هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایلهایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کردهاند حذف کنند.
You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly. You should upgrade or use an alternative browser.
در حال تایپ[کوراب وهم] اثر «فوژان وارسته کاربر انجمن رمان بوک»
با آمدن آلدنم به جشنِ گندمزارها، نگاه و صورتم که گِلخندههای خیس به آن چسبیدهبود را از آمس برداشتم و خاطراتِ دیدارمان را بستم و به تکهی هیجانانگیز سمتِ چپم منصرف و محبوس شدم. عارضهی مورد علاقهی من، آهسته و با قدمهای متواضعاش رو به جلو میآمد و به دیگر مهمانها سلام میداد. در آن گوشهی دور از من، شکوه و مردانگیاش از پشتِ یقهی نیمهباز پیراهنِ سفیدش جستوخیز میکرد. گیرایش مشتعل و فریبندهای که دلم را میربود! انگار آنچه که میدیدم با همهی دیدهها فرق داشت! هیچ عیب و زشتیای در او نبود، فقط برگی بود بالاتر از شاخههایش و نزدیکترین آنها به خورشید! با خوشخلقی و خونسردی، عقبتر از مادر و پدرِ بشاش و خروشانش راه میرفت و آدمبهآدم سلام میکردند تا آنکه به ملاقاتِ خانوادهی جانک رسیدند. در یک توقف طولانی هرچهارنفرشان به خوشوبش متوصل شدند و در یک خوشحالی محرز، از بزرگشدن و قدکشیدن پسرهایشان گفتند. آن دو پسر هم، یعنی آلدن و جانک دست یکدیگر را فشار دادند و با صدای خندههای بلندشان بهتر از هر دعایی، ناهنجاری و شلوغی جمعیت را تسلی دادند و دلتنگی ما را از این فاصله به تسکینی بزرگ و ستودنی رساندند! از حق نگذریم در لولای این قابها، سخاوتِ چهرهی مادر و پدر جانک، فروغ این شب سیاه بود و پوششان سادگی آنها را بر زمین میریخت و به دور از همهی اجمالها، آقای تورکو مثل هر زمان دیگری مرتب و خوشلباس بود، بهسان یک جنتلمن که پرنسس انگلستان را همراهی میکند! همسرش دامنی از ساتن فیروزهای به پا داشت و موهایش را در بالای سرش جمع کردهبود. زادهی مادر و پدری بالامرتبه که در دکانِ سیاست پول به جیب میزدند و شوهرش نیز در همین دکان جنبشگریِ زندگی را بازی میکرد و شوربختانه همینها او را زنی خودبین و سخت، بار آوردهبودند. در حالیکه جانک و آلدن ماتومبهوت با هم احوالپرسی میکردند، چشمهای من و النا خریدار نگاه و توجهشان بودند. خواست و تمایلمان این بود، بیایند و ببینند که برای این توجه چگونه ساعتها در مقابل آینه نشستهایم و به خود رسیدهایم تا مختصری از این علاقهی جنونآمیز را در چشم همه بکاریم و البته که برای حرص دادن یا شاید اهمیت ندادن به آدمی که از او دلخور بودم با سلیقه و انتخاب النا این حریر بژرنگ را بر تن کردم تا طاقِ علاقهام را بر روی آن فرد بیمحبت که بیشک مادر آلدن هست، قفل کرده باشم، ولی النا بیدغدغهتر از من خود را آراست و در مخلوطی از زیباییها، لباسی از جنس نخ و به رنگ چشمانش پوشیدهبود، مجذوب و محسورکنندهتر از هر زنی که در اطرافمان وول میخورد! برقِ ماه آسمان و رطوبت این هوای گرم، کمی انداممان را در معرض چنگالهای عَرق میگذاشت و برجستگیهایمان در آن پیراهنهای بلند، عبور از سنِ بلوغمان را باهرتر میکردند و سنِ بزرگسالی یا همان هجده را برای همگان یکنواخت، روشن مینمود. موهای من هنوز تا کمرم بودند، بلندتر از موهای باز النا و یک حس خاص و واقعی را در من به وجود میآوردند! در بین این جلوههای خالص الهی یک صحنهی عجیبی رخ داد و خداوند ما را به آرزویمان نزدیک کرد! پسر شر و ششسالهی آمس در آن بازیهایش که صرف دویدن میشدند، لگدی شوخیوار و دوستانه به جانک زد و بعد فرار کرد. من و النا بلندتر از ساقهی یک نیشکر به این حرکتش خندیدیم و باعث شدیم تا چشمهای وحشی جانک در درگاه ما بایستند و اما این تنها بازدهی آن خندهها نبود! در پناه این لطف کمزحمت، سهش* آلدن نیز به مسیر نگاه جانک پیوست. سرانجام هردویشان خجالت از اهالی را به کمینگاه بیخیالیها فرستادند و پیش آمدند. مقابلمان ماندند و با نگاهی پُر اشتیاق مِهر را به هم دادیم. جانک نگاهی ژرف به النا انداخت.
- جانک کوپر زیادهروی نمیکنی؟!
سهش:از ریشهی سهستن به معنای نگریستن، نگاهکردن و به چشمآمدن است و در شاهنامه بسیار آمده:سرو سهی: یعنی سروی که به آشکاری دیده میشود. سهستن و سهی همخانوادهاند. در معنای دیگر به معنی احساسوحس میباشد.
جانک تسلیم حرف النا نشد. احساسات و عواطفش را بر روی لبهای ضخیمش دایر کرد و با صدای مردانهاش که خباثت لطیفی از آن پیدا بود، پاسخ داد:
- زیادهروی! اونهم واسه دیدن این همه زیبایی؟! اوه فکر کنم باز هم کم باشه!
حالتِ صورت و نگاهش به النا شریروارتر شد، انگار به طرز عجیبی شیطان در روحش حلول کرده تا همهی النا را تصرف کند. در این وسط موهای تن من، از آن حالتِ بیقرار جانک، مورمور و دچار لرزش خفیفی شدند. بنابراین به طرز حیرتآوری با زبانم این بیقراریش را مثل یک گرز چوبی بر سرش کوباندم و نگذاشتم از تَری کلامش چیزی بگذرد و دهانش بیقصاص خشک شود:
- هنوز نگاه آتشینی داری جانک! یهوقت به من نگاه نکنی که وجودم آتیش میگیره، اون وقت هم تو و هم جهنم از ریخت میاُفتین!
وقتی از گفتهام فارغ شدم. آلدن سیاهی چشمهایش را بر روی چشمهایم متمرکز کرد و ابروهایش را به نزد هم رساند و اینچنین بدون حرف یا لحنی که مرا بیازارد، حسادتش را از کلامم اعلام کرد. هرچند به خوبی میدانست که قصد و منظور ناپاکی در بیان آنها نداشتم، ولی این طبعِ بیمنطق عشق است که تو را مالک همهی معشوقهات میکند، حتی حرفهایش! از این مبنا غروری رضایتبخش به خودم گرفتم و با دقت بیشتری به او نگریستم و مفهوم سخنم را با شتابی مهربان برایش شرح دادم:
- عزیزم منظورم از روی خشمه!
به محض آن که سوءتفاهمهای بیمورد را در خود حل کردیم. ادامهی عیشونوشمان را به سمت میزها بردیم و بر روی صندلی نشستیم. گاه میخوردیم و دهانمان را از آن میوههای رنگارنگ و غذاهای خوشمزه پر میکردیم و گاهی حرفهایی میزدیم. در بعضی از سکوتها هم تبسمی شیرین و خوشطعم را بر روی چهرههای شاد خود میانداختیم، طوری که انگار همین حالا آخر دنیاست و برعکس روایتها خبری از ویرانیاش نیستکهنیست و هنوز جریان دارد! در این خوشی و آرامش، لبخند بیشتری را به کام گرفتیم و از شبمان، این شروع برداشت گندمها، لذت میبردیم. در عمیقترین لبخندهایمان، مادر آلدن خیلی متواضع و متمدن به گردمان پیوست، اما نه برای همنشینی یا سخنی یا حتی سلامی، نه! در حقیقت برای بردن پسرش آمدهبود. همینطور سرپا یک لبخند مصنوعی و پر از انزجار به صورتش داد و گفت:
- آلدن پسرم میتونم باهات حرف بزنم!
به او نگریستم تا بلکه رحمی در ظاهروباطنش ببینم و به او شببخیر بگویم، ولی نگاهش بر روی صورتم چون سوزن، همواره کوکِ انزجار را میزد. تنها کاری که کردم سرم را پایین انداختم و این رفتار خودخواهانهاش را تحمل کردم و به شخصیت پیشینش فکر کردم. در آن شخصیت یعنی تقریباً همین چندماه پیش با من مهربان بود، قبل از آنکه آلدن عشقش را بر من ابراز کند! در یک بعدظهر خوشلعاب بود که سرانجام منمن کردن را به ته گلویش واگذار نمود و با تمام میل از من خواستگاری کرد و خواستار آن شد که بعد از اتمام کالج با هم ازدواج کنیم. آن لحظه از شنیدن حرف دلش، روحم را گم کردم و مثل یک علفِ خشک و بیشکل به سطح چشمهای منتظرش نگاه کردم و در همانحال، تردید را از خودم راندم و خواستهاش را با تمام قلبم اجابت کردم. بعد از گرفتن بله و یک آغوش کوتاه و هیجانی از من، با خوشحالی و دویدن مرا در کنار الماس ترک کرد و به نزد پدر و مادرش رفت تا آنها را از این امر مقدس آگاه سازد. زمانی که مادرش به ظن خودش این حقارت را میشنود، خندهای مسخره و نفرتبار میزدند و از پذیرش آن خودداری میکند. با گذشت چندماه و رسیدن به امشب من هنوز دلیل مخالفتش را نمیدانستم! شاید چون آنها از ما پولدارتر بودند و جایگاه اجتماعی بالاتری داشتند یا شاید هم بهتر از مرا برای پسرش میخواست! در هرحال در جاهایی میشنیدم که گفته است «پسر من آیندهی بسیار روشنی دارد و دخترهای باوقارتری لیاقت پسرم را دارند» در سایه این تحقیرش خودم را به قدری ناچیز و کوچک حساب کردم که ناهنجاری و خشم و غم ناهماهنگی پاورچینپاورچین بر حالم قدم میزدند. از آن روزها بین من و او و آلدن با او، دلخوری بد و سردی به وجود آمد. یک هفته غصهخوردن، شاموناهار شبوروزم شدهبود، به این باور رسیدم که سرنوشت من هم شبیه به مادرم شدهاست و میخواهد مرا حسابی فلک کند و حزن و اندوهش تا سالها در صندوقچهی خاطراتم باقی بمانند. همینجور در این اندوه دستوپا میزدم تا اینکه النا آمد و بار دیگر امید زیبایی را در من جوان ساخت و با حرفهایش خواست که فقط به آلدن و خودم توجه کنم، بالأخره مادرش این عشق را قبول خواهد کرد. درست میگفت نباید غمی به خودم راه میدادم، چون از یک زنِ کجخلق و تندگو بیش از این انتظاری نمیرفت و فقط باید از زمان توقع میداشتم تا همه چیز را حل کند. از گفتن این نقلها مدتی گذشته است و هنوز هیچ تغییری پیدا نکردهبود و باز هم از شنیدن یا دیدن من در کنار پسرش برافروخته میشد. خلاصه با همان سختی کلامش آلدن را از نزد ما برد. در گوشهای ایستادند و با هم شروع به حرفزدن کردند. از دور میدیدم که با بیقراری پاهایشان، گفتههای فردیشان گاهی اوج میگیرد و گاهی افول مییابد.
تا انتها به این دعواهای دهانیشان نگریستم، دعواهایی که هدفِ آن تیرهای کشندهی حماقت و لجاجتش، من بودم! روزگار قلبم از شدت اضطرابِ اینکه آیا آلدن تسلیم مادرش خواهد شد و رابطهیمان امشب و در همینجا تمام میشود، همانند شب سیاه بود، رابطهای را که هنوز شروع نکردهبودم! انگار به میان یک بیماری غیر قابل درمان افتادهام. لبهایم میلرزیدند، همهی اعضای بدنم منجمد شدهبودند، جوری در این فصل گرم، باد خزان بر تنم میخزید که دستهایم را دیگر حس نمیکردم. حال مجرم بیگناهی را داشتم که حاکم شهرش، دستهایش را بریده و امشب دربهدر و البته که بیک.سوتنها به دنبال خونبهایشان میگردد. غافل از آنکه در پشت پردهی پنهانِ نکبتشن، خونِ دستهایش را تا آخرین قطره مکیدهاست و در بیحیایی دیگری هم آن جارچی، جلاد از خدا بیخبرش ناعادلانه در بین اهالی پخش میکرد، دستی را که حاکم ببرد خونبها ندارد! جانک و النا هم از سر نگرانی و دیدن این حالم، جرأت نمیکردند کوچکترین چیزی بگویند تا حداقل بر خون این ماجرا آب بریزند و آن را بشویند! همهی این حسها، چه حسهای دیگران چه خودم، آفتِ جانم شدند. نفسی تازه کردم و تصمیم گرفتم، خودم را از آنها نجات دهم و غم این سرنوشت تاریک را به فال نیک بگیرم. پس چون عروسککوکی، همانگونه که مؤدب نشستهبودم، منتظر شدم تا صاحبم بیاید و دستوپایم شود، تمام روحم شود و مرا برای از سرگرفتن حرکتهایم، کوک و سرحال کند، ولی بغضم نمیگذاشت! از فرط این بیچارگی به خود و درونم اخمی کردم و از آن خواستم که با همگی وجودش به آلدنم اعتماد کند تا با همین اعتماد بیاید و این آفتها را سمزدایی نماید. سرانجام مادرش از اینکه موفق نشد او را از نشستن و ایستادن در کنار من بازدارد، با سرخوردگی و در تأسفی دشوار با دلِ شکستهاش به نزد شوهرش که در نزد آقای یاکوب سیگاری دود میکرد، رفت و این فلاکت را در عصبانیت و پرخاشی که اثرات یک نیش زنبور از آن پیدا بود را به او منتقل کرد. چند ثانیه بعد دقیقاً با همان کیفیت و سلوکی که با آلدن حرف زدهبود، او را تنشوار از مهمانی خارج کرد. آقای تورکو علیرغم نارضایتی از عملکرد همسرش، قبل از گسترش این آبروریزی در بین همهی حاضرین، فوراً به همراه او به خانهشان برگشت. آلدن هم با صورتی خشمگین که اگر بیحواس دستت به آن میخورد، از زور خشم جرقه میزد و آتش میگرفت، به نزد ما بازگشت. دستهایش را بر روی تکیهگاه صندلی قرار داد. سرش را خم کرد و با دو شستش پیشانیش را ماساژ داد تا کمی آرام شود و عصبانیتش بخوابد. در سکوت و غمی که همچنان در جادهی سینِهام راه میرفت، عمیقتر و با دلسوزی بیشتری به او نگاه کردم و ذرهذره برای این ناراحتی، این بیکسی هردویمان و باری که در این سنِ کم شانههایش را خم کردهبود، آب شدم. جانک از شدت ناراحتی ما و به تصور اینکه هرلحظه ممکن است طناب این غم سفتتر و محکمتر شود، دل نگرانتر شد! بلافاصله زبانش را بهر یک نصیحت یا کم کردن این غم، یا شاید شکستدادن این سکوت تکان داد و از آلدن سؤالی را پرسید که به خوبی جوابش را میدانست:
- آلدن ببینم مادرت هنوز با قضیه تو و آنیلا کنار نیومده؟
آلدن خیلی آرام ساعد دستهایش را از روی صندلی برداشت و راست و ایستاده به میز خیره شد. آنگاه با خونسردی کاملی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و از سوی دیگری به نظر میآمد که اصلاً این مخالفت برایش اهمیت ندارد، پاسخ داد:
- مهم نیست بالأخره کنار میاد!
بعد دهانش را به سمت آسمان گرفت و مثل دیوانهها یک هوی محکمی کشید و برای اینکه همه را و بهخصوص مرا از این حال اسفناک رها دهد، بیهوا و با شدت گرفتن آهنگهای ملایمِ سازها، به میدان رقص دعوت کرد.
- خیلیخُب پاشین کافیه دیگه، امشب اومدیم اینجا تا خوش بگذرونیم، پس بیاین از رقصیدن شروع کنیم!
در ثانیهای محدود به عقب برگشتم و به خانم تورکو فکر کردم و متوجه شدم، التماس برای برداشت این حماقت و رسیدن به پرواز آزادی، بسیار طولانی شدهاست! بنابراین به آلدن حق دادم. او در این چندماه تمام تلاشش را کرد تا رضایتش را به دست آورد. حتی مرا تحتِ فشار میگذاشت که مبادا از حرفها و زخمِ زبانهای مادرش خدای ناکرده از کوره در بروم و در یک بیاحترامی پاسخِ تندی را به او بدهم، طوری که زمین و زمان رنگِ خورشید را از یاد ببرند و اینگونه توپ یا همان حمایت اهالی را از دست بدهم و آن را دستیدستی به زمین مادرش پاس دهم و در این مخالفت، او را همراهی کنند و بگویند «جدویگا، چه خوب میکنی که این دختر بیادب و حاضرجواب را برای پسرت نمیپذیری، ما هم اگر به جای تو باشیم چنین عروس زباندراز و بیادبی را هرگزوابداً نخواهیم پذیرفت!» هر چند همینطوری هم عدهای برای خودشیرینی در نزد این بانوی پولدار زالیپی، با مخالفتش موافقت کردهبودند و میگفتند «آخر بچه را چه به عشقوعاشقی!» با وجود این تبهکاریها و سنگانداختن بین دو جوان، من و آلدن مهربانی به خرج میدادیم و خودگذشتگی از خود نشان میدادیم، ولی هنوز هم زخمِ قلبمان باز بود و عامل زخم؛ مادرِ سختقلبش، مرهمی برای آن نمیشد و چسب زخمی بر روی آن نمیانداخت تا این آشیانهی عشق را با شادی در کنار هم بچینیم. حالا بیخیالی آلدن قصهی امشب شد. حالتی که در این مدت از او ندیده بودم، چراکه همهی فکروخیالش راضیکردن مادرش بود. نمیدانم ولی این رفتارش شاخههای تمام ناراحتیم را از بُن، هرس کرد و از این بیخیالش انرژی گرفتم، انرژیایی که بازگویی میکرد قرار نیست او تو را رها کند! این پازل قلبم، آهسته قدمهایش را به سمتم برداشت و دستش را به سویم دراز کرد و با حالتی جدی تقاضا کرد که:
- دوشیزه آنیلا افتخار میدهی که با شما برقصم؟
عُمدهی نگاهم بر روی چشمهایش افتاد. با تمام وجودم میخواستم این دعوتش را قبول کنم. آخر هر بهانه و روزنهای که مرا به او میرساند را آرزو داشتم، روزنهای که درست پس از ورود به سنِ بلوغم بهیکباره در من ایجاد گشت و با تمام قلبم خواستار آلدن شدم و منتظر بودم تا او هم بر من نظری بیفکند و لبهای تَر و جادویاش، روزی این خواسته را ابراز کنند. گرچه زمانش به راهی ممتد و طولانی رسید، ولی سرانجام این ابراز علاقه خودش را به کنار الماس رساند، درست چندماه پیش، یعنی نزدیک به یکسال! حالا میانِ این خواستهی دیگرش عاجز و ناتوان ماندهبودم و نمیدانستم چه بگویم و چه کنم! دستپاچه بودم و میترسیدم تسلطم را از دست بدهم و احساسم از کنترلم خارج شود. از شدت اضطراب، شرم را به دیوارهی صورت و تنم دادم و زیرچشمی نگاهی به سمتِ راستم انداختم. جایی که اِریک در کنار دوستان و همسنوسالهایش نشسته بود. در این مدت مثل یک فرشتهی نگهبان حواسش را به من دادهبود و از لحظهای که جدویگا به میز ما نزدیک شد، این حواسش را بیشتر متمرکز کرد تا مبادا دخترش را ناراحت کند و اگر چنین میکرد، با شتابی مخرب بیاید و پاسخ در خور توجهای را نثار خودخواهیاش نماید و بگوید «من دخترم را از سر راه نیاوردهام، پسرت ارزانی خودت» که اگر این را میگفت و او هم حمایتش را از این عشق بر میداشت، من و آلدن برای همیشه میمُردیم، بهطور کامل و واقعی! خوشبختانه این از الطاف خداوند بود که این شومی پیش نیامد و البته خانم تورکو هم آنقدر بیرگ نبود که بخواهد با بهراه انداختن یک دعوا در بین اهالی، خود را بیارزش و بیاصالت نشان دهد.