از چَشمی چِکید، اَشکی در خواب
بر چشمهی زلالی
که میجوشید از
تنهایی.
در عمق اش،
فریادِ امپراتورِ سکهای باستانی
برمیخاست
و میرفت
تا بلندترین شاخهی
تنها
ترین
درختِ شهر
که میهمان لانهی زاغِ پیری بود،
بی سقف و آذوقه
ناگاه ،
صورتی پریده در آب دیدم.
دست بردم ،
لانه فرو ریخت
و پرنده
غمگین نگاهم کرد.
آب از مشتم چکید
پرنده پرید—
و من از خواب...
بر چشمهی زلالی
که میجوشید از
تنهایی.
در عمق اش،
فریادِ امپراتورِ سکهای باستانی
برمیخاست
و میرفت
تا بلندترین شاخهی
تنها
ترین
درختِ شهر
که میهمان لانهی زاغِ پیری بود،
بی سقف و آذوقه
ناگاه ،
صورتی پریده در آب دیدم.
دست بردم ،
لانه فرو ریخت
و پرنده
غمگین نگاهم کرد.
آب از مشتم چکید
پرنده پرید—
و من از خواب...


🌷🌷🌷

واکنشها[ی پسندها]: Delaram*