جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

مطلوب [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط دردانه با نام [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 22,710 بازدید, 197 پاسخ و 46 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [قرار آن‌جاست] اثر «دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن رمان‌بوک»
نویسنده موضوع دردانه
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط دردانه
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
کنار مزار پدر که رسیدیم. ایران روی چارپایه‌ی تاشویی که به همراه‌ آورده‌بود، بالای سر مزار نشسته و از روی قرآن کوچکی می‌خواند. مریم تکیه زده به یکی از ستون‌های چارتاقی که روی آرامگاه بود، دستانش را در آغوش جمع کرده و چشم به ایران دوخته‌بود و با آمدن ما تکیه از دیوار گرفت. دیوارهای چهار طرف آرامگاه باز بود و فقط با چهار ستون آجری و سقفی که روی آن‌ها بود، خانوادگی بودن این آرامگاه مشخص میشد. همراه رضا دو سوی پایین مزار نشستیم و شروع به فاتحه خواندن کردیم. بعد از لحظاتی ایران، قرآنش را بست و رضا را مخاطب ساخت.
- پسرم! بیا تا مزار پدرت و آقاجونت هم بریم.
ایستاد، چارپایه‌اش را برداشت و رو به من کرد.
- ساریناجان! عجله نکن، بعد از اینکه حرفات تموم شد بیا طرف ماشین.
با لبخندی که زد فهمیدم قصد کرده من و‌ پدر را تنها بگذارد برای حرف‌های پدر دختری. عادتی که من و پدر از همان اول زندگی داشتیم.
پدربزرگ و مادر‌بزرگ بالای آرامگاه دفن بودند و پدر پایین پای پدربزرگ. در این آرامگاه کوچک که پنجاه سال پیش پدربزرگ بعد از فوت مادربزرگ تدارک دیده‌بود، تنها یک قبر خالی دیگر وجود داشت. آرزو داشتم کاش عمه‌ای نداشتم تا این قبری که کنار پدر بود، نصیب من می‌شد. بدتر از همه این‌که در زمان دفن پدر، یادم رفته‌بود به رضا بگویم تأکید کند، قبر را عمیق و اندازه دوطبقه حفر کنند، برای خودم؛ چراکه آرامگاه خانوادگی بود و پیش‌فرض دوطبقه آن را حفر نمی‌کردند، جز با درخواست صاحبین آرامگاه و چه حیف که فرصت آن را نیز از دست داده‌بودم.
ایران و بقیه که رفتند. رو به سنگ سیاهی کردم که نام فریدون ماندگار روی آن نقش بسته و‌ پایینش با خطی خوش کلمه پدرم نقش بسته بود، خانه‌ی ابدی پدرم اینجا بود. قلبم سنگین بود، اما از قبل آرام‌تر شده‌بودم.
‌ - می‌بینی بابا! بقیه رفتن و دوباره باهم تنها شدیم.
با بغضی که در گلویم بزرگ میشد، ادامه دادم:
- مثل قبلنا که می‌نشستیم توی ایوون و حرف می‌زدیم. یادته؟
آهی کشیدم.
- چقدر دلم تنگ شده واسه اون روزها!
چندبار پلک زدم تا اشک‌هایم را عقب برانم.
- حرف‌های زیادی دارم برات، اول از همه بهت بگم بابایی، جات خیلی خالیه، توی نبودنت هرجا نگاه می‌کنم تو رو می‌بینم و روزی نیست که از دست خودم عاصی نشم که چرا بیشتر کنارت نبودم؟ چرا بیشتر خودمو واست لوس نکردم؟ چرا بیشتر دخترت نبودم؟
لحظه‌ای مکث کردم و همراه با انگشت کشیدن روی لبه‌ی سنگ گفتم:
- وقت دادگاه نزدیکه بابا، نمی‌دونم از پس سهراب برمیام یا نه؟ ولی تلاشمو می‌کنم، من گرچه فریدون‌خان نیستم، اما دختر خودتم!
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
با یادآوری حرف‌های عمه‌فتانه، لحظه‌ای سکوت کردم و با دست کشیدن روی نام پدر گفتم:
- گرچه خواهرت منو دختر تو نمی‌دونه، اما به حرف اون که نیست، مگه نه بابا؟ من سارینا ماندگارم، دختر فریدون‌خان ماندگار، فتانه چرت میگه، من که نباید ذهنمو مشغول حرفاش کنم، ولی خب من هم ساکت ننشستم، کاری کردم دیگه پاشو نذاره توی خونمون.
کمی مکث کردم. با یادآوری همه وقت‌هایی که من از حرف‌های عمه ناراحت شده و گله می‌کردم و‌ پدر همراه با دلداری من می‌گفت او عمه‌ی من است و باید برخی اخلاقیاتش را تحمل کنم، گفتم:
- بابایی نگو خواهرته و نباید بهش چیزی می‌گفتم، اون منو از شما نمی‌دونه، قبلاً از این چیزا نمی‌گفت، ولی معلومه از اولش هم منو یه ماندگار نمی‌دونسته، هیچ‌وقت بغض ژاله نذاشت منو ببینه، پس ناراحت نشو از کارم، یه ذره هم به من حق بده. اون حق نداشت بهم توهین کنه.
نفس عمیقی کشیدم و چشم به روبه‌رو دوختم.
- ژاله رو هم هیچ‌وقت نمی‌بخشم، اون با من و شما بد کرد، خیلی بد، هنوز رد کاراش توی زندگیم هست، نه برای من مادر بود، نه برای شما همسر، چرا زیر بار ازدواج با کسی رفتین که دوستتون نداشت؟
نگاهم را به سنگ قبر پدربزرگ دوختم. کسی که هیچ‌وقت ندیدمش، اما اثرات تصمیمش تا ابد در زندگی من ماند.
- می‌دونم تقصیر شما نبود، شما که نمی‌دونستید ژاله دلش پیش یکی دیگه‌ است، آقاجون خواست شما‌ باهاش ازدواج کنید و شما هم گوش کردید. کاش فقط یه ذره، یه ذره دلش برای من می‌تپید و نمی‌رفت، که امروز خواهرتون نگه من از ماندگارها نیستم.
دو دستم را روی صورتم کشیدم و نفس عمیقی را از سی*ن*ه‌ام‌ رها کردم.
- ول کن بابا! نیومدم با غصه‌های امروزم غمگینت کنم، بیا یک کم از امیدواری حرف بزنیم، از اینکه دادگاه نزدیکه و من با اثبات اینکه سهراب چیا بهم گفته می‌تونم دادگاه رو قانع کنم که اونا کلاهبرداری کردن، حتماً دادگاه به نفع ما رأی میده و شرکت برمی‌گرده، وقتی برگشت بعد یه فکری هم برای چک‌ها می‌کنم، مهم شرکته که اون باید به ماندگارها برگرده، مگه نه بابا؟
دست روی سنگ قبر کمی خیس کشیدم و لبخندی زدم.
- بابایی! دفعه بعد با خبرهای خوب برمی‌گردم پیشت، مطمئن باش!
انگشتانم را بوسیدم و روی سنگ سرد گذاشتم.
- عاشقتم، دلم نمی‌خواد برم‌، ولی می‌بینی که شب شده. زود برمی‌گردم، با خبرهای خوب.
اشک سمجی که گوشه‌ی چشمم‌ جمع شده‌بود را با انگشت گرفته، بغض گلویم را قورت دادم و برخاستم. دوتا فاتحه از همان‌جا هم‌ برای پدربزرگ و‌ مادربزرگی که هرگز ندیده‌بودمشان فرستادم و بعد دل از آرامگاه کندم و برگشتم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
صبح اول وقت، رضا به دنبالم آمد و با ماشین او تا کافه دراژه رفتیم. مقابل کافه، همان‌جایی که آن روز از ماشین سهراب پیاده شده‌بودم، رضا ماشین را نگه داشت. با پا گذاشتن روی زمین، ابتدا خیابان باریک و خلوت را از نظر گذرانده و بعد با چرخاندن نگاهم روی چنارهای بلند دو طرف خیابان، نگاهم را به ورودی کافه دراژه و تابلوی چوبی آن دوختم. با امیدواری حاصل از اینکه بالاخره مدرکی از سهراب در دست خواهم داشت، با گفتن «بریم» به طرف کافه راه افتادم. هنوز کافه کارش را شروع نکرده‌بود و به همین خاطر، با باز کردن در کافه پسر جوانی با گفتن «هنوز باز نشده» ما را متوجه خود کرد. به او‌ که پشت پیشخوان ایستاده‌بود رو کردیم و رضا گفت:
- ببخشید آقا با مدیریت کار داشتیم.
از سمت چپ پیشخوان، پله‌هایی چوبی به طبقه‌ی بالا می‌رفت، صدای کسی نگاه ما را به طرف پله‌ها کشید.
-بفرمایید! امری داشتین؟
مردی که از پله‌ها پایین می‌آمد، همان جوان گارسونی بود که آن روز در کافه حضور داشت. این بار من گفتم:
- با مدیریت کافه کار داریم!
مرد جوان با موهای مجعد سیاه و ریش کوتاه اما سبیلی پرتر مقابلمان ایستاد.
- من مجید حمودی مدیر کافه دراژه هستم.
رضا با گفتن «خوشبختم» با او دست داد و من هیجان‌زده از اینکه با وجود حمودی، شاهدی بر دیدار آن روزم با سهراب پیدا کرده‌ام سریع گفتم:
- باهاتون حرف دارم.
حمودی به طرف من سر چرخاند.
- بفرمایید در خدمتم!
- منو به خاطر آوردید؟ چند روز پیش این‌جا بودم.
حمودی سری تکان داد:
- بله، شما رو به خاطر دارم خانم‌ ماندگار!
از اینکه نامم را می‌دانست تعجب کردم، اما چیزی نگفتم و او ادامه داد:
- آقای حمداللهی به خواست شما اون روز زمان صبحانه، کافه رو رزرو کردن، اگه الان باز برای صبحانه تشریف آوردین باید ازتون بخوام بیست‌دقیقه صبر کنید تا روال کافه... .
من درگیر قسمت اول حرفش بودم و میان حرفش پریدم.
- گفتین من رزرو کردم؟
لبخند آرامی زد.
- نه، آقای حمداللهی شب قبلش با من تماس گرفتن و گفتن شما خانم ماندگار قصد دارین برای صرف صبحانه کافه رو رزرو کنید و اصرار دارید فقط خود من به عنوان کافه‌من حضور داشته باشم، ایشون به نمایندگی از شما رزرو کردن و به خاطر این درخواست خاص، شما رو به خاطر دارم.
چشمانم گرد شد و با ناباوری گفتم:
- این حرفا چیه می‌زنید؟ من کجا کافه شما رو‌ می‌شناختم که بگم رزروش کنه؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
حمودی کمی دستش را تکان داد.
- ببینید خانم ماندگار، من از این چیزها اطلاعی ندارم، آقای حمداللهی گفتن با شما قرار دارن و چون شما فرد درون‌گرا و جمع‌گریزی هستید و دوست ندارید اینجا کسی جز خودشون و من باشم، اینجا رو رزرو کامل کردید با فقط یک نفر به عنوان کافه‌من، خب گرچه در ابتدای امر این کار برای من هم عجیب بود، ولی وقتی هزینه کاری پرداخت بشه، من هم اوامر مشتری‌هامو رو اجرا می‌کنم.
در تمام طول صحبت‌هایش با به دندان گرفتن لب‌هایم، سرم را به اطراف تکان می‌دادم و با سکوت او لب باز کردم.
- اولاً من اون روز اینجا رو رزرو نکردم خود حمداللهی کرده، دوماً اینا مهم نیست، مهم اون نفر سومی هست که اون روز من باهاش پشت میز نشستم و شما براش صبحانه‌ی انگلیسی فراهم کردید.
حمودی سری تکان داد.
- و شما هم کیک و چای تلخ سفارش دادید، البته من صبحانه‌ی انگلیسی رو برای آقای حمداللهی آماده کردم.
لحظه‌ای در صورت خونسرد مرد نگاه کردم و بعد به طرف میزی که آن روز با سهراب آن‌جا نشسته‌بودیم، قدم برداشتم.
- آقای محترم! من اون روز با کسی غیر از حمداللهی اینجا قرار داشتم.
روی صندلی که آن روز سهراب نشسته‌بود، دست گذاشتم.
- سهراب نفیسی اینجا نشست و صبحانه خورد.
حمودی دستانش را در آغوش جمع کرد و گفت:
- من این آدمی که گفتید نمی‌شناسم، ولی یادم هست که آقای حمداللهی اونجا نشسته‌بود.
فکر کردم شاید سهراب را با حمداللهی اشتباه گرفته‌است. گوشی را از جیبم بیرون آورده و بعد از کمی گشتن، از سایت شرکت توانستم عکس سهراب را پیدا کنم. با قدم برداشتن به طرف حمودی عکس را به او نشان دادم.
- لطفاً با دقت این آقا رو نگاه کنید، اون روز من با این آدم قرار داشتم.
حمودی سرش را کج کرد و با ابروهای درهم چند لحظه به عکس خیره شد.
- نه، این آقا اون روز اینجا نبودن.
ناباورانه به صورت یخی و‌ مطمئن پسر نگاه کردم.
- چرا دروغ میگید؟
حمودی ابرو درهم کشید.
- این چه حرفیه می‌زنید خانم؟ شما سوال پرسیدید و من در کمال احترام جواب دادم.
کمی برگشتم و دستی به صورتم کشیدم. سهراب این پسر را هم خریده‌بود. بیشتر از هر چیز خونسردی او عذابم می‌داد؛ در نهایت نتوانستم تحمل کنم و به تندی برگشتم و با صدای بلندی گفتم:
- چقدر از سهراب گرفتی بودنشو حاشا کنی؟
با اخم بیشتری توپید.
- لطفاً رعایت کنید خانم! قرار نیست هرچی شما خواستید من تأیید کنم، من فقط حقیقت رو میگم.
با صدای بلندتری گفتم:
- کدوم حقیقت؟ تو فقط داری دروغ به هم می‌بافی!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
رضا با گفتن «آروم باش» خواست مرا آرام کند و حمودی با تحکم بیشتری گفت:
- بیش از این وقت منو نگیرید، بفرمایید بیرون!
دستش را به طرف در خروج گرفت و من یک قدم به سوی‌اش برداشتم.
- من هیچ‌جا نمیرم تا راستشو بگی!
قبل از اینکه حمودی چیزی بگوید، رضا جلو آمد و گفت:
- اینجا دوربین داره آقای حمودی؟
حمودی نگاهش را از من به طرف رضا چرخاند.
- خیر نداره!
رضا تک ابرویی بالا انداخت.
- واقعاً برای کافه‌تون دوربین نذاشتید؟
حمودی کاملاً به طرف رضا چرخید و با همان لحن آرام و مطمئن گفت:
- اینجا بیشتر یه پاتوق هست نه محل عبور و‌ مرور، مشتری‌های ما برای داشتن لحظاتی سکوت و آرامش میان اینجا تا از شلوغی دور باشن، هیچ‌کـس هم دوست نداره در خلوتش کسی ناظر اعمالش باشه.
رضا لبخند کجی زد که شبیه پوزخند بود و با گفتن «صحیحه» سر تکان داد و بعد از لحظه‌ای مکث گفت:
- پس حاضرید شهادت بدید که خانم‌ماندگار فقط با آقای حمداللهی اینجا دیدار داشتن، نه آقای نفیسی؟
حمودی سری تکان داد:
- بله، ایشون اون روز فقط با یه نفر دیدار کردن اون هم آقای حمداللهی بود.
دستپاچه از اینکه رضا حرف او‌ را قبول کند، رو به طرف او کردم.
- رضا دروغ میگه، من سهراب رو اینجا... .
رضا به طرف در برگشت.
- بریم بیرون حرف می‌زنیم.
ناامید «کجا؟» گفتم، اما رضا بیرون رفت. او هم حرفم را باور نداشت. با نفرت نگاهی به حمودی انداختم و تا خواستم چیزی بگویم با گفتن «روز خوش» و اشاره دستش به طرف در کافه خشمم فوران کرد.
- فکر‌ کردی می‌تونی راحت دروغ بگی و در بری؟
چیزی نگفت و خونسرد نگاهم‌ کرد. دندان قروچه‌ای کرده و با گفتن «خیلی نامردی!» سر چرخاندم و‌ به سرعت از کافه خارج شدم.
رضا به ماشین تکیه زده و متفکر اطراف را نگاه می‌کرد. به محض دیدنش گام‌هایم را پرشتاب کردم و همزمان با رفتن پیش او تندتند حرف زدم:
- رضا! باور کن من دروغ نگفتم، من اون روز با خود سهراب بی‌شرف اومدم اینجا، این یارو دروغ می‌گفت، اون روز پشت میز، من و سهراب بودیم و حمداللهی موقع صبحونه دورتر از ما بود.
- چه خبره دختر؟ نفس بگیر!
از خشم داغ کرده‌بودم. نفس عمیقی کشیدم و دستی به پیشانی‌ام گذاشتم.
- رضا باور کن من دروغ نگفتم!
- مگه من گفتم دروغ گفتی؟
- پس فکر می‌کنی توهم زدم.
تکیه‌اش را از ماشین گرفت و لبخند محوی زد.
- نه تو توهم نزدی!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
با ابروهایی که بیشتر در هم می‌رفت با لحن ملتمسی گفتم:
- پس چرا واینسادی یه مقدار تشر بزنیم پسره مقر بیاد که اون روز سهراب اونجا بوده!
- فکر‌ کردی حرف میزد؟
ناامید نگاهم را به رضا دوختم و او ادامه داد:
- خونسردیشو ندیدی؟ اون آدم اعتراف کردن نبود، هر کاری کنی اون روی حرفش می‌مونه، یه ذره هم موقع حرف زدن تعلل نداشت. اون خوب بلده چطور‌ حرف بزنه تا بقیه شک نکنن.
- من مطمئنم سهراب اونو خریده.
رضا لب‌هایش را فشرد و سرش را تکان داد:
- فهمیدن ما دردی رو دوا نمی‌کنه.
- رضا! بیا بریم کلانتری از پسره شکایت کنیم اونجا... .
به میان حرفم آمد.
- سارینا به چه جرمی؟ به جرم اینکه برات صبحونه آماده کرده؟
صدایم را بلند کردم.
- نه! به این جرم که دروغ میگه!
- سارینا به خودت بیا! به پلیس می‌خوای چی بگی؟ تو برای هر اتهامی که می‌زنی باید مدرک بدی، سهراب همه کار کرده تا دستت مدرک نباشه، من فیلم‌های دوربین‌ها رو از پل باغ‌صفا که گفتی سوار ماشین سهراب شدی تا جلو خونمون رو از چک کردم، هیچ‌جا معلوم نیست توی ماشین سهراب نشسته، اینجا هم که هیچ دوربینی نیست. اون تویوتا که سوار شدی ماشین حمداللهیه، حتی خطی که میگی سهراب با اون بهت زنگ زده به اسم حمداللهیه.
ناباورانه به رضا نگاه کردم و گفتم:
- یعنی چی؟
- یعنی بد بازی خوردی خواهر من! مدارک میگه تو با حمداللهی تلفنی حرف زدی، سوار ماشین اون شدی، توی کافه با اون قرار داشتی و در ازای چکای بابات به اون چک دادی، یعنی هر‌چقدر هم اینجا بمونی هیچی دستمونو نمی‌گیره، یعنی سهرابی که حتی ورودش به کشور ثبت نشده، کسی شهادت نمیده اون دیده و هیچ دوربینی بودنش رو ثبت نکرده، اصلاً تو رو ندیده.
سری به اطراف تکان داد و نگاهش‌ را از من گرفت.
- اینقدر همه چیز رو خوب چیده که به هر کی بگی دیدیش، اگه نگن دروغ گفتی، میگن توهم زدی.
با صدای تحلیل‌رفته‌ای گفتم:
- باور کن من اون بیشرفو دیدم.
نگاهش را به طرف من چرخاند و با صدای آرام‌تری گفت:
- باور من مهم نیست، سند و مدرک مهمه، دیدن خودش و هر حرفی که بهت زده تا زمانی که نتونی اثبات کنی مفت هم نمی‌ارزه.
تمام امیدم ناامید شد. یک آن حس کردم زیر پاهایم‌ خالی شد. حق با رضا بود. من هیچ مدرکی نداشتم که حتی سهراب را دیده‌ام، چگونه باید اثبات می‌کردم چه به من گفته و‌ من چرا آن چک‌ها را به او دادم. رضا در ماشین را باز کرد.
- سوار شو بریم!
خودش سوار شد و من چشم دوخته به انتهای خیابان خلوت به چاهی که در آن افتاده‌بودم، فکر می‌کردم. سهراب زرنگ‌تر از چیزی بود که فکر‌ می‌کردم، با صبر و‌ حوصله نقشه ریخته و فکر‌ همه‌جا را کرده‌بود و من چه ابلهانه در دام‌ او افتاده‌بودم. با صدا زدنم توسط رضا از فکر بیرون آمده و با قدم‌های بی‌جان سوار ماشین شدم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
آرنج دستم را روی پنجره باز ماشین تکیه زده و انگشتانم را مقابل دهانم گذاشته‌بودم. باز پرش پای عصبی‌ام شروع شده‌بود. لحظه به لحظه خشم درونم افزایش می‌یافت و من سعی می‌کردم خوددار باشم. سهراب راه‌های پیش روی‌ام را بسته بود، آن هم به کمک حماقت‌های خودم. همین که سر ماشین وارد خیابانمان شد، فهمیدم رضا قصد دارد مرا به خانه برگرداند. از نظر روحی تحمل خانه را نداشتم. من شرمنده‌ی پدر بودم و همه جای خانه او را به یادم می‌آورد. دست دیگرم را تکان دادم و گفتم:
- نه رضا!
به طرفم برگشت.
- چی؟
- رضا نمی‌تونم برم خونه.
ماشین را به کنار خیابان کشید.
- چرا؟
بغض شدیدی گلویم را گرفته‌بود‌.
- یه حناق افتاده توی دلم که داره آتیشم‌ می‌زنه، تحمل فضای خونه رو ندارم.
- پس چیکار کنم؟
یاد مقر آرامشم افتادم و گفتم:
- منو ببر گلزار شهدا.
رضا فقط سری تکان داد، ماشین را به حرکت درآورد و مسیر رفته را برگشت. صدای زنگ گوشی‌ام بلند شد. دستم را از پنجره برداشتم و آن را با «نچ»ی در جیبم کردم. هیچ حوصله‌ی پژوهشکده را نداشتم. با خودم عهد بستم، اگر همکارانم بودند، پاسخ ندهم. با دیدن نام مهرافشان روی صفحه و یادآوری اینکه دیشب تماس گرفته و تأکید کرده‌بود، امروز حتماً به دیدنش بروم و من قول داده‌بودم، مدارک و‌ شواهدی همراهم باشد، دندان‌هایم را به هم فشردم. توان پاسخگویی به او را نداشتم. «وای»ی گفته و پشت دست گوشی‌دارم را به پیشانی گذاشتم. وقتی زنگ قطع شد و باز تماس گرفت، فهمیدم مجبور به پاسخ دادنم.
- سلام خانم مهرافشان!
- سلام خانم ماندگار! چرا جواب نمیدین؟
- ببخشید! فرمایش داشتین؟
- می‌خواستم‌ زمان قرار امروزمون رو هماهنگ کنم، دکترلطیفی قبل از ظهر دانشگاه هستند، بهتره خارج از دفتر قرار بذاریم.
دست‌خالی نمی‌توانستم ببینمش، خصوصاً شب پیش ادعاهای زیادی کرده‌بودم.
- ببخشید، ولی فکر‌ کنم قرار رو کنسل کنیم.
لحظه‌ای مکث کرد و با لحن مرددی گفت:
- برای چی؟
- واقعیت دلیلی برای قرار نمی‌بینم.
حرص میان لحنش پرید.
- عزیزم! پرونده‌ت خیلی ناقصه، گفتی امروز می‌تونی شاهد بیاری، امیدوار بودم یه حرکتی بزنی.
ابروهایم را درهم کردم.
- منظورتون چیه؟
از لحن طلبکارش خوشم نمی‌آمد.
- ببین خانومم، فکر می‌کنم اصلاً موضوع‌ رو جدی نگرفتی، قبلاً که قرار بود تو با من تماس بگیری، اما نگرفتی و خودم گرفتم، الان هم که... .
داشت کاسه‌ی داغ‌تر از آش میشد و من هم به خاطر اینکه از کافه هیچ نتیجه‌ای نگرفته‌بودم به اندازه کافی عصبی بودم که حرف‌های او آتشم بزند. صدایم را بلند کردم و نگذاشتم حرفش ادامه یابد.
- این حرفا چیه خانوم؟ برای چی شما طلبکار شدین؟ شما فقط یه دستیاری، منم که تا گردن گرفتار این پرونده‌م، پس فکر نکن بیشتر از من به فکری، مطمئن باشید بیشتر از شما دلم می‌سوزه، الان هم هیچی دستم نیست ببینمتون، پس تا زمان دادگاه دیگه بهم زنگ نزنید.
تماس را با حرص قطع کردم. هنوز آتش قلبم آرام نشده‌بود و بغضِ جا خوش کرده درون گلویم طاقتم را از بین برده‌بود‌. همان دست گوشی‌دارم را چندبار با «اَه» محکم به داشبورد زده و در نهایت به گریه افتادم.
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
ساعدم را روی داشبورد گذاشته و سرم را به آن تکیه دادم و با صدای بلندی گریه کردم. مچ دستم به خاطر ضربه‌ها درد می‌کرد، اما‌ در برابر دردی که قلبم را به هم می‌فشرد، هیچ بود. کمی که سبک شدم، فهمیدم رضا ماشین را نگه داشته است. به هوای رسیدن به گلزار سر بلند کردم و وقتی دیدم هنوز نرسیده‌ایم. با پاک کردن اشک‌هایم رو به رضا کردم.
- چرا وایسادی؟
رضا سر به زیر بود. وقتی سرش را به طرف من برگرداند خوب خوب حال بدش را فهمیدم.
- سارینا چیکار کنم از این وضع دربیایی.
سری به اطراف تکان دادم و نگاهم را از او گرفتم.
- منو ببر گلزار، فقط علی می‌تونه کمکم کنه.
- سارینا نمی‌تونم بگم دل از اون مزار بکن چون می‌دونم علی چقدر برات ارزش داشت، ولی می‌تونم خواهش کنم بعضی وقتا به زنده‌ها هم فکر کن، اونا هم‌ می‌تونن کمکت کنن.
باز نگاهم را به او دوختم.
- چه کمکی؟ خودت که دیدی؟ دیگه هیچ‌ امیدی نیست، من همه‌چی رو باختم، الان فقط باید برم یه جا تا از ته دل گریه کنم، شاید این داغ دلم آروم بشه.
مقنعه و لباسم را در مقابل سی*ن*ه‌ام چنگ زدم و سعی کردم اشک نریزم.
- اینقدر زود ناامید نشو، هنوز که تا دادگاه مونده. شاید این راه‌حلی که دکتر‌لطیفی داده جواب بده.
سری به اطراف تکان دادم و نگاهم را به روبه‌رو دوختم.
- اون هم فقط برای وقت گرفتنه، تا شاید بتونیم یه مدرک درست گیر بیارم، ولی وقتی هیچ مدرکی نیست چه فایده...؟
بعد از لحظاتی سکوت رضا گفت:
- من این حمودی رو ول نمی‌کنم.
به طرفش برگشتم.
- ولی تو که گفتی اون حرف نمی‌زنه.
انگشتش را روی فرمان کشید.
- هنوز هم میگم حرف نمی‌زنه، اما تجربه‌ی من بهم میگه حمودی سالم نیست، کافه‌ش سالم نیست، شاید بشه با زیر نظر گرفتنش چیزی دستمون بیاد.
- یعنی چی؟ یعنی سهراب میاد پیشش؟
سرش را تکان داد:
- نه، سهراب باهوش‌تر از اونیه که چنین حماقتی بکنه، ولی شاید بشه سر یه ویز دیگه حمودی رو گیر انداخت و اعتراف اینو هم ازش گرفت.
- از کجا مطمئنی حمودی شیشه‌خورده داره؟
- ببین، هم خونسردی زیاد حمودی مشکوک بود، هم اینکه کافه‌ش دوربین نداره، اصلاً چرا یه کافه باید توی یه مکان پرت قرار داشته‌باشه، اونجا پاخور نداره که هر کسی مشتریش باشه، من احساس می‌کنم آدمای معمولی اونجا رفت و آمد ندارن. اینقدر مشکوک هست که بدم اونجا بره زیر رصد، حس می‌کنم چیزایی هست که باید معلوم بشه.
حیرت‌زده به رضا چشم دوختم و چیزی نگفتم. هیچ‌وقت این روی رضا را ندیده بودم؛ حتی در سفر پاکستان. گرچه به صورت مبهم می‌دانستم چه می‌کند، اما دلم می‌خواست یک بار دیگر بپرسم کارش دقیقاً چیست؟ حیف که مطمئن بودم پاسخی نخواهم گرفت و همین زبانم را بسته‌بود. رضا که سکوتم را دید لبخندی زد.
- هرچی پیش بیاد من هستم کنارت، الان هم می‌رسونمت گلراز، بعد میرم سر وقت گزارش حمودی و کافه‌ش.
آنقدر از حرف‌های رضا غافلگیر شده‌بودم که تا مقصد حرفی نزدم. زمان شهادت علی من فهمیده‌بودم شغل رضا امنیتی است، حتی خود او اعتراف هم کرد. گفت یک نیروی جزء عملیاتی است. من هم تاکنون او را مثل یک نیروی جزء می‌دیدم، اما اکنون نمی‌دانستم با چه آدمی طرفم؟ کسی که می‌تواند دستور رصد یک نفر را بدهد یا فقط گزارش به بالادستی‌هایش می‌داد. او حتی مقابل کافه حرف از بررسی دوربین‌های شهری و مالکیت ماشینی که آن روز کذایی سوار شدم را هم‌ زده بود. کار رضا واقعاً چه بود؟
 
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
بعد از چند دقیقه طولانی درد و دل اشک‌آلود با علی، بالاخره آرام شده‌بودم. از شدت ضعف دستانم را روی زانوهایم قفل کرده و سرم را روی آن گذاشته بودم شاید در خواب به آرامش برسم. صدای زنگ گوشی که بلند شد، «نچ»ی گفتم و سربلند کردم. بعد از آنکه دستی به صورتم کشیدم، گوشی را از جیب بیرون کشیده و با دیدن نام زینب پاسخ دادم.
- سلام زینب‌جان چطوری؟
صدای او‌ برخلاف صدای گرفته من پرانرژی بود.
- سلام بی‌وفا کجایی؟
با یادآوری اینکه مدت زیادی بود او را ندیده‌ام، ساعدم را روی سرم گذاشتم.
- شرمنده عزیزم! باور کن خیلی سرم شلوغه.
- می‌دونم دختر! نگفتم که شرمنده بشی، فقط خواستم ببینم کی میایی دیدن مرضیه‌خانم؟
با دستی که روی سرم گذاشته‌بودم، چادری را که عقب رفته‌بود، پیش کشیدم.
- طوری شده؟
- مگه قراره طوری بشه؟ والا دلمون تنگ شده برای دیدنت.
اصلا روحیه‌ای برای دیدنش نداشتم. در‌ حالتی بودم که تنهایی را با جان و دل طلب می‌کردم.
- امروز نمی‌تونم بیام، شاید فردا اومدم.
لحظه‌ای مکث کرد و گفت:
- امروز نمیایی؟
فهمیدم فقط برای دلتنگی زنگ نزده، ابروهایم درهم شد.
- زینب‌جان بگو چی شده؟
- هیچی نشده، فقط آسِید باهات کار داشت و فردا هم باید برگرده. منتظر بودم بیای پیش مرضیه‌خانم.
گره ابروهایم باز شد.
- سید؟ با من؟ چیکار داره؟
- قربونت برم! وقتی دیدیش خودش بهت میگه، الان کجایی؟
ذهنم پر از سوال شد.
- الان گلزارم.
- خب چه خوب! قرار بود من و آسِید عصر بیایم‌ گلزار، توفیق اجباری شد الان بیایم.
- نمی‌خوای بگی چی شده؟
- ببین طوری نشده، ولی یه چیزایی هست که بهتره خودش بهت بگه، فعلاً خداحافظ.
مردد «خداحافظ»ی گفتم و قطع کردم. گوشی را تا چانه‌ام‌ پایین آورده و به عکس علی چشم دوختم.
- سید با من چیکار داره؟
لحظاتی متفکر به عکس چشم دوختم و‌ وقتی چیزی به ذهنم نیامد، شانه‌ام‌ را بالا انداختم. گوشی را به جیب برگرداندم.
- چی بگم؟ رفیق توئه، بعد می‌خوای من بدونم؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

دردانه

سطح
2
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Jun
2,200
41,150
مدال‌ها
3
به خاطر خوابیدن روی دستانم، مقنعه‌ام به هم ریخته بود. آن را درست کردم و بعد سر پا شدم. چادرم را در شیشه‌ی قاب عکس علی مرتب کردم.
- باید مرتب باشم، سید رو خیلی وقته ندیدم، نمی‌خوام شلخته به نظر بیام، البته اون هم نگاه نمی‌کنه، کپی خودته... .
با یادآوری نبود علی، دستم از کناره‌های کش چادرم شل شد و با نگاه به لبخندش در عکس گفتم:
- خوش به حال زینب!
آهی کشیدم.
- نمی‌دونی چقدر صداش سرخوش بود.
برای تغییر حالم لبخندی زدم.
- حق هم داره، چرا خوش نباشه؟ آسِید شوهرجونش برگشته کنارش.
از اینکه سعی کردم لحن «آسید» گفتنم شبیه زینب باشد، خندیدم و بعد با تصور‌ واکنش علی گفتم:
- وا علی‌جان؟ مسخره نکردم که... باشه قبول... اصلاً هرچی آقامون بگه... ولی خب همین‌طوری میگه دیگه؟
لبخند پهنی زدم و همان جای قبلی‌ام نشستم. دوباره نگاهم را به عکس او دوختم و لبخندم پر کشید.
- اگه الان کنارم بودی، من هم سرخوش زندگی می‌کردم. شاید بیشتر از زینب هم خوش بودم، تو با همه‌ی دنیا فرق داشتی.
نگاهم را به روی نامش روی مزار دوختم و لحظاتی دستم را روی آن کشیدم. ناگهان با یادآوری چیزی سرم را بلند کردم.
- یه وقت فکر‌ نکنی به زینب حسودیم میشه ها! نه عزیزم! باور کن حسود نیستم، فقط وقتی می‌بینمشون دلم می‌خواد تو هم مونده‌بودی، ماهم بچه داشتیم، من هم توی خونمون چشم انتظارت بودم، گرچه می‌دونم اگه هم بودی، الان جلوتر از سید می‌رفتی سوریه، تو و رفیقت خیلی شبیه همید... .
نگاهم را بلند کردم و به عکسش نگاه کردم.
- سر هر نماز برای سالم موندنش دعا می‌کنم، دلم نمی‌خواد زینب هم بشه مثل من، درد منو بکشه، بد دردیه نبودنت... .
اشکی که از گوشه‌ی چشمم پایین آمده‌بود را پاک کردم. نگاهم را به دوردست دوختم و با صدای لرزانی آرام گفتم:
- می‌دونم نباید گلایه کنم، بهت قول دادم محکم باشم، محکم می‌مونم علی! عاشق باید به خاطر رضایت معشوق از خودش بگذره، من از خودم گذشتم تا به عشق بزرگ‌ترت برسی، ولی یه ذره جای درد و دل دلتنگی برام بذار، باور کن راضیم به چیزی که تو می‌خواستی.
به طرف عکسش نگاه چرخاندم.
- این حرفا رو هم بذار پای کم‌طاقتیم، مگه یادت نیست چقدر کم طاقت بودم و زود از کوره درمی‌رفتم؟ چیکار کنم؟ هرچی تلاش کردم صبر و تحملمو ببرم بالا، باز هم بعضی وقتا جلوی دنیا کم میارم و جایی ندارم جز اینجا برای گلایه.
انگشتم را روی نام علی کشیدم و گفتم:
- تو ازم به دل نگیر، مثل همیشه سنگ صبورم باش!
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین