جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نیمه حرفه‌ای [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 29,304 بازدید, 459 پاسخ و 68 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [چیناچین] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌ بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,434
48,659
مدال‌ها
3
روز اول مهر رسید و من به مدرسه رفتم. سال تحصیلی جدید را با دانش‌آموزان قدیمی و یک دانش‌آموز تازه‌ی کلاس اولی آغاز کردم. شروع امسال برایم حس خوبی داشت و انرژی من از هرسال بیشتر بود. گویا تازه معلم شده‌باشم. بچه‌ها در نظرم طور دیگری می‌نمودند و برای اولین‌بار در کلاس، وقتی صحبت‌های اول سال را برای دانش‌آموزانم انجام می‌دادم، چیزی غیر از آن‌ها و کارم در ذهنم بود. به این فکر کردم چقدر خوب میشد بچه‌ای هم بود که مرا به جای آقامعلم، پدر خطاب می‌کرد. به چهره‌ی بچه‌ها که نگاه می‌کردم، تصوری از فرزند خودم در مقابل چشمانم ظاهر میشد. حس شیرینی از این تصورات زیر پوستم دوید. شیرین بود که دست در دست بچه‌ی خودم راه بروم. راه و رسم زندگی را به او یاد بدهم و در چهره‌اش خودم را ببینم. کسی که از خودم باشد. میراث‌دار من و پاره‌ای از وجودم باشد. فردی که تا ابد با عنوان فرزند مهرزاد، نام مرا حتی بعد از مرگم هم برپا نگه می‌داشت. می‌دانستم حتماً مهری مرا به این آرزویم می‌رساند. خوشبختی من دیگر چیزی جز یک بچه کم نداشت و آن هم به زودی محقق میشد. دوست داشتم فرزندم پسر باشد، اما اگر دختر هم میشد، دختری به زیبایی مادرش هم خوب بود. اصلاً بهتر بود چند فرزند داشته‌باشم، هم دختر و هم پسر؛ پسرانی که یادآور من باشند و دخترانی که آینه‌ی مادرشان.
در ساعت تفریح به طبق عادت همیشگی همراه با صرف چای از پنجره به حیاط چشم دوختم تا بچه‌ها با حس وجودم شیطنت نکنند، اما تمام فکرم پیش مهری بود. فردا دوم‌مهر تولدش بود؛ یا بهتر است بگویم تولدمان. دلم می‌خواست کاری کنم تا این روز ماندگار شود، آن هم فقط به خاطر سالگرد تولد مهری بودن. ولی چه کاری می‌توانستم بکنم؟ من تجربه‌ای در این زمینه نداشتم که چطور کسی را باید در روز تولدش خوشحال کرد. در خانواده‌‌ی ما هیچ‌وقت رسم تولد گرفتن وجود نداشت؛ حتی برای پریزاد. دوم‌مهر برای من تنها دومین روز سال تحصیلی بود؛ بدون هیچ‌گونه تفاوتی با دیگر روزها. از شش‌سالگی که پا به مدرسه گذاشته‌بودم تا اکنون که معلم بودم، جز همان یک سالی که پشت کنکور بودم، هیچ دوم مهر متفاوتی نداشتم؛ اما امسال فرق می‌کرد. من مهری را داشتم و می‌خواستم یک دوم‌مهر متفاوت را با او تجربه کنم. زندگی من و او دیگر با سال پیشمان فرق داشت. دوست داشتم این تفاوت‌ها بیشتر و بیشتر شده و لحظهِ لحظه‌ی زندگی محبوبم در کنار من شیرین باشد. خصوصاً که فردا مهری پانزده‌سال تمام میشد و بعد از آن می‌توانستم برای ثبت رسمی عقدمان اقدام کنم. اگر تاکنون شرعاً مال من بود، چند روز دیگر او رسماً هم مال من میشد و نام مهری در شناسنامه‌ی من می‌نشست.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,434
48,659
مدال‌ها
3
تمام روز، چه در مدرسه و چه در خانه، مشغول فکر بودم که فردا چه کنم؟ من بلد نبودم برای مهری جشن بگیرم، آن هم در روستا که هیچ امکاناتی نداشت. اگر در شهر بودیم، کافه، پارک، رستوران و ده‌ها روش مختلف برای خوشگذرانیمان وجود داشت، اما این‌جا، در روستا چطور باید یک روز به یادماندنی دونفره می‌ساختم؟
نمی‌توانستم دومین روز از سال تحصیلی هم مدرسه را تعطیل کنم تا مهری را به شهر ببرم. چه باید می‌کردم؟
از سر شب، هنگامی که شام می‌خوردیم حس کردم مهری می‌خواهد چیزی بگوید، اما دست‌دست می‌کند. زیاد پیگیر نشدم؛ چراکه فکر‌ خودم هم مشغول بود. وقتی همچون بسیاری از شب‌ها، قبل از خواب، روی صندلی میز آرایشش نشست و من با لذت تمام موهایش را برس می‌کشیدم، تا برای خواب آماده شویم، هم حرفی نوک زبانش بود؛ خوب از آینه مشخص بود. زمانی که موقع خواب کنارم دراز کشید، از بی‌قراری‌اش فهمیدم تا موضوع درگیری‌اش را نفهمم، آرام نمی‌گیرد که بخوابیم. پس همان‌طور که سرش روی بازویم بود و با موهایش بازی می‌کردم، گفتم:
- مهرآواجان؟ چیزی شده؟ حرفی داری با من؟
او که تمام‌مدت نگاهش به پیراهن من بود و با دو انگشت شست و اشاره، پوست لبش را می‌گرفت و رها می‌کرد. سر بلند کرد و به چشمان من نگاه دوخت.
- چی آقا؟
دست از بازی با موهایش کشیدم و کمی خودم را بالا بردم و نشستم.
- تا حرفی که می‌خوای بزنی رو نزنی، نمی‌خوابیم.
او هم خود را بالا کشید و باز در حالی که دست من از روی شانه‌هایش رد شده‌بود، کنار هم به تاج تخت تکیه زدیم. نگاهش را به دستانش دوخت و گفت:
- آقا نباید بگم، ولی می‌ترسم باز ناراحتتون کنم، مثل همون روز اول.
اشاره‌اش به روز اول زندگیمان بود؟ ابرو درهم کشیدم.
- چی شده مهری؟
نگاهش را بالا کشید. می‌توانستم به وضوح نگرانی را در چشمانش بخوانم.
- عصری که پری‌خانم زنگ زد و باهاش حرف زدم، خب؟
سر تکان دادم.
- خب.
مکث کرد و گفت:
- گفت فردا تولد شماست.
سر تکان دادم.
- خب تولد تو هم هست.
سر تکان داد و باز نگاهش را به دستانش دوخت.
- بهش نگفتم تولدمه... ولی بهم گفت برای تولدتون غافلگیرتون کنم... اما خب می‌دونم دوست ندارید غافلگیر بشید.
فهمیدم منظورش از اشاره به روز اول، بادمجان پختن اول زندگیمان بود. واقعاً هم غافلگیری مزخرفی بود. دوباره دستم را داخل فرهایش گرداندم.
- درست فکر کردی، غافلگیری لازم نیست. اتفاقاً من هم توی فکرش بودم‌ چطور فردا رو جشن بگیریم که به تو خوش بگذره.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,434
48,659
مدال‌ها
3
سرش را بالا انداخت.
- برای من لازم نیست، من هیچ‌وقت تولد نداشتم، مهم نیست.
دستم را از موهایش بیرون کشیده و به طرف بازویش بردم. همراه با نوازش آرام گفتم:
- خب منم هیچ‌وقت تولد نداشتم، اصلاً تولد گرفتن برای مردا لوس‌بازیه. اصل این تولد مال توئه، دوست دارم یه کاری کنیم که خوش بگذره بهت.
فقط «اوهوم»ی گفت و سرش را به من تکیه داد. لحظاتی همان‌طور که پوست لطیف بازویش را زیر دستم لمس می‌کردم، فکر کردم و گفتم:
- مهرآواجان... دلت می‌خواد بعدازظهر فردا بریم شهر و شب برگردیم؟
- نه آقا خسته میشید، بریم اونجا چیکار؟
- خستگی مهم نیست.
کمی فکر کردم و ادامه داد:
- اما شهرو بذاریم برای یه موقع دیگه. فردا پونزده‌سالت میشه، می‌خوام به یحیی بگم آخر هفته بیاد بریم شناسنامه‌تو عکس‌دار کنیم تا کارهای عقدمونو انجام بدم. عقدمون رو که ثبت کردیم یه جشن دونفری توی شهر می‌گیریم. الان بهتره همین‌جا یه کاری بکنیم.
کلافه نفس عمیقی کشیدم.
- نمی‌دونم... واقعاً نمی‌دونم چیکار کنم برات؟ موندن توی خونه هم مزه نمیده، کاش جایی بود که بریم. خیلی بده که من تو رو روز تولدت توی همین خونه نگه دارم، بدون هیچ خوش گذروندنی.
سرش را بلند کرد و به من نگاه دوخت.
- نه آقا! شما منو همه‌جا بردین، اندازه‌ی همه عمرم رفتیم سفر، خیلی خوش گذشت.
با لبخند به چشمانش نگاه کردم.
- اون ماه‌عسل بود، ولی بازم چه فایده؟ همش وقتی برگشتیم از دماغت دراومد.
نگاهش را به روبه‌رو داد.
- فردا چی دوست دارین براتون بپزم که بخورید؟
با انگشت صورتش را به طرف خودم برگرداندم.
- من میگم به تو خوش بگذره، باز تو می‌خوای برای من آشپزی کنی؟
لبخند زد.
- ایرادی نداره آقا!
- کاش جایی بود بریم تفریح، راستی مردم بخوان برن تفریح کجا میرن؟
نگاهش را در اتاق گرداند و کمی فکر کرد.
- آقا یه جا هست مردم سیزده‌بدرا میرن. سر چشمه‌ی همین رودخونه‌ای که از بالا میاد، بالای کوهه... میگن جای قشنگیه.
ابروهایم درهم شد.
- میگن؟ مگه خودت نرفتی؟
سر بالا انداخت و «نه» گفت. تا من «چرا» گفتم، باز سرش را به من تکیه داد و گفت:
- خب هیچ سالی منو نبردن، می‌گفتن بمونم خونه تا اونا برن.
حسرت درون کلامش باعث شد با فشردن دستی که پشت گردنش انداخته‌بودم، او‌ را به خودم نزدیک‌تر کنم.
- دلت می‌خواست بری؟
- خب... آره... نرفتم ببینم اونجا چه شکلیه، اما عموم و جمیله می‌گفتن اگه برم خوشی اون روزو زهرشون می‌کنم.
دلم می‌خواست یحیی و جمیله را به فحش بکشم. نفسی کشیدم تا خودم را کنترل کنم.
- اصلاً مهم نیست. خودم‌ می‌برمت، فقط باید راهشو بلد بشم، بعد مدرسه میرم قهوه‌خونه از یحیی می‌پرسم. عصر هم بساط جمع می‌کنیم شام بریم اونجا؟
سریع کمی از من جدا شد، سر بلند کرد و به من چشم دوخت.
- شام نه آقا، اونجا کوهه، شبا جونور داره، بریم قبل غروب برگردیم.
از ترسی که داشت، لبخندی زدم.
- خیلی‌خب، زودتر راه میفتیم، چیزی هم نمی‌بریم، اندازه‌ی یه کوله. میریم کوهنوردی تا بالا و یه خرده سر چشمه می‌شینیم و برمیگردیم تا دیر هم نشه. خوبه؟
خندید.
- خوبه آقا!
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,434
48,659
مدال‌ها
3
با تمام شدن مدرسه، سری به یحیی زدم از او مسیر مناسب دسترسی به چشمه را پرسیدم و به خانه برگشتم. ناهار که خوردیم. بعد از استراحتی کوتاه، مختصر وسایلی را در یک کوله جمع کرده و به راه افتادیم. جاده میان روستا را به طرف بالای کوه پیش گرفتیم. همزمان که با اهالی در مسیر احوالپرسی می‌کردیم، متوجه نحوه‌ی نگاه خاصشان می‌شدم که بیشتر متوجه مهری بود. هنوز برای بسیاری مهری همان دختر نحسی بود که در خانه‌ی یحیی بزرگ شده‌بود و کسی نپذیرفته‌بود این دختر دیگر آن مهری سابق نیست. گرچه آن نگاه‌ها برایم آزاردهنده بود، اما چون مهری هیچ توجهی نداشت، من نیز خود را به بی‌خیالی زدم. از روستا که خارج شدیم، بعد از دوراهی که به روستای دیگری در آن سوی دامنه‌ی کوه می‌رسید، جاده‌ی منتهی به سرچشمه، تبدیل به راه مال‌رو میشد. هر دو پابه‌پای هم راه می‌رفتیم و من سعی می‌کردم سرعتم را با مهری تنظیم کنم. کم‌کم شیب راه مالرو هم بیشتر شد و سرعت گام‌برداشتن ما آهسته‌تر. از ابتدای مسیر، مهری حرف زیادی نزده‌بود و فقط با هیجان و ذوق به اطراف خیره میشد و گاه نگاهش با پرنده‌ای حرکت می‌کرد. کوله را من به دوش انداخته و دست او را در دست گرفته‌بودم. از بی‌صحبتی خسته شدم. دوست داشتم باهم حرف بزنیم.
- مهرآواجان؟
او که نگاهش به آن‌سو و میان بوته‌ها بود، سرش را به طرف من چرخاند.
- جانم آقا!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- حرفی بزن... چیزی بگو!
مرواریدهای سفیدش با لبخندی خودنمایی کرد.
- چی بگم آقا؟
شانه‌ای بالا انداختم.
- نمی‌دونم یه چیزی بگو، راه کوتاه‌تر بشه.
نگاهش را به مسیر روبه‌رو داد. انگشت به طرفی دراز کرد.
- آقا اون یه کلپوکه... شما بهش چی میگین؟
نگاهم را با بی‌میلی به مسیر انگشتش چرخاندم و نگاهم به مارمولکی افتاد که روی صخره‌ای کنار جاده با وقار ایستاده و سر بلند کرده‌بود. با کلافگی گفتم:
- فکر کنم مارمولک بزرگ کافیشه.
بعد رو به مهری کرده و با دلخوری گفتم:
- عزیزم، از خودت حرف بزن، نه از جک و جونورای کوه!
همان‌طور که کنارم قدم برمی‌داشت، شانه‌ای بالا انداخت.
- من که چیزی ندارم بگم، شما تعریف کنید.
با انتهای کلامش رو به طرف من چرخاند. چشمان مشتاقش این‌بار مرا وادار کرد، بگویم:
- چی بگم؟
کمی فکر کرد و مشتاق‌تر از قبل گفت:
- آقا از قدیما بگین. بچه بودین، مدرسه می‌رفتین، شاگرد اول بودین؟
خندیدم و سر تکان دادم.
- نه، درس‌خون بودم، اما شاگرد اول نبودم؛ در کل بد نبودم.
بلافاصله سوال کرد.
- از دوستاتون بگید، چندتا دوست داشتین؟
این سؤال مرا به درون خاطرات بچگی پرت کرد. نگاهم را به مقابلمان دوختم و با یادآوری ایام مدرسه، اخم کردم. بند کوله را روی دوشم جابه‌جا کرده و آرام گفتم:
- هیچ‌وقت دوست صمیمی نداشتم، با بقیه فقط در حد اینکه کارم راه بیفته، دوست میشدم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,434
48,659
مدال‌ها
3
به یاد آوردم که گرچه در همه‌ی دوران تحصیلم با کسی بد نبودم و با همه با احترام برخورد می‌کردم، اما دور خودم دیواری کشیده‌بودم که فاصله‌ای با همه داشته‌باشم و به هیچ‌کـس آنقدر نزدیک نمی‌شدم که صمیمیت ایجاد شود. همیشه تنها بودم، اما با کسی هم مشکلی نداشتم. من نماد کامل دوری و دوستی بودم، با همه از دور دوست بودم، نه در جمع‌های بازی زمان نوجوانی وارد می‌شدم، نه در گعده‌های جوانی زمان دانشگاه بودم. در تمام آن سال‌ها کسانی را که سعی می‌کردند به من نزدیک شوند را در یک فاصله‌ی امن از خودم نگه می‌داشتم، چرا که هرگز دوست نداشتم کسی وارد زندگی خصوصی من شود.
تا «چرا؟» گفتن متعجب مهری را شنیدم از فکر بیرون آمده و به طرف او برگشتم. ابروهایش بالا پریده‌بود. دوباره پرسید:
- چرا دوست نداشتین؟ با شما هم کسی دوست نمیشد؟
لب‌هایم را به بالا انحنا دادم و سرم را کج کردم.
- چرا اتفاقاً... کسایی بودن که بخوان با من دوست بشن، اما من علاقه نداشتم دوست پیدا کنم، ترجیح می‌دادم به درس و کارم برسم و وقتمو تلف علافی و رفیق‌بازی نکنم.
سر تکان داد و با همان سرخوشی که گام برمی‌داشت، گفت:
- ولی من همیشه خیلی دلم می‌خواست دوست داشته باشم. خورشید تنها دوستم بود، دختر خیلی‌خوبی بود.
با یادآوری صنم که در تعطیلات تابستان تا قبل رفتن به شبانه‌روزی گه‌گاه برای دیدن مهری به خانه‌ی ما می‌آمد، گفتم:
- صنم مگه دوستت نیست؟
مردد سرش را کج کرد.
- صنم هم دختر خوبیه، اما هنوز دلم باهاش صاف نیست... .
کمی مکث کرد و دستش را از دستم جدا کرد. هر ده‌تا انگشتش را درهم چپاند.
- اون وقتا که من تنها بودم، هیچ‌وقت نخواست دوست من باشه، شاید هم نتونست؛ البته هیچ‌وقت هم بدی نکرد، همیشه مهربون بود، مثل خاله ریحانه؛ ولی من دلم می‌خواست باهام حرف بزنه و کنارم بشینه، تنها بودم... .
لحن غمگینش مرا هم غمگین کرد. دستانش را در بغل جمع کرد و چشم به قدم‌هایش دوخت و گفت:
- این چند وقته بهم نزدیک شده، میاد و میره، من هم کاری باهاش ندارم، باهاش حرف می‌زنم، اما... .
رو به طرف من چرخاند.
- با پری‌خانم راحت‌ترم.
ابروهایم بالا پرید. صنم دختر بسیارخوبی بود؛ مهربان، خوشرو و مؤدب. پرسیدم:
- چرا با پری راحت‌تری؟
نگاه از من گرفت و به روبه‌رو دوخت.
- شاید چون منو یاد اون‌موقع‌ها نمیندازه.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,434
48,659
مدال‌ها
3
سریع لحنش را عوض کرد، دو قدم از من جلوتر رفت و با صدای شادابی گفت:
- آقا این بده که من هنوز این راهو نیومده‌بودم؟
خوب فهمیدم می‌خواهد بحث را عوض کند. صنم هر چقدر هم مهربانی می‌کرد، اما برای مهری جزو همان کسانی بود که قبلاً او را تنها گذاشته‌بودند. مدتی بود که متوجه شده‌بودم مهری با همه صبوری و مهربانی‌اش، نمی‌تواند برخی رفتارها را فراموش کند؛ گرچه در ظاهر چیزی بروز نمی‌داد، اما دلش هم با برخی صاف نمیشد. من هم نمی‌خواستم عزیزم را با یادآوری گذشته غمگین کنم. قدم‌هایم را تندتر برداشتم، تا به او برسم.
- اتفاقاً به نظرم خوبه که دوتاییمون بار اوله میایم، اگه تو قبلاً اومده‌بودی، الان می‌خواستی پیش آقامعلمت ادعای بلدم‌بلدم راه بندازی.
خندید و من ادامه دادم.:
- الان دیگه واسه من افت نداره چون دوتایی باهم‌ همه‌چی رو یاد می‌گیریم.
صدادار خندید.
- مگه چیزی هم توی دنیا هست که شما یاد بگیرید آقامعلم؟
از طعنه‌ی درون حرفش خوشم آمد. مهری من داشت پوست می‌انداخت؟ ابروهایم را بالا انداختم.
- آفرین، حالا دیگه تیکه هم می‌ندازی خانم‌ابراهیمی؟
جلوتر رفت و رو به من کرد. درحالی که عقب‌عقب قدم برمی‌داشت، انگشتش را بالا گرفت و با تأکید گفت:
- خانم آذرپی!
خرسند سر تکان دادم.
- اوه بله، خانم آذرپی... ولی این اصلاً خوب نیست به آقامعلمت طعنه بزنیا!
بلند خندید و برگشت.
- چشم... ولی آقامعلم ما همه‌چی رو خودش بلده.
بی‌حواس پایش روی سنگ لقی قرار گرفت و با در رفتن سنگ نزدیک بود زمین بخورد، یک قدم بلند برداشته و میان راه افتادن، دستش را گرفتم.
- مراقب جای پات باش دختر!
برگشت و ردیف دندان‌هایش را به رخم کشید.
- وقتی شما هستید خیالم راحته.
حرفش با دلم بازی کرد. لحظه‌ای نگاهم به چشمان درخشانش دوخته‌شد و لبخند پهنی زدم. دست دیگرم را پشت گردنش بردم، سرش را نزدیک کرده و پیشانی‌اش را بوسیدم. سریع خون زیر پوستش دوید، اما با همان لبخند چشم به من دوخت. آرام و زمزمه‌وار از همان فاصله‌ی نزدیک گفتم:
- خوبه که می‌دونی چقدر می‌خوامت!
خندید و نگاهش‌ را پایین برد.
- خوبه که هیچ‌کـس این‌ورا نیست، وگرنه آبروتون می‌رفت آقامعلم!
این‌بار من بلند خندیدم و از او فاصله گرفتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,434
48,659
مدال‌ها
3
با اشاره به درخت‌صنوبری که در فاصله‌ای دورتر به چشم می‌خورد، گفتم:
- خانم آذرپی، مثل اینکه داریم می‌رسیم، یحیی می‌گفت بعد از درخت بزرگ صنوبر، مسیر کم‌شیب میشه تا برسیم به درختای ارس، بالادست درختای ارس، چشمه‌س.
دقایقی بعد به صنوبر که رسیدیم، ایستادیم تا کمی رفع خستگی کنیم. در اینجا صدای خروش آب رودخانه‌ بیشتر از زمانی بود که از میان روستا می‌گذشت. مسیرمان بعد از خروج از روستا از آن فاصله گرفته‌بود، تا همین جا دیگر به گوشمان نخورده‌بود.
مهری به تنه‌ی صنوبر تکیه داده‌بود و به اطراف چشم دوخته‌بود. من با کمی فاصله از او به صدای آب گوش سپرده‌‌بودم گرچه خود رودخانه را نمی‌دیدم. به طرف مهری برگشتم.
- می‌شنوی؟
تکیه از درخت گرفت.
- چیو؟ انگشتم را در جهت صدا گرفتم.
- صدای آبو... .
مهری دوقدم به طرفم برداشت و گوش سپرد.
- آره، صدای رودخونه میاد.
انگشتم را تکان دادم.
- این یعنی داریم می‌رسیم.
ابروهایش از ذوق بالا رفت.
- زیاد هم طول نکشید، می‌گفتم کلی توی راهیم.
سر تکان دادم و با نشان دادن ساعت گفتم:
- بهت خوش گذشته، ده‌دقیقه دیگه میشه یه‌ساعت که از خونه راه افتادیم. حالا بشینیم یا بریم؟
یکی از شانه‌هایش را بالا داد.
- نمی‌دونم.
بطری آبی که در جیب کنار کوله داشتیم را بیرون کشیدم و با باز کردن در، به طرف او گرفتم.
- اگه خسته نیستی یه آبی بخور راه بیفتیم.
بطری را گرفت و کمی خورد. با برگرداندن آن گفت:
- بریم!
کمی خوردم و درحالی که در بطری را می‌بستم، گفتم:
- بریم!
مهری زودتر از من راه افتاد و من درحالی که بطری را سرجایش در کوله می‌گذاشتم، پشت سرش راه افتادم و گفتم:
- همین مسیرو بریم تا درختای ارس معلوم بشه.
ایستاد. انگشتش‌ را دراز کرد و گفت:
- مگه اونا نیستن؟
به او رسیدم و به جهت اشاره‌اش نگاه کردم. چند درخت ارس کنار هم بودند که از این فاصله فقط سبزی تاجشان مشخص بود. نگاهم را به بالادست درخت‌ها چرخاندم. چند صخره و بعد یک مسیر سنگ‌چین آن‌جا بود. مهری را متوجه مسیر نگاهم کردم.
- ببین... باید بریم اونجا... .
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,434
48,659
مدال‌ها
3
مهری مسیر دستم را دنبال کرد و با گفتن «عه؟» از مسیر صاف جاده‌ی مالرو که به طرف درخت‌ها می‌رفت، خارج شد و از دامنه راهش را به طرف چشمه کج کرد.
- کجا میری دختر؟
شیب دامنه آنقدر نبود که نتواند برود، اما وقتی مسیر صاف بود، چه اصراری به کوهنوردی داشت؟ درحالی که کمی خم شده‌بود تا بتواند راحت‌تر برود، گفت:
- آقا بیاین از همین‌جا بریم، زودتر برسیم.
ناچار به دنبال او رفتم.
- واسه زودتر رسیدن، مسیر صافو ول کردی؟
همان‌طور که جلوتر از من می‌رفت و به خاطر بالا رفتن هن‌وهن می‌کرد گفت:
- بهتره که... اینجوری.
فقط سری به اطراف تکان دادم و‌ به دنبالش تا نزدیک صخره‌ها و سنگ‌چین رفتم. وقتی رسیدم ماهیچه‌های پایم درد گرفته‌بود، اما مهری عین خیالش نبود. صدای خروش آب به وضوح شنیده میشد. صخره را که دور زدیم، خود چشمه هم مقابل نگاهمان ظاهر شد. مهری با هین هیجان‌زده‌ای جلوتر رفت، اما من ترجیح دادم یک دستم را به صخره گرفته و درحالی‌که با ساعد دیگرم، عرق روی پیشانی‌ام را پاک می‌کردم، فقط از دور نگاه کنم. هر دو به نفس‌نفس افتاده‌بودیم، اما گویا فقط من نیاز به استراحت داشتم. دیدن صحنه‌ی مقابلم به خستگیش می‌ارزید. از دل صخره‌های کوه چشمه‌هایی جوشان بیرون زده و دریاچه‌ای درست شده‌بود که کناره‌هایش را با سنگ‌چین مشخص کرده‌بودند. آب چشمه، ابتدا حوضچه‌ای ساخته‌بود که در قسمت‌های عمیقش می‌توانست کسی را هم در خود غرق کند. پهنای دریاچه‌ی کوچک آن‌قدری بود که اگر دو نفر دو سوی آن قرار می‌گرفتند، باید با صدای بلند با هم حرف می‌زدند. سوی مخالف ما، آب وارد مجرای رودخانه میشد و راهی پایین کوه میشد تا باغات و زراعت روستاییان را سیراب کند. سایه‌ی درختان ارس پایین دست، کنار رودخانه را به محل آسایش تبدیل کرده‌بود. مسیر رودخانه بعد از درختان وارد بیشه‌ای شده و دیگر واضح نبود. رو به طرف مهری چرخاندم. به کنار آب رسیده و روی سنگ‌چین‌ها زیر سایه صخره‌ای نشسته‌بود. نفسم سر جایش برگشته‌بود. راه افنادم و کنارش نشستم. درحال بیرون آوردن کفش و جورابش بود. تا پا درون آب بکند. خم شدم و مقداری از آب خنک چشمه را برداشتم و به دست و صورتم زدم. سرمای دلپذیری زیر پوستم دوید. درحالی که آب اضافی صورتم را می‌گرفتم، نگاهم را برای یافتن محل جوشیدن آب‌ها گرداندم. فقط سه چشمه آب این دریاچه و رودخانه را تأمین می‌کرد؟ یا شاید فقط این سه چشمه در دید من بود و بقیه از کف حوضچه می‌جوشیدند؟
نگاهم را به کف دریاچه دوختم. آب آنقدر زلال بود که سنگ‌های قهوه‌ا‌ی‌رنگ و جلبک گرفته مشخص باشند. مهری پاچه‌های شلوارش را تا زانو بالا‌زده و همین که خواست پا درون آب بگذارد، گفتم:
- سرپا واینسی، پات سر بخوره! سنگا خیلی لیزه.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,434
48,659
مدال‌ها
3
مهری نگاه کوتاهی به طرفم انداخت و خندید.
- حواسم هست!
با «اوف» کشیده‌ای، پاهایش را درون آب سرد گذاشت و بعد با احتیاط سرپا ایستاد. نگران افتادنش بودم.
- مراقب باش دختر!
جلو‌ رفت. دستانش را از دو طرف باز کرد و با ذوق بلند گفت:
- اینجا خیلی قشنگه!
دلم لرزید. نکند لیز بخورد.
- مهرآواجان جلو‌ نرو!
«چشم» گفت و همان‌جا ایستاد. با همان دستان بازشده به طرفم چرخید.
- من خیلی خوشحالم!
فقط لبخند زدم.
-آقا شما هم بیاین، آبش خیلی خنکه.
اول خواستم امتناع کنم، اما بعد از کمی مکث، کفش‌هایم را از پا کندم. چه ایرادی داشت کمی شیطنت؟
جوراب‌هایم را بیرون کشیده و تا جایی که میشد پاچه‌هایم را بالا زدم. و پا درون آب خنک گذاشتم. سرما به آنی تا مغزم بالا رفت و حالم را خوش‌ کرد. انگار نه انگار تنم پر از عرق کوهنوردی بود. با احتیاط پا روی سنگ‌های صاف و لیز گذاشتم و پیش رفتم.
- اگه افتادم تقصیر توئه.
مهری بلند خندید و من با باز کردن دستانم سعی می‌کردم تعادلم را حفظ کرده و به او برسم.
- به من می‌خندی؟
دستانش را به طرف من گرفت.
- دستونو بدین من.
دستش را گرفتم و نزدیکش شدم. دیگر سرمایی حس نمی‌کردم، فقط سنگ‌های ریز و درشت، کف پاهایم را کمی اذیت می‌کرد. به چشمان درخشان مهری نگاه کردم که در صورتش می‌درخشید.
- خوش می‌گذره؟
- خیلی!
روسری‌اش را به عادت سابق پشت گردنش بسته‌بود. طره پیچ‌خورده‌ای از وسط پیشانی‌اش بیرون زده، بالای ابروها را رد کرده و دوباره از کنار شقیقه همراه موهای بسته شده به عقب رفته‌بود، چشمانم به پیچش مو مانده‌بود که گفت:
- آقا! ممنونم که منو آوردین اینجا؟
نگاهم مو را رها کرد و به یاقوت‌های درخشانش جلب شد. ابرویی بالا انداختم.
- قابل تو رو نداره، ولی خوبه کسی این اطراف نیست وگرنه به خاطر این کارم از فردا همه آقامعلم رو دست می‌نداختن.
به ایستادنمان درون آب اشاره کردم و او خندید.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,434
48,659
مدال‌ها
3
آب تا زیر زانوهایم می‌رسید و کمی هم خود را به پاچه‌های جمع‌شده‌ی زیر زانویم می‌مالید. یک دست مهری در دستم بود، خم شد و دست دیگرش را درون آب کرد.
- ببینید چقدر آبش خنکه؟
خنکی دلپذیرش را با پاهایم حس کرده‌بودم. سریع فکر دیگری به ذهنم زد، خم شدم و دستم را درون آب فرو کرده و با پرتاب آب به طرف مهری گفتم:
- درسته خیلی خنکه!
در غافلگیری، آب به صورتش خورد؛ اول جیغ هیجان‌زده‌ای کشید و بعد دستش را حایل صورتش کرد. دست برنداشتم و برای بار دوم و سوم هم آب به طرفش ریختم. دست اسیرش را از دستم بیرون کشید تا توانست خود را بیابد. به تلافی کمی میان آب ریختن من، فرصت پیدا کرد، دو دستش را زیر آب برد و به طرف من پرت کرد. مقداری آب روی صورت و پیراهنم ریخت. جری‌تر شدم.
- اینجوریه. پس بگیر!
دو دستم را زیر آب برده و تندتر از قبل آب را به طرف او ریختم. سعی در تلافی کرد و همراه با جیغ‌های شادابش درحالی که صورتش را به کناری گرفته‌بود، آب به طرف من پرت می‌کرد اما حریف من نمی‌شد. آنقدر ادامه دادم، تا ناگهان تعادلش را از دست داد. متوجه شدم، اما تا واکنشی نشان دهم، او به درون آب افتاد. نگران دست پیش بردم تا بلندش کنم. در آب نشسته‌بود. آب تا کتفش بالا آمده‌بود، اما قهقهه میزد. دستش را گرفتم و بلندش کردم.
- ببخشید عزیزم، زیاده‌روی کردم خوردی زمین!
همان‌طور که می‌خندید، گفت:
- خیلی خوب بود!
از خندیدن او، من هم به خنده افتادم، دستم را از پشت گردنش رد کرده و تن خیسش را به خودم نزدیک کردم.
- آب بازی بسه، بریم توی آفتاب بشین، شدی موش آب‌کشیده.
او را که هنوز می‌خندید، همراه خودم به کنار حوضچه کشاندم و جایی که آفتاب بود، روی سنگی نشاندم. خودم هم کنارش نشستم. دیگر نمی‌خندید، اما لبخند شیرینی روی لب‌هایش بود و به من نگاه می‌کرد. انگشتم را بالا گرفتم.
- گفته باشم، خودت خوردی زمین، پس تلافی نداریم!
لبخند دندان‌نمایی زد و نگاهش را از من گرفت. آنقدر خیس بود که نگران مریضیش شوم. مانتو و شلوارش از افتادن در آب کامل خیس بود و روسری سرش را هم من با آب ریختن خیس کرده‌بودم. طره‌موی بازیگوش روی پیشانیش خیس شده و به صورتش چسبیده‌بود. دستانش را روی چشمانش کشید، تا خشکشان کند. خم شدم و از فاصله‌ای کوتاه، کوله را که هنگام درون آب رفتن کناری گذاشته‌بودم پیش کشیدم و از جیبش دستمالـی بیرون کشیدم.
- صورتتو با این خشک کن.
دستمال را گرفت. صورتش را خشک می‌کرد که من به هوای دیدن فرفری‌های خیس دست بردم و گره روسری‌اش را از پشت گردنش باز کردم. خواستم روسری را کنار بگذارم که سریع گفت:
- آقا زشته، یهو یکی می‌بینه.
روسری را برداشتم. موهایش به اندازه‌ی دل‌بردن از من خیس نشده‌بود و جز جلوی موهایش بقیه‌‌ی آن‌ها تقریباً خشک بودند.
- نگران نباش، کسی این اطراف نیست.
 
بالا پایین