هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایلهایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کردهاند حذف کنند.
You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly. You should upgrade or use an alternative browser.
در حال تایپ[کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»
النا با نفوذِ حجمی بیاعتبار از اندوهی همچنان پایه و آن جسم وازده و بریدهاش، بر روی زانوانش فرو نشست و دنیای شیرینش به تلخی تابوتی درآمد؛ که عشقش را بار میکرد. سوزش زخمی که از پاهای برهنهاش بیمدارا شعله میکشید و هالهای از خونهای جهنده را که خیلی ضعیف درز میداد، بدون ذرهای ابراز تحمل، برایش هیچ احساسی نمیآفرید و تنها همان دردِ از راه دور بود؛ که مغزش را چاک میزد و در آن بحران چیز دیگری نمیدید. با گامهای بیجانم تکان خوردم و در کنارش نشستم و از پشتسرش به بغلم کشاندمش. نبض شقیقههایش با پرشی ملموس زیر پوست نازکش، جیغها و شیون عزا را به سنگینی صوت شیپورها داد میزدند. بعد در اهمیتی از هم فرو پاشیده، از شُلی بدنش آگاه شدم که از هوش رفتهاست. به جنبشی پرتلاطم افتادم تا هوشش را بازگردانم؛ دریکآن درست در مقابل چشمم او را سوار بر دستهای آلدنم دیدم که به سمت درمانگاه میبرد. علیرغم اینکه هر لحظه ممکن بود خودم به زمین بیفتم، با ضعفی نامفهوم مثل یک آدم گیج که گیراییش خیلی دیر استارت میخورد به دنبالشان رفتم. آلدن او را بر روی تخت درمانگاه خواباند و به ایوان نزد من که از این داستان وهمناک رمقی برایش نماندهبود، آمد و به ستون چوبی روبهرویم تکیه داد. با آن غم سنگین چهرهاش که مرا در فشردگی قیافهی پر حاشیهام غمزدهتر میکرد؛ کلافهوار حرفهایش را که در قلاب ماهگیران زندانی بود را آزاد نمود:
-وقتی پدرم بازگشتِ تو رو توی نامهای به من داد میخواستیم برگردیم، اگه اون اردوگاه لعنتی نبود!
نفسی آمیخته با اشکهای پنهانش کشید و با نوازشی آهسته در میان کلماتش باز گفت:
-شوروی ما رو قویتر کرد، اون اومد سراغت رو از من گرفت؛ بهش گفتم که تو رو گرفتن، دیوونه شد و هی با خودش میگفت من باعثش شدم.
نگاهی پر اشک به محوطهی خلوت و سنگچینهای سیاهِ درمانگاه کرد و ارتعاشات غمناک موج صدایش را بر روی آنتن زبانِ خیسش در تنظیمی نوین فرستاد که:
- احساس گناه میکرد و با این حس شجاعتر شدهبود.
بالأخره نگاهش به آرامی بر روی من سپری شد و با میدان چشمان اشکآلودش، حملهای به درونش برد و ادامه داد:
نفسی عمیق و بلند را استشمام نمود و ذهنِ تفتیش شدهیِ جانک را در گوشهای دیگر از حرفایش طیکرد:
- تحملش سر رفت و گفت آخرین اردوگاه به خاطر آنیلا.
سرش را پایین انداخت و در یک رفتار مؤدبانه با شست و انگشت اشاره، چشمهایش را مالش داد و با ناراحتی آرزوی حسرتزدهاش را این چنین محترمانه به یک دوشیزهی شنوندهای چون من توضیح داد:
- کاش نمیذاشتم بره... .
این حالتِ بیش از حد احساسی شدنش که برای نخستن بار میدیدم، سخت مرا ترساند. به خاطر همین در عجلهای ناخودآگاه رفتم و دست راستم را بر روی لبهایش گذاشتم تا از جنباندن اضافی و قضاوتی خودرأی نسبت به خودش، باز نگهش دارم. سپس در ملایمتی سازگار و خاشع گفتم:
- هر اتفاقی که افتاده مال گذشتهس آلدن.
شانههایش را گرفتم. ابروهایم را بالا بردم و در زیر چانهاش، عمیقتر به چشمهایش خیره شدم تا بلکه این حس تقصیر را از او دور کنم:
- هیچوقت به خاطر بایدها و نبایدها افسوس نخور، بدون که هیچکس نمیتونه جلوی هیچ مَرگی رو بگیره، حتی تو...!
چقدر این لحظه و تمامِ حرفهای معترض به سرنوشتمان، سخت و خشن برایمان برقرار شد. بعد از گذشت هفتسال آن هم از نزدیک، معشوقهام را میدیدم ولی همینقدر بیروح و سرد؛ مثل پخچالهای دامنهیِ کوهی که رودهایِ کمآب، انتظار گرمازدگیشان را میکشیدند تا به چکهچکه اُفتند و در یک مرگِ روان، با آنها درآمیزند و روحشان را چون خونآشامی حسرتبهدل بنوشند تا نجات یابند. پرستار در خلال آخر کلامم پرید و برای حضور بر بالین النا ما را صدا زد. بی آلدن، وارد شلوغترین و در عین حال ساکتترین بخش درمانگاهی شدم که تنها بیمارش النا میباشد. با پای جمعشدهاش و سِرُم تزریق در رگِ دست چپش، بر روی یکی از آن بیست تختش نشستهبود و نگاهی جدی و آرام به نقطهای از اتاقِ اورژانس داشت. انگار که نه انگار در اینجا حضور دارد. زانوی چپش را در پنجههایش تافتهبود و با خونسردیِ استواری از آن دفاع میکرد تا خشکی و گزگز خونِ جامد و سفت شدهاش او را از حالی که برگزیدهبود، واپس نزند.
_______________________________
عجلهای ناخودآگاه= استعاره از عجلهای که از روی اختیار نیست و فرد بدون برنامهریزی و آگاهی قبلی، عجولانه میرود و کاری انجام میدهد.
گویی در این صبحِ دشوار که عقربهی بزرگِ ساعت بر روی شمارهی دَه، سمبل حیات و دهُل نیستیِ تاریخ را میسابید؛ بیخیالیاش را به حضور طلبانیده و مجازات مرگ مردی را که دوستش میداشت را در نهایت خلوص و رسمِ روزگار پذیرفتهاست و در اِنزوایِ غیرشفاف؛ فقط برای همان چند ثانیه، حُجرهی قلبش ماتمی را بر روی خود فَرش کرد:
- خاکش کردن؟
در کنار تختش بدون ذرهای فاصله ایستادم و جوابش را دادم:
- لابد تا الان؟
تمام حالتهایش را فراموش کرد. ملافهی سفید را از روی خود کنار کشید و به سمت من چرخید. با چشمان قهوهای روشنش که کمیقدرت و ناتوانایی روحی در آنها مشهود بود، گفت:
-میخوام برم خونه لطفاً کمکم کن، بگو پرستار بیاد سِرم رو در بیاره.
عجیب بود! نمیخواست بر سر مزار جانک برود. تلاش من هم در آن دم فقط درک و یک غمخواری بزرگ و بیمنت بود. نه اصرارهای از سر دلسوزیهای بیهوده و اعصاب خُردکن؛ تا اینکه برود و آخرین دیدارش را با یار رقم زند تا شاید حالش بهتر شود و از غم فارغ آید. دستش را گرفتم و آنچه را که از من میخواست با کمال مهربانی برایش انجام دادم. بعد از تصدیق حال روحیاش توسط پزشک معالج، از درمانگاه بیرون زدیم. جلوی در نگاهِ ثابت و رنگپریدهاش به آلدن عاجز و خشکپیکر افتاد. بدون عمیقتر کردن حفرهی شکنجهگاهِ دلش و هیچ حرفی، ایستادنش را رها کرد و راه رفتن را با بازوی راستش که در درون دست من جا دادهبود، از پیش گرفت و اینگونه با همکاری غیرعمدی من، آلدن را در پشت سرش جا گذاشت. آلدن در التماسی مطبوع از آب و تاپ، با بیچارگی نامش را خواند. سرانجام در وسط حیاط درمانگاه مقاومت النا تحت تأثیر صدای رنجیدهی آلدن درهم شکست و آن غمی که باعث میشد از او دوری کند تا به یاد جانک نیفتد را از خود تکاند. با شتاب بازگشت و خود را به تمام دلش انداخت. در حالیکه آلدن دو دستش را با فهم قابلی بر او چنبر میکرد، با اشکی سرازیر از حس گناهی که به خاطر تنها آمدنش از جنگ داشت، از سر درد گفت:
- متاسفم، برای همه چیز.
النا با قلبی سرشار از همدلی نافع و دوستانهاش ابراز احساسات کرد که:
- هیچی نگو، فقط بزار بوش رو از برادر هم قَسمش بشنوم.
شب بزرگمنشانه در زیر نعرههای نپخته و سردِ زمستان و در تحملی یکدست، آرام و درخشان عبور میکرد و چنگ به ریسمان ماه میزد تا روشنیاش را کامل و جامع از بین ابرها بیاورد و امید را به قلب ما، اهالی زالیپی باز ببخشد. اما چه سودی حاصل؟ یکی از آنان که من باشم در خاطرات اسیر شدهی خود اسیر بودم و حال افسردهام با سکوتی شربار فزونی مییافت و دگرگونترین آدم را از من میساخت تا به کلی از بیرون هم طوفانی و عصبی شوم. در جرأتی جسورانه به شما بگویم که از این حالتهایم، گاهی به شک میافتادم که نکند در من جنون منعکس شدهباشد! و از حالت طبیعیام خارج شوم و عقلم با اندیشههای بینهایت آگاهانهاش، از چشمان درشت منظرم بیکمال از نور الهی گردند و یکآن محو شوند. اما ماجرا و ضربهی اصلی این اَجل خدا نشناس در آن سوی خانهی اریک بود؛ نه در اینجا! در همان روبهروی دور نیفتاده، برگهای خزانزدهی عمر جانک بر تندیسِ پوستین و شکستهی النا؛ که این روزها با تکیه بر ستون درون ایوان مینشست و به نقطهای نامعلوم خیره میشد، با مقصودی بهجا میسرودند؛ که دیگر باید با آرزوهای مُرده تظاهر به عمر کند تا شاید یکروز این عشق نافرجام خود را به باد بسپرد و به دیاری رهسپار شود که وجودی از او در آنجا نباشد. هر روز میدیدم که خیلی غمپرور همچون بیچارهای فرو رفته در باتلاق نداشتهی زالیپی، در جنبشهای کم تحرکش سردرگمتر از دیروزها میگردد و ناامیدانه از خود میپرسد:
- چرا من؟ چرا جانک؟!
و این چنین غریزهی طبیعی روزگار برایش نابرابر شدهبود. امروز در تاریخ بیست و پنجم دسامبر با ارادهی معتمد و موثقم برای نجاتش از این تجرد زوری، چکمههای کوتاهم را با واکسِ سیاه برق انداختم و غبار گِلیشان را به کنج ایوان ریزاندم. تواضع رشتهی همت را به پاهایم بستم و پس از پراکندگیِ فکرهای کدر و مغمومِ آویزان در مرکز مغزم، برای دیدار با النا به راه افتادم. از بیرون و از طریق دومین در، وارد اتاقش شدم. پیشترها هرگز این چنین بدون اذن، وارد محیط خانهی آقای ویچ که این روزها شدیدتر از قبل مشغول کارهای تجاریاش است و مدام در حال رفت و آمدهای کوتاه و بدون وقفههای طولانی در شهر ورشو میبود، نمیشدم. اما در این چند وقت حال پریشان النا چنین جوازی را به من دادهبود و برای راحتی من، در اتاقش را از داخل قفل نمیکرد. نگاهی به اتاق مربعی شکل کوچکش انداختم، ولی روی تختش نبود. صدای مایا را از آشپزخانهاش که دستوراتِ پخت ناهار را به بُوگنا، خدمتکار تپل و سندارش گوشزد میکرد را شنیدم. لذا به آنجا رفتم تا سراغ النا را از آنها بگیرم.
شور و شوقشان در محیط گرم و بخار گرفتهی آشپزخانه، فعلاً باعث شد که ابتدا بر چهارچوب در لم دهم و بدون هیچ حرکتی، خیلی آرام و بیصدا و در زمانی نه چندان بلند، به آنها خیره شوم. نور خورشید با ملاطفتی کمسو از پس پردهی ضخیم و سفیدرنگِ آشپزخانه به سختی عبور میکرد و در حال حاضر، ریزگردهای پراکندهی خود را همچون دودی ضعیف بر روی کابینتهای فلزی و سفید میتافت. در طی این محاسن پُرلطفش، به میزِ چهارنفره و کفپوشهای لُخت و موزایکیِ آشپزخانه نیز برخوردی چرخشی در گذر ساعتهایی از روز میانداخت. مایا پیراهنی سبز بر تن داشت و با یک کمربند چرمی و قهوهای تیره، کمرش را به شکل دایرهای موزون و دلربا، سفت کردهبود. گویا آمادهی فتنهانگیزی در قلبِ عاشق و سودازدهی آقای ویچ بیچاره است که قرار بود از ورشو، تا سهساعت دیگر تقریباً به وقت ناهار برسد. پاشنهی سهسانتِ کفشهای همست با کمربندش را با ایستادن بر روی نوک پاهایش به هوا دادهبود و درون قابلمهای را نگاه میکرد؛ که بوگنا به مرغ ریشریش شدهی آن هویچ اضافه میکرد تا غذای زادگاه پدر و مادرش؛ یعنی برزیل را مزهدارتر کند. غمی خوشحال در تیرگی اندیشههای یتیمیام، لایهای حسرت بر دلم گمارد و با خودش مبحثی را مبالغه کرد؛ که اگر مادرم زنده بود، آیا این چنین او هم در آشپزخانهی خانهیمان میدرخشید؟ لبخندی زدم و شکری که در درونم دور زنی میکرد را آهسته و یواش به زبانم رساندم و خدایم را برای داشته و نداشتههایم سپاس گفتم. سپس انگشت اشارهام را خم کردم و با احترام، به درِ بازِ آشپزخانه کوبیدم تا آنها را متوجهی حضورم کنم:
- روزتون بخیر خانمها.
هر دویشان با خوشحالی به سمتم هجوم آوردند و کشانکشان به سوی اُجاقگاز بردند و خواستند که نظرم را راجع به غذایشان ارائه دهم تا سهمی در چاشنی آن داشته باشم:
- اوه آنیلا عزیزم خوش اومدی، بیا اینجا این غذا رو ببین.
مایا همینطور مادرانه که آرنجم را گرفته بود، ادامه داد:
- بوگنا میخواد فلفل بریزه داخلش اما من میگم نه.
بوگنا برای اینکه بتواند بر خانم خانه فائق آید، مشتهایش را بر کمر کلون کرد و با یک اصرار ورزی ملایم و زیرکانه، دمپاییهایش را محکم به زمین کوبید و ریشهی سبز چشمهایش را در چشمهای مایا کاشت و مثل همیشه با سیاستهای ریاست طلبانهاش گفت:
- خب خانمجان اصلش همینه، این غذا باید تند باشه.
خودم را از جر و بحثهایشان که تمام این سالها خالی از کینه رد و بدل میشد، نجات دادم و با خندههای خُرد و کوچکم گفتم:
- خیلی خُب باشه باشه، شما دوتا هر چی درست کنید خوشمزهست، اما من اومدم دنبال النا، ولی توی اتاقش نیست!
صورت مایا یکهو و غیرمنتظره به هم آمد و با ناراحتی زیادی بر یکی از صندلیها نشست. دستی بر روی رو میزیِ صورتی و گلدار میزش کشید و گفت:
همین که خاستگاهام را بیان کرد، دقیق و حساب شده از جایش برخاست و پیشانیام را میان دو دستهایش گرفت و بیرنگ و ریا بوسید. در آن لحظه حتی دیوار هم با آن جذبهی مقاوم خود، از چهرهی واژگون مایا خیلی آرام داشت ترک میخورد و انگار که این غم در زیر پای همهیمان، شعلهی آتش را برافراشته باشد. سپس حرفِ دلش را با همان شرم نگاهش، بیرون آورد و النا را در حرفهایش به من سپرد؛ چرا که او بیش از هر کسی به من وابسته است:
- نمیدونم خواهش پُر توقعی هست یا نه؟! اما ازت خواهش میکنم این روزا بیشتر به دیدنش بیا و مواظبش باش.
از هر جهتی این وجدان ناراحتش، شهد شیرینِ قلبم را مکید و خیلی غافلگیرانه، مرا بیشتر دلواپسِ النا گرداند. به صحبتم ادامه دادم و در پی کلماتی با طبع ساده گشتم تا این هراس و همهمههای تاثیرگذار را از جسم و بدنهاش خارج سازم:
- این چه حرفیه مایا، النا خواهر منه معلومه که میام.
با دست راستم، هر دو دستش را که درون دست چپم قرار دادهبود، نوازش کردم و چشمهایم را آغشته به محبتی محتاج و خاص نمودم و همهی خودم را مثل یک دخترکِ نیازمند به مادر، فدای احساس خجالتزدهاش کردم:
- نیازی به خواهش نیست.
و با یک خداحافظی از هردوی آنها، به سمت خانه برگشتم و با اجازه از اریک ارابهاش را برداشتم و سوار بر آن راهی زالیپی شدم. وقتی به تپهی گورستان رسیدم؛ گونهی جدیدی از آشوب در هنگامِ ملاقات با دلم، خودش چنان ترسید که فضای هوا را به شدت تشویش نمود و نگرانیایی فراتر از حدِ تصور من ایجاد کرد. پیاده شدم و کمی به جلو قدم زدم. افسار اسب را در محل توقفگاه پایین قبرها، به چوب آخور بستم و از جاده باریک و خاکیاش، با همین ضعف عمیقم بالا رفتم تا به النا برسم. زمان زیادی گذشتهبود؛ تقریباً نزدیک به هفت ماه. سرانجام اولین دیدارش را با جانک رقم زد. تماماً سر پاهایش با لباسِ سیاهی که تازه به رسمِ عزاداری پوشیدهبود، به قبر جانک که در کنار قبر مارسین؛ شاگرد اول کلاسمان و اولین شهید زالیپی قرارداشت، مینگریست. بدون ذرهای اشک و احساس عجیبی:
- میبینی آنیلا؟ همهی آرزوهام در کنار جانک برآورده میشد.
نالهی افسوس شدهیِ سفتی را برون داد و باز گفت:
- دیر فهمیدم، ولی بالآخره فهمیدم که فکر کردن به آرزوها ما را از اونها دورتر میکنه.
سرش را بالا آورد و از من خواهشی کرد:
- بهم قول بده که هیچوقت به آرزوهات فکر نکنی آنیلا، قول بده؟
روبهرویش در کنار قبر ایستادهبودم و به حرفهایش گوشِ جان میسپردم. برای کاشتنِ تخم اعتماد در قلبش و سرقت این پریشانی که شدیداً اجزای صورتش را منقبض مینمود و لرزی حقیر و با التماس بر ابروهای بلندش میانداخت، بلافاصله ابراز کردم که:
ناگهان به زمین نشست و خود را بر روی قبر انداخت و گریههای عجیب و سرشار از فریادش را هم، به بیرون پاشید. بوی بارانهای ریخته شدهی نیمساعت قبل، بر روی قلههای به هم چسبیده و سپیدِ زالیپی نیز تا این پایین به مشام میرسید و هوا را نمدار و رطوبتزده، مساوی با اشکهای صورتمان مینمود. در روی فضای سایهگرفتهی زمین که هر آن ممکن بود همان ابرهای بارانزا به بالای سرمان تعرض آورند و آبشان را به شکلِ سوزن بر تنمان نزول دهند، همینطور ایستاده و در بالای سر النا، به این فکر دچار گشتم که چقدر فرتوت و لاغر شدهاست. باورم نمیشد! او اکنون در آستانهی سنِ ۲۶سالگیاش میباشد ولی قشنگ میدیدم که بهسان یک زن میانسال، در مقابلم ماتم گرفتهاست؛ آن هم دقیقاً با نیمقرن عمر! کاش آینهای اینجا میبود و آن را به او میدادم تا به خودش مینگریست که چگونه از روزهای اسیری من هم بیپناهتر شدهاست. شاید اینگونه، قدری این عزای طولانی و کفرآمیز را کنار میگذاشت و زندگی را از سر میگرفت و میدید که همین بیایمانیش نسبت به حکمت خدادادی، که در دلش حکومت ایستای باز کردهاست، جانش را تهدید میکند و جسمش را استخوانی و دندهشمار، در معرض دید عموم قرار میدهد. در این دکهی دکانِ دنیا که از پی سرنوشتِ زوری و مجبوری پدید میآمد، باز هم این کلمهی لعنتی اسارت، ذهن مرا به قبل از تمامی این ماجراها برد. به همان وقتی که، مُرده بودم. اما اکنون زنده، به این زمان برگشتهام. با روحی افسرده و آثار شکاف زخمی بر روی پایم؛ و در آغاز شروع هر دردی به غیر از خودش، به طور جدی آنها را کنار میزند و میگوید من تمام درد آنیلا هستم و شما هرگز جای مرا نخواهید گرفت. پس بیخیال توجهاش باشید. اما ریشهی آغازین این درد از اینجا سرچشمه یافت. جایی که همهی فکرم، آلدنم بود. فکر کشته شدنش، فکر اینکه کجاست و چرا با جانک به خانه برنگشتهاست؟ و در آخر یک حماقت کوچک و مردد مرا به کراکوف کشاند.
بهطور دقیق در حدود ششسال پیش بود که النا با یک ساکدستیِ کوچک، انتظارم را میکشید. پایش را بر روی زمین با همان استرس همیشگیاش میجنبانید و مدام به هر دو جهت خیابان مینگریست، تا مرا بیابد. از آن گذشته، با خودش در مبارزهای بیرقیب کلنجار میرفت؛ که طوری رفتار نکند تا دیگران به او شک کنند و نقشهمان لو برود. هنگام عبورِ تک و توک اهالی از کنارش که هنوز در این کلهی سحر اکثرشان در خواب ناز بودند، شخصیت مهربان و آسودهاش را با لبخندی غیرِ واقعی در صبح بهخیرهایش، قاتیپاتی میکرد و روز عادیاش را به راحتی در یک بازیِ شایان، برای آنها به نمایش میگذاشت و ماموریتش را درست و به زیبایی هرچه تمامتر، انجام میداد. بالأخره با دیدنم در آن سوی خیابان گرِیت، از روی سکوی آهنفروشی برخاست و بدون حیف و میل کردن وقت، دستی تکان داد. وقتی به او نزدیکتر شدم ساک را از او ستاندم. ساک چرم و کیسهِ مانندی که درونش چند تکه لباس و مقداری پول به دور از چشم همه به خصوص اریک، برای من آماده کردهبود:
- ببینم پولا رو هم گذاشتی؟
با هیجان مخصوص به خودش و بدون هیچ فکر و خیال برتری، خیلی سبک و شیوا گفت:
- آره، تازه چند تیکه از کلوچههایی رو که دیروز مامانم پخته رو هم واست گذاشتم تا توی راه بخوری.
از اینکه النا اینقدر به فکرم بود، نفسی با خیال راحت کشیدم. احساسهای حساس و متفرقم را که بینظم و با شورشی در زاویهی وسیعِ و قُطر دلم فرو شدهبودند را یکثانیه بیخیال گشتم و گفتم:
- واقعاً ازت ممنونم.
سپس چند دقیقه با هم پیاده رفتیم تا به جادهی اصلی برسیم. آخر نمیشد سوار بر اتومبیلهای روستا بشوم. سوألپیچ و بازجوییهای معقولِ اهالی، بهعنوان یک همسایه؛ اینکه کجا میروی؟ چرا میروی؟ و سر از کارمان در آوردن، مانع رسیدن به هدفمان میشد. در اصل برای همین به اتومبیلهای جادهی اصلی، در خارج از روستا نیاز داشتم نه خود آن. هنوز نصف راه را نرفته، النا ایستاد و به من ماتش برد. آنگاه با ناراحتی و رنگِ پریدهاش، حرفی که برای هردویمان منفعت داشت را بیان کرد:
- بهتر نری آنیلا، این کارت خیلی خطرناکه.
سرم را بالا گرفتم و به چشمهایش نزدیکتر شدم. با تردید و همان لحن پُر شتابم، پاسخی به او دادم که در آن آثاری فراتر از حد انتظارم قرار داشت:
- النا قرار بود مثل یک دوست واقعی فقط بهم کمک کنی، حالا ازت میخوام تا بر میگردم هم مراقب پدربزرگم باشی.
با امانت دادن پدربزرگم، او را بغل کردم و در آخر با خداحافظی از هم جدا شدیم:
- بهتر دیگه از همینجا برگردی چون ممکنه با خبر بشن، فردا بر میگردم، بابت همه چیز ممنونم.
بعد از جدا شدن از النا، هنوز رفتنم تک و تنها ادامه داشت و با قدرتی جعلی، مسافتهای درازی از آن جادهی آسفالت و دوطرفه را در یکی از گامهای بلند و تندم، خیلی سریع میپیمودم. درست مثل یک کانگورو؛ که بچهاش در کیسهی دلش سنگی میکرد و هر لحظه ممکن بود سایهای از یک ترسِ حیلهگر، او را وادار گرداند تا آن را به بیرون پرت کند و ناکامی را به جایش بنشاند و مرا هم از آنچه که در سر دارم، منصرف کند. دعادعا میکردم هیچ یک از اهالی در این مجال و این ساعت از جادهی فرعی نگذرند؛ چون اگر مرا ببینند، واویلا میشد و برای مجازات کردنم، کتبسته به اریک، تحویلم میدادند. از اینرو گوشهایم را هوشیار کردم تا اگر صدایی آشنا شنیدم، فوراً پشتِ سنگِ بزرگی یا میان وسعتِ پهنِ آن گندمزارهای زرد و آمادهی برداشت، پنهان شوم تا خطر از بیخ گوشم بگذرد. خوشبختانه در این هنگامهی پر ریسک، جز نالهی پرندگان گرسنه و جیرجیرکهای گرمازده، چیزی در محیط پخش نمیشد و تنها آدمیزادههای آن اطراف هم، مترسکهای مزرعهها بودند؛ که سایه بلندشان تا حاشیهی جاده کشیده میشد. در کنارشان صدای نفسهای گرم و خشک من نیز، به بلندای تپهی روبهرویم شدهبودند؛ تپهی گرد و چاقی که اگر توانم یاری دهد و از آن بگذرم، به جادهی اصلی میرسیدم. دوساعت از ساعت شش صبح و زمان قرارم با النا گذشت و بالأخره با وارد شدن به جادهی اصلی، قدری خیالم آسوده گشت و درد پاهایم کمتر شد. خورشید هم داشت ذرهذره به نزدیکی قلب آسمان میرسید و کماکان با حرارتِ داغش، نیمهی چپ مغزم را همانند نفسهایم به نبردی سخت و ستیزگر با خود سوق میداد و پابهپای من میآمد. نمیدانستم تصمیمی از سر بچگی بود؟ یا ترس از دست دادن امیدی که فقط برای ادامهی زندگی به او دل بستهام! فقط رفتن را آسان میپنداشتم. همین که به قطار برسم؛ کافی است تا از پی آن، این حال مضحکم که چنان تظاهر به قوی بودن میکند، با ملایمتی فوری غیب شود. در پایان جاده فرعی که ابتدای جادهی اصلی بود در کنار چشمهای که در بین خودمان به آن روشن میگفتیم، نشستم. روشن در فاصلهی سه متری از راه قرار داشت و از زیر درختچهای کوتاه با فشار زیاد بیرون میآمد. اما خیلی آهسته و روان، جُوی از خود را هم ایجاد کردهبود. مقداری از آبش را نوشیدم و کفشهای بیپاشنه و جورابهایم را کندم و پاهایم را در آن نهادم تا ضمیرم خنک شود. سپس دو کلوچه از درون ساکم، بیرون آوردم و شروع به خوردن کردم و این بار در دعاهایم، خدایم را حمد و ثنا گفتم و مایا را به خاطر دستپُختِ خوشمزهاش ستایش کردم. چون وقت تنگ بود؛ بدون آنکه مهلتی دهم تا نفسم کاملاً سر زنده شود، بطری را از آب چشمه پر کردم و به درون ساک، در سر جایش گذاشتم. صورت و گردنم را شستم و جوراب سیاه و کفشهای سبز رنگم را به پا کردم. آنوقت رفتنم را ادامه دادم. سرانجام جمعاً بعد از گذشت سهساعت و نیم، صدای اتومبیل غریبهای در صد متر عقبتر همهی جان مرا، چون مرغ سرکندهای به هوا انداخت؛ که برای فرار از حرامی شدنِ تنِ داغ و خیس از عرقم، چاقوی تیز و برنده را هم طلبید تا ذبحش کند و کامل رگهای حیاتیاش را بِبُرد و از گرما و ترس این کار پنهانی نجاتش دهد. شجاعانه دستهایم را پروانهوار به بالا و پایین بردم و با گفتن:
- نگهدارین، لطفاً نگهدارین.
جنبشهایم را بیشتر کردم. اما متاسفانه ترمز نکرد و با سرعت از من گذشت و افسوس را خیلی طبیعی به جانم انداخت.
خسته و از پاافتاده، نیمهخیز شدم و بی سر و صدا به رفتنش نگریستم. نفسهای کم تابم، آنچنان بر من غلبه یافتند؛ که صدای زوزهی خفیفی را نیز از بساط گلویم میشنیدم؛ مثل یک آدمِ مبتلا به آسم که از سر بختِ نگونبختش، نفسِ دم و دستگاهش تمام شدهباشد و همینگونه با ذلت در این آخرِ عمری، در پی ردِپای دکتری برآید تا عمرش را دراز کند. آنقدر ناامید شدهبودم که معدهام هم از سر سیری، کلوچههایی را که در بین راه تکهتکه خوردهبودم را، در آشوبکدهی اسیدی خود، خیلی سریع آسیاب گردانید و با آن تمام رختِ چرکهای زالیپی را در دلم، به شستوشو داد. دستِ چپم را بر شکم ساییدم و آن را به آرامی نیشکون گرفتم تا این استرس وامانده، جانم را پس نیندازد. هنوز چشمانم بر روی حرکت اتومبیل، حضوری پُر برق داشتند؛ ولی در یک لحظه، آن بزرگوارها اخبار خوشی را از خود منتشر کردند و در جا لبخندی را هم به جای افسوس قلبم، نشاندند. و آن خبر این که اتومبیل هنوز از نگرم ناپیدا نشدهبود، برایم ترمز کرد. تمام احوال رنجیدهام را با رغبت فراوان، به فراموشی دادم و با خندههایم دویدم و خود را به پنجره بازش رساندم:
- آقا خواهش میکنم من رو به شهر ببرید.
راننده با خستگی توأم از بیحوصلگی به سمتم برگشت و گفت:
- شهر؟ چرا میخوای به شهر بری؟
اَبروهایم را به هم نزدیک کردم. سپس اصرار و التماسِ مظلومی را سایهبان نقشههای صورتم کردم و پاسخ دادم:
- میخوام برم دیدن یکی از دوستام.
با آن چشمهای آبی و بادامیطورش، کمی عمیقتر نگاهم کرد و خطوطِ پیشانیش که تقریباً از سنِ چهل سالگیاش حرف میزدند، بیشتر شدند. گویا هر دویمان به دنبال اعتمادی میگشتیم که قرار بود از معصومیتِ تمام جسم و روحمان با هم یک پارچه، بیرون زند. آهی کشید جوری که انگار دلش برایم سوخته باشد. سرانجام دهانش را از میان لپهای تپل و سرخش باز کرد:
-خیلی خُب باشه سوار شو، منم اون سمتی میرم.
با همین قدر تأمل خواهشم را پذیرفت. بیتعلل و از سر ذوق، کلاهِ سبز پُر رنگ و آفتابگیرم را از سر درآوردم و در درونِ اتومبیلش نشستم. ساکدستی همراهم را خیلی سفت به سینِهام چسباندم؛ تا حالم به روند رایج قبلش برگردد. در راه که بودیم، آن مرد راننده که عرض شانههایش هر کدام دهسانت از عرض صندلی بیرون میزد و چاقی و تنومدی هیکلش را در زیر پیراهن سفید و چرک گرفتهاش، نشان میداد؛ بار سخن را بر گوشهایم سوار کرد:
- اوضاع شهر خوب نیست، توی این روزها حتی نمیتونی به رگ و ریشه خودتم اعتماد کنی.
دستی به گردنِ آفتاب سوختهاش کشید و موهای نیمه بورش را؛ که به سپیدی سالخوردگان نزدیک شدهبود را هم از عرق پاک کرد و در نصیحتی پدرانه ادامه داد که:
- کارت که تموم شد بهتره زیاد نمونی، اونم تک و تنها!
یکدفعه عصبانیتی دلخور بر روی زبانش سقوط کرد و با پردهای پوشیده از ننگی سخن گفت که من تا به امروز از آن بیاطلاع بودم:
- خسته شدم اِنقدر شما رو نصیحت کردم، چرا نمیخواین بفهمین که جنگ شوخی نداره، جنگ فقط واسه خاک نیست واسه شرافتم هست.
برای این که ترس مرا بریزاند، آرامش را به حرفهایش افزود و با نگاهی مهربان از داخل آینهی جلوی اتومبیلِ سیاه رنگش، در چند ثانیه به من خیره شد و برای تکمیل سخنرانیاش، گفت: