جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط فوژان وارسته با نام [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 8,612 بازدید, 128 پاسخ و 39 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع فوژان وارسته
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط فوژان وارسته
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

در این تاریکی و میان این بو‌های بد رایحه که سخت آزارمان می‌دادند، بی‌اراده و نپخته‌ به حرف‌های پاوئو فکر کردم. برای او بسیار ناراحت شدم، چرا که من او را به دامن این لکه‌ی خون و این دردسر بیکران انداخته‌‌بودم و قلبم هم در این خلوت بی‌خانمانی‌ام، از خودش به هیچ عنوان غفلت نمی‌کرد و لحظه‌به‌لحظه یاد آلدن و شوق دیدارش را عبوسانه در جلوی من، بساط می‌کرد. بنابراین حتی خیالم هم نمی‌توانست با این ناراحتی و زخم جدید که از جانب حال پاوئو بود، سر کند! از این قضا هرگز قصد نکردم که به او بگویم بیا بازگردیم تا در نهایت بر خود جفا می‌کردم و چشم‌هایم را از دیدن آلدنم محروم می‌نمودم! نه، قطعاً چنین حرف و بازگشتی غیرممکن است! حاضر بودم جانم را دودستی تقدیمش گردانم، اما دیدن آلدن را هرگز! یا به او بگویم که بیا هرکس به راه خودش برود، ولیکن این‌جور هم فقط راه‌بلد راهم را از دست می‌دادم! آنگاه در این تنهایی‌تنها، باید مثل یک گوسفند گیج به دور خودم می‌چرخیدم تا شاید راه نجاتم را پیدا کنم، یا در این چرخیدن‌های زیاد، آخر به مرگ می‌رسیدم تا با افتخار گلیم قرمزش را در جلوی پاهایم پهن می‌کرد! با بی‌حیایی و همان لجاجتم، بین خود و او پُل بی‌اعتنایی را ساختم و وارد مکالمه‌هایش نشدم. همین‌طور که به حکایت مابین هردویمان زل زده‌بودم، یک قوطی آرد فاسد توسط دست‌های سبک باد، هل داده‌ شد و سوار بر شانه‌ی کف خانه تاب خورد و در آستانه‌ی ته کفش‌های سیاهش ایستاد. آن را برداشت و بدون آن‌که صبر کند تا شب به صبح برسد، درش را با چاقوی کوچکِ جیبی‌اش گشود. کمی از آرد‌ها را به مشت گرفت و به صورت من که در دنیای غمناکم، مثل پارو‌یی شکسته و طردشده، شناور بودم، پاشید. کارش را چندبار تکرار کرد و سرانجام مرا به جان خودش انداخت تا قوطی را از او بستانم. آردها را در بازی‌ای که فکرها را گم می‌کرد به خود ریختیم و خسته بر دیوار پذیرایی تکیه دادیم و خنده‌ها را بُریدیم تا باعث قبض روحمان نشوند. بعد از چیزی که هستیم سخن راندیم! او دستش را به درون جیبِ کت سیاهش برد و عکسی را به بیرون آورد:

- اون ازم خواسته که به این جنگ بیام!

بوسه‌ای بر آن زد و خیلی تلخ و در دام این سرنوشت اجباری، دستی بر آن کشید و مستانه گفت:

- می‌دونم با این کارش می‌خواست به همه بگه من شجاع‌ترین نامزد رو دارم، ولی خب همه می‌دونن که من حاضرم به خاطرش هر کاری بکنم!

عکس را به طرفِ صورتم گرفت و گفت:

- ببین چقدر زیباست!

به عکس نگریستم. زنی کم‌سن‌وسال و تقریباً بزرگ‌تر از من، با موهای سیاهی که تا روی شانه‌هایش تاب خورده‌بودند، بر روی یک صندلی نشسته‌‌بود. ابروهای کمانی‌اش به طور دلربایی در این ورقِ سیاه‌وسفید کمانه گرفته‌بودند و خیلی خرسند با چشم‌های قهوه‌ایش و لبخندی که از دنیا راضی بود، به لنز دوربین می‌نگریست. نگاهم را به پاوئو دادم و با حیرتی که نشان دهم اصلاً درکی از کار صاحب این عکس ندارم، صدایم را بالا بردم و از او پرسیدم:

- باورم نمیشه؟! یعنی نامزدت ازت خواسته به این جنگ بیای؟!

سینِه‌ام را صاف کردم و زانوهایم را به آن‌ نزدیک‌تر نمودم و جمله‌ام را به ا‌تمام رساندم:

- خدایا! اگه راهی وجود داشت که می‌تونستم آلدن رو از رفتن به این جنگ منصرف کنم، حتی یک‌لحظه هم دریغ نمی‌کردم!

در حوصله‌ای که آرامشِ روحش هم از آن معلوم و جاودانه بود، نفس عمیقی کشید؛ نفسی که بوی غمِ دوری از عشقش را می‌داد و این‌چنین زبانش را در توضیح عاشقانه‌ای گشود:

- یه آدم عاشق تَن به تموم خواسته‌های معشوقش میده! شبیهش میشه و به حرف‌هاش هم گوش میده، مثلاً خود تو مگه به خاطر عشقت نیومدی به این جنگ و تَن به این ذلت ندادی؟!

این حساب‌رسی پاوئو و سنگینی عشقِ آلدن، طوری بر روی قلبم نشستند که خود قلبم، یک‌جانبه و در حمایت از او به‌پاخاست و مرا مجبور کرد که پاسخش را بدین شرح بدهم:

- خب آره، ولی اومدم اون رو از مرگ دور کنم نه این‌که فقط اون رو ببینم و برم! یا به سمت مرگ بکشونمش!

نفس کوتاهی کشیدم و ادامه دادم که:

- اگه یه خار توی پاش بره من می‌میرم و زنده میشم، چه برسه به‌ این‌که بهش بگم پاشو برو جنگ و خودت رو واسه‌م به کشتن بده تا من به دوست‌هام پُز بدم!

با بغض گلویم که شبیه به بغض گلوی پاوئو بود، باز گفتم که:

- آدم باید برای خودش زندگی کنه نه برای دیگران!

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

پاوئو لبخندی نرم و تحسین‌برانگیز زد و در غروری ملایم، عشق مرا نسبت به آلدن ستایش کرد:

- آلدن خیلی باید خوش‌شانش باشه که عشقی مثل تو داره!

با این حرفش، حس کردم که خودش هم چندان از این تصمیم نامزدش راضی نیست، ولی چاره چیست؟! این عشق است که آدم را دیوانه و بی‌عقل می‌کند، در حدی که مجبور ‌میشوی با جان خودت هم بازی کنی! اکنون و در این ساعت که نمی‌دانستم چند می‌‌باشد، متوجه‌ی این شدم که او چون خودش یک عاشق است، مرا تا این حد یاری و حمایت می‌کند تا به معشوقه‌ام برسم! شاید اگر طعم عشق را نچشیده‌بود، به قول خودش تا حالا مرا کشان‌کشان به زالیپی برگردانده‌بود! پس پاوئو هم در این راه، یک درمانده و بیچاره بود، درست همانند من! برای آن‌که او را از این خواسته‌ی ناراحت‌کننده‌ی عشقش، رها و بی‌قید سازم، لبخندی به رویش زدم و متقابلاً گفتم:

- مثل معشوقه‌ی تو! اون هم خیلی خوش‌شانسه که مردی به خوبی تو نصیبش شده. راستی اسمش چیه؟

با سرودی پُر مهر که روح عشق را نوازش می‌کرد، گفت:

- زیوِن! زندگی من، زیون به معنای زندگی هستش.

همین‌طور که شاد و خرم به آن عکس می‌نگریست. نگاهم را از او گرفتم و به جلوی پاهای درازکشمان دادم و گفتم:

- اسم قشنگیه، موهای خیلی خوشگلی هم داره! راستش رو بخوای بهش حسودیم میشه، آخه همیشه آرزو داشتم موهام مشکی‌ِمشکی باشن! حداقل این‌جوری کم‌تر مورد توجه بودن!

حرفم او را به سوی خنده‌ای بلند، اما معتبر کشاند؛ به طوری که آبرویم را از این حسد خام و بچگانه‌، نریزاند! من نیز حالت و فکرهای تنش‌زایم را از خود دور کردم و به خنده‌های این مرد قوی و مهربان پیوستم. بعد از خاموشی خند‌ه‌هایمان، پرسشی که ذهنم را از اول شب تا به حالا به کار گرفته‌بود را از او پرسیدم:

- راستی تو چرا با کت‌وشلوار به میدون جنگ اومدی؟!

پاهایش را جمع کرد و چهارزانو نشست و به همان حالت، کاملاً به سمتم چرخید و مرا آگاه کرد که:

- من نیومدم بجنگم، اومدم جاسوس‌ها رو پیدا کنم و یا آدم‌های مثل تو رو تحویل بدم؛ گاهی وقت‌ها به رئیس و گاهی وقت‌ها به معشوق، که البته تا الان مورد آخر سابقه نداشته!

یک‌مرتبه از جایش بلند شد و خیلی جدی، حکم رفتنمان را نوشت:

- کافیه دیگه بلند شو، خیلی دیره! باید بریم!

خند‌ه‌ها و رفاقت حاصله را با انرژی تازه‌ای جمع کردیم و بعد از پنج‌دقیقه دویدن، به ساختمانی بزرگ که نصفِ دیوارهای پشتی‌اش ریخته‌بودند، وارد شدیم.

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

دودهای غلیظ و نوظهور در اطرافمان، اجازه نمی‌دادند تا درست و کامل همه چیز را ببینیم. از این پس منتظر ماندیم تا این هوا‌ی کثیف، شفاف شود. شفاف‌وصاف، به اندازه‌ای که بچه‌ها را در درون خیابان روبه‌رویمان بیابیم و خیالمان از وجودشان آسوده شود. وقتی دودها به کنار رفتند، سروته خیابان از قاب این دیوار شکسته آشکار شد. سرباز‌های هم‌یارمان را دیدیم که در پشت گونی‌ها‌ی پر از شن، سنگر گرفته‌‌اند و با شجاعت و خلوص پاک و آزادی خوش‌بویی، به جایی که دشمن حضور داشت، تیر می‌انداختند. پاوئو از من خواست که آنی در کنج آن دیوار سالم، پناه گیرم تا در فداکاری مردانه‌ای، اول خودش به نزد سنگریان برود و آن‌ها را از وجودمان آگاه کند. آنگاه که اوضاع را امن‌‌وامان دید، مرا با علامتش فرا بخواند تا از مخفیگاهم خروج کنم و به نزدشان بروم. در حقیقت این تنها مسیری بود که با‌ید با همه‌ی خطرهایش آن را می‌گذراندیم تا به پناهگاه سوم برسیم! سه‌دقیقه طول کشید تا بالأخره در سکوت تیرها، علامتش را داد. من مثل شبنمی که از روی گل‌ها سُر خورده‌ باشد از جایگاهم به بیرون آمدم و سطح خیابان را با سرعتی قابل تقدیر به زیر گام‌هایم دادم. همچنان که داشتم با اضطراب و وحشتِ دلم می‌دویدم، صداهایی در پشت سرم به داخل گوش‌هایم نشست:

- زود باشین از اینجا برین! تانک‌هاشون نزدیکن!

برگشتم و چند رزمنده‌ی هم‌یار دیگر را دیدم که با همین فریاد‌ها به سوی ما می‌آمدند تا سنگریان را از این مصیبت پیش‌رو آگاه کنند! در این فاصله‌ی زیاد، زوم چشم‌هایم گفتند که او آلدن است و به‌طور غیرباور همین‌طور هم بود! او آلدن من بود که با تمام قوا به سویم می‌دوید و شکوه دیدار را در این خیابان دیدار، پربار کرد! باورم نمی‌شد که آرزوی ناکامم سرانجام به کام لب‌هایم رسید! برای این لحظه‌ی ناب، از روی خوشحالی نفس‌نفس می‌زدم! این خوشحالی خیلی قوی و منسجم، رنگ‌‌ورویم را تروتازه کرد، مثل نم خوش باران، مثل خاکِ باغچه‌ای خیس‌ و باران‌زده! عمیق و رویایی، طوری که انگار امروز روز تولدم می‌باشد و هر کسی که از من می‌پرسید امروز حالت چگونه است؟! می‌گفتم رنگم را ببین و حالم را نپرس! برای رسیدن به همه‌ی جانم، با شوق این تنهایی و مستی حالم را رها کردم و بی‌اختیار، مثل سازی که کوک شده‌ باشد به سمتش دویدم، اما هر چقدر که می‌رفتم، این فاصله‌ی لعنتی کم نمی‌شدکه‌نمی‌شد و البته که با وجود آن دیوار حسود هم فزونی یافت!

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

یادم می‌آید که صدای بلندی، چیزی شبیه به یک بمب در کنارم و در بالای سرم‌ پیچید و دیوار خانه‌‌‌ی سمت راستم، فرو ریخت و مابین آن ریزشِ پُر از گردوخاک خود، بی‌دغدغه پاهای مرا به آشیانه‌ی دلش برد. طولی نکشید که خاک‌های غلیظِ هوا، بعد از چند‌ ثانیه به زمین نشستند. گیج و پکر دیدم که پاوئو بر بالینم هویدا شد و تلاش ‌می‌کرد تا مرا از زیر این خروار آجرها و سنگ‌ها به بیرون بکشد. تنم می‌لرزید و راه نفس‌کشیدنم تنگ و باریک شده‌بود. نمی‌دانستم چه بر سرم دارد می‌آید؟! فقط می‌دانستم که الان وقت به زانو درآمدن در مقابل مرگ نیست! خودم را با اشک و دردی که از پا‌هایم بلند می‌شد، تکان دادم تا یارای پاوئو باشم. در این هراس و در این تلاش یا بهتر است بگویم در این شکستِ من و پاوئو، صدای زنجیر تانک نازی‌ها در نزدیکیمان شنیده‌ شد و دیگر همه چیز را مبهم‌ومبهم‌تر کرد! تانک به‌همراه تعداد زیادی از سربازهای نازی که در اطرافش پیاده راه می‌رفتند، از میان همین خانه‌‌ که با گلوله‌اش آن را تخریب کرده‌بود، به جلو آمدند و در مقابلمان بر روی خرابه‌‌های دیوارش متوقف شدند. همین‌طور که در گور خود خوابیده‌بودم، سنگریانِ هم‌یارمان بیکار ننشستند و برای نجاتِ من و پاوئو به سمت تانک و آن‌ها تیر انداختند، اما گلوله‌ی دوم تانک برای همیشه عمرشان را برچید و دنیای کمکی ما را برای همیشه بی‌معنی و پوچ کرد. در اعماق این مهلکه، آوار آن دیوار هنوز بر روی پاهایم، رجز می‌خواند و دردشان را هم به پهلویم سرایت‌ می‌داد‌. پاوئو نیز همچنان با تلاشش، شانه‌هایم را می‌کشید تا بلکه روزنه‌ای ایجاد شود و پاهایم از زیر آجرها منصرف شوند؛ تلاشی که انتهایش فقط دردم را بیشتروبیشتر می‌کرد. سربازهای نازی‌ در واکنشی تندوتیز جلوتر آمدند و تفنگ‌هایشان را به طرف من و او گرفتند و با غیظ صدا و نگاهشان از هردوی ما، خواستند که تسلیمشان بشویم. یکی از آن‌ها، دور تنِ درازکشیده‌ی من چرخید و با تفنگش سرم را نشانه گرفت. دیگری هم آمد و با گذاشتنِ تفنگش در زیر گلوی پاوئو او را با خشونت، از من دور کرد. فهمیدم که دیگر کارم تمام است و قرار نیست در این گور، زنده‌‌به‌گور شوم! بنابراین با کمال میل چشم‌هایم را بستم تا با گلوله‌اش از این درک رستگاری یابم، اما هیچ خبری نشد! چشم گشودم تا ببینم چه خبر شده‌است؟! بنگریستم که هنوز سرم نشانه‌‌ی تفنگش می‌باشد! نگاه اشک‌آلودم را به مردمک چشمانش انداختم. نمی‌دانم چه‌ شد و اصلاً چرا؟! ولی به‌طور غیرمنتظره‌ای از کارش دست کشید و دستور داد تا مرا از زیر آوار‌ها به بیرون بیاورند. چهارنفر از سربازها به جلو آمدند و کمی از آجرها را کنار زدند و با بی‌رحمی، مرا به بیرون کشیدند. از فشار سنگ‌‌ها و آجرها، بُرش و چاک عمیقی بر روی ساق پای‌ راستم، رخنه کرده‌بود و از آن خون می‌چکید. آن پست‌فطرت‌ها بدون توجه به این زخمم با دادوفریادهایشان، مجبورم می‌کردند که بر روی پاهایم بایستم! خودم هم هرچه می‌کردم، نمی‌توانستم بر روی آن‌‌ها بمانم و مدام بر روی زمین می‌افتادم. از این‌ رو یکی از آن‌ها رشته‌ی موهایم را از پشت گرفت و با آن‌ها، مرا به بالا کشاند تا دیگر بر زمین نیفتم. از شدت درد پوستِ سرم، آنچنان جیغی کشیدم که مردانگی و غیرت پاوئو را به جوش آوردم. او خودش را با فحش‌‌ها و ناسزاهایش از پاسبانش که لوله‌ی اسلحه‌‌اش را به سمتش گرفته‌بود، رستن داد و پی رستن من دوید. ارواح بدنهاد آن پاسبان که با جنونش دست‌به‌یکی کرده‌بودند، او را بدون تأخیر وادار به شلیک کردند و قلب پاوئو را قبل از رسیدن به من شکافتند و در یک‌ آن شیونم آسمان را درنوردید. پاوئو با صورتش بر زمین فرود آمد و در برابر چشمانم، نفسش بر روی آسفالت به خاموشی رفت و چشم‌های سیاهش برای همیشه بسته شدند. در این لحظه که اشک از جای‌جای صورتم سرچشمه گرفته‌بود، متوجه‌شدم که کامیونِ مخصوصِ اُسرایشان هم به جمع ما پیوسته‌است! آن بد ذات‌ها در ظلمی خالص و خالی از چک‌وچانه‌زدن، بلافاصله مرا با ناله‌ها و زخم پایم بر روی زمین کشاندند و به درون آن پرت کردند و حتی درنگی سوگوارانه هم برای آن روزنه‌ی قلب پاوئو به من ندادند و این‌چنین دیدارم را در خیابان دیدار، به آخرت رساندند!

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

«‌فصل دهم» اقتناص انسانیت: سال۱۹۴۳

بی‌تفاوت شده‌بودم و سکوت زبانم، بدنم را هم درنوردیده‌بود، انگار گنجی پنهان هستم در میان غارهایی که خفاش‌های نگهبانش در هر پرواز خود، سروصورتم را به قصد کُشت چنگ می‌اندازند و خشی رسا، به وسعت قلب خلوتم به یادگار می‌گذاردند! خودم را نادیده می‌گرفتم، چون می‌خواستم زجر بکشم؛ زجر یا عذابی مثل سوختن در آتش جهنمی که خدای مهربانمان صاحبش بود. دلم می‌خواست به‌خاطر این راهی که برگزیده‌بودم و این‌چنین خفت‌بار باعث دوری عشقم از تمام دلم گشته‌بودم، جوری باطن‌وظاهرم درد بکشند و مجازات شوند که هیچ طبیبی نتواند دردشان را درمان کند و در آخر هم بگوید درمانگر این درد، آشکارشدن راز پنهان دل است و جارچی این درد هم، رخسار این بیمار است! همان‌طور که شاعر دلم حضرت مولانا می‌خواند که «عاشقي پيداست از زاري دل، نيست بيماري چو بيماري دل!» از این‌حیث روح‌وجسمم را در تنگنای سختی‌ها و بار ملامت‌ها می‌سپاردم و خوشبختانه احساس می‌کردم که در مقابل خودم، همه‌‌ی اعضای تنم از سنگ شد‌ه‌اند؛ دست‌هایم، نگاهم، قلبم و همه‌ی اصلم که ریشه‌ی من بود! من دیگر خودم نبودم، یک سنگ مقاوم بودم که بی‌عارو‌بی‌درد، در بین این ظالم‌های خانه خراب‌کن و در میان این دیوارهای بتنی، زندگی می‌کردم و نه اجازه‌ی نزدیکی به آن‌‌ها را داشتم و نه به این چهاردیواری سفت‌وسخت تا بتوانم در خیالی متوهم از آن عبور کنم و از این زندان خارج شوم! در داخل این دیوارها‌ی بدون سقف که حیاط خوابگاهمان بودند، با این آدم‌های غریب، ولی هم‌وطن زندگی می‌کردم و مثل گنجشک کوچکی که انگار قبل از یادگیری پرواز، از لانه‌اش به زمین و در بین آن‌ها افتاده‌ باشد، بی‌پروبال برای زنده‌ماندن، به آن‌ها روی می‌انداختم! از همان روز اول که یک‌دیگر را دیدیم، منظره‌ی زندگیمان نقطه‌به‌نقطه‌اش به یک ترس بزرگ تبدیل شد‌، ترسی که سایه‌اش به بلندای این دیوارها بود و مثل کوهی بر همه‌ی ما، ساکن‌ و یک‌پارچه نشست و تکان دادنش کار هر کسی نبود و فقط کار رستم دستان بود! گاهی وقت‌ها از سر انسانیتِ کودک‌دوستی‌ام، این ترس‌های مرموزم را کنار می‌گذاشتم و پُر دل می‌‌‌گشتم و دستانم را برای چشمان کودکان روبند می‌کردم تا حداقل آن‌ها مرگ‌ها را نبینند! در واقع روزها یکی دیگر بودم، ظاهرم را حفظ می‌کردم و خود را نترس و دلیر جا می‌زدم! به این باور رسیده‌بودم که ترسوها زودتر از پای می‌افتند! دو سال از این زندگی پلاسیده و خشک، گذشته‌بود. صبح هر روز همچون تندیس گلی از جعبه‌ی خوابم به بیرون می‌آمدم و سیب‌زمینی‌ها را سوار بر گاری به آشپزخانه می‌بردم! شغلی که نازی‌ها مرا سزاوار آن دانستند و آن‌ را با خشمشان پیشکشم کردند. در آخر این بیگاری‌ها هم، یعنی درست در تاریکی و در آن شب‌ها‌ی حسرت و در هنگام خواب، خود واقعی‌ام را با اشک‌هایم بر بالشم می‌ریختم، اما نه هر شب، فقط زمانی که به بیرون از اینجا فکر می‌کردم! در واقع گاهی خستگی چنان امانم را می‌برید که وقتی صبح‌ها از خواب برمی‌خاستم، حتی نمی‌دانستم چگونه و در چه وقتی به خواب رفته‌ام؟! چه آن‌که بخواهم بر حال‌وروزم گریه کنم! در کل برایتان بگویم که به مرور زمان، بازیگر خوبی شده‌بودم! جنگ از من یک انسان دورو ساخته‌بود و مرگ‌ها هم از من یک انسان دروغگو زاده‌بودند!


اقتناص: شکارکردن

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

در این روزها حافظه‌ام هم دیگر یاریم نمی‌کرد، فقط برخی از این فکرهایم بودند که زمستان زالیپی را به یادم می‌آوردند و من در آن لحظه شبیه به جغدی می‌شدم که به غذای مخصوصش، همان سنجاب‌درختی که با دمش گردو می‌شکست، زل می‌زدم و زمانی که از میان آن استخوان‌های مضغ‌شده‌اش به این نحسی‌های نامبارک باز می‌گشتم، آن فکرها را در بارگاه دلم که افسردگی و دلتنگی، هردو با هم در آن انباشته شده‌بودند، خیلی‌ قلیل محو می‌‌کردم و هاله‌ای از دانه‌های سفید برفِ زالیپی را به یادگار می‌گذاشتم تا دلتنگی‌‌هایم فرصتی برای ترمیم بیابند. نمی‌دانم شاید این از وجنات و عدالت خداوند است که این‌گونه بر خرمنِ دل من، آتش افتاد و درست در همان سالی که در دنیای خودم بودم و با همه‌ی وجودم داشتم ذره‌ذره آجرهای عشق را از مخازنِ خون خودم ‌می‌ساختم، یک‌دفعه فردی ظهور کرد که ادعای شاهی داشت! سپس با وقاحت تامش، خون مرا گرفت و با آن ابتدای دنیای دلخواهش را ساخت، دقیقاً بر روی دنیای ویران من! آنقدر این دنیایش که مستندی از برده‌داری بود، برایمان گران رقم خورد که به شکل تأسف‌باری، نوکران و چاکرانش هم در حمایت از او، عقل خود را به درون جیب‌‌هایشان ‌می‌نهادند و بی‌عقل و در افسوسی بیخ‌گرفته، در زیر منبرش به پای سخن‌رانی‌هایش می‌نشستند تا از عقل نداشته‌ی او بهره گیرند و این تنها کاری نبود که انجام می‌دادند! آن‌ها در چابلوسی‌های فراوانی، پول‌ها‌یی هم به سر سبیلش می‌دادند که هیچ فایده‌ای نداشت! آخر طفلِ کودن‌ها هرچه می‌دادند، نقاره‌شان در همین شهر هم، نمی‌نواخت‌که‌نمی‌نواخت؛ چه برسد در آن دنیایی که برای حاکمشان یا همان شاهشان، اداره‌ می‌کردند! این باعث شد، آن جشن‌هایی را که به‌خاطر کشتن امثال ما برنامه‌ریزی کرده‌‌اند را بی‌ساز برپا کنند و با وقاحت و درندگی، جام‌هایی که از خون ما لبریز بودند را با خیالی راحت‌ و آسوده سر بکشند! با این تلخی‌ها، هنوز نمی‌دانستم جریان از چه قرار بود یا از چه قرار شد؟! انگار برای آن جهان‌گشای کارستان و خودشیفته، این پول‌ها حکم یک فلفل تند را داشتند که این‌چنین مشتعل به جانِ من و ما افتاد!

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

به‌ این‌ نحو بود که خیلی چیزها را از سر گذراندم، حتی به طرز غیرباوری از ثانیه‌هایی که باران می‌بارید هم متنفر شدم؛ چرا که هر وقت به دنبال کارهایم می‌رفتم، انعکاس تصویر صورتم را در چاله‌های پرآب حیاط می‌دیدم و می‌فهمیدم که دیگر چاشنی طعم لب‌‌های آلدن را هم به یاد ندارم و چقدر لب‌هایم خشکند، خشک‌تر از فصل تابستان! بدتر از این‌ها، یک چیز دیگری هم وجود داشت و آن مرگ پاوئو بود که به محض رسیدنِ شب‌های بعد از کشته‌شدنش، خواب‌هایم به یک مرداب‌ِ پُر از کابوس تبدیل شدند، مردابی که گِل‌هایش فقط بوی خون او را می‌دادند! پاوئو کسی بود که در بند معشوقه‌‌اش به این جنگ روانه شد و همین موضوع، جانم را بیشتر از هر چیزی می‌سوزاند و گوشت‌های تنم را بیشتروبیشتر آب می‌کرد. کاش پیش از این او را هرگزوهرگز نمی‌دیدم، شاید این‌گونه جوی خونش هنوز گرم می‌بود! این جمله‌ی «پاوئو کاش هیچ‌وقت نمی‌دیدمت.» در آن سال‌ها ته‌مانده‌ی عذاب‌هایی بود که می‌‌کشیدم و خیلی رقیق به زمزمه‌‌های روزوشبم پیوسته بود تا همواره یادوخاطره‌اش هیچگاه از خاطرم پاک و ناپدید نشود. بگذارید گزارشِ اوضاع‌ِ حالم را رها کنم و از آن سحری بگویم که مرا اسیر کردند و به اینجا آوردند! بعد از کشته‌‌شدن پاوئو، آن‌دم که نازی‌ها مرا اسیر کردند و به درون کامیون اُسرایشان انداختند. اگر این زن که اینک با من و در کنارم گاری سیب‌زمینی حمل می‌کند، نبود؛ اکنون در زیر خرواری از خاک‌ها آرامیده‌بودم، با صلیبی که مسیحیتم را آشکار می‌کرد! همین زن که حالا همه‌ی ک.س‌وکارم شده‌‌‌است، ترسم که در سقف دلم پیچ می‌زد را کم کرد و در درون کامیون دستم را گرفت و در نزد خود نشاند و با درایتی اصیل که بوی شاهی می‌داد، تکه پارچه‌ای از دامن لباسش را کند و با آن زخم پایم را بست. آنگاه در طول مدت اسارتمان، با تمام زنانگی‌اش، شرارت‌ها را از من دور کرد!

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

چندین ساعت سوار بر آن کامیون یا بهتر است بگویم آن ماشین نعش‌کش می‌رفتیم. به کجا؟! آخر من چه بدانم! شاید همین الان در حرم مردگان، در قبرستانی پیاده‌مان کنند یا تا چند دقیقه‌ی دیگر گیس‌کشان ما را در اتاق‌های زندانی، به زنجیر بکشند! دیگر اهمیتی نداشت، چون ما گوساله‌‌هایی بودیم که حتی با کشیدن ذره‌ای از بند گردنمان، از روی ترس با همان سم‌های شکسته‌ هم، برای قصابمان خوش‌رقصی می‌کردیم! ما مالی بودیم که به‌ هر کجا که می‌رفتیم، در آخر وبال آخرت همین نازی‌ها بودیم! پس بگذارید ما را ببرند، بالأخره معلوم خواهد شد به کجا می‌برندمان، ماه همیشه زیر ابر پنهان نمی‌ماند! پس عجله نکنید، چرا که حکایت رفتنمان همچنان ادامه داشت. هوا هم هنوز گرم بود و خیلی تیزوتند، بدنه‌ی فلزی این نعش‌کش را داغ‌ و جوشی می‌کرد و با بلندکردن بوی‌ گند عرق‌ها، مرا بیشتر غم‌‌وغصه می‌داد. وضعیتم طوری بود که انگار در وسط عد‌ه‌ای می‌خوار گیر افتاده‌ام و مدام مرا تعارف می‌کنند که «مي‌بخور، منبر بسوزان و مردم آزاري مكن!» ولی این دیگر چه‌‌جورش بود؟! من که در همه حالتی، داشتم آزار می‌دیدم! برای اولین‌بار از خانه‌ام، از کاشانه‌ام دور شده‌بودم و از آن همه پاکی‌وپاکیزگی، یک‌دفعه با سر به میان باتلاق‌ها سقوط کردم! به‌خاطر این وضع، نمای رخم تا خرخره تخم‌ بُغض، زراعت می‌کرد و همه‌ به اندازه‌ای ناراحت بودیم که حتی چشم‌هایمان هم با‌هم سخنی نداشتند و چه زن و چه مرد به هراسی می‌نگریستیم که دور ستون‌کمرمان قدم می‌زد و سایه‌ی خاموش زجر و عذاب را در بالای سرمان روشن می‌کرد و قرار نبود کسی به رنج‌های دیگری گوش دهد! سرانجام در روشن‌ترین قسمت روز، کامیون با جیپ‌های ملازمش در مقابل درب بزرگی از آهن ایستادند. تعدادی از سربازهای نازی از بالای برجک‌های دفاعی‌اش و چند نفر دیگر در جلویش، به طرز مشروطی پاسبانی می‌دادند. ملازم‌های درون کامیون نیز با اسلحه‌های خود، مثل ملخ‌ها از کامیون به پایین پریدند و خواستند که فوراً ماهم پیاده‌ بشویم.

 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Apr
133
1,473
مدال‌ها
2

آن‌هایی که در جلوی در بودند با همان نفرتی که از آدمیزاد‌ها داشتند، به کمک همکاران خود آمدند و همه‌ی ما؛ یعنی زن‌ها را از مردهای درون کامیون جدا کردند و با زوزه‌ی خشمشان، در روبه‌روی همان درب به صفمان کشیدند. در بالای آن دربِ قهوه‌ای و کدر، تابلوی بزرگی نصب بود، با این نوشته‌: «اردوگاه کار اجباری!» اینجا قبرستان نبود و گویا خبری از حبس و اتاق تاریک و بی‌صدای زندان نیست؟! بی‌چون‌‌وچرا و بدون رضایتمان، ما را برای کار به اینجا آورده‌بودند و این‌گونه در میان این دعوا، برای زور‌ِ بازویمان، نرخ تعیین کرده‌بودند و نفعمان را تمام‌وکمال در حکومتِ تحمیلیشان حل نمودند! شخصی در درون اتاق نگهبانی این اردوگاه، بر پشت میزی نشسته‌بود و به ترتیب، نام‌هایمان را از ما می‌پرسید و می‌نوشت. در آخر پرسش‌هایش، سرباز دیگری از درون یک سبد پلاستیکی بزرگی، یک‌دست پیراهنِ سفید با خط‌های راه‌راه‌ به رنگ‌‌ آبی، در حدواندازه‌ی خودمان برمی‌داشت و به ما می‌داد. بعد از اجرای این آداب‌ورسوم اجباریشان و نوشتن شناسنامه‌ی خانوادگیمان، در ورودی کوچک را از بین آن درب بزرگ که مخصوص عبور آدم‌ها بود، بر رویمان گشودند و ما را با لوله‌‌های اسلحه‌هاشان و فریادهای نکبتشان، به درون اردوگاه فرا خواندند و بدین‌گونه آخرین وداع ما را گرفتند و با آن بر روی آزادیمان که واپسین نفس‌هایش را بر روی این زمین مرده و بی‌خدا می‌کشید، خطی سبز رو به سیاه، مثل لجن‌زارها زدند تا همه‌ی ما را به لجن بکشند. وقتی که وارد اردوگاه، محل جدید زندگیمان، آن سیاه‌چال شدیم، چند ساختمان مربعی‌شکل و به‌هم‌چسبیده را دیدیم. تابلوهایی در بالای درهای هر کدام از آن‌ها نیز نصب بود و بر رویشان از سمت راست تا چپ به ترتیب با خط زرد پُر رنگی، پُر رنگ‌تر از زردی نور خورشید، نوشته شده‌بود: «خوابگاه شماره‌ی یک، دو، سه و چهار!» در میان این چهاردیواری پهناور که بی‌واسطه، روی کشتیِ نوح را هم کم می‌کرد، دو ساختمان بزرگ‌تر دیگری در ته این چهار ساختمان‌، به صورت مجزا وجود داشتند که تابلوی هر کدام نشان می‌داد، آنجاها محلی برای خوردنِ وعده‌های غذا می‌باشند.

 
آخرین ویرایش:
بالا پایین