- Dec
- 674
- 12,182
- مدالها
- 4
روناک با صدای جیغجیغوش خطاب به یاسی گفت:
- درست بشین مبلم خراب میشه!
یاسی سریع بلند شد و ملافهی روی مبل رو مرتب کرد تا یک وقت ذرهای غبار روی مبلهای روناک خانم تا روز مجلس ننشینه.
حسام سری تکون داد و گفت:
- همتون پیاز داغشو زیاد کردین! من برم چای بریزم همه آروم بشن.
نگاهم به رفتن حسام بود که تیرداد از اتاق بیرون اومد و بدون اینکه نگاهی به ما بندازه به سمت آشپزخونه رفت، لیوانی برداشت و پر آب کرد و بعد یک نفس سر کشید. گوشه لبم رو گاز گرفتم تا نخندم، سه لیوان آب خورد! دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا خندهی محوی که غیر قابل کنترل بود، دیده نشه. باز داشتم شیطنت میکردم، کاری که از مژده بعید بود!
تیرداد و حسام با سینی و لیوانهای چای درونش برگشتند و همه دور هم، روی فرش، دایرهوار نشستیم.
لیوان رو مقابل صورتم گرفتم، بخار چای داغ حالم رو خوب میکرد.
تیرداد لیوان به دست خودش رو کنارم جا داد. لبخند شیطنتآمیزم رو قورت دادم و بیتوجه به تیرداد حواسم رو به هومن دادم که مشغول غرغر بود.
- خسته شدیم دیگه! شما دوتا قراره تو این خونه زندگی کنین چرا ما باید هلاک بشیم و مرتبش کنیم؟!
روناک ابرویی بالا انداخت و با لحن حق به جانبی خطاب به هومن گفت:
- او! یعنی میخواستی لذت چیدن خونهی حسام و روناک رو از دست بدی؟
یاسی روسری زرشکی رنگ رو از دور سرش باز کرد و گفت:
- بیلیاقته، ولش کن!
نگاهم به بچهها بود که دست تیرداد دور شونهم افتاد، تکونی به شونهم دادم که دستش رو بندازه اما محل نداد. هومن ابرو درهم کشید و بعد از اینکه جرعهای از چای خورد با حرص گفت:
- چه لذتی داره؟ همه بدن دردیم! با این وجود روز عروسی نمیتونیم برقصیم که!
خندیدم و درحالی که خودم رو از زیر دست تیرداد کنار میکشیدم گفتم:
- خب خداروشکر من که مشکلی ندارم! روز مجلس فقط استراحت میکنم و از خودم پذیرایی میکنم!
همشون بیحرف، نگاه چپچپشون رو حوالهی من کردند. لبهام به پایین خم شد و با ناراحتی گفتم:
- خب چیه؟ بلد نیستم!
روناک لیوان خالی رو داخل سینی گذاشت و گفت:
- مژده خانم من واستون نقشهها دارم! مگه نگفته بودم؟! همتون از صبح باید با من بیاین آتلیه برای فیلمبرداری و رقص و قر و فر، پس اگه بلد نیستی هم تا اون روز تمرین کن!
یاسمن که این روزها بدجور نگران روناکِ استرسی بود، دست دور گردنش انداخت و گفت:
- نگران نباش خوشگل، همهچی عالی میشه، ما هم همه هستیم.
روناک محکم صورت یاسی رو بوسید و باز لبخند من جون گرفت. از وقتی که به تهران برگشته بودم انگار جور دیگهای گرمیِ محبت افراد این خانواده رو حس میکردم و این خیلی برام دلنشین بود.
- کارهای خونه هم آخرشه، میتونیم یک هفتهای خوب استراحت کنیم تا بعدش حسابی بزنیم و برقصیم.
به دنبال حرف حسام، بچهها با هیجان دست و جیغ و سوت زدند و من جرعهای از چای که حالا کمی خنک شده بود رو خوردم؛ کی بزنه و برقصه؟ من؟!
***
- درست بشین مبلم خراب میشه!
یاسی سریع بلند شد و ملافهی روی مبل رو مرتب کرد تا یک وقت ذرهای غبار روی مبلهای روناک خانم تا روز مجلس ننشینه.
حسام سری تکون داد و گفت:
- همتون پیاز داغشو زیاد کردین! من برم چای بریزم همه آروم بشن.
نگاهم به رفتن حسام بود که تیرداد از اتاق بیرون اومد و بدون اینکه نگاهی به ما بندازه به سمت آشپزخونه رفت، لیوانی برداشت و پر آب کرد و بعد یک نفس سر کشید. گوشه لبم رو گاز گرفتم تا نخندم، سه لیوان آب خورد! دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا خندهی محوی که غیر قابل کنترل بود، دیده نشه. باز داشتم شیطنت میکردم، کاری که از مژده بعید بود!
تیرداد و حسام با سینی و لیوانهای چای درونش برگشتند و همه دور هم، روی فرش، دایرهوار نشستیم.
لیوان رو مقابل صورتم گرفتم، بخار چای داغ حالم رو خوب میکرد.
تیرداد لیوان به دست خودش رو کنارم جا داد. لبخند شیطنتآمیزم رو قورت دادم و بیتوجه به تیرداد حواسم رو به هومن دادم که مشغول غرغر بود.
- خسته شدیم دیگه! شما دوتا قراره تو این خونه زندگی کنین چرا ما باید هلاک بشیم و مرتبش کنیم؟!
روناک ابرویی بالا انداخت و با لحن حق به جانبی خطاب به هومن گفت:
- او! یعنی میخواستی لذت چیدن خونهی حسام و روناک رو از دست بدی؟
یاسی روسری زرشکی رنگ رو از دور سرش باز کرد و گفت:
- بیلیاقته، ولش کن!
نگاهم به بچهها بود که دست تیرداد دور شونهم افتاد، تکونی به شونهم دادم که دستش رو بندازه اما محل نداد. هومن ابرو درهم کشید و بعد از اینکه جرعهای از چای خورد با حرص گفت:
- چه لذتی داره؟ همه بدن دردیم! با این وجود روز عروسی نمیتونیم برقصیم که!
خندیدم و درحالی که خودم رو از زیر دست تیرداد کنار میکشیدم گفتم:
- خب خداروشکر من که مشکلی ندارم! روز مجلس فقط استراحت میکنم و از خودم پذیرایی میکنم!
همشون بیحرف، نگاه چپچپشون رو حوالهی من کردند. لبهام به پایین خم شد و با ناراحتی گفتم:
- خب چیه؟ بلد نیستم!
روناک لیوان خالی رو داخل سینی گذاشت و گفت:
- مژده خانم من واستون نقشهها دارم! مگه نگفته بودم؟! همتون از صبح باید با من بیاین آتلیه برای فیلمبرداری و رقص و قر و فر، پس اگه بلد نیستی هم تا اون روز تمرین کن!
یاسمن که این روزها بدجور نگران روناکِ استرسی بود، دست دور گردنش انداخت و گفت:
- نگران نباش خوشگل، همهچی عالی میشه، ما هم همه هستیم.
روناک محکم صورت یاسی رو بوسید و باز لبخند من جون گرفت. از وقتی که به تهران برگشته بودم انگار جور دیگهای گرمیِ محبت افراد این خانواده رو حس میکردم و این خیلی برام دلنشین بود.
- کارهای خونه هم آخرشه، میتونیم یک هفتهای خوب استراحت کنیم تا بعدش حسابی بزنیم و برقصیم.
به دنبال حرف حسام، بچهها با هیجان دست و جیغ و سوت زدند و من جرعهای از چای که حالا کمی خنک شده بود رو خوردم؛ کی بزنه و برقصه؟ من؟!
***
آخرین ویرایش: