با دیدن رد سیاهی که روی پیراهن سفیدش به‌جا مونده بود، گوشه‌ی لبم رو گاز گرفتم؛ آخ‌آخ! این لکه، رد ریمل و نشونه‌ی گریه‌های من بود... !
برای صرف شام، همه مهمون‌ها پشت میزشون نشسته بودند و طبق معمول همیشه، من و هنگامه گوشه‌ای از سالن کنار هم نشسته بودیم. بغل گوشم گفت:
- میگما، این برق حلقه‌تون میره تو چشم ما! بی‌زحمت وقتی دارین غذا می‌خورین خیلی دستتون رو حرکت ندین.
به حرفش خندیدم. معترضانه سرش رو به طرف سقفِ پر نور تالار گرفت.
- خدایا چه‌خبره؟ نذاشتی من دو روز با حلقه‌م حال کنم و پزشو بدم! سریع حلقه انداختی تو دست مژده‌؟ خب من الان به کی پز بدم؟!
قاشق رو میون باقالی‌پلو چرخوندم و بیشتر از قبل خندیدم.
- یعنی تو خانم بودی، حالا که نشونِ تیرداد شدی خانم‌تر هم شدی! پس چرا من پر حرف‌تر و جلف‌تر شدم‌؟!
گوشت رو با چنگالم تکه کردم و به دهن گذاشتم. فقط نگاهش کردم که لقمه‌شو قورت داد و دستش رو به شونه‌م گرفت.
- مژده؟ سکته کردی‌؟ نکنه از شدت هیجان لال شدی؟!
اخم کردم و قاشقم رو پر کردم.
- میگم کاش سیروان نمی‌اومد خواستگاری، به‌جاش این‌جوری منو ذوق‌مرگ می‌کرد.
دوباره لبخند زدم و چنگال رو میون کاسه‌ی کاهویی که آغشته به سس فرانسوی بود فرو کردم.
- این تیرداد هم فکرش خوب کار می‌کنه ها! تو هی از دستش فرار می‌کردی ولی اون معطل نکرد و در بهترین موقعیت گیرت انداخت! تازه من دیدم که باباش داشت از مامانت اجازه می‌گرفت، یک ساعتی رفته بودن بیرون از سالن و با هم صحبت می‌کردن... واقعاً ایول به تیرداد.
ظرف خالی غذام رو کنار گذاشتم، نیم‌خیز شدم و بشقاب دسر رو مقابل خودم گذاشتم، دسر کاراملی! قاشق اول رو که به دهن گذاشتم با چشم‌های درشت شده‌ی هنگامه مواجه شدم.
- باور کن تو یه چیزیت شده! اون همه غذا رو چجوری به این زودی تموم کردی؟! هنوز سیر نشدی؟ پس چرا من وقتی حلقه انداختم انقدر اشتهام باز نشد؟!
قاشق رو میون دندون‌هام گرفتم، لبخند دندون‌نمایی تحویلش دادم و ابروهام رو بالا دادم. لب‌های سرخش رو غنچه کرد.
- اِه؟ ابرو می‌ندازی بالا، بالا؟! وای مژده تو داری به من فخر می‌فروشی؟ نکن مژده من حسودم، باور کن می‌ترکم از حسودی ها!
به ‌بازی‌هاش خندیدم و لیوان نوشابه‌م رو جرعه‌جرعه نوشیدم. هنگامه که بی‌خیال نمی‌شد با دهن پر گفت:
- یکم به فکر قند و چربیت باش! هر چی رو که جلوت گذاشتن داری می‌خوری و اصلاً متوجه نیستی!
بشقاب خالی دسر رو روی بشقاب خالی غذام گذاشتم، دستش رو به میز کوبید که صدای برخورد ظروف به هم، بالا رفت.
- خب بگو لال نشدی تا خیالم راحت بشه!
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین