- Jun
- 660
- 6,602
- مدالها
- 2
و بعد سیگار را به او پس داد و با فندکش روشنش کرد؛ او زنی نبود که بخواهد برای یک مرد دلسوزی کند و حتی اگر شاهرخ در آخر قربانی نقشههای پلیدانه او میشد، با اینحال عقب نمیکشید و همچنان برای رسیدن به اهدافش انسانهای بیگناه را به کشتن میداد.
از اتاق که بیرون آمد، نگاه غضباناک پسرش آن لبخند همیشگی روی لبانش را محو کرد.
- اینطوری پیش بره بابا... .
و طناز همه چیز را از قبل پیشبینی کردهبود.
- خودم میدونم.
و او با لحنی سرزنش گرایانه گفت:
- میدونی و اینطوری کمر بستی به نابودی این مرد! زنش، خواهرش، حالا هم که پسر و عروسش... یهبارکی بکشیاش بهتر نیست؟
البرز مقابلش ایستادهبود! البرزی که او را در تمام این مدت یاری میکرد.
- چیزی زدی پسرم؟
با پریشانی به موهایش چنگ انداخت و گفت:
- فقط نمیخوام بیپدر بشم.
طناز چند قدمی برای نزدیک شدن به او برداشت و یقه لباسش را در مشتش گرفت و به او گوشزد کرد:
- اون پدر تو نیست البرز! تو هیچ پدری نداری. تو فقط یه مادر داری که واسه آینده تو داره خودش رو به آب و آتیش میزنه، میتونی این رو درک کنی؟
و او در مخفی کردن احساسات واقعیاش خبره بود.
- ببخشید مامان! نمیدونم چی شد که یهو از کوره در رفتم.
لبخندی به نشانه رضایت زد و گفت:
- آفرین پسرم! خوبه که قبول کنی حرفهایی که الان زدی فقط از روی عصبانیت بوده، بدون هیچ قصد و نیت خاصی، چون در اون صورت... .
با این لحن هشدار آمیز و انتقام جویانهاش حتی پسرش را هم میترساند.
- آخرین کسی رو که نابود میکنم اونه!
با زبانی که به سختی در دهانش تکان میخورد گفت:
- بابا... شاهرخ...؟
انگشتش را نوازش وار روی صورتش کشید و به مردمکهای وحشت زدهاش چشم دوخت.
- مامانی از همه چیز خبر داره، میدونه یکی هست که از پدرتم بیشتر دوستش داری!
لبخندی عصبی زد و گفت:
- من؟! این دیگه زیادهرویه.
و تشخیص دروغ یا راست گفتن البرز حتی برای مادری که بزرگش کرده بود هم دشوار بود.
- ثابت کن. اون رو برام بیار مرده یا زنده!
آب دهانش را قورت داد و صدایش را با چاشنی طنز در آمیخت.
- زندهاش رو میارم زنده زنده کباب کنیم و برای شام گوشتش رو سرو کنیم، اینطوری راضی میشی؟
- اگه این رو از ته دلت میگی... .
حرفش را با این لحن قاطع و مصمماش نیمه تمام گذاشت.
از اتاق که بیرون آمد، نگاه غضباناک پسرش آن لبخند همیشگی روی لبانش را محو کرد.
- اینطوری پیش بره بابا... .
و طناز همه چیز را از قبل پیشبینی کردهبود.
- خودم میدونم.
و او با لحنی سرزنش گرایانه گفت:
- میدونی و اینطوری کمر بستی به نابودی این مرد! زنش، خواهرش، حالا هم که پسر و عروسش... یهبارکی بکشیاش بهتر نیست؟
البرز مقابلش ایستادهبود! البرزی که او را در تمام این مدت یاری میکرد.
- چیزی زدی پسرم؟
با پریشانی به موهایش چنگ انداخت و گفت:
- فقط نمیخوام بیپدر بشم.
طناز چند قدمی برای نزدیک شدن به او برداشت و یقه لباسش را در مشتش گرفت و به او گوشزد کرد:
- اون پدر تو نیست البرز! تو هیچ پدری نداری. تو فقط یه مادر داری که واسه آینده تو داره خودش رو به آب و آتیش میزنه، میتونی این رو درک کنی؟
و او در مخفی کردن احساسات واقعیاش خبره بود.
- ببخشید مامان! نمیدونم چی شد که یهو از کوره در رفتم.
لبخندی به نشانه رضایت زد و گفت:
- آفرین پسرم! خوبه که قبول کنی حرفهایی که الان زدی فقط از روی عصبانیت بوده، بدون هیچ قصد و نیت خاصی، چون در اون صورت... .
با این لحن هشدار آمیز و انتقام جویانهاش حتی پسرش را هم میترساند.
- آخرین کسی رو که نابود میکنم اونه!
با زبانی که به سختی در دهانش تکان میخورد گفت:
- بابا... شاهرخ...؟
انگشتش را نوازش وار روی صورتش کشید و به مردمکهای وحشت زدهاش چشم دوخت.
- مامانی از همه چیز خبر داره، میدونه یکی هست که از پدرتم بیشتر دوستش داری!
لبخندی عصبی زد و گفت:
- من؟! این دیگه زیادهرویه.
و تشخیص دروغ یا راست گفتن البرز حتی برای مادری که بزرگش کرده بود هم دشوار بود.
- ثابت کن. اون رو برام بیار مرده یا زنده!
آب دهانش را قورت داد و صدایش را با چاشنی طنز در آمیخت.
- زندهاش رو میارم زنده زنده کباب کنیم و برای شام گوشتش رو سرو کنیم، اینطوری راضی میشی؟
- اگه این رو از ته دلت میگی... .
حرفش را با این لحن قاطع و مصمماش نیمه تمام گذاشت.