جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نوشته‌های نمایه جدید

•بریده‌ای از اشعار من•
گرچه بی‌مرهم بهبود یافتند زخم‌هایم
باز هم بی‌تو نلرزیدند آه از جان‌هایم

گرچه بر چهرهٔ من خنده نشست از سر صبر
گریه می‌کرد درونم همه شب تنهایی‌هایم

گفتم از یاد تو خواهم گذر آسان، افسوس
ریشه دادی به دل و سوختی ویرانه‌هایم

هرچه بستم در دل از بغض فروخوردهٔ خویش
باز شد پنجره‌ای رو به پریشانی‌هایم

گرچه بی‌مرهم و بی‌دست تو آرام شدم
مانده در سی*ن*ه هنوز آتش پنهان‌هایم

زخم اگر بسته شد از گردش ایام ولی
داغ تو تازه‌تر است از همه درمان‌هایم
1000075463.jpg
همه‌جا در تاریکی شب فرو رفته بود. تنها صدایی که شنیده می‌شد، صدای بارش باران بود که از دیروز تا زمان حال ادامه‌دار شده بود.
کتابش‌را بست و سر جایش قرار داد. بر روی سکو، کنار پنجره نشست و به فضای تاریک و سرد پشت پنجره چشم دوخت. در ذهنش شروع به اندیشیدن کرد.
ابر های پهن و تیره، ماه و ستارگانش‌را پوشانده بودند و جای آنها را تصرف کرده بودند.
آن غول‌های سیاه رنگ که نسبت به ماه و ستارگانش حس مالکیت داشتند، به یکدیگر می‌توپیدند و خشم‌شان را به صورت رعد و برق به زمین می‌فرستادند.
زمین.. زمین به صورت مطیع و مظلوم دراز کشیده بود و اجازه می‌داد اشک‌های سرد آن ابر های سیاه، بر پیکرش چکه کنند و خاک خسته‌را شاداب کنند.
درست وقتی چشم‌هایش گرم خواب شده بودند، باد وحشی از گوشه‌های پنجره شروع به داخل آمدن کرد..
انگار قصد داشت جان شمع‌را بگیرد. شمع که در تلاش بود روشن بماند که تاریکی محض بر سالن حکم‌فرما نشود، می‌دانست که درآخر باد‌ها به داخل میتازند و جانش‌را می‌گیرند. پس بیشتر به خود فشار آورد تا در آخرین لحظات زندگی‌اش مفید باشد. درست زمانی که اشک از چشمانش جاری شد، باد به داخل نفوذ کرد و در یک ثانیه، درست همان لحظه جانش‌را گرفت.
تنها چیزی که از آن باقی ماند دود بود.
شاید آن دود روح غمگینش بود که از آن بالا به پسرک می‌نگریست. حتی ماه هم نمی‌توانست به دلیل آن غول‌های سیاه، به پنجره بتابد تا کمکی کرده باشد..
اما به فردا امید داشت، این انتهای مسیر نبود.
درست است فردا می‌آید، شاید کمی دیر یا زود، اما می‌آید.
• Nirvana •
بهارِ دلم رفت و پاییز شد

جهان در نظرم پر از ریز شد

نمی‌سوخت دیگر دلم در فراق

که سردی نشست از سرِ اشتیاق

چو خاکستری ماند آن شعله‌ها

نمی‌داد دیگر نشان از نوا

نه شوقِ وصال و نه تابِ جفا

فقط بود در سی*ن*ه، باری گران، آه!

به هر سو که می‌رفت چشمِ سیاه

• Nirvana •
نمی‌دید جز وهم و نقش و تباه

جوانی که رقصید در شعله‌ها

کنون خفته در غبارِ خطاها

نه دل می‌کشد سویِ یار و نگار

نه برمی‌کشد بارِ این روزگار

مرا این خلاء، این سکوتِ سیاه

فزون‌تر زِ صد ناله کرده تباه

چو مرغی که پرواز را بسته است

دگر میلِ رفتن زِ او خسته است

جهان پر زِ رنگ است و بوی خوش است

ولی در دلِ ما، همه پوچ و بَش است

• Nirvana •
نه درمانِ این زخمِ بی‌انت‌هاست
گرفت از من آرام و خواب و قرار
نماند از من آن دلِ بردبار
جهانی در این سوز گم می‌کنم
و باز از همان غم، حرم می‌کنم
تو رفتی و در چشمِ من ماند ونوَح
شکارم شدی، یا شکارم ببر!
" Nirvana "
بالا پایین