- Jun
- 2,423
- 48,417
- مدالها
- 3
روز اول مهر رسید و من به مدرسه رفتم. سال تحصیلی جدید را با دانشآموزان قدیمی و یک دانشآموز تازهی کلاس اولی آغاز کردم. شروع امسال برایم حس خوبی داشت و انرژی من از هرسال بیشتر بود. گویا تازه معلم شدهباشم. بچهها در نظرم طور دیگری مینمودند و برای اولینبار در کلاس، وقتی صحبتهای اول سال را برای دانشآموزانم انجام میدادم، چیزی غیر از آنها و کارم در ذهنم بود. به این فکر کردم چقدر خوب میشد بچهای هم بود که مرا به جای آقامعلم، پدر خطاب میکرد. به چهرهی بچهها که نگاه میکردم، تصوری از فرزند خودم در مقابل چشمانم ظاهر میشد. حس شیرینی از این تصورات زیر پوستم دوید. شیرین بود که دست در دست بچهی خودم راه بروم. راه و رسم زندگی را به او یاد بدهم و در چهرهاش خودم را ببینم. کسی که از خودم باشد. میراثدار من و پارهای از وجودم باشد. فردی که تا ابد با عنوان فرزند مهرزاد، نام مرا حتی بعد از مرگم هم برپا نگه میداشت. میدانستم حتماً مهری مرا به این آرزویم میرساند. خوشبختی من دیگر چیزی جز یک بچه کم نداشت و آن هم به زودی محقق میشد. دوست داشتم فرزندم پسر باشد، اما اگر دختر هم میشد، دختری به زیبایی مادرش هم خوب بود. اصلاً بهتر بود چند فرزند داشتهباشم، هم دختر و هم پسر؛ پسرانی که یادآور من باشند و دخترانی که آینهی مادرشان.
در ساعت تفریح به طبق عادت همیشگی همراه با صرف چای از پنجره به حیاط چشم دوختم تا بچهها با حس وجودم شیطنت نکنند، اما تمام فکرم پیش مهری بود. فردا دوممهر تولدش بود؛ یا بهتر است بگویم تولدمان. دلم میخواست کاری کنم تا این روز ماندگار شود، آن هم فقط به خاطر سالگرد تولد مهری بودن. ولی چه کاری میتوانستم بکنم؟ من تجربهای در این زمینه نداشتم که چطور کسی را باید در روز تولدش خوشحال کرد. در خانوادهی ما هیچوقت رسم تولد گرفتن وجود نداشت؛ حتی برای پریزاد. دوممهر برای من تنها دومین روز سال تحصیلی بود؛ بدون هیچگونه تفاوتی با دیگر روزها. از ششسالگی که پا به مدرسه گذاشتهبودم تا اکنون که معلم بودم، جز همان یک سالی که پشت کنکور بودم، هیچ دوم مهر متفاوتی نداشتم؛ اما امسال فرق میکرد. من مهری را داشتم و میخواستم یک دوممهر متفاوت را با او تجربه کنم. زندگی من و او دیگر با سال پیشمان فرق داشت. دوست داشتم این تفاوتها بیشتر و بیشتر شده و لحظهِ لحظهی زندگی محبوبم در کنار من شیرین باشد. خصوصاً که فردا مهری پانزدهسال تمام میشد و بعد از آن میتوانستم برای ثبت رسمی عقدمان اقدام کنم. اگر تاکنون شرعاً مال من بود، چند روز دیگر او رسماً هم مال من میشد و نام مهری در شناسنامهی من مینشست.
در ساعت تفریح به طبق عادت همیشگی همراه با صرف چای از پنجره به حیاط چشم دوختم تا بچهها با حس وجودم شیطنت نکنند، اما تمام فکرم پیش مهری بود. فردا دوممهر تولدش بود؛ یا بهتر است بگویم تولدمان. دلم میخواست کاری کنم تا این روز ماندگار شود، آن هم فقط به خاطر سالگرد تولد مهری بودن. ولی چه کاری میتوانستم بکنم؟ من تجربهای در این زمینه نداشتم که چطور کسی را باید در روز تولدش خوشحال کرد. در خانوادهی ما هیچوقت رسم تولد گرفتن وجود نداشت؛ حتی برای پریزاد. دوممهر برای من تنها دومین روز سال تحصیلی بود؛ بدون هیچگونه تفاوتی با دیگر روزها. از ششسالگی که پا به مدرسه گذاشتهبودم تا اکنون که معلم بودم، جز همان یک سالی که پشت کنکور بودم، هیچ دوم مهر متفاوتی نداشتم؛ اما امسال فرق میکرد. من مهری را داشتم و میخواستم یک دوممهر متفاوت را با او تجربه کنم. زندگی من و او دیگر با سال پیشمان فرق داشت. دوست داشتم این تفاوتها بیشتر و بیشتر شده و لحظهِ لحظهی زندگی محبوبم در کنار من شیرین باشد. خصوصاً که فردا مهری پانزدهسال تمام میشد و بعد از آن میتوانستم برای ثبت رسمی عقدمان اقدام کنم. اگر تاکنون شرعاً مال من بود، چند روز دیگر او رسماً هم مال من میشد و نام مهری در شناسنامهی من مینشست.
آخرین ویرایش: